eitaa logo
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
5هزار دنبال‌کننده
25.1هزار عکس
16هزار ویدیو
190 فایل
♡ولٰا تَحْسَبَّنَ الَّذینَ قُتِلوا في سَبیلِ اللِه اَمواتا بَل اَحیٰاعِندَ رَبهِم یُرزقون♡ شہـد شیـرین شـہـٰادت را کسانی مـے چشند کـہ..!! لذت زودگذر گنـٰاه را خریدار نباشند .. 💔 دورهمیم واسہ ڪامل تر شدن🍃 #باشهداتاشهادت ارتباط با خادم کانال👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
پنـجره را بگشـای دیدگانت را بہ آفتـاب گره بزن و بـرای امـروزت خوشبختی را زمـزمـه کن امـروز خـدا لبخنـدش را بہ تـو می‌بخشـد صبــح‌ها مسیـری روشـن آغـاز می‌شـود بہ سـوی مقصـدی و هـدفی پس با همـهٔ توانـت قـدم بردار و یـادت باشـد همهٔ آنچه زیباست در همین مسیر و در بین راه رسیـدن نهفته است ╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam96 @rafiq_shahidam96 🕊️🕊️🕊️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c ╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
بیچاره آن دلی که به آهی خمار نیست وقتی اسیر لشکر زلف نگار نیست دنیای بی حسین اسیر حوادث است دنیای بی حسین به کشتی سوار نیست مارا به چوب مهر و محبت بزن حسین دل سر به راه ترکه ی آموزگار نیست حالش خوش است گریه کن بزم روضه ات پرونده اش به دست کسی واگذار نیست گریه زیاد کرده ام اما بدون شک حالی شبیه گریه ی بی اختیار نیست زلفی به باد دادی و عرشی ترین شدی هرگز بیان روضه چنین آشکار نیست ╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam96 @rafiq_shahidam96 🕊️🕊️🕊️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c ╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
باهࢪڪسۍࢪفیق‌بشوۍ، شڪل‌وفࢪم‌آن‌ࢪامیگیࢪۍ فڪࢪش‌ࢪابڪن... اگࢪباشھداࢪفیق‌شَوۍ چه‌زیبا‌شڪل‌میگیࢪۍ ╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam96 @rafiq_shahidam96 🕊️🕊️🕊️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c ╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
شهدا کوچک ترین وابستگی ای نداشتن حتی وابستگی های خوب(: ما چی؟!🙂💔 ╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam96 @rafiq_shahidam96 🕊️🕊️🕊️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c ╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌷🍃 شھادت ڪه شوخی نیست... قلبت را بو میڪند بوے دنیا را بدهد رهایت مڪند دل بِڪَن از دنیا و همه زیبایش ......👌 ╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam96 @rafiq_shahidam96 🕊️🕊️🕊️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c ╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان گردان سیاه پوش راوی (خواهر شهید) قسمت چهل و یکم وقتی ماه صفر بود و توی خونه ی قدیمیمون روضه بود، از ناصر پرسیدم: ناصر بین امام ها کدومشون رو از همه بیشتر دوست داری؟ یا بهتر بگم که بیشتر بهش متوسل میشی؟ چشماش پر از اشک شد و گفت: »بچه، مادرش رو بیشتر از همه دوست داره. مگه ما سید نیستیم؟ مگه نصب ما از سمت مادریمون به امام رضا نمیرسه؟ مگه نصب پدرمون به امام حسین نمیرسه؟ اینها رو عزیز از بچگی بهم گفته. اگر ما دوطرفه سیدیم، محبت مادرمونم دو برابر توی دلمون داریم. مگه نه خواهر؟« اون موقع با اینکه نوجوون بود، از جوابش خوشم اومد. پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: الحق که سیدی ناصر جون.« بعد از کمی سکوت، کمال گفت: »خواهر شما چی صالح میدونید. وصیتنامه رو چیکار کنیم؟« گفتم: »ناصر خودش نوشته که حاجآقا باریکبین هم وصی من باشه، جز آقاجان، به نظرم وصیتنامه رو بدید حاجآقا هم بخونه و در جریان باشه. ان شاءالله هر چه زودتر پیکر ناصر پیدا بشه، توی این وضعیت به همه داره فشار میآد. با آقاجان ً که اصلا نمیشه حرف زد. میترسم نزدیکش بشم، از بس غصه توی دلشه، میترسم طاقت نیاره.« کمال به خانه ی حاج آقا باریکبین رفت و وصیتنامهی ناصر را به ایشان داد تا بخوانند. حاج آقا بعد از خواندن وصیتنامه به کمال گفته بود: »سیدناصر عجب روح بلندی داشت! چقدر نسبت به همه ی امور دقیق بودن. چقدر با فهم و کمالات بودن. تا حالا چنین وصیتنامه ای ندیده بودم. خدا روحش را شاد کند.