امروز شروع ماه ذیالقعده و شروع چلهی موسوی است. #چله_موسوی همان روزهایی ست که حضرت موسی به قومش وعده داد از کوه با فرامین خدا برمیگردد، اما سی روزش که شد چهل روز، قومش گوسالهپرست شدند! آخرین روز این چهل روز، عید قربان است؛ روز حاجی شدن زائران خانه خدا.
من هنوز نمیدانم بالاخره امسال زائر خانه خدا خواهم شد یا نه. هرکاری که به عهدهی منِ بنده است، انجام میدهم، بقیهاش هم با خداست. این چهل روز را هم بخشی از حج میدانم که از امروز شروع شده.
علما میگویند این ایام "بهار چلهنشینیها"ست. ترک یک عادت ناپسند، مراقبت دائمی، تلاوت قرآن، زیارت، نماز... هر چه دوست دارید. یک کاری را انتخاب کنیم، به نیت تقرب به خدا و اهل بیت، فرج، پیروزی اسلام و ایران، قوت رزمندگان و خواری دشمنها به جا بیاوریم.
اگر عید قربان امسال حاجی شدم، دعاگوی همه چلهنشینهای این کانال خواهم بود، انشاءلله. شما هم دعا کنید حج واقعی و مقبول نصیبم شود، که سخت محتاجم.
#روزهای_مادرانه
@motherlydays
دلم میخواد از هر کانالی که داره دربارهی
مذاکره تحلیل میذاره، بیام بیرون.
بسه دیگه خستهمون کردین👊🏻
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
گفتهاند ماکان نصیری عزیز، کودک ۷ ساله مدرسه میناب، بعد از حدود یک ماه جستجو برای پیکرش، هیچ اثری از او پیدا نشد و پروندهاش با عنوان مفقودالاثر بسته شد.
فکر میکنم به مادرش.
به آن روزی که جواب سونوی تعیین جنسیت گفت: پسره!
به وقتی که بغلش میکرد و دست میکشید لای موهای سرش، آنها را با وسواس شانه میزد و میبوسید.
به وقتی که موقع شیر خوردنش با نهایت عشقی که یک پسر به مادرش دارد، خیره به چشمان مادر میشد.
به قربان صدقه ها و شعرهای عاشقانه ای که مادرش در گوش پسرکش زمزمه کرده است.
به تک تک ماشین های اسباب بازی و توپ های رنگارنگی که برایش خریده است.
به وقتی که دستانش را گرفت و اولین قدمهایش را تماشا کرد.
برای اولین باری که پیراهن و شلوار مردانه تنش کرد و در دل برای پسرکش غش و ضعف کرد.
من هربار لباس مردانهی رسمی تن علی میکنم، یک دور مراسم دامادی اش را تصور میکنم.
هربار پشت فرمان ماشین مینشینم، او را روی پاهایم میگذارم و سفت فرمان را میچسبد و تکان میدهد، یک دور خودم را روی صندلی شاگرد تصور میکنم درحالیکه او دارد رانندگی میکند و دوتایی مادر پسری رفتهایم دور دور.
همین تازگی به مامان گفتم: علی که بره مدرسه و یاد بگیره از لوازم تحریر استفاده کنه، اینقدر چیزا دوست دارم براش بخرم که از الان براش کلی ذوق دارم.
هر بار مدرسه رفتنش را تصور میکنم و دلم برای فرم مدرسه و کولهی خیالی روی دوشش ضعف میرود.
حالا چطور میشود پسرت را تا ۷ سالگی بزرگ کنی، نوبت مدرسه رفتنش برسد، با تمام آرزوها و تصوراتی که برایش در دلت داری، از یک روزی به بعد به تو بگویند هیچ اثری ازش نیست!
هیچ چیزی نباشد که پسر تو باشد.
پسرم! ذوب شدی؟ پودر شدی؟
چه بلایی به سرت آمد؟...
آخ بیچاره مادرت...
+مدرسهی #میناب
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
اگه ۱۰۰ مورد خطا و اشتباه هم در مسئولین دیدید، ناامید نشوید ! این توصیه ی قطعی و اصلی منه. همه چیز ا
.
این توصیه ی قطعی و اصلی منه:
.
+ دست به دست کنید برسه دست دلسوزهای وطن :)
به مناسبت روز دختر دیگه فقط مونده که بگن
بیاین همهٔ پسرا رو جلو پای دخترا قربونی کنیم🥸
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُورًا بعد، سراغ کارهای خوبی
.
اینهمه بریم بیایم آخرش بهمون بگن
هیچ کاری نکردی، هیچ اثر مثبتی نداشتی، هیچ حرکتی نساختی، هیچ تحولی ایجاد نکردی، هیچی نداری، هیچیِ هیچی..
خیلی ستمه.. خدا واسمون نخواد..
بهش گفتم خوبم، بهترم یعنی، اما برای تلف شدن یک قلاده پلنگ در برخورد با قطاری در فیروز کوه، گریه کردم.
https://ble.ir/sitaloopram/-2804338183967950672/1776678860660
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
بهش گفتم خوبم، بهترم یعنی، اما برای تلف شدن یک قلاده پلنگ در برخورد با قطاری در فیروز کوه، گریه کردم
.
بهش گفتم خوبم بهترم،
اما برای مرگ بیمار سریالی که میدیدم،
گریه کردم.