یازهرا(س):
•
.
فـرازیازوَصیتنـٰامہیِ
حـٰاجی(:
عزٺدستِخداست؛ وبدانیداگـرگمنـٰام ترینهمباشیدولینیتِشمایارۍمردمباشد میبینیدخدٰاوند؛ چقدربـٰاعزتوعظمت شمآرادرآغوشمیگیرد:")!
.
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگے_مجازے_هادے_دلہـا
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_ابراهیم_هادی
#شهید_رحمان_مدادیان
#امام_زمان
#رئیسی
#تغیر_به_نفع_مردم
╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam96
@rafiq_shahidam96
🕊️🕊️🕊️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
┅─────۰••⊰🌺⊱••۰────┅
روزی آیتاللهمجـتهدیتهرانی در نجفاشـرف پس از اقامهنماز دیدند که پشت سرشان آیتالله مدنی هستند و دارند گریه میکنند؛
و شانعهایشان از شدت گریه تکان میخورد...
ایشان جلو رفتند و عرض کردند:
اتفاقی افتاده است که اینگونه گریه میکنید؟!
آیتالله مدنی هم فرمودند:
یک لحظه امامزمان«عجلاللهتعالےفرجهالشریف» را دیدم که به پشت سر من اشاره نموده و فرمودند:
آقایمدنی؟ تماشاکن شیعیان من بعد از نماز سریع میروند دنبال کارشان و هیچ کدام برای فـــرج من دعا نمکنند.
انگار نه انگار امامزمانشان غایب است❗️
📚از کتاب مهربانتر مادر__ص۲۷۴
┅─────۰••⊰🌺⊱••۰────┅
❣#اللّٰھـُـم_عجِّل_لِوَلیڪَ_الفَرَجْ❣
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگے_مجازے_هادے_دلہـا
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_ابراهیم_هادی
#شهید_رحمان_مدادیان
#امام_زمان
#رئیسی
#تغیر_به_نفع_مردم
╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam96
@rafiq_shahidam96
🕊️🕊️🕊️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
#ڪلآمابراهیٓم 🌿'
ابراهیم همیشہ شڪر نعمت مۍڪرد
هیچگاھ از سختۍ گلہ نمۍڪرد
شڪرش هم به خاطر وجود
جمهورے اسلامۍ ایران بود!
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگے_مجازے_هادے_دلہـا
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_ابراهیم_هادی
#شهید_رحمان_مدادیان
#امام_زمان
#رئیسی
#تغیر_به_نفع_مردم
╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam96
@rafiq_shahidam96
🕊️🕊️🕊️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
رمان گردان سیاه پوش
راوی( خواهر شهید)
قسمت سی وسوم
و گفت: »آره خواهر. زن و بچهام خوبن. دلم شور ناصر رو میزنه.« گفتم: »ناصر؟
مگه چیزی شده؟« جلال گفت: »بچه های سپاه، نزدیک اداریه برق یه خونه ی
تیمی پیدا کردن. دست نوشته هاشون رو که خوندن، دیدن بدجور ناصر رو زیر
نظر داشتن. تمام ساعات خروج و ورودش به خونه رو نوشته بودن.« با تعجب
گفتم: »اداری برق که سر کوچه ی آقاجونه! یعنی اینقدر از نزدیک ناصر رو
زیر نظر داشتن؟« جلال گفت: »آره خواهر. با این همه ترور، راستش میترسم
خدایی نکرده برای ناصر اتفاقی بیفته.« برای آنکه جلال را آرام کنم، گفتم:
»نگران نباش داداش. عزیز ناصر رو به خدا سپرده. چیزیش نمیشه.« هنوز
صحبتمان تمام نشده بود که کمال هم به جمع ما اضافه شد. به جلال گفت:
»داداش یه چیزی به این ناصر بگو. عزیز خیلی داره غصه اش رو میخوره.« من
گفتم: »چطور کمال جون؟ چیزی شده؟« کمال گفت: »ناصر هر روز با منافقین
درگیری داره. دیشب که اومد خونه، دست و پاش باندپیچی بود. عزیز ناراحت شد
و گفت: ناصر چه بلایی سرت اومده؟ چرا هر روز با لباس و دکمه پاره میآی
خونه؟ امروزم که اینطوری اومدی!« گفتم: »خب ناصر چی به عزیز گفت؟«
ً کمال سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: »ناصر. ناصر. ناصر. واقعا توی
جواب کم نمیآره. به عزیز گفت: چیزیم نیست عزیز جون. من هر روز با بچه ها
کشتی میگیرم، برای همین دکمه هام پاره میشن.« جلال خنده ی تلخی کرد و
گفت: »بیا خواهر. این هم جزو کارهای هر روزشه. میبینی ما چی میکشیم تا
ناصر از خونه میره بیرون و برگرده.« کمال گفت: »عزیز هر روز جیب های ناصر
رو میگرده.« گفتم: »وا! چرا؟« کمال با خنده گفت: »برای اینکه فکر میکنه ناصر معتاد شده.« جلال خندید، ولی من جدی پرسیدم: »کمال درست حرف
بزن ببینم چی شده؟ ناصر هر چی بشه عمراً معتاد بشه. از دود متنفره.« کمال
گفت: »خواهر، عزیز از تو زرنگتره ها. خب برای این میگرده که میترسه
منافقها نارنجکی، چیزی توی وسایل ناصر، گذاشته باشن.«
***
منافقین هر طور میتوانستند زهرشان را به ناصر میریختند. یک روز مانعی
را سر راه ناصر قرار دادند و با موتور تصادف شدیدی کرد. ده متری روی زمین
کشیده شده بود. دوستانش که تصادف ناصر را دیده بودند، به جواد گفته بودند
خدا دوباره ناصر را به ما داد. سریع به بیمارستان برده بودنش. ناصر را که شب
خانه ی آقاجانم دیدم، با ترس گفتم: »داداش حالت خوبه؟« ناصر خندید و گفت:
»نترس خواهر، چیزیم نیست. هنوز مونده که به این جوجه منافقها خرما بدم.«
عزیز مثل پروانه دور ناصر میگشت. آقاجان نگرانتر از عزیز به نظر میآمد.
