کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی 🌹🌹 پرسیدم:حمید!مرخصی چی شد؟می تونی بیای جنوب یا نه؟گفت:دوست داشت
شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی 🌹🌹 وقتی از جنوب برگشتم چند روزی بیشتر به ایام عید نمانده بود.به عوض این چند روز مسافرت ،بیست و چهارساعته در حال دویدن بودم که کارهای آخر سال را انجام بدهم ،از خریدها گرفته تا کمک برای خانه تکانی. در حال پاک کردن شیشه های سمت حیاط بودم که حمید پیام داد/ از برنامه سال تحویل پرسیده بود.گفتم:نمی دونم،مزار شهدا خوبه بریم؟گفت:دوست دارم بریم قم!پیله کرده بود برای سال تحویل کنار حرم حضرت معصومه س باشیم.گفتم:حمید آخرِ سال جاده ها شلوغه،ما هم که ماشین نداریم.سختمون میشه.گفت:تو از پدرومادرت اجازه بگیر،خودش جور میشه.من تو رو از حضرت معصومه س گرفتم.می خوام بریم تشکر کنم. از پدرومادرم اجازه گرفتم که یک روزه برویم و برگردیم.روز بیست و نه اسفند آفتاب نزده راه افتادیم،می خواستیم قبل از این که ترافیک بشود به یکجایی برسیم،ولی جاده ها خیلی شلوغ بود؛انگار همه نیت کرده بودند لحظه تحویل سال کنار حرم باشند.با هزار مشقت به قم رسیدیم.یک ساعت مانده به تحویل سال،حوالی ساعت دو بعدازظهر حرم بودیم.وقتی خواستیم برای زیارت از هم جدا بشویم،اصلا حواسمان نشد یک جای مشخص قرار بگذاریم که لحظه تحویل سال کنار هم باشیم.فکر کردیم گوشی هست و می توانیم بعد زیارت تماس بگیریم.رفتنمان همان و گم کردن همدیگر همان! گوشی ها آنتن نمی داد .چندبار صحن وسط آن شلوغی بین جمعیت دنبالش گشتم.می دانستم او هم گوشه به گوشه دنبال من است.انگار قسمت نبود اولین سال تحویل زندگی مشترکمان کنار هم باشیم.قبل از اینکه جدا شویم،عینک دودی زده بودم.حمید تمام این مدت دنبال یک خانم چادری با عینک دودی می گشت.غافل از اینکه من عینکم را درآورده بودم.من هم از بس بین جمعیت چشم دوانده بودم و گردنم را این طرف و آن طرف کرده بودم،انرژی برایم نمانده بود.سختی راهی که آمده بودیم تا قم یک طرف،این چندساعتی که دنبال هم گشتیم یک طرف. کنار حوض وسط حیاط صحن نشسته بودم که آنتن گوشی ها درست شد و ما توانستیم یک ساعت و نیم بعد از سال تحویل همدیگر را پیدا کنیم.تا حمید را دیدم گفتم:از بس هوش و حواسم به پیدا کردنت رفته بود،متوجه نشدم سال چطوری تحویل شد.جواب داد ؛من هم خیلی دنبالت گشتم.لحظه تحویل سال کلی دعا کردم برای زندگیمون.دستش را محکم گرفته بودم.نمی خواستم لحظه ای بین مان جدایی باشد.آن قدر شلوغ بود که نشد جلوتر برویم .همان جا داخل حیاط روبروی صحن آیینه به سمت ضریح گفت:خانم!خانمم رو آوردم ببینی.ممنونم که منو به عشقم رسوندی!😍#کتاب_یادت_باشد #قسمت_چهل_سوم #فرهنگی_مجازی_هادی_دلها کانال فرهنگی انقلابی پرستوےگمنام کمیل ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾ @rafiq_shahidam ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