« *** ده روز بعد از شهادت ناصر، در مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس پیکر شهدا را توانستند به عقب بیاورند. شاهرضایی ناصر را پیدا کرده بود و به عقب فرستاده بود. خودش در جبهه ماند و برنگشت. پیکر هجده شهید را با ناصر آوردند. شاهرضایی وصیت کرده بود که کنار ناصر یک قبر برایش خالی نگه دارند. روز تشییع جنازهی هجده شهید، قزوین قیامتی به پا شده بود. همه ی شهدا را در روشنایی روز، تشییع و دفن کردند، ولی ناصر را به خاطر وصیتی که کرده بود، بعد از نماز مغرب و عشا تشییع کردیم و به خاک سپردیم. زیر نور چراغ قوه ها، آقاجانم ناصر را تلقین داد. آن شب را هرگز در زندگی ام فراموش نمیکنم. دفن شبانه غربت خاصی داشت. من را به یاد مظلومیت خانم فاطمه زهرا و تنهایی امیرالمؤمنین انداخت. قبر ناصر همان قبری بود که در روز تشییع مرتضی باریکبین به من نشان داده بود. درست چند روز بعد از به خاکسپاری ناصر، بهترین دوستش هم به او پیوست. علی شاهرضایی با آنکه بچه ی تهران بود و کسی را در قزوین نداشت، وصیت کرده بود که در قزوین و درست کنار ناصر دفنش کنند. خانواده ی شاهرضایی به خانه ی ما آمدند. پدرش خواب دیده بود و از همه چیز خبر داشت. خودشان فهمیده بودند که علی شهید شده است. آنها هم با آنکه دوست داشتند پسرشان را به تهران ببرند و در آنجا دفن کنند، ولی به خاطر وصیت شهید، موافقت کردند و پسرشان کنار ناصر آرمید. دو دوست برای همیشه کنار هم ماندند. ادامــه دارد.... ╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam96 @rafiq_shahidam96 🕊️🕊️🕊️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c ╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
رمان گردان سیاه پوش راوی (خواهر شهید) قسمت چهل و دوم دیدار یار بعد از شهادت ناصر، آقاجان دوست داشت بداند ناصر چطور شهید شده است. آقای رضا تندکیها در گروهان معاون ناصر بود. آقاجان با ایشان تماس گرفت و خواهش کرد تا از نزدیک در مورد روز شهادت ناصر با هم صحبت کنند. چند ماه از شهادت ناصر میگذشت که با قرار قبلی آقای تندکیها گفته بود که به خانه ی ما می آید. آن روز جلال و جواد و کمال و آقاجانم منتظر بودند. زنگ خانه به صدا درآمد. آقای تندکیها با استقبال گرم برادرها و آقاجانم وارد خانه شد و نشست. تابستان بود. به آشپزخانه رفتم و چند لیوان شربت درست کردم و با سینی وارد اتاق شدم. جواد از جایش بلند شد و سینی شربت را از من گرفت. آقاجان اشاره کرد که از اتاق خارج شوم. میخواست جلسه مردانه باشد. خیلی دوست داشتم که همه چیز را میشنیدم. باید صبر میکردم تا بعد از رفتن آقای تندکیها برادرهایم تعریف کنند. البته میترسیدم آقاجان صالح نداند که ما از اتفاقات آن روز باخبر شویم و چیزی را مخفی کند. با عزیز در اتاق نشسته بودیم که صدای برادرهایم آمد. آقارضا تندکیها را راه میانداختند. خیلی تعجب کردم. کمتر از ده دقیقه نشد که داشت میرفت! سراسیمه خودم را به در کوچه رساندم. آقاجان در را بست. با تعجب گفتم: »رفت؟ چه زود!« کمال که به من نزدیکتر بود گفت: »آقارضا تندکیها نبود. یکی از کارکنان بنیاد شهید بود.« ناراحت گفتم: »چیزی شده؟ نکنه آقای تندکیها هم شهید شده؟« جلال گفت: »نه خواهر جان. شهید نشدن. عملیاتی در پیش بوده، ایشون نتونستند که بیان. تمام آشناییشان را با ناصر برای بنیاد شهید نوشته اند و از آنها خواهش کردند که یک کپی از دستنوشته هایش را به آقاجان تحویل بدهند. این بندهی خدا هم که آمد، دستنوشته ها را آورده بود.« به سمت آقاجان رفتم. گفتم: »آقاجان، میشه برای ما هم بخونیدش؟« گلوی آقاجانم را بغض گرفته بود. به سختی گفت: »دخترم، بذار اول خودم بخونم، اگر صلاح بود، به شما هم میدهم.« آنقدر جدی این حرف را زد که دیگر اصرار نکردم. آقاجان به اتاقش رفت و در را پشتش قفل کرد. پشت در اتاقش نشستم و به یاد ناصر آرام اشک ریختم. از اینکه به آرزویش رسیده بود، همه مان خوشحال بودیم، ولی بدجور جایش در خانه خالی شده بود. خنده از لبانمان محو شده بود. خواهرم فرح که کارش شده بود به امامزاده رفتن. کنار بارگاه شاهزاده حسین مزار شهدا بود. از بس عاشق ناصر بود، بعد از شهادتش هر روز صبح و ظهر و شب میرفت کنار ناصر. هر دو از بچگی به هم وابسته بودند. فرح باردار بود. همیشه به یاد میآورد که ناصر آخرین بار برای بچه اش، حتا اسم هم انتخاب ادامــه دارد... ╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam96 @rafiq_shahidam96 🕊️🕊️🕊️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c ╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝
ازش پرسیدم این چیه رو سینت سنجاق ڪردے؟ لبخند زد و گفت:این باطریه،نباشه ڪـار نمیڪنه وصیت شهدا،پشتیبانی از ولایت است ╔━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam96 @rafiq_shahidam96 🕊️🕊️🕊️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c ╚━━━━๑ღ♥ღ๑━━━━╝