آقاجان رو به ناصر گفت: »فکر کنم بذارم بری جبهه، اونجا کمتر در خطری تا
اینجا توی شهر. همه تو رو میشناسند. از بس هر روز علیه منافقین سخنرانی
میکنی، به خونت تشنه شدن. به فکر خودت نیستی، به فکر من و مادرت باش.«
ناصر بدجور زخمی شده بود. توی رختخواب دراز کشیده بود. فرح گفت: »خدا
رو شکر که ناصر چند روزی مجبوره خونه بمونه تا حالش خوب بشه.« ناصر با
شوخی رو به فریده گفت: »خواهر یه دفعه بگو خدا رو شکر که ناصر تصادف
کرده دیگه. یه دفعه بگو ناصر کاش پاهات میشکست و میموندی خونه.«
همه خندیدند. دلمان می ً خواست ناصر در خانه بماند و اصلا بیرون نرود، از بس
ادامــه دارد....
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگے_مجازے_هادے_دلہـا
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_ابراهیم_هادی
#شهید_رحمان_مدادیان
#امام_زمان
#رئیسی
#تغیر_به_نفع_مردم
╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam96
@rafiq_shahidam96
🕊️🕊️🕊️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
رمان گردان سیاه پوش
راوی (خواهر شهید)
قسمت سی وچهارم
دلشورهی ترور او را داشتیم.
فردای همان روز وقتی به خانه ی آقاجانم سری زدم تا از احوال ناصر باخبر
شوم، دیدم ناصر نیست. از عزیز سراغش را گرفتم. عزیز همراه با آه بلندی گفت:
»مگه این پسر یه جا بند میشه؟ صبح زود رفت سپاه آبیک.« با ناراحتی گفتم:
»عزیز کاش جلوش رو میگرفتید. با اون اوضاعش چطور رفت؟« عزیز گفت:
»شاهرضایی و غنچه اومدن دنبالش و با ماشین بردنش.«
ناصر آرام و قرار نداشت. اگر مریض میشد، در خانه نمیماند. حتا با سردردهای
شدید سینوزیتش هم به سر کار میرفت. هیچ چیز به اندازهی انقلاب و اهدافش
برایش مهم نبود. دلش میخواست یک لحظه را هم از دست ندهد. بعضی
وقتها که به یاد ناصر و احساس وظیفه اش می افتم، آرزو میکنم که کاش تمام
جوانانمان مانند ناصر، احساس وظیفه داشتند. اگر اینچنین میشد، دنیا گلستان
ً بود و مطمئنا آقایمان ظهور میکردند
. توسل برای شهادت
بعد از عملیات فتح المبین ناصر ده روزی برای مرخصی آمد. پرسیدم: »ناصر
جبهه چطور بود؟« با خنده گفت: »خواهر باید باشی و ببینی. اونجا خود بهشته.
بچه ها جونشون رو بدون هیچ چشمداشتی دستشون گرفتن و میجنگن.«
پیشانی ناصر را بوسیدم و گفتم: »خوش به حالت. اینطور وقتهاست که منم
آرزو میکنم کاش مرد بودم و همراهت می اومدم جبهه.« ناصر با لبخند گفت:
»مگه شما با عزیز و فرح و فریده، برای بچه های جبهه کار نمیکنید؟ همون
کارهایی که پشت جبهه برای غذا و پوشاک بچه ها میکنید، خودش کلی ارزش
داره. میدونید چقدر زمستون اونجا سرد بود! نگاه کن این شال رو یکی مثل
شما بافته و فرستاده جبهه. نمیدونی چقدر توی اون شبهای سرد عملیات به
دردم خورد. خدا خیرشون بده! به تعداد بچه های گروهان آوردند و پخش کردند
ادامــه دارد.......
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگے_مجازے_هادے_دلہـا
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_ابراهیم_هادی
#شهید_رحمان_مدادیان
#امام_زمان
#رئیسی
#تغیر_به_نفع_مردم
╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam96
@rafiq_shahidam96
🕊️🕊️🕊️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
یازهرا(س):
نمیدانمشهادت
شرطزیبادیدناست
یادلبهدریازدن؛
ولیهرچههست،جزدریادلان
دلبهدریانمیزنند.
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگے_مجازے_هادے_دلہـا
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_ابراهیم_هادی
#شهید_رحمان_مدادیان
#امام_زمان
#رئیسی
#تغیر_به_نفع_مردم
╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam96
@rafiq_shahidam96
🕊️🕊️🕊️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
#حدیث_نور
✨امام حسن مجتبی علیهالسلام فرمودند:
در دنيا چنان برنامه ريزی کن - از نظر اقتصاد و صرفه جوئی و... - مثل آن که میخواهی هميشه دوام داشته باشی، و نسبت به آخرت به نوعی حرکت و کار کن مثل اين که فردا خواهی مُرد.✨
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگے_مجازے_هادے_دلہـا
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_ابراهیم_هادی
#شهید_رحمان_مدادیان
#امام_زمان
#رئیسی
#تغیر_به_نفع_مردم
╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam96
@rafiq_shahidam96
🕊️🕊️🕊️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