eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
313 دنبال‌کننده
82 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻سیدعلی خامنه‌ای دست کوچکش را لحظه‌‌ی آخر دیدم. وقتی که از روی صورت آقا برداشت و گذاشت روی لب‌هایش. سلام نماز عشایم را داده بودم که شکار نگاهم شد. مادرِ باکمالاتش گفت: «سیدعلی خامنه‌ای!» رقیه خندید؛ دوتا چشم سیاه و موهای فرفری‌اش هم. چیزی توی دلم آب شد. قدیمی‌ها می‌گفتند قند است. لابد شیرین‌تر از قند ندیده بودند. وگرنه که آن لحظه هیچ قندی به شیرینیِ دیدن ذوق دختر عراقی نمی‌رسید. بچه‌ آفرین داشت و مادرش بیشتر. کربلایی بودند. آمده بودند مشایه که برگردند وطنشان، کربلا. مثل ما که آمده بودیم برگردیم وطنمان، کربلا. لنگه‌ی عکسِ روی کوله را داشتم؛ حضرت امام نشسته روی صندلی و حضرت آقا ایستاده بالای سرش. اول سفر که به هم‌سفرها تعارف راستکی کردم و گفتند برای کوله‌ی ما بزرگ است؛ گذاشتمش سرجایش. گفتم رزق هر کس باشد... رزق رقیه بود؛ دختر کربلاییِ چهار، پنج ساله. http://ble.ir/join/CKxjW3NNiN https://eitaa.com/r5roosta ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌هرطور حساب کنیم آخرش به این نتیجه می‌رسیم که همه‌مان «بچه محله امام رضاییم». همه‌مان یعنی همه ما ایرانی‌ها. حالا گیریم ساکن بوشهر باشیم، یا عجب‌شیر یا کرمان و رودبار مثلا. هرجای این جغرافیا که باشیم اهل امام رضاییم. اهل ایرانِ امام رضا (ع). برای همین است که شهادتش را یک جور دیگر زانو بغل می‌گیریم و ولادتش را یک جور دیگر شادی می‌کنیم. یک جورِ برخواسته از تجربه زیسته. حالا همین تجربه زیسته از امام رضا (ع)، مشهدش، حرمش، دوری و نزدیکی راهش و ... را بردارید و بنویسید و بیاورید دوشنبه دور هم بخوانیم. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «امام رضا (ع)». 📽پیشنهادِ دیدنی: فیلم «شب» ساخته رسول صدرعاملی را ببینید. سوژه‌ی خوبی برای موضوع این هفته است. https://cafevdo.zarebin.ir/video/d-mkt62/ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۳ شهریور ۱۴۰۴،ساعت ۱۶:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
revayat jang- gholami-02.mp3
زمان: حجم: 9M
📻﷽ 🔻روزنگار جنگ هنوز سفره پهن نشده باز هم سروصدای آسمان بلند می‌شود. امین با هیجان کنار پنجره می‌رود و تفاوت صدای پدافند و موشک را برایمان توضیح می‌دهد. من حواسم به کوکوهای توی ماهیتابه است که دارد جلز و ولز می‌کند. بعد از دو شب تکرار صداها، دیگر دلم قرص شده به پدافند. دکمه هود را روشن می‌کنم تا بوی سرخ‌کردنی کمتر توی خانه بپیچد. صدای بازی کردن حانیه توی گوشم می‌پیچد و دیگر صدای آسمان را نمی‌شنوم. ✍ 🎙 تولید شده در صدا و سیمای مرکز فارس ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻روزنگار جنگ روز پنجم/سه‌شنبه ۲۷ خرداد۱۴۰۴/شیراز برای هیئت دخترانه‌ی روستایمان کارگاه‌های تابستانه گذاشته‌ایم. هفت هشت تا هنری که دخترها دوستش دارند توی لیست هفتگی است. مرواریدبافی را خواهرم لیلا برداشته و تاج و ریسه را من. چند سالی می‌شود این کار را کنار گذاشته‌ام. روز جمعه که رژیم صهیونیستی به خاکمان تجاوز کرد به این فکر کردم که تکلیف کلاس‌ها چه می‌شود؟ لیلا گفت تاخیری نیندازیم. قرار شد وسایل را عمده از بازار بخریم تا ارزان‌تر شود. به راسته مسگرها نرسیده خاله راهش را جدا می‌کند. می‌خواهد سری به پارچه‌فروشی بزند. من و لیلا می‌رویم سمت خرازی‌ها. ساعت چهار و نیم عصر است و همه‌ی مغازه‌ها باز شده. به در کوچک مغازه آقای قوچی می‌رسیم. از چند تا پله‌ باریک پایین می‌رویم و توی مغازه‌ می‌گردیم. من برای چهار نفر دنبال سنگ و کریستال شماره شش و چهار،شانه و تل هستم، لیلا هم مرواریدهای شماره شش و هشت و منجوق‌های رنگی را برای ده نفر می‌خرد. نیم ساعت بعد برگه‌ی فاکتوری که زیر دست آقای قوچی هست تقریبا پر شده. با یک نایلون سفید و بزرگ از پله‌ها بالا می‌آییم. بقیه‌ی لوازمی که هنوز جلویش تیک نخورده را از آقای خداپرست می‌خریم. حانیه دختر کوچک خواهرم دوبار زنگ می‌زند و سفارش می‌کند برایش بستنی بخریم. با برادرش امین توی ماشین مانده است. با نایلون‌های توی دستمان از جلو مغازه‌هایی رد می‌شویم که بساطشان را تا نیم متر جلوتر از مغازه چیده‌اند. می‌رسیم به ماشین و امین از سوپری کنار خیابان بستنی لیوانی می‌خرد. لیوان‌های خالی‌شده و چوب بستنی را توی نایلون می‌اندازیم و راه می‌افتیم سمت انوری. جلو مغازه لوازم شمع‌سازی، یک جای پارک پیدا می‌شود. نیم ساعت بعد پلاستیک سنگین پارافین‌ و قالب‌ها را می‌گذارم صندوق عقب و راه ‌می‌افتیم سمت خانه. خاله ولیلا و بچه‌ها قبول می‌کنند شام را دور هم باشیم. هنوز سفره پهن نشده باز هم سروصدای آسمان بلند می‌شود. امین با هیجان کنار پنجره می‌رود و تفاوت صدای پدافند و موشک را برایمان توضیح می‌دهد. من حواسم به کوکوهای توی ماهیتابه است که دارد جلز و ولز می‌کند. بعد از دو شب تکرار صداها، دیگر دلم قرص شده به پدافند. دکمه هود را روشن می‌کنم تا بوی سرخ‌کردنی کمتر توی خانه بپیچد. صدای بازی کردن حانیه توی گوشم می‌پیچد و دیگر صدای آسمان را نمی‌شنوم. مهمان‌ها که می‌روند می‌نشینم برای تقسیم لوازم برای سه دختر نوجوانی که قرار است چهار پنجشنبه، دو ساعتی را کنارشان باشم. صدای آسمان دوباره بلند می‌شود و من دارم کریستال‌های اشکی را می‌شمارم. مروارید، شانه، تل و سیم فلزی را توی سه تا پلاستیک می‌ریزم و سهم خودم را توی ظرفهای کوچک پلاستیکی. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
-7958365581254582528_2451393373063.mp3
زمان: حجم: 7.8M
📻﷽ 🔻روزنگار جنگ در را که بلند می‌کنم کف‌ها ته‌نشین می‌شوند. یک قاشق نمک را بعد از چشیدن اضافه می‌کنم. خوشمزه‌تر از همیشه شده، نه ترش و نه شیرین. کارشناس برنامه‌ دارد تفاوت مسیر حرکت موشک‌های کروز و هایپرسونیک را توی تصویر نشان می‌دهد. مسیر هلالی و قابل پیش‌بینی برای کروز است و مسیر غیر قابل پیش‌بینی که مرتب بالا و پایین و چپ و راست می‌شود هایپرسونیک! صدای ستاره‌باران آسمان را می‌شنوم. با قاشقِ توی دستم مواد را مثل مسیرهای کروز و هایپرسونیک پهن می‌کنم توی سینی و آخر کار با دل‌انگشتم می‌کشم توی قابلمه. طعم ملسی شده، نه ترش و نه شیرین. ✍ 🎙 تولیدشده در صدا و سیمای مرکز فارس ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻روزنگار جنگ روز ششم/چهارشنبه ۲۸ خرداد۱۴۰۴/شیراز آلوچه‌ی قرمز و ترش شمالی که هفته‌ی قبل خریدیم را با زردآلوی زرد و شکرپاره شیرازی می‌ریزم توی قابلمه. فکر می‌کنم همان ترکیبی بشود که دوستش دارم. شعله‌ را کم می‌کنم و پشت میز می‌نشینم تا سیم‌های نقره‌ای برش زده را از توی کریستال‌ها رد کنم. باید وسایل را برای کلاس فردا آماده کنم. یک ربع از نشستنم پای کار گذشته و اگر بوی لواشک توی هوا نمی‌چرخید، حتما اثرانگشت سبابه و شصتم محو می‌شد. نگهداشتن کریستال‌های کوچک با دو انگشت و پیچیدن همزمان