eitaa logo
روابط عمومی خراسان رضوی
413 دنبال‌کننده
16.5هزار عکس
6.7هزار ویدیو
61 فایل
خرسندیم با ما همراهید🌹🙏🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
وداع فرمانده انتظامی خوزستان با پیکر دو همرزم شهیدش شهید علی غلامی و شهید سلمان غریبی ‌‎‎‎‎‌‌‎‎‌‎‌‌‎‌‌‎‎‎‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌
بابای خوبم شهادتت مبارک
5.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیین وداع با پیکر شهدای نظم امنیت ایذه در اهواز ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
گل های بهشت سایبانت بابا یک دسته ستاره ارمغانت بابا دیگر چه کسی چشم به راهم باشد قربان نگاه مهربانت بابا
✍️ 💠 از اینهمه دستپاچگی، مادرش خندید و ابوالفضل دیگر دلیلی برای پنهان‌کاری نداشت که با نمک لحنش پاسخ داد:«داداش من دارم میرم تو راحت حرفاتو بزنی،تو کجا میخوای بیای؟» از صراحت شوخ ابوالفضل اینبار من هم به خنده افتادم و خنده بی‌صدایم مقاومت مصطفی را شکست که بی‌هیچ حرفی سر جایش نشست ومی‌دیدم زیر پرده‌ای از خنده، نگاهش میدرخشد و به‌نرمی میلرزد. 💠 مادرش به بهانه بدرقه ابوالفضل به‌زحمت ازجا بلند شد، با هم از اتاق بیرون رفتند ودیگر برنگشت. باران احساسش به حدی شدید بود که با چتر پلکم چشمانم را پوشاندم و او ساده شروع کرد:«شاید فکر کنید الان تو این وضعیت نباید این خواسته رو مطرح می‌کردم.» 💠 ومن از همان سحر حرم منتظر بودم حرفی بزند وامشب قسمت شده بود شرح را بشنوم که لحنش هم مثل دلش برایم لرزید:«چند روز قبل با برادرتون صحبت کردم،گفتن همه چی به خودتون بستگی داره.» نگاهش تشنه پاسخی به سمت چشمه چشمانم آمد و من در برابر اینهمه احساسش کلمه کم آورده بودم که با آهنگ آرمشبخش صدایش جانم را نوازش داد:«همونجوری که این مدت بهم اعتماد کردید، می‌تونید تا آخرعمر بهم اعتمادکنید؟» 💠 طعم به کام دلم به‌قدری شیرین بود که در برابرش تنها پلکی زدم و او از همین اشاره چشمم، پاسخش را گرفت که لبخندی شیرین لب‌هایش را ربود و ساکت سربه زیر انداخت. در این شهر هیچکدام آشنایی نداشتیم که چند روز بعد تنها با حضور ابوالفضل و مادرش در دفتر در زینبیه عقدکردیم. 💠 کنارم که نشست گرمای شانه‌هایش را حس کردم و از صبح برای چندمین بار صدای تیراندازی در بلند شده بود که دستم را میان انگشتانش محکم گرفت و زیر گوشم اولین را خرج کرد:«باورم نمیشه دستت رو گرفتم!» از حرارت لمس احساسش، گرمای در تمام رگ‌هایم دوید و نگاهم را با ناز به سمت چشمانش کشیدم که ضربه‌ای شیشه‌های اتاق را درهم شکست. 💠 مصطفی با هر دو دستش سر و صورتم را پوشاند و شانه‌هایم را طوری کشید که هر دو با هم روی زمین افتادیم. بدن‌مان بین پایه‌های صندلی و میز شیشه‌ای سفره عقد مانده بود،تمام تنم میان دستانش از ترس می‌لرزید و همچنان رگبار گلوله به در و دیوار اتاق و چهارچوب پنجره می‌خورد. 💠 ابوالفضل خودش را از اتاق کناری رسانده و فریاد وحشتزده‌اش را می‌شنیدم:«از بیرون ساختمون رو به گلوله بستن!»مصطفی دستانش را روی سر و کمرم سپر کرده بود تا بلند نشوم و مضطرب صدایم می‌کرد:«زینب حالت خوبه؟» زبانم به سقف دهانم چسبیده و او می‌خواست بدنم را روی زمین بکشد که دستان ابوالفضل به کمک آمد.خمیده وارد اتاق شده بود و شانه‌هایم را گرفت و با یک تکان از بین صندلی تا دراتاق کشید. 💠 مصطفی به سرعت خودش را از اتاق بیرون کشید و رگبار گلوله از پنجره‌های بدون شیشه همچنان دیوار مقابل را میکوبید که جیغم در گلو خفه شد. مادر مصطفی کنار دیگر کارکنان دفتر گوشه یکی ازاتا‌ق‌ها پناه گرفته بود، ابوالفضل در پناه بازوانش مرا تا آنجا برد و او مادرانه در آغوشم کشید. 