#عاشورا_
*🔳 از عاشورا تا ظهور
قسمت بیست و یکم
*🔴سفر عشق، جگر شیر میخواهد..*
✍️مصیبت و بلا، رشته ی تعقلات به غیر خدا را قطع می کند، ناخالصی ها را از بین می برد و انسان را از فتنه ی نفس و گرفتاری به آن نجات میدهد.
حضرت یعقوب ۲۰ یا به نقلی ۴۰ سال به دردِ فراق یوسف مبتلا شد؟ بی شک خدا نمی خواهد انسانِ مؤمن را اذیت کند، بلکه قصد دارد او را به وسیله ی بلا، مخلص کند تا قلبش فقط متوجه خدا باشد؛ بلا بهترین نردبان سلوک است.
در این میان، سلوکِ بلای اولیای خدا مؤثر تر و راهگشا تر است چرا که بلای ما به اندازه ی خود ما سلوک دهنده است ولی بلای اولیاء خدا به اندازه ی عظمت ایشان است، از این رو در دعای ندبه خدا را به خاطر ابتلائاتِ اولیائش حمد می کنیم که «اللهُمَّ لکَ الحَمدُ عَلی ما جَری فی قَضائِکَ فی اولیائک»
مقام “شناختِ حمد بر قضای اولیا” مقام بالایی است که هر کسی نمی تواند به آن دست پیدا کند بلکه تنها کسانی به این مقام می رسند که شاکر باشند؛ چنانچه در زیارت عاشورا خدا را به خاطر توفیق درک و شراکت در مصیبت سیدالشهدا حمد می کنیم و خود را در زمره آنان می بینیم که «اللهُمَّ لکَ الحَمدُ حَمدَ الشّاکِرینَ لکَ عَلی مُصابِهِم»رضایتِ اصحاب امام حسین در روز عاشورا هم به دلیل رسیدن به مقام درکِ بلایِ ولیّ خدا بود! کجایند منتظرانی که بدانند و بفهمند بلای غیبت امام زمان را و بار سنگینی که سالهاست بر شانه های امام زخم تازه می گذارد…!
ادامه دارد...
@ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قسم جلاله شهید حاج قاسم سلیمانی...
ببینید بر چه چیز تاکید میکند.
@ranggarang
🔻دست نوشته #شهيد_اسماعیل_هنیه بر مزار #شهید_سلیمانی :
بسم الله الرحمن الرحیم
وقت دیدار رسیده است
برادرت اسماعیل هنیه
@ranggarang
عجب حکمتی دارد این ۶۳ سالگی:
پریروز #اسماعیل_هنیه و فواد شکر هر دو در سن ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند
شهید رئیسی و شهید سلیمانی نیز در سن ۶۳ سالگی به شهادت رسیده بودند
حضرت رسول(ص) نیز در سن ۶۳ سالگی رحلت کردند و امام علی(ع) نیز در سن ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند.
پ.ن: خلاصه ۶۳ سالگی تان مبارک
@ranggarang
🗨️ یه اسب سوار خانوم ، از مسابقات المپیک حذف شد ، چرا؟
چون یه فیلمی ازش در تمریناتش پخش شد که بجای ۳ بار ، ۶ بار به اسبش شلاق زده و به جرم حیوان آزاری ممنوع المسابقه شد!
‼️اما صهیونیست هایی که ۱۴ هزار کودک رو سلاخی کردند ، حذف نشدند!!
@ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دکتر مخبر: پس از شهادت آیتالله #رئیسی هر بار که خدمت #حضرت_آقا رسیدم ایشان با تاثر میفرمودند:
آقای مخبر! خیلی حیف شد!!!😔
@ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 رونمایی از نحوه پاسخ ایران به اسرائیل در برنامه زنده تلویزیون
@ranggarang
#رمان
ازسیمخاردارنفستعبورکن
#قسمت_13
با ویلچرش طرف آشپزخانه رفت از اپن گرفت و به سختی بلند شد.
نگران شدم وگفتم:
–مواظب باشید.
شنیده بودم از خواهرش زهرا خانم که کمکم می تواندراه برود. ولی جلو من تا حالا این کاررا نکرده بود.
کتابی روی اپن بود همان کتابی که هردویمان خیلی دوستش داشتیم. آن رابرداشت و نگاهی از روی محبت به من انداخت و گفت:
–این کتاب رو دلم می خواد بدمش به شما. دودستی کتاب رو به طرفم گرفت.
بازاین معلم زندگی ام مراشرمنده کرد. کتاب راگرفتم و گفتم:
–ولی شما خودتون...
حرفم راقطع کرد.
–پیش شما باشه بهتره.
نگاهم را از روی کتاب به چشمهایش سر دادم. اوهم نگاهم می کرد، ولی سریع این گره نگاهمان را باز کرد. بالبخندگفتم:
–البته به نظرمن شما نیازی به این کتاب ندارید، چون خودتون شبیهه یکی از شخصیت های این کتاب هستید.
–اغراق اونم دراین حد؟ ممکنه فشارم روببره بالاها.
–خب این نظرمنه، برای همین میگم نیازی بهش ندارید.
آهی کشیدوگفت:
–اینجا نباشه بهتره...وقتی می بینمش دل تنگی خفهام می کنه.
انگار غم عالم را در جملهاش ریخته بود.
خیلی دلم می خواست بپرسم دل تنگ کی؟
ولی ترسیدم بپرسم.
ازجوابش ترسیدم.
خیلی آرام به طرف اتاقش رفت. کتاب رادر بغلم فشردم و آرزو کردم کاش آرش اعتقادات این مرد را داشت.
با صدای گریه ی ریحانه به طرف اتاقش رفتم. دستم را روی سرش گذاشتم. تبش قطع شده بود.
بغلش کردم.
غذایی که عمه اش برایش درست کرده بودو همیشه درظرف مخصوصش می گذاشت، از یخچال برداشتم.
گرمش کردم و به خوردش دادم.
ریحانه سرحال شده بود.
چند تا اسباب بازی مقابلش ریختم تا بازی کند.
کتابی را که آقای معصومی داده بود را باز کردم تا نگاهش کنم.
متوجه یک برگه شدم که لای کتاب بود، با خط خوش خودش این شعر را با قلم ریز، خطاطی کرده بود.
به جز غم تو که با جان من همآغوشست
مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست
چراغ خانه چشم منی نمیدانی
که بی تو چشم من و صحن خانه خاموشست
وقتی خواندمش تپش قلب گرفتم، همین جوربه نوشته خیره مانده بودم شاید مدت طولانی.
حالا فهمیدم منظورش از دل تنگی خفه ام می کند یعنی چی.
آنقدرحجب و حیا داشت که اصلا فکر نکنم من رادرست دیده باشد چطوری...
با این فکر لبخندی روی لبهایم امد و نمیدانم چرا تصویر عصبانیه مادرم جلوی چشم هایم ظاهرشد.
بیچاره مدام می گفت تو نروآنجا، سعی کن بچه رااینجابیاوری، من خودم نگهش میدارم. ولی آقای معصومی اجازه نمیداد خوب حق هم داشت.
بیچاره مامانم از این که اینجا می آمدم همیشه ناراضی بود و سفارش می کرد مواظب همه چیز باشم.
ولی من آنقدراز این معلم سربه زیرم تعریف می کردم که کمکم مامان اعتمادکرد.
می گفتم مامان تا وقتی من آنجاهستم او زیاد بیرون نمی آید، بیرون هم بیاید زیاد اهل حرف زدن نیست، به جزدرمواقع ضروری.
آنجا مثل اداره است. اودراتاق خودش کارش را انجام می دهد من هم این ور،
گاهی که شاگردهایش برای آموزش خطاطی می آیند، از من می خواهدکه ازاتاق ریحانه بیرون نیایم. حتی برای بازکردن درهم خودش می رود.
این حرفها خیال مامان را راحت می کرد. بااین حال سفارش کرده بود به کسی نگویم اینجا کار می کنم.
به جز خانواده خودمان و خاله ام کسی خبرنداشت.
🍁بهقلملیلافتحیپور🍁
@ranggarang