سیم‌های نقره‌ای با دو انگشت دیگر شاید به ظاهر راحت باشد اما تکرار این کار سر انگشت‌ها را پوست پوست و متورم می‌کند. در قابلمه روی اجاق‌گاز بالا آمده و دورش قرمز شده. در را که بلند می‌کنم کف‌ها ته‌نشین می‌شوند. یک قاشق نمک را بعد از چشیدن اضافه می‌کنم. خوشمزه‌تر از همیشه شده، نه ترش و نه شیرین. مواد پخته شده را می‌ریزم توی سبد تا سرد شود و دوباره می‌روم پای‌کار. کارشناس برنامه‌ دارد تفاوت مسیر حرکت موشک‌های کروز و هایپرسونیک را توی تصویر نشان می‌دهد. مسیر هلالی و قابل پیش‌بینی برای کروز است و مسیر غیر قابل پیش‌بینی که مرتب بالا و پایین و چپ و راست می‌شود هایپرسونیک! تا دیروز دستاوردم تشخیص صدایشان بود حالا مسیر حرکتشان هم اضافه شده است. آخر شب وقتی دارم مواد سرد شده لواشک را توی سینی پهن می‌کنم، صدای ستاره‌باران آسمان را می‌شنوم. با قاشقِ توی دستم مواد را مثل مسیرهای کروز و هایپرسونیک پهن می‌کنم توی سینی و آخر کار با دل‌انگشتم می‌کشم توی قابلمه. طعم ملسی شده، نه ترش و نه شیرین. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
1877690168692317952_60185299940816.mp3
زمان: حجم: 10.1M
﷽ 📻 🔻روزنگار جنگ ویترین‌ها بدجور چشممان را گرفته بود. غافل از اینکه فروشنده‌ی مغازه‌ْ بغلی، جدای از دولاپهنا حساب کردن، پول سرامیک جلوی در و هوایی که نفس می‌کشد را هم به ریشمان می‌بندد. مقیاس بزرگتر قصه‌ی ما و خریدهایمان، رسانه است. رادیو_ تلویزیون خوب است، منصفانه حساب می‌کند. قدیمی‌است اما اساس و چارچوبش روی صداقت چفت و بست شده. چشم آدم‌های امروز اما پی ویترین‌های رنگی رنگیست. نفس مسوّله‌شان جلوه‌های صوتی و تصویری می‌خواهد. ✍ 🎙 تولید شده در صدا و سیمای مرکز فارس ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻روزنگار جنگ روز ششم/چهارشنبه ۲۸ خرداد۱۴۰۴ مغازه‌ی پیرمرد چرک و کثیف نبود، فقط چیدمان امروزی نداشت. هشتِ صبح روی قفل آویز قدیمی کلید می‌انداخت؛ کرکره‌ی رنگ پریده را می‌داد بالا، دم اذان ظهر دکانش را می‌بست و می‌رفت. عصرها هم دوسه ساعتی قبل از غروب کاسبی می‌کرد و «یاعلی» می‌گفت برای مسجد حضرت ابالفضل(ع)، ته خیابان. ما نسل جدیدها عادت کرده‌ایم به مغازه‌های شیک و مانکنی که نورافکن‌ها برق پارچه‌ی روی تنش را چند برابر‌ بهتر از واقعیت نشانمان بدهد. مگر اینکه همان پیرمردِ پارچه فروش را از قبل بشناسیم و خبر داشته باشیم آدم منصفی است. صداقت دارد. ته‌توهای دکانش هم چندتایی طاقه‌ی مد روز و جوان‌پسند پیدا کنیم که همراه بارِ آخرش آمده باشد. بی‌بی جان همیشه از همین جا خرید می‌کرد، مادر و خاله‌ها هم. من و دخترخاله‌ها گاه‌گاهی. دلمان پارچه‌های تازه می‌خواست. ویترین‌ها بدجور چشممان را گرفته بود. غافل از اینکه فروشنده‌ی مغازه‌ْ بغلی، جدای از دولاپهنا حساب کردن، پول سرامیک جلوی در و هوایی که نفس می‌کشد را هم به ریشمان می‌بندد. مقیاس بزرگتر قصه‌ی ما و خریدهایمان، رسانه است. رادیو_ تلویزیون خوب است، منصفانه حساب می‌کند. قدیمی‌است اما اساس و چارچوبش روی صداقت چفت و بست شده. چشم آدم‌های امروز اما پی ویترین‌های رنگی رنگیست. نفس مسوّله‌شان جلوه‌های صوتی و تصویری می‌خواهد. گوشه‌ی سقف صدا و سیما که آوار شد، چشم امیدمان به موشک‌های وطنی بود برای خراب کردن شبکه‌های رژیم روی سرشان. خبر ترکاندن یگان ۸۲٠٠ که رسید؛ دفترچه‌ام را برداشتم و مطالب آقای«ک» را مرور کردم. یگانی که ستون فقرات رژیم بود و فناوری‌های