#وَ_إنّی_أحِبُّڪْ ...
به شهید ابراهیم هادی گفتند :
چرا جبهه رو ول نمیڪنی ،
بیای دیدار امام خمینی ؟!
گفت:
"ماامام روبرایاطاعتمیخوایمنهبرایتماشا"
#دلبرِ_نازِ_دلم_سید_علی ❤❤❤ 💝 https://chat.whatsapp.com/DwHxiP7JJUiGSRYmMJuUJb
✅حضرت آیتالله بهجت قدسسره:
برای تسهیل طاعت و اجتناب از معصیت راهی جز این نداریم که متوجه شویم و یقین کنیم که طاعت، نزدیکی به تمام نعمتها، خوشیها، داراییها، عزتها و ... است و معصیت عبارت است از محرومیت، ناخوشی، نداری و ذلت.
📚 در محضر بهجت، ج١، ص١٢
✳️ @ebrahimh
❇️عرض کردند به سیدالشهداء (علیه السلام) که اگر اذن بدهی همین حالا، هیچ جا نرفته، از جایت حرکت نکرده هلاک می کنیم دشمن ها را (این را) جن گفتند؛ فرمود: والله، قدرت من از قدرت شما بیشتر است - این کسی است که اسم اعظم بلد است - لکن اگر من کشته نشوم، با چی امتحان می شوند این مردمی که این جورند.
(اینجا) دار امتحان است، شما در فکر این باشید که خودتان را اصلاح بکنید، مابین خودتان و خدایتان عایقی، مانعی، پیدا نشود. اگر اصلاح کردید، رفع مانع کردید بین خودتان و خدا و وسائط (انبیاء و اوصیاء) خدا اصلاح می کند مابین شما و خلق.
هرگاه خدمتشان رسیدم جلسه ایشان از هر نظر پربار بود از معنویت، سخن کوتاهی می گفتند و بعد مشغول ذکر می شدند، تصور می کنم بیشتر به زیارت عاشورا مشغول بودند و به خواندن هر روز آن مداومت داشتند و به نظرم حالا هم مداومت دارند. و اخیرا نیز که برای بازدید به خدمتشان رسیده بودم (و این بازدید در راستای این بود که ایشان بر مرحومه والده ما نماز میت گذارده بودند) دیدم تسبیح در دستشان است و به نظر می رسید که به زیارت عاشورا مشغول هستند. تمام این عمل ها مذکر و بیدارگر و معنی دار است. چنانکه بعد نحوه زندگی شان نیز مذکر بود.
✳️ @ebrahimh
#ارمغانی_از_نهجالبلاغه
✍امیرالمومنین (ع) فرمودند:
آدمی نبايد به دو خصلت اعتماد كند:
1⃣ سلامتی
2⃣ بی نيازی
💥در همان حال كه او را سالم بينی به ناگاه بيمار شود، و در اوج ثروت ناگهان فقير گردد.
📚نهج البلاغه، حکمت۴۱۸
@ebrahimh
💠 پیوند الهی 💠
🟡عصر يکي از روزها بود. ابراهيم از سر کار به خانه مي آمد. وقتي واردکوچه شــد براي يك لحظه نگاهش به پسر همســايه افتاد. با دختري جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهيم را ديد بلافاصله از دختر خداحافظي کرد و رفت!
ميخواست نگاهش به نگاه ابراهيم نيفتد.
🟢چند روز بعد دوباره اين ماجرا تکرار شــد. اين بار تا ميخواســت از دختر خداحافظي کند، متوجه شــد که ابراهيم در حال نزديک شدن به آنهاست.
دختر سريع به طرف ديگر کوچه رفت و ابراهيم در مقابل آن پسر قرار گرفت.
ابراهيم شــروع کرد به سلام و عليک کردن و دست دادن. پسر ترسيده بود اما ابراهيم مثل هميشه لبخندي بر لب داشت. قبل از اينکه دستش را از دست او جدا کند با آرامش خاصي شروع به صحبت کرد و گفت: ببين، تو کوچه و محله ما اين چيزها سابقه نداشته. من، تو و خانواده ات رو کامل ميشناسم، تو
اگه واقعا اين دختر رو ميخواي من با پدرت صحبت ميکنم که...
🔵جوان پريد تو حرف ابراهيم و گفت: نه، تو رو خدا به بابام چيزي نگو، من اشتباه کردم، غلط كردم، ببخشيد و ...
ابراهيم گفت: نه! منظورم رو نفهميدي، ببين، پدرت خونه بزرگي داره، تو هم که تو مغازه او مشــغول کار هستي، من امشب تو مسجد با پدرت صحبت ميکنم. انشاءالله بتوني با اين دختر ازدواج کني، ديگه چي ميخواي؟
جوان که ســرش را پائين انداخته بود خيلي خجالــت زده گفت: بابام اگه بفهمه خيلي عصباني ميشه.
🟣ابراهيــم جــواب داد: پدرت با من، حاجي رو من ميشناســم، آدم منطقي و خوبيــه. جوان هم گفــت: نميدونم چي بگم ، هر چي شــما بگي. بعد هم خداحافظي کرد و رفت.
شــب بعد از نماز، ابراهيم در مسجد با پدرآن جوان شروع به صحبت کرد.
اول از ازدواج گفت و اينکه اگر کسي شرايط ازدواج را داشته باشد و همسر مناســبي پيدا کند، بايد ازدواج کند. در غير اينصورت اگر به حرام بيفتد بايد پيش خدا جوابگو باشد.
و حالا اين بزرگترها هســتند که بايد جوانها را در اين زمينه کمک کنند.
حاجي حرفهاي ابراهيم را تأييد کرد. اما وقتي حرف از پســرش زده شــد اخمهايش رفت تو هم!
⚪️ابراهيم پرســيد: حاجي اگه پســرت بخواد خودش رو حفظ کنه و تو گناه نيفته، اون هم تو اين شرايط جامعه، کار بدي کرده؟
حاجي بعد از چند لحظه سکوت گفت: نه!
فرداي آن روز مادر ابراهيم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر دختر و بعد...
يک ماه از آن قضيه گذشــت،ابراهيم وقتي از بازار برميگشــت شب بود.آخر کوچه چراغاني شده بود. لبخند رضايت بر لبان ابراهيم نقش بست.
🟠رضايت، بخاطر اينکه يک دوســتي شــيطاني را به يک پيوند الهي تبديل کــرده. ايــن ازدواج هنوز هم پا برجاســت و اين زوج زندگيشــان را مديون برخورد خوب ابراهيم با اين ماجرا ميدانند.
📔 منبع کتاب سلام بر ابراهیم
❤️❤️❤️❤️
@ebrahimh
🌺نفس هایم در سینه حبس میشود...
فقط چند ساعت دیگر تا تولد ناجی زندگی ام باقی مانده.
💐 ناجی جان؟! دیوانه وار منتظر گذشت ساعت هستم تا خودم تنها برای تنها خودت جشن بگیرم...
❤️ ابراهیم جان میدانی چقدر از روزهای بدون تو بودن متنفرم؟؟
راستش را بخواهی سنی ندارم..
شاید هفت یا هشت ماه؛ شاید هم شش ماه و شایدم چندسال باشد که دنیا آمده ام. زندگی ام را درست از آنجایی شروع میکنم که آمدی در زندگی ام تا برای همیشه بمانی ...
🍃پیشاپیش تولد شصت و سه سالگی ات مبارک ابراهیم جانم❤
@ebrahimh