7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضور برای عموم آزاد است.
این، جملهای است که آخر تمام فراخوانهایمان مینویسیم و کاری نداریم هر دوشنبه، کسی که از در شیشهای طبقه سوم ساختمان حوزه هنری میآید تو، چه کاره است و چقدر ادبیات میداند. همینقدر که آمده تا روایت بخواند و بشنود و نقد کند، کافیست.
چیزی هم که در این نماهنگ میبینید، ماجرای دوشنبههای ماست و البته، حضور برای عموم آزاد است.
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابِ «سرود دریا» را میشنویم از زبان نویسندهاش؛ سرکار خانم خاطره کشکولی.
📖و مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
📋ترتیب برنامه:
ماجـرای کتاب
گلستانخوانی
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻دختر هفده ساله چشمآبی
لینک را گذاشت توی گروه و زیرش نوشت: "بخوانید و آتش بگیرید."
چند تا ایموجی خشم هم گذاشت تنگش.
گزارش روزنامه ابتکار -از مطبوعات اصلاحطلب- بود درباره تنفروشی زنان و دختران.
خبرنگار توانسته بود خودش را داخل یکی از خانههای فساد کند و با مسئول خانه -که بهش خاله میگفتند- و تعدادی از بهقول خودش کارگران جنسی مصاحبه کرده بود.
از جزییات مصاحبه و سوژههایش چیزی یادم نمانده. یعنی احتمالا یک شیوه مقابله روانی باشد که ذهنم از خودش نشان داده تا شدت تاثرم را از چیزی که خواندم در طول زمان کمتر و کمتر کند. ولی جایی از گزارش با دختر نوجوان ۱۷سالهای با چشمان آبی مصاحبه کرده بود:
"آرزوم اینه که یه روز یکی از مشتریهام عاشقم بشه و باهام ازدواج کنه تا مجبور نشم این کار رو ادامه بدم"
عضلات بازوها و فکم از شدت عصبانیت منقبض شده و صدای سایش دندانهایم را میشنیدم.
با اینکه برونداد احساسیام تبدیل به خشم شده بود ولی چیزی انگار گوشهای از قلبم آتش گرفته و حرارتش زده بود به جگرم.
چراغخواب هتل را روشن کردم و نوک پنجه پایم را جایی بین لباسهای پخش روی زمین و چمدانها گذاشتم تا خانم بچهها از خواب بیدار نشوند. خودم را تا کنار یخچال کشاندم و گوشه شاسه نسکافه را با دندانهایم کندم. پودرش را توی لیوان کاغذی ریختم و همراه خودم تا لابی هتل بردم. آنجا آبجوش را رویش ریختم و در فاصله هتل تا حرم همراه دونات بر بدن زدم تا هم خوابم نبرد و هم خوردن نسکافه بدون همراه، معدهام را نکاود.
پا تند کردم تا زودتر خودم را مقابل بابالجواد ببینم. اذن دخول را خواندم و از مسیر صحن آزادی خودم را مقابل ضریح رساندم.
ریحانه تازه به دنیا آمده بود و با دو تا دختر چند ماهه و دو ساله، وقتی برای زیارت جز همین نیمهشبها نمیماند. شبهای مشهد را تقسیم کرده بودیم. یک شب من پیش دخترها میماندم و مادرشان را به زیارت میفرستادم و یک شب خودم میرفتم. آن شب، نوبت خودم شده بود.
تا رسیدم زیر قبه، زیارتنامه را خواندم و شروع کردم یکی یکی اسمها را بردن.
وسط اسم دوستان و همکاران و خانواده و مادر مرحومم و پدر و خواهر و همسر و دخترها و دایی و زندایی و خاله و شوهرخاله و عمو و زنعمو و عمه و شوهرعمه و بچههایشان، یکباره از جایی که نمیدانم دقیقا کجای ذهن و قلبم هست ولی هروقت از آنجا فرمان صادر شود، مطمئن میشوم که این کارم درست است، فرمان دعا برای همان دختر ۱۷ساله چشمآبی آمد.
جلوی امام رضا(ع) خجالت میکشیدم برای یک نامحرم دعا کنم. پیش خودم گفتم وقتی میان این همه آشنا، این آدم چهل پشت غریبه خاطرم آمده، حتما حکمتی داشته.
خیلی بیشتر از آشناهایم با جگر سوخته و چشمهای برشته دعایش کردم.
از آن ماجرا سالها گذشته و همانطور که آن روز نمیدانستم، الