کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
قسمت سی و ششم🌱 « تنها میان داعش» قسم میخورم فردا وارد آمرلی بشیم! یه نفر از مرداتون رو زنده نمیذ
قسمت سی و هفتم 🌱
« تنها میان داعش»
دستش را از پشت بستند، با لگدی به کمرش
او را با صورت به زمین کوبیدند و برای بریدن سرش، چاقو
را به سمت گلویش بردند. بدنم طوری لمس شده بود که
حتی زبانم نمیچرخید تا التماسشان کنم دست از سر
برادرم بردارند. گاهی اوقات مرگ تنها راه نجات است و
آنچه من میدیدم چاره ای جز مردن نداشت که با چشمان
وحشتزده ام دیدم سر عباسم را بریدند، فریادهای عمو را با
شلیک گلوله ای به سرش ساکت کردند و دیگر مانعی بین
آنها و ما زنها نبود. زنعمو تلاش میکرد زینب و زهرا
را در آغوشش پنهان کند و همگی ضجه میزدند و رحمی
به دل این حیوانات نبود که یکی دست زهرا را گرفت و
دیگری بازوی زینب را با همه قدرت میکشید تا از آغوش
زنعمو جدایشان کند. زنعمو دخترها را رها نمیکرد و
دنبالشان روی زمین کشیده میشد که ناله های او را هم
با رگباری از گلوله پاسخ دادند. با آخرین نوری که به
نگاهم مانده بود دیدم زینب و زهرا را با خودشان بردند
که زیر پایم خالی شد و زمین خوردم. همانطور که نقش
زمین بودم خودم را عقب میکشیدم و با نفسهای بریده ام
جان میکَندم که هیولای داعشی بالای سرم ظاهر شد.
در تاریکی اتاق تنها سایه وحشتناکی را میدیدم که به
سمتم میآمد و اینجا دیگر آخر دنیا بود. پشتم به دیوار
اتاق رسیده بود، دیگر راه فراری نداشتم و او درست بالای
سرم رسیده بود. به سمت صورتم خم شد طوری که
گرمای نفسهای جهنمی اش را حس کردم و میخواست
بازویم را بگیرد که فریادی مانعش شد. نور چراغ قوه اش
را به داخل اتاق تاباند و بر سر داعشی فریاد زد :»گمشو کنار«
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
قسمت سی و هفتم 🌱 « تنها میان داعش» دستش را از پشت بستند، با لگدی به کمرش او را با صورت به زمین ک
قسمت سی و هشتم🌱
« تنها میان داعش»
داعشی به سمتش چرخید و با عصبانیت اعتراض
کرد :»این سهم منه!« چراغ قوه را مستقیم به سمت
داعشی گرفت و قاطعانه حکم کرد :»از اون دوتایی که تو
حیاط هستن هر کدوم رو میخوای ببر، ولی این مال
منه!« و بلافاصله نور را به صورتم انداخت تا چشمانم را
کور کند و مقابلم روی زمین نشست. دستش را جلو آورد
و طوری موهایم را کشید که ناله ام بلند شد. با کشیدن
موهایم سرم را تا نزدیک صورتش بُرد و زیر گوشم زمزمه
کرد :»بهت گفته بودم تو فقط سهم خودمی!« صدای
نحس عدنان بود و نگاه نجسش را در نور چراغ قوه دیدم
که باورم شد آخر اسیر هوس این بعثی شده ام. لحظاتی
خیره تماشایم کرد، سپس با قدرت از جا بلند شد و هنوز
موهایم در چنگش بود که مرا هم از جا کَند. همه وزن بدنم را با موهایم بلند کرد و من احساس کردم سرم آتش
گرفته که از اعماق جانم جیغ کشیدم. همانطور مرا دنبال
خودش میکشید و من از درد ضجه میزدم تا لحظهای
که روی پله های ایوان با صورت زمین خوردم. اینبار یقه
پیراهنم را کشید تا بلندم کند و من دیگر دردی حس
نمیکردم که تازه پیکر بی سر عباس را میان دریای خون
دیدم و نمیدانستم سرش را کجا برده اند؟ یقه پیراهنم در
چنگ عدنان بود و پایین پیراهنم در خون عباس کشیده
میشد تا از در حیاط بیرون رفتم و هنوز چشمم سرگردان
سر بریده عباس بود که دیدم در کوچه کربلا شده است.
بدن بی سر مردان در هر گوشه رها شده و دختران و زنان
جوان را کنار دیوار جمع کرده بودند. اما عدنان مرا برای
خودش میخواست که جسم تقریباً بیجانم را تا کنار اتومبیل کشید
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
4_5864060948221789928.mp3
1.51M
ای دوسه تا کوچه زما دورتر ....😔
🌸⃟🌹🕊჻ᭂ࿐✰🌹🍃
#مولایمن
🍂چگونه بیتو جهان را پُر از ستاره کنم؟
چگونه این همه دردِ تو را نظاره کنم؟
🍂میان تلخیِ این روزِگار، مهدی جان
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟
#العجلمولایغریبم
تعجیل در فرج مولایمان صلوات
#شهیداصلانی
#ماه_رمضان
#ماه_مبارک_رمضان
#زهرامحسنی_فر
#امام_زمان
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگے_مجازے_هادے_دلہـا
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_ابراهیم_هادی
╔━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam
@rafiq_shahidam
🕊️🕊️🕊️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
╚━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╝
#سحࢪٺبخیرمولاۍمن
🌱سلام تنهاترین روزهدار مهدۍجاݩ
در نجوای نوازشگر لحظههای رمضان، بیشتر دلم بهانهات را میگیرد
هرجانسیم دعایی میوزد
و هرلحظهکهعطر راز و نیازی به مشام میرسد،
یاد تو میافتم
آرزومند دیدارم...
دستمان را بگیر
°•🌱اۍپدࢪمهربانم
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا سَفِينَةَ النَّجاةِ🌱
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
ربنا_ محمدحسین پویانفر.mp3
3.72M
°•🌱|
#شب_هفتم
#مناجاٺباخدا 🤲🏻
محمدحسیݩپویانفࢪ🎤