بعد از ۱۷۸۹ روز اسارت،
اما چه اسارتی
۱۰۰ روزش در زندان بیماران اعصاب
۲۸ روزش در بونکر آب به صورت عریان
۹۰ روزش در سلول انفرادی بدون پنجره
و این لحظات آخر چه حس وصف ناشدنی ای دارد
#دیپلماسی_عزت
#دیپلمات_باغیرت
#اسدالله_اسدی
🗣همسر اسدالله اسدی (دیپلمات اسیر ایرانی)
⤵️⤵️⤵️⤵️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
بعد از ۱۷۸۹ روز اسارت، اما چه اسارتی ۱۰۰ روزش در زندان بیماران اعصاب ۲۸ روزش در بونکر آب به صورت عری
حدس میزدیم با چهار سال و نیم اسارت چهرهات تغییر کرده باشد،
اما این حد شکستگی را گمان نمیکردیم😔
تو سند بیآبرویی حقوق بشر اروپایی - آمریکایی هستی.
آقای اسدی به خانه خوش آمدی!
⭕️شوت علی کریمی دوباره به اوت رفت!
🔺علی کریمی، فوتبالیست سابق، در ادامه مطالب ضدایرانی خود در فضای مجازی، ویدئوی هواپیمای مسافربری کره جنوبی که امروز حین پرواز درب اضطراری آن باز شده بود را بجای یک هواپیمای ایرانی جا زده و با کنایه نوشت: «درِ هواپیماتون رو ببندید نمیخواد هواپیمای مسافربری بسازید!!»
🔺کریمی این ویدئو را از صفحه یک رسانه ضدایرانی برداشته و با این فرض که این هواپیما متعلق به ایران است، بدون هیچگونه بررسی، آن را در استوری خود بازنشر و یکساعت بعد آن را حذف کرد.
🔺گافهای علی کریمی فقط به این یک مورد ختم نمیشود. او در بهمن سال گذشته تصویر ۱۱ سال پیشِ نشستن دانشآموزان هندی روی زمین در زیر یک پل را بجای یک کلاس درس در ایران جا زد و جمهوری اسلامی را مقصر این وضعیت معرفی کرد.
🔺در آذرماه ۱۴۰۱ هم او در ادامه نفرتپراکنیهای خود، تصویر شش سال قبل از حمله به کابل را تحت عنوان اتفاقات جوانرود منتشر کرد.
🔺در آبان گذشته نیز کریمی برای دمیدن در آتش آشوبها، تصویری را بهدروغ به نام کودکان سیستان و بلوچستان منتشر کرد که مربوط به گزارش رسانههای خارجی از وضعیت فقر در پاکستان بود.
⤵️⤵️⤵️⤵️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
⁉️ این شخص را میشناسید؟!
🔸ایشون احمد بیابانی هستند. یکی از گنده لاتهای سه راه ورامین شهرری.
🔹احمد عادت به شراب خوردن داشت، چاقو کشی و دعواهای وحشتناک از کوچکترین هنرهای احمد بود. در یک دعوا ۲۲ شاکی خصوصی داشت!
روز ۲۲ بهمن که کلانتری شهرری در آتش سوخت، ایستاده بود و می خندید! می گفت ۷۰ تا پرونده های من سوخت!!
🔸یه روز بچههای سپاه شهرری دستگیرش میکنند و بهش میگن: "تو خجالت نمیکشی؟ جوونای مردم دارن تو جبههها تیکه پاره میشن اونوقت تو توی تهران داری الواتی میکنی؟!"
🔹احمد به غیرتش برمیخوره به اون پاسدار میگه: "منو آزاد کنید، نامرده اگه کسی فردا نره جبهه!"
🔸فرمانده گردان مالک، آقای راسخ این حرفو میشنوه به احمد میگه: "من فردا ساعت صبح از میدان شهرری میرم برای جبهه. اگه خیلی مردی ۶صبح اونجا باش."
🔹احمد ساک به دست ۶صبح میدان شهرری بود! رفت جبهه و...
به گفتهی یکی از رزمنده ها احمد متحول شده بود و از خدا خواسته بود اگر بناست شهید بشوم پیکرم را کسی نبیند، چون بدنش پُر بود از جای چاقو و خالکوبی و...
میگفت: "این بدن آبروی رزمنده ها را میبرد."
🔸در یکی از عملیاتها که احمد به همراه چند تن از فرمانده هان برای شناسایی منطقه بازی دراز رفته بودند گلوله مستقیم تانک به خودروی آنان برخورد میکند و بدن احمد در آتش سوخت و به شهادت رسید.
📙بامرام. خاطرات شهید احمد بیابانی. اثر گروه شهید هادی
⤵️⤵️⤵️⤵️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
🔻برادرش میگفت: آخرین بار که احمد با تهران تماس گرفت به من گفت: پاشو بیا جبهه دارم میرم کربلا
گفتم من هفته دیگه میام
گفت: دیره، تا اون موقع من رفتم
و احمد رفت کربلا...
با انفجار خودروی فرماندهی، احمد و سردار حاجی بابا در آتش عشق الهی سوختند.
