هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام حضرت آیتالله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت روز ملی خلیج فارس.pdf
حجم:
135K
📖 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت روز ملی خلیج فارس
📲 @rahbar_enghelab_ir
این روزها وقتی با نوجوونها بحث میکنم
یه خلاء بزرگ تو نظام استدلالیشون میبینم!
تاریخ، تاریخ و تاریخ!
بچهها هیچ تصویری از استعمار ندارن
و همین دستگاه تحلیلی مغزشون رو دچار مشکل کرده.
توصیه ما به شما؟
سرگذشت استعمار رو برای بچههاتون بگید.
«سفر به آن سوی دریاها» یه کتاب خوب برای شرح تاریخ استعمار به بچههاست.
#روزهای_جنگ
#معرفی_کتاب
هدایت شده از شیطان
اگه شب جمعه سوره جمعه بخونه، کفاره گناهان
اگه سوره واقعه بخونه همنشین امیرالمومنین
اگه سوره اسرا بخونه سرباز امام زمان
اگه سوره کهف بخونه، شهید یا اینکه با شهدا محشور میشه...
امان از شب جمعه و فضیلت چنین سوره هایی😤
کاش کسی از اینا خبر نداشته باشه😖
@sheitan_graphy
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
روزنوشت جنگ تحمیلی سوم
#روزشصتویکم
صبح تا شب را هر طور سر کنم و هرقدر احساس بیفایدگی و بیهودگی داشته باشم، شبها که میرسد، حتی اگر خرد و خاکشیرِ سر و کله زدن با علی باشم و از درد کمر افقی، دعا دعا میکنم که کاش شرایط جوی مساعد حضور من همراه با علی باشد تا خودم را برسانم به خیابانی که این روزها شده است محل مبارزه و عبادتمان.
از قضا تا شام بخوریم، وسایل را جمع و جور کنیم و راه بیفتیم، علی گیج خواب میشود اما در برابرش مقاومت میکند.
مادرها میدانند که بچه در این موقعیت چقدر بهانه میگیرد. با هزار جور شعر و قربان صدقه لباسهاش را تنش میکنم و بیرون میزنیم. تکانهای کالسکه میگیردش و تسلیم خواب میشود. نرسیده به تجمع از موکبی شله زرد و ساندویچ حلوا روزی مان میشود گفتم خانمی خواب دیده بود که آقا صاحب الزمان در موکب خودش از حاضرین در تجمع پذیرایی میکند. روبرویمان کالسکهای بود و مادری که خم شده بود و به کودکش قاشق قاشق شله زرد میداد. روی میز جلوی کودک هم پف پفیل ریخته بود که حدس میزنم تا سرگرمش کند. مادران حماسه ساز!
این شبها برای پسربچهها خوش خوشان است. هرقدر تا الان اجازه نداشتند در کوچه و خیابان بازی کنند، حالا دارند جبران میکنند. اوجش امشب بود که دیدم دو تا توپ را یکی کردهاند و دارند وسط خیابان با توپ دولایهشان گل کوچیک بازی میکنند! آنورتر هم تعدادی درحالی که قاتی پاتی لباس های رزمی، بسیجی و نظامی پوشیدهاند، اسلحه به دست همدیگر را میکُشند و تعقیب میکنند.
درد مداوم کمر من و پای مادرشوهر جان سرعتمان را کم میکند. آنقدر که وقتی میرسیم، راهپیمایی به انتها رسیده و ایستادهاند برای اجرای مداحی و روضهی شب جمعه. در راه که بودیم به مادرشوهرم گفتم میدانستید در این راه که قدم برمیدارید، انگار به کربلا رفته باشید؟ حواسم نبود شب جمعه است. حالا مداح روضهی سه ساله میخواند و دلمان را هوایی میکند. بعد از مدتها پای روضه بودن آن هم شب جمعه حسابی حالم را جا میآورد. موقع روضه خانم رقیه هیچکس پرچم تکان نمیداد. طبق قرار ناگفتهای، پرچمها به احترام آرام و ساکت رو به قبله ایستاده بودند. سر بالا آوردم و ماه کامل را جایی میان آسمان دیدم. دعای الهی عظم البلاء را که جزو مناسک پایانی است رو به قبله خواندیم و به سمت نقطهی ابتدایی برگشتیم. در مسیر برگشت کالسکههای نشسته، خوابیده بودند و پتوی رویشان نشان میداد کودکی درونش به خواب رفته است. هر چند دقیقه وضعیت علی را چک میکردم که نه زیاد گرمش شود و نه یخ بزند. هوا چقدر سرد شده است! شعار که میدهیم بخار از دهانمان خارج میشود. دختر بچهای چادری از میان جمعیت آمد و گفت میشود وقتتان را بگیرم؟ لبخند زدم گفتم جانم بفرمایید. گفت این بارکد را اسکن کنید به جواب سوالاتتان میرسید. یک لحظه ماندم کدام سوالات را میگوید که با دیدن نام روی کارت متوجه شدم.
بارکد را برای شما هم قرار میدهم تا اگر دوست داشتید سری به آن بزنید :)
روز معلم رو
به تمام رنجهایی که کشیدیم هم تبریک میگم
چون که
هر چیز که تو را برنجاند،
همان معلم توست :)
این شبا که میریم خیابون،
یکی یکی باید از بین مصاحبه کننده ها لایی بکشیم..
هر چند قدم یکی میاد میگه
ببخشید مصاحبه میکنین؟
حالا چرا هیچ جا پخشمون نمیکنین؟😕
هدایت شده از درباره ی ما
در خاطرات ستارخان آمده که؛
من هیچگاه گریه نمیکنم چون اگر اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد ایرانزمین شکست میخورد..
اما در مشروطه بخاطر واقعه ای گریستم.
حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه بیرون آمدم. چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش پایین آمد و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف، علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشهها را خوردن .با خودم گفتم الان مادر آن بچه به من فحش میدهد و میگوید لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته، اما مادر کودک به طرف فرزندش رفت و بچه را بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم، خاک میخوریم؛ اما خاک نمیدهیم.
آنجا بود که اشکم درآمد..