eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.5هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
10 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸جشن بزرگ میلاد پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم 🔸مجری توانمند کشور: 🔸قاری: حسنین حلو رضوان درویش (اجرای ابتهال حب النبی) 🎙 باسـخـنـرانـی 💠 شیخ اسماعیل رمضانی 🎙سخنران سیاسی 💠 سفیر کشور یمن 🎤 مداح 💠 محمد اسدالهی با حضور و اجرای گروه و گروه های سرود کشوری 💥🔥همراه با متنوع 🍔🍧 پذیرایی: توسط موکب های شهرستان آمل 📅 یکشنبه ۲۵ شهریور ماه ۱۴۰۳ سـاعـت ۱۹:۰۰ به مدت ۳شب متوالی 🕌 آمل، خیابان شهید بهشتی، اندیشه ۵۵، بقعه متبرکه ناصرالحق @ranggarang
🎤الحوثی: حمله به جاپرهای آوارگان معنایی جز نسل‌کشی ندارد/ موضع‌گیری مسلمانان در قبال حوادث غزه شرم‌آور است ⌨«عبدالملک بدرالدین الحوثی» رهبر انصار الله یمن در سخنرانی عصر امروز خود تأکید کرد: 📤امروز آمریکایی‌ها و غربی‌ها به اسرائیل کمک می‌کنند اما متأسفانه مسلمان در برابر نسل‌کشی روزانه ملت فلسطین، در موضعی شرم‌آور قرار دارند. 📤هدف قرار دادن چادرهای آوارگان  فلسطینی با بمب‌های بزرگ و کشنده آمریکایی به معنای واقعی کلمه جنایت‌ کشتار جمعی و نسل‌کشی است. 📤وضعیت بسیار تأسف‌بار و دردناکی برای امت اسلامی در جریان است و دشمن اسرائیلی در کرانه باختری نیز به جنایت‌های خود از جمله قتل، نابودی، ویرانی، آوارگی، ربایش و شکنجه اسرا ادامه می‌دهد. 📤سکوت جامعه اسلامی باعث جسارت بیشتر دشمن برای برداشتن گام‌های خطرناک‌تر می‌شود. 📤اگر کشورهای اسلامی مانند غربی‌ها که به رژیم صهیونیستی کمک می‌کنند، به فلسطینی‌ها کمک کنند واقعیت نبرد تغییر خواهد کرد. @ranggarang
83 ✅ یه موضوع مهم در امتحانات الهی اینه که هر کسی باید امتحان خودش رو به خوبی بشناسه و همون امتحانش رو به خوبی بده. 🔸 خداوند متعال هم طبق امکاناتی که به آدم ها میده ازشون امتحان میگیره و به اندازه تلاشی که میکنند پاداش میده. ❇️ مثلا روز قیامت خیلی از افراد رو ... @ranggarang
⇦ قانونگرایی و ولایتمداری خداوند حکیم بر اساس حکمت و مصالح اجتماعی، انسان‌ها را متفاوت آفریده و هیچ یک از آنان، حتی حضرات معصومین، مانند هم نمی‌باشند. بر این اساس، امام حسین علیه‌السّلام نیز اگرچه از نظر فکری و تشخیصی با سایر معصومین تفاوت داشت و نظرات خویش را در ... @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ازسیم‌خاردارنفست‌عبورکن بعد از رفتن بچه ها سعیده ماندومن هم قضیه ی کادو را برایش گفتم، فوری بلندشد وکادو راآورد. می خواست بازش کند که خشکش زد. نگاهش را دنبال کردم دیدم با خودکار روی کاغذ کادو نوشته شده، از طرف آرش. خون به صورتم جهید، آب دهانم را قورت دادم و گفتم: –ولی سارا که گفت از طرف خودشه. با صدای پیام گوشی ام، برداشتمش و بازش کردم. سارا بود.بعد از عذر خواهی گفته بود که آرش خواهش کرده هر طور شده هدیه را به دستم برساند. اوهم اول خانه ی سوگند رفته و ازاو خواسته مرادعوت کندبه خانه شان، ولی وقتی دیده نمی توانم بروم خودش امده. موقع دادن کادوحرفی نزده چون ترسیده قبول نکنم. هنوزپیام را می خواندم که دیدم سعیده کادو را باز کرد و هینی کشیدو گفت: – وای چقدر نازه. سه شاخه گل طلایی رنگ فلزی که درون قاب فلزی سیلوری جای داده شده بود. کنارش هم یک جا کلیدی که دوتا قلب پارچه ایی، که در هم تنیده بودند، آویزان بود. کنارش هم یک پاکت بود. سعیده فوری پاکت را باز کرد، نامه بود.