دلمان برایت تنگ میشود رمضانِ عزیزم..
تو میدانی که چقدر از رفتنت، غمگین و ترسانیم..
هنوز لباس جدیدمان را به تن نکرده بودیم که عزم رفتن کردی..
حالا با وحشت نبودنت چه کنیم؟...
تازه داشتیم با حقیقت نفْسمان روبرو میشدیم که به آخر خط رسیدی..
هنوز مانده است که این نفس، آدم بشود..
کاش میشد کمی بیشتر بمانی...
چقدر راحت از دستمان رفتی...
هنوز داشتیم آنچه هستیم را میشناختیم
چقدر زود تمام شدی...
حالا باید چه کنیم با این لجنی که درونمان را گرفته است؟
حالا که داری میروی، با تو با سری افتاده خداحافظی میکنیم..
یادت باشد که از همین حالا منتظر بازگشتت هستیم..
ببخش اگر حق تو را به جا نیاوردیم..
ببخش اگر در حضورت گناهی مرتکب شدیم..
ببخش اگر ناخواسته بی احترامی کردیم...
ببخش اگر بی توجه از تو گذشتیم.....
احساس خسران گلویمان را گرفته است درحالیکه داریم پیر میشویم...
تازه میخواستیم سر از خاک و کثافت وجودمان بیرون بیاوریم که گفتند باید خداحافظی کنیم...
ببخش اگر در حضورت بد حرف زدیم، بد نگاه کردیم، بد شنیدیم، بد فکر کردیم..
ببخش اگر به چیزی بجز تو انس گرفتیم...
عذرخواهی میکنیم...
ببخشید...
شرمندهایم...
تو میدانی که باری که از گناهان روی دوش ماست، چقدر سنگینتر از توان روحیمان است..
شب آخر است و از تو میخواهیم که
این بار را برایمان سبک کنی...
#رمضانالکریم
برای چندمین بار بهم ثابت شد که
گر مَردِ رهی، میانِ خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس
خودْ راه بگویدت که چون باید رفت..
کافیه همونقدر که بلدی جلو بیای و
از همه ظرفیتهایی که به ذهنت میرسه استفاده کنی،
یهو میبینی یه مسیرهایی جلوتر باز میشه برات و یه امکاناتی بدون اینکه به مغزت خطور کرده باشه برات ساخته میشه که
اصلن الله الله :))))))))))
اِی خوانده تو را خُدا وَلی، اَدرِکنی
بَر تو زِ نَبی نَصِّ جَلی، اَدرِکنی
دَستَم تُهی و لُطفِ تو بی پایان اَست
یا حَضرَتِ مُرتَضی عَلی! اَدرِکنی...
شیخ اَبوسَعیدِ اَبوالخَیر
کم کاری و گناه ما دربارهی #فلسطین اینه که «خبر» رو به «مسئله»ی افکار عمومی تبدیل نکردهایم..
همین توپوگرافی ساده برای اینکه از چندتا کارتن زشت تبدیل بشه به یک سایت شیبدار،
۳ ساعت مفید ازم زمان گرفت.
پنج و ربع شروع کردم و تمام که شد گردنم را بلند کردم و هشت و ربع را روی ساعت دیدم. حینش یک جلسهی دو ساعته از کلاسی را گوش دادم و یک ساعت باقی ماندهاش را هم با موسیقی بیکلام و فکر سپری کردم.
فکر..
بیشترین دارایی این روزهایم..
و حالا که خوابم نمیبرد، یقین مینشینم به طراحی فرمهایی که برای این سایت به ذهنم میرسند،
شاید کمی کمتر شود.
فکر را میگویم..