✅شب جمعه از احمد بیابانی، این حُر جبهه های اسلام یاد کنیم تا آنها نیز در نزد ارباب ما را یاد کنند...
اینجا هم مزار شهید احمد بیابانی در بهشت زهرای تهران قطعه ۲۴ است. چند ردیف بالاتر از مزار شهید چمران و نیری
⤵️⤵️⤵️⤵️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
سلام
دوستان عزیز لطفاً حمایت کنید تا وقت تموم نشده
https://farsnews.ir/my/c/199238
تا حد امکان انتشار بدید🌺
@rafiq_shahidam
Mohammad_Ali_Karimkhani_-_Amadam_Ey_Shah_Panaham_Bede_(128).mp3
4.32M
آمدم ای شاه،پناهم بده🤲😭
⤵️⤵️⤵️⤵️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
خانه ای که در آن کودک نباشد
برکت ندارد.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
📚کنزالعمال
#فرزندآوری
⤵️⤵️⤵️⤵️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
شهید بیا و دستم و بگیر:
🌟رفیق مثل رسول 🌟۱۲
شهید محمد حسن خلیلی 🌟
خطبه عقد ما رو حضرت امام رحمة الله علیه خوندند.اون روز رو خوب یادمه.اواخر فروردین ماه شصت و یک بود.ما از ۵ صبح از خونه بیرون اومده بودیم. اتفاقا روز قدس هم بود.
چرا ۵ صبح؟
باخنده گفت:آقای توسلی مسئول دفتر حضرت امام گفته بودند ،این تاریخ که به شما وقت داده شده،با توجه به اینکه روز قدس هست،حضرت امام رحمة الله علیه دیدار با مسئولین دارند.بهتره بذارید برای روز دیگه.
بابا هم گفته بود:ما برنامه ریزی کردیم،شما هرساعتی بگید،ما مشکلی نداریم.
آقای توسلی هم گفته بودند:دیدارهای حضرت امام از ۸ صبح شروع میشه، باید زودتر بیاید.
این طوری شد که ما ۵ صبح از خونه راه افتادیم.از ما خواستند برای دیدار با حضرت امام به حیاط پشت حسینیه بریم.
🌟رفیق مثل رسول 🌟۱۳
شهید محمد حسن خلیلی
فقط به عروس،داماد و پدر عروس اجازه دیدار میدادند.پا که داخل حیاط گذاشتم، انگار عطر بهار همه جا پیچیده بود.حدود سه یا چهار پله از سطح حیاط تا بالکنی که حضرت امام وارد شدند،فاصله بود.ایشون با همون لباس سفید و عرق چین و عبای کم رنگی که روی دوش داشتند، وارد شدند.
امام روی صندلی نشستند.تمام چهرشون نور بود.انگار بند دلم پاره شد.اصلا یادم رفت برای چی اومدیم.فقط به چهره امام نگاه میکردم. میترسیدم با به هم خوردن پلک هام این فرصت ناب را از دست بدم.با نگاهی پراز مهربانی از من پرسیدند:عروس خانم به من وکالت می دید؟حس کردم از خجالت صورتم سرخ شده،زود گفتم :بله.
آقای توسلی هم وکیل بابا شدند.خطبه عقد را امام خیلی شمرده خوندند.وقتی تموم شد،با همون نگاه مهربانشون به ما گفتند:مبارک باشه.بعد هم سه مرتبه گفتند :باهم بسازید.
لبخندی که روی چهره ی حضرت امام رحمة الله علیه نقش بسته بود، اولین و آخرین زیباترین هدیه برای شروع زندگی ما بود.
با خودم عهد کردم همیشه این همراهی را حفظ کنم.
🌟رفیق مثل رسول 🌟۱۴
شهید محمد حسن خلیلی 🌟
مامان از جا بلند شد، رفت از داخل کمد یک آلبوم آورد.گفت:عکسهای اون روز اینجاست ،فقط حیف که اجازه ندادند با حضرت امام رحمة الله علیه عکس بگیریم.
سفارش حضرت امام همیشه توی زندگی مابوده و هست.با تمام کم و زیاد بازی دنیا ماباهم ساختیم.همیشه خدا را شکر میکنم که با نفس ایشون زندگی ما شروع شد.
صفحات اول عکس های دوران کودکی مامان، خاله ها،دایی ها،بابابزرگ،مامان بزرگ و طاهره خانم بود.به یکی از عکس هاکه مامان لب یک حوض نشسته بود،اشاره کردم.اینجا کجاست؟
مامان سرکی در آلبوم کشید ،گفت:بهترین جای دنیا،خونه پدرم.
با دختر همسایه که اسمش شهربانو بود،بازی میکردم.
مامان با خنده گفت:خیلی شیطون بودم،به راحتی خودم رو از روی داربست درخت مو بالا میکشیدم موقع تعریف کردن ،چشم های مامان برق میزدند.هیچ وقت تصور نمیکردم برای من از شیطنت هایش تعریف کند،چون در زندگی خیلی صبور و ساکت بود.