به طرفم گرفت وگفت: – بیا خودت بعدا بخون. حالم بد بود، نامه را گرفتم و با خودم گفتم نباید بخوانمش، ممکن است چیزی نوشته باشد که با خواندنش سست شوم. من که خودم را می شناسم، پس چرا کاری کنم که اوضاع بدتر و دل تنگی ام بیشتر شود. با این فکرها بغض راه گلویم را گرفت و تنها کاری که آن لحظه به ذهنم رسید پاره کردن نامه بود. سعیده هاج و واج به دستهایم نگاه می کرد. –لااقل می ذاشتی من بخونم ببینم چی نوشته، چرا پاره می کنی؟ بعد چشمکی زدو ادامه داد: –شاید اصلا جزوه دانشگاه باشه، روزی که نرفتی رو برات نوشته فرستاده باشه بابا. چرا اینجوری می کنی؟ یعنی تو ذره ایی حس کنجکاوی نداری؟ بعد تکه ایی از کاغذهایی که در دستم بود را گرفت و شروع کرد به خوندن. "راحیل جان ما باید دوباره با هم حرف..."کاغذ را از دستش گرفتم وبا همون بغض گفتم: – سعیده حوصله ندارما. سعیده نچ نچی کرد. –من فکر می کردم مثلث عشقی تو فیلم هاست، بعد کمی فکر کردو گفت: – البته واسه شما از مثلث گذشته، دیگه شده مربع عشقی، راستی اون پسره که باهاش تصادف کردی بهت زنگ نزد؟ کلافه گفتم: –چرا زد، گوشی و دادم مامان، یه جور محترمانه دکش کرد. کاغذهای پاره شده را مچاله کردم و به دستش دادم و گفتم: – اینارو ببر بنداز سطل اشغال، یه نایلون رنگ تیره هم بیاراین خرت وپرت ها روبریز داخلش تا بعدا پسش بدم. کاغذها راگرفت و گفت: –چه سنگ دل. بعد دوباره زیرو روی کاغذها را نگاه کرد. – یعنی جزوه نبوده؟ ولی راحیل پسره زرنگه ها، هدیه فرستاده که توتعطیلات هی نگاهش کنی تا یه وقت فراموشش نکنی. بعد نگاه گنگش رابه چشم هایم چسب کرد. – ما که نفهمیدیم تو چته، یه بار به خاطرش خودت رو میندازی زیر موتور، یه بارم بر می‌داری جزوه پاره می کنی. این پسره هم یه چیزیش میشه ها، مثل زمانهای قدیم، که چاپارها نامه می بردن.نشسته نامه نوشته، داده یکی بیاره. به نظر من که جفتتون خولید باهم دیگه خوشبخت میشید. آنقدر منقلب بودم که انگار حرف های سعیده را متوجه نمی شدم. –بدو سعیده یه وقت اسرا میاد تو اتاقا. بعد از رفتن سعیده، جا کلیدی قلبی رادستم گرفتم، چقدرعاشقانه بود. حس می کردم ذهنم بدون این که خودم متوجه باشم کم‌کم وارد استخری ازیادآرش شده است، برای نجات نیازبه یک غریق ماهروقوی داشتم. 🍁به‌قلم‌لیلافتحی‌ پور🍁 @ranggarang
ازسیم‌خاردارنفست‌عبورکن یک هفته ایی از تعطیلات نوروز گذشته بود که کمیل زنگ زد و بعداز سلام واحوالپرسی وتبریک سال جدید بالحن بامزه ایی گفت: – جامون عوض شده ها، حالا دیگه من پام بهتر شده، شما میلنگی. باخنده گفتم: – شاید این طور شده که بتونم درکتون کنم، ولی واقعا سخته ها، حالا می فهمم شما چقدر صبور بودید. آهی کشیدو گفت: –وقتی خدا دردی رو بده صبرشم میده، کاش همه ی دردها مثل درد شکستگی باشه. نفهمیدم یقه ی کدام درد را گرفته وبازبان بی زبانی شکایتش رامی کند. بی اعتنا به دردی که آزارش می دهدگفتم: ــ یه سوال؟ آرام مثل یک معلم دلسوز گفت: – شما دوتا بپرسید. –پس چرا بعضی ها وقتی مشکلی براشون پیش میاد تحمل نمی کنند و خیلی بی تابی می کنند. حتی بعضیها خودکشی هم می کنند میگن طاقت نداریم. یعنی خدا به اونها صبر نداده؟ ــ خب چون راضی نیستند. البته بعضی مشکلات که عاملش خودمون هستیم و باید خودمون رو مواخذه کنیم. ولی اونایی که عاملش خداست، باید بگیم خدایا راضیم و شکرت، وامیدوارم به درگاهت، که اگه تو بدترین شرایط هم باشم خودت حواست بهم هست. همین رضایته باعث صبر انسان میشه. فوری گفتم: ــ خب گاهی این رضایت داشتنه سخته دیگه. ــ بله قبول دارم. برای راضی بودن بایدبه خدااعتمادکردمثل یه کودک که به پدرومادرش اعتمادداره ... راستی پاتون رو دوباره به دکتر نشون دادید؟ ــ قرار بود امروز بریم نشون بدیم، ولی دختر خالم کاری براش پیش امد دیگه گفت فردا بریم. ــ چرا فردا، من الان میام دنبالتون بریم. ــ نه، زحمت نکشید، حالا عجله ایی نیست. ــ خدا دختر خالتون رو خیر بده که نتونسته بیاد. با هم میریم دیگه...یعنی شما دلتون واسه ریحانه تنگ نشده؟ مکثی کردم و گفتم: –چرا خب، خیلی زیاد. باهمان تحکم جذاب همیشگی اش گفت: – تا یه ساعت دیگه میام، فعلا خداحافظ. اصلا منتظر خداحافظی من نشد. وقتی به مامان گفتم زیاد موافق نبود، با اصرار من رضایت داد. چون دلم نمی خواست معلم قهرمانم راناامیدکنم. مامان گفت: – خودم تا دم در ماشین می برمت و بهش سفارشت رو می کنم، اینجوری بهتره. نمیدانم مامان از چه نگران بود. شاید چون شناخت کافی از کمیل نداشت. وقتی کمیل مامان را دید از ماشین پیاده شد. ماشین را دور زد و منتظر ایستاد تا ما نزدیکش شویم. دیگه بدونه کمک کسی، فقط با عصا می توانستم راه بروم. بعد از سفارش های مامان حرکت کردیم. ریحانه با دیدنم از صندلیش پایین امد و خودش راتوی بغلم انداخت. محکم دربغلم گرفتمش وبوسه بارانش کردم اوهم سرش راروی شانه ام گذاشت ودیگر تکان نخورد ولی گاهی چیزاهایی با خودش می گفت. دوباره بوسیدمش و گفتم: –چی میگی ریحانم. پدرش گفت: – جدیدا یه چیزایی میگه، داره به حرف میوفته. صورتش رادر دستهایم قاب کردم و گفتم: – چقدر زود بزرگ شدی تو. کمیل نفسش را عمیق بیرون دادو حرفی نزد. آهی که کشید، چقدرحرف ناگفته بود، حتما باخودش فکرمی کند که آخردخترتو چه می دانی تنهاماندن، آن هم بایک بچه یعنی چه... شایدم هم در دلش می گوید، این دختر چه دل خجسته ایی دارد، زودبزرگ شدن برای بچه هایی است که مادربالای سرشان است، "مادر" چه واژه ی نایابی است برای ریحانه ام. کاش میمردم وآن شب با سعیده بیرون نمی رفتیم. کاش همه ی آن اتفاق یک کابوس وحشتناک بودوبابازشدن چشم هایم همه چی تمام میشد. کاش هردفعه با دیدن ریحانه شرمنده اش نبودم... صدای آرام وگرم آقامعلم دست افکارم راگرفت وازآن حال وهوابیرونش آورد. – راستش واسه عید دیدنی با زهرا می خواستم بیام، ولی اونا رفتن شهرستان پیش مامان و بابا، دیگه نشد. گفتم اگه تنهایی بیام ممکنه خانواده معذب باشند. زهرا اینا تازه دیشب امدند. باتعجب گفتم: –شما چرا نرفتید؟ من و ریحان فردا میریم.ما که کسی رو اینجا نداریم. خیلی قبل از عید رفتیم با ریحانه وسایل سفره هفت سین و آجیل و ... خریدیم، به هوای شما، گفتم عید دیدنی میایید، بعد اشاره به پام کردو گفت: –شماهم که اینجوری شدید. دلم برایش سوخت. چقدر تنها بود. بدون فکر گفتم: –حالا نمیشه با همین پام بیام؟ نگاه مهربانی خرجم کرد و گفت: –قدمتون رو چشم. کی انشاالله؟ فوری گفتم: –امروز.بعداز دکتر. 🍁به‌قلم‌لیلافتحی‌پور🍁 @ranggarang
♨️ رفع فشار قبر یکی از آثار ارزشمند نماز شب 🔸 حضرت امام رضا علیه السلام درباره فوائد نماز شب فرمودند: بر شما باد به نماز شب که هیچ بنده مومنی در آخر شب بر نمی خیزد و هشت رکعت نماز و دو رکعت شفع و یک رکعت وتر نمی‌گذارد و هفتاد مرتبه در قنوت خود استغفار نمی‌کند، مگر اینکه؛ از عذاب قبر و آتش جهنم ایمن است و عمر طولانی و روزی وسیع خواهد داشت.(بحارالانوار ج ۸۴،ص ۱۶۱) 🖋حجت‌ الاسلام عالی @ranggarang
در این شب ♡ بـالاتـرین آرزویـم♡ براتـون این اسـت♡ کـه حـاجت دلتــون ♡ با حکمت خــدا یکی باشـد♡ شبتون بخیر و پر از آرامش الهی♡ @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا