هدایت شده از برگ زیتون🌿
فکر کنید کل مملکت رو زده بودن مام تازه انقلاب کرده بودیم هیچی به هیچی، منافقین کف خیابون سلطنت طلبا داخل، بخشی از ارتش در آستانه کودتا، رییسجمهور خائن با لباس زنونه فرار کرده، رییسجمهور جدید انتخاب میکنیم اونم ترور میکنن با نخست وزیرش، امثال کشمیری خائن درمیان از تو مسئولین و هزاران چیز دیگه درحالی که قدرت ساخت یه فشنگ رو نداریم و ساختار حکومتیمونم هنوز مستحکم نیست!
جبههرم کلا جوونا جمع میکنن!
بعد اونجا عیب نداره وای چقدددررر دهه شصت گوگولی بوده خدا اونجا بزرگ بوده اینجا یهو نه!
چرا؟
چون آقای لاریجانی شهید شده🦦
آن روی دیگر آقای لاریجانی
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.»
دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند.
اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند
✍️فائضه غفارحدادی
.
این گلبرگهای سرخ بعد از بردن تابوت شهیدنوتلایی به غسالخانه روی موکت سالن وداع افتاده بودند. خودم اسمش را گذاشتم نوتلایی چون به دوست دخترش گفته بود: «ساعت یازده صبح از ایست بازرسی میام پیشت برات نوتلا خریدم.» کسی حواسش به این گلبرگها نبود. همه را گذاشتم توی دستمال و روی قلبم گذاشتم. میدانم هنوز خیلی زود است برای نوشتن متن استخواندار. همیشه مخالف نوشتنهای حماسی و ملتهب بودم، اما امروز فیلم کوتاهی از آیت الله حائری شیرازی دیدم که دلم خواست این متن را بنویسم و حرفی که توی گلویم مانده را بزنم. راستش ترسیدم توی مسیر رفتوآمد بمیرم و این را به آدمها نگفته باشم.
استاد اخلاق در جواب نگرانی مجری که گفت: «اوضاع فرهنگی جامعه خوب نیست.» جواب داد: «ظاهرشان اینطور است نه باطن!» این تفکیکپذیری بیرون و درون آدمها را این روزها زندگی کردم. اگر بیرون از معراج میدیدمشان شاید با خودم میگفتم: «معلوم است من و پسرم از اینها بهتریم.» جنگ اما بهم ثابت کرد اینطور نیست. بهم ثابت کرد وطندوستی مال همه است. ایران میتواند مال پسری سرتاپا تتویی باشد که فقط یک شب عکس آقا را استوری کرده و روز بعد شهید شده. وطن مال جوانی است که ابروها و موهایش زیادی سوسول به نظر میرسند.
آن شیشه نوتلا هیچوقت به دست دختر جوانی که حجاب هم نداشت نرسید، اما داشت روی تابوت دوست پسرش فریاد میکشید: «یاحیدر!» وطن میتواند متعلق به دختر لب ژل زده و پروتزی باشد که تا آخرین لحظه مشغول تدریس زبان انگلیسی باشد و حاضر نباشد شهر و شاگردانش را لحظهای ترک کند. این را باید امشب مینوشتم. به اندازه کافی در قلبم تهنشین شده بود. حالا مطمئنترم شهادت میتواند به ظاهر آدمها ارتباطی نداشته باشد. مطمئنترم به جمله آقای حائری شیرازی که شناخته بودشان: «این انقلاب جوانهای خداجوی پای کار جان برکف زیادی دارد. وقتی موقع امتحان برسد تازه معلوم میشود.»
@chiiiiimeh
.
🔺️ موج ۶۵جدید حملات موشکی ایران هم اکنون...
🚩عملیات ما: دعای #سهم_الیل