او به من گفت: «ذکر یعنی یادآوری همان چیزی که از فراموش کردنش میترسی. پس متوسل میشوی، پس چنگ میزنی و با افکارت گلاویز میشوی، ذکر میگویی و میگویی و میگویی، مبادا یادت برود چه بودی، چه میخواستی و آنی که در سبب پیدا کردنش هستی، کیست.
ذکرش را میگویی، و آرام میشوی... .»
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
مهم نیست کجا. چه در آتش بسوزند از عشق، چه لب هایشان تر شود به آب حسین، آنها، رسیده اند..
کبوتر سحرگاه؛
من بیتو، بینورم... .
دعای این روزهایم فقط در نور تو خلاصه میشود و بس.
https://eitaa.com/ShafaghtheAr/9237
خیلی لطف کردی، امیرالمومنین حیدر یارت :))
ذرههای نور، با نخی از زمان، بر مدار زندگیها میچرخند. هربار که نوبت ذرهای نو میرسد، یک جرقه میزند و وصلتش با سرنوشت جاری میشود. نمیدانم، اصلا قدرت درک حکمت خدا را ندارم؛ اما میدانم تحمل دانستنش در ظرف کوچک تفکّر من جای نمیگیرد. هرگاه اندکی سعی، در پی دیدن کمی از این رشته نورهای کوچک میکنم، سردرد میگیرم.
فقط میدانم این روزهای من، نتیجهی جرقهی یک نور پیوسته و طویل است.
خیر و شر در وجود من، برخلاف یکدیگر میوزند و گویی این میان، من در فشاری از جنس ابدیت ایستادهام. میگویم ابدیت، چون جو سنگین است. تماس این دو شکل از هوا، مه غلیط میسازد. گاهی آنقدر گم میشوی که فکرت هرجا را که مه کمتر شود درست میداند، اما از کجا معلوم؟ این راه، همیشه مستقیم بوده؛ حرف خداوند ثابت است.
امشب یاد آن بانویی در دلم تازه شد که چراغ خانه بود، نور خانه در دستان او بود، اصلا او تمامش نور و نور بود. نور علی بود، او همه چیز علی بود.
کبوتر سحرگاه؛
امشب یاد آن بانویی در دلم تازه شد که چراغ خانه بود، نور خانه در دستان او بود، اصلا او تمامش نور و نو
مادرم، نورت را نشانم بده، خانهت کجاست؟ بدجور دلم هوایت را کرده.