💠 مصطفی پوشیده در پیراهن سفید و کت و شلوار نوک مدادی دامادی‌اش هراسان دنبال اسلحه‌ای میگشت و چند نفر از کارکنان دفتر فقط کلت کمری داشتند که ابوالفضل فریاد کشید:«این بی‌شرف‌ها دارن با مسلسل و دوشکا میزنن، ما با کلت چی‌کار میخوایم بکنیم؟» روحانی مسئول دفتر تلاش می‌کرد ما را آرام کند و فرصتی برای آرامش نبود که تمام در و پنجره‌های دفتر را به رگبار بسته بودند. 💠 مصطفی ازکنار دیوار خودش را تا گوشه پنجره کشاند و صحنه‌ای دید که لب‌هایش سفید شد،به سمت ابوالفضل چرخید و با صدایی خفه خبرداد:«اینا کیِ وقت کردن دو طرف خیابون رو باسنگچین ببندن؟» من نمیدانستم اما ظاهراً این کار درجنگ شهری عادت شده بود که جوانی از کارمندان دفتر آیه را خواند:«می‌خوان راه کمک ارتش رو ببندن که این وسط گیرمون بندازن!» 💠 و جوان دیگری با صدایی عصبی وحشی‌گری ناگهانی‌شان را تحلیل کرد:«هرچی تو حمص وحلب و دمشق تلفات میدن از چشم ایران می‌بینن!دستشون به نمیرسه، دفترش رو میکوبن!» سرسام مسلسل‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد،میترسیدم به دفتر حمله کنند وتنها زن جوان این ساختمان من بودم که مقابل چشمان همسروبرادرم به خودم میلرزیدم. 💠 چشمان ابوالفضل به پای حال خرابم آتش گرفته و گونه‌های مصطفی از همسر جوانش گر گرفته بودکه سرگردان دور خودش میچرخید. ازصحبت‌های درگوشی مردان دفتر پیدا بودفاتحه این حمله را خوانده‌اند که یکی‌شان با تهران تماس گرفت و صدایش را بلندکرد:«ما ده دیقه دیگه بیشتر نمیتونیم کنیم!»
شهادت هنر مردان خداست... مهیا نمودن جایگاه مراسم استقبال و وداع با شهید والامقام سرگرد مهدی اله پور در حرم مطهر حضرت احمد بن موسی الکاظم شاهچراغ (ع)
🏴 محرم آمد و ماه عزا شد برای امنیت جان‌ ها فدا شد به پای انقلاب و اسلام فراجا بار دیگر سابقون شد هم زاهدان و هم ایذه و کل ایران ز خون عاشقان چون کربلا شد🖤...:))) 🕊🌹 حادثه تروریستی خاش؛ زاهدان 🔹 مهدی اله‌پور🌷 🔸 حسن وحیدی🌹 🔹 محمد رضا اسمعیلی 🌷 🔸 رضا شیخی🌹
🔴 فضائلی:‌ خسارت‌های فتنهٔ ۸۸ با خلق یک صحنهٔ تصادفی کم‌رنگ نمی‌شود 🔹عضو دفتر حفظ‌ و نشر آثار رهبر انقلاب:خسارت‌‌های سنگین مادی و معنوی فتنهٔ ۸۸ فراموش نمی‌‌شود و افراطیون یک جريان نمی‌توانند با خلق یک صحنه یا بهره‌برداری از یک صحنه‌ٔ تصادفی و ناخواسته، نقش عوامل مؤثر در آن فتنه را کم‌رنگ یا محو نمایند. ✅
عاشورایی ۵ بر عشق سلام کرده ای برسر نی تفسیر قیام کرده ای برسر نی خون تو و عشق هردو معنای همند تو ختم کلام کرده ای بر سر نی *سیدعلمدار ابوطالبی نژاد_
. ♻️ مقام معظم رهبری مدظله العالی: "همین مسئله‌ که این روزها و وزارت کشور دنبالش هستند، بسیار مسئله‌ است. بله، می‌کنند - مثل همان قضیه‌ بنزین و مثل خیلی از قضایای دیگر - ولی به این جنجال‌ها توجه کنند؛ باید ببینند تکلیف چیست، آن را انجام بدهند." https://khl.ink/f/3389 ✍ پ‌ن: بدیهی است که بعد از اتفاقات سال گذشته و سوءاستفاده‌ای که جریان رسانه‌ای دشمن از آن کرد، لازم است نیروی انتظامی در برخورد با ناهنجاری‌های اخلاقی، به شکلی عمل کنند که بهانه دست دشمن ندهند. علاوه بر این نهادهای دیگر باید قبل از ورود نیروی انتظامی به تکلیف خود عمل کنند. در کنار این موارد، باید برخورد محکم و قاطعانه‌ای با عوامل اصلی و ریشه‌ای گسترش مفاسد اخلاقی برخورد شود مثل برخی چهره‌های شناخته شده سینمایی و ورزشی و برخی صفحات مجازی که بستر گسترش فساد هستند و الا فعالیت فراجا در کف خیابان می‌تواند نتیجه عکس دهد. 🔺