جاسوسی‌ و هوش مصنوعی‌اش به‌روزترین. وظیفه‌ی اصلی که روی گُرده‌اش گذاشته بودند، تولید محتوا بود. نوشته بودم در تولید محتوا سه تا گزینه را باید در نظر بگیریم؛ هویت ملی، فرهنگ ملی و تمدّن کهن. خنده‌دار است، از آن خنده‌های تلخ. هشتاد سال است، کمتر از هشت میلیون انسان‌نمای بی‌ملیت و بی فرهنگ و بی تمدن، دور هم جمع شده اند برای تولید هویت و فرهنگ ملی برای ما. مایی که تمدن و هویت هزاران ساله‌مان چشم دنیا را کور کرده. تعدادی زودباور، گولِ چراغهای جادو و ویترین شیشه ای ۸۲٠٠ را خوردند و پشت کردند به مغازه‌ی باصفای خودمان. البته که چوبش را هم خوردند. آنوری‌ها هم به گفته‌ی پیرِ انقلاب نتوانستند هیچ غلطی بکنند. طوفان‌الاقصی آمد و کمر یگانشان را بدجور شکست. حالا هم وعده‌ی صادق ۳ با موج‌های سونامی‌وار از بیخ و بن می‌شوید و می‌بردشان. یک ویترین شکسته و درب و داغان برایشان مانده و آبروی ریخته‌ای که از اول هم نداشتند. مغازه‌ی پیرمرد به پسرش رسید. مامان و خاله‌ها هنوز هم مشتری پر و پا قرصش هستند. امروزی‌ها هم دورهایشان را زدند و برگشتند به جایی که باید باشند. http://ble.ir/join/CKxjW3NNiN https://eitaa.com/r5roosta ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
revayat jang- tayebeh roosta-01.mp3
زمان: حجم: 8.9M
📻﷽ 🔻کربلای غزه حواس آدم‌ها اینجا فقط به تیک‌تیکِ ضربه‌ها و جریان تند برق است که بی‌وقفه زیر پوستشان می‌خزد. جریانی که هیچ چیز را یادشان نمی‌اندازد جز کارهای روزمره‌ای که اگرالان اینجا نبودند باید سرشان به آن گرم میشد تا زندگی پیش برود. چند دقیقه‌ای که می‌گذرد، ضربه‌ها تمام می‌شوند. درجه هر چند دقیقه یک بار زیاد می‌شود، مثل خبرهایی که از سال و ماه و حتی روز و ساعت هم گذشته و لحظه‌ای شده است. ✍️ 🎙️ تولیدشده در صدا و سیمای مرکز فارس ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
📝 گزارش خبرگزاری ایبنا از کتاب «سرود دریا» 🔹مراسم رونمایی و جشن امضای کتاب «سُرود دریا» به قلم خاطره کشکولی روز چهارشنبه ۱۲ شهریورماه در حوزه هنری فارس برگزار می‌شود. 🔹این اثر که پژوهش و نگارش آن از سال ۱۳۹۷ آغاز شده و تا امروز ادامه داشته، به بررسی نقش یهودیان شهر شیراز در پیروزی انقلاب اسلامی و حضور آنان در هشت سال دفاع مقدس می‌پردازد. «سُرود دریا» یکی از پژوهش‌های ارزشمند در حوزه تاریخ اجتماعی و فرهنگی معاصر ایران به شمار می‌آید و به همت دفتر روایت حوزه هنری فارس توسط انتشارات آسمان سوم به چاپ رسیده است. ✍🏻 مطالعه متن کامل خبر: ibna.ir/x6BBH ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضور برای عموم آزاد است. این، جمله‌ای است که آخر تمام فراخوان‌هایمان می‌نویسیم و کاری نداریم هر دوشنبه، کسی که از در شیشه‌ای طبقه سوم ساختمان حوزه هنری می‌آید تو، چه کاره است و چقدر ادبیات می‌داند. همینقدر که آمده تا روایت بخواند و بشنود و نقد کند، کافی‌ست. چیزی هم که در این نماهنگ می‌بینید، ماجرای دوشنبه‌های ماست و البته، حضور برای عموم آزاد است. ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابِ «سرود دریا» را می‌شنویم از زبان نویسنده‌اش؛ سرکار خانم خاطره کشکولی. ‌ 📖و می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری «حجت‌الاسلام طبیب‌زاده». ‌ 📋ترتیب برنامه: ماجـرای کتاب گلستان‌خوانی ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۰ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar