eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
1.4هزار دنبال‌کننده
14هزار عکس
8.7هزار ویدیو
88 فایل
🌻مشڪݪ ڪارهاے ما اینست ڪہ بـراے رضاے همہ ڪار میڪنم اݪا رضاے خدا . @rafiq_shahidam #شهید_ابراهیم_هادی #رفیق_شهیدم ارتباط با خادم کانال 👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 بعد از یک ساعت رانندگی به خونه کاملیا رسیدم ، حسابی متروکه شده بود به طوری که اول شک کردم خونه کاملیا هست یا نه. از ماشین پیاده شدم و درهاش رو کاملا قفل کردم . چند تا پسر بچه داشتند توی کوچه فوتبال بازی می کردند به سمتشون رفتم و با صدای بلندی گفتم : - آهای ... یه لحظه یاد آراد افتادم . من نباید دیگه از ادبیات قدیمیم استفاده کنم . به همین خاطر ، رو به پسر بچه بوری گفتم : - پسر خوشگله . میشه چند لحظه بیای اینجا ؟ پسره توپ فوتبال رو از روی زمین برداشت و به سمتم اومد . با صدای خنده داری گفت : + چی کارم داری خانوم خوشگله . تک خنده ای کردم و گفتم : - تو که خیلی خوشگل تر از منی . ببین خوشگله این ماشین منه ، من میرم تو این خونه . حواست به ماشینم باشه ، زیادم طرف این ماشین نیاین و توپ بازی نکنید . متوجه شدی ! + حله چشم قشنگ. از شیرین زبونیش خندم گرفت و دستی توی موهاش کشیدم و به سمت در حیاط خونه کاملیا حرکت کردم . با کلید ماشین چند باری محکم توی در زدم . آیفون برداشته شد و کسی با صدای خماری گفت : + کیه ؟ - منم مروا . + وایسا اومدم . - آنالی تویی ؟ + پ ن پ عممه ! وایسا اومدم . صدای گذاشته شدن آیفون اومد . خدای من ! چرا صداش اینجوری بود ! بعد از گذشت چند دقیقه منتظر موندن در حیاط باز شد . با تعجب نگاهی به آنالی کردم و هین بلندی کشیدم . دهنم تا آخر باز شد و با تعجب بهش زل زدم . + چته ؟ بیا تو تا آبرومون رو نبردی . آنالی چنگی به مانتوم زد و هلم داد داخل خونه . در حیاط رو هم محکم بست . دستم رو محکم از دستش جدا کردم و با صدای بلندی گفتم : - چه غلطی کردی ! ا ... این چه وضعیه ؟! آنالی به سمتم حمله ور شد و مچ دو تا دستام رو گرفت : + خفه شو مروا خفه شو ! صداتو برای من بالا نبر که همین جا چالت میکنم ! با همه ی توانم دستام رو از دستش جدا کردم که روی زمین افتاد . به سمتش رفتم و در حالی که روی زمین افتاده بود کنارش زانو زدم و با داد گفتم : - آنالی چه غلطی کردی تو ؟! بنال آنالی ! بنال بنال بنال ! با خودت چی کار کردی دختره نفهم ! آنالی شروع کرد به گریه کردن و با داد گفت ‌: + ‌بدبخت شدم مروا ‌! مروا بدبخت شدم ! دستش رو ، روی زانوهام گذاشت و از روی زمین بلند شد . &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 من هم خیلی سریع از روی زمین بلند شدم و به سمتش رفتم که با صدای پر از بغض گفت : + نیا مروا . نیا . برو . - چ ... چی میگی ؟! حرف بزن ! چرا اینجوری شدی ؟! چه بلایی سر خودت آوردی ؟ لبخند تلخی زد و با گریه گفت : + خیلی دوست دارم مروا . خیلی دوست دارم . بهترینی ! نگاهی بهم کرد و با سرعت به سمت گلدون های کنار حوض رفتم . متوجه شدم میخواد چی کار کنه برای همین با جیغ به سمتش دویدم . گلدون رو بالای سرش گرفت و با داد گفت : +دیگه خسته شدم . برو مروا برو ! با صدای بلندی داد زدم : - نـــه ! و به سمتش دویدم همین که خواست گلدون رو به سرش بکوبونه با دستم سیلی به صورتش زدم که تعادلش رو از دست داد ، توی همین حال گلدون رو از دستش گرفتم و گوشه ای انداختم که خورد شد . یقه اش رو گرفتم و با صدایی که رگه های عصبانیت توش موج میزد گفتم : - آنالی حرف بزن که به جون آراد قسم میکشمت !‌ سرشو بلند کرد و با چشمای پر از اشکش بهم نگاهی کرد که متوجه حرفم شدم . ای لعنت بهت آراد . لعنت . + م ... میگم . - بگو . حرف بزن ... بگو چرا اینجوری شدی ؟! دستم رو زیر چونش زدم و با ناخن های بلندم سرش رو بلند کردم . - د آخه بنال دختره نفهم ! چرا صورتت اینجوری شده . هق هقش بلند شد ... دستام رو از یقش جدا کرد و روی زمین نشست که سریع کنارش نشستم. + م ... مروا . هق هقش رو از سر گرفت که با داد گفتم : - خفه شو . فقط خفه شو . صدات رو ببر ، صدات رو نشنوم . گریه نکن ، حرف بزن ، حرف ! &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
بهش‌گفتم: چندوقتیه‌به‌خاطراعتقاداتم مسخره‌ام‌میکنن..! بهم‌گفت: برای‌اونایی‌که‌اعتقاداتتون‌رو مسخره‌میکنن،دعاکنید خدابه‌عشق‌حسین؏ دچارشون‌کنه...! -شهیداحمدمشلب🌿」
🔴 💠 مردی شبی را در خانه‌ای روستایی می‌گذراند. پنجره‌های اتاق باز نمی‌شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی‌توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه‌ی شب، پنجره بسته بوده است! 💠 او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود!! 💠 افکار از جنس انرژی‌اند و انرژی، کار انجام می‌دهد. در زندگی همیشه مثبت‌اندیش باشید. 💠 با افکار مثبت و شکرگزاری، زندگی‌ را برای خود بهشت کنید و از آن لذت ببرید.
🌱آن کس که بگیرد به دِلَم جاۍ تو را کیست؟ چون تنگ برایت شده دل، جاے کسی نیست..!💔 🕊️
❤️🍃 برخـے ڪه خیلـے کردند، می‌گوینـد یعنـے خدآ من رآ مۍ‌بخشد؟ آن‌هآ نمۍ‌دآنند وقتـے ڪه به این حآل میرسنـد یعنـے اینڪه بخشیده مۍ‌شوند! یعنی‌اینکه‌سیم‌دلت‌وصل‌شده :) ╔━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے. @rafiq_shahidam @rafiq_shahidam 🕊️🕊️🕊️ https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9 ╚━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏝چه روزها که در آرزوی دیدارتان طی شد چه شب ها که در رویای ظهورتان سحر گردید... چه منتظران بی‌شکیبی که در فراقتان سوختند و پرکشیدند... ...خدا شما را برساند و روزهای غم‌آلود ما را رنگ شادی زند...🏝 ⚘وَ لاَ أُنَازِعَكَ فِي تَدْبِيرِكَ وَ لاَ أَقُولَ لِمَ وَ كَيْفَ وَ مَا بَالُ وَلِيِّ الْأَمْرِ لاَ يَظْهَرُ و در تدبير امور عالم با تو تنازع نكنم و هرگز چون و چرا نكنم و نگويم چه شده است كه ولى امر امام غايب ظاهر نمی شود⚘ 📚مفاتیح الجنان،دعای عصر غیبت
چادر مادر من فاطمه، حرمت دارد قاعده، رسم، شرایط دارد شرط اول همه اش نیت توست… محض اجبار پدر یا مادر یا که قانون ورودیه دانشگاه است یا قرار است گزینش شوی از ارگانی یا فقط محض ریا شایدم زیبایی، باکمی آرایش! نمی ارزد به ریالی خواهر…🍂⛅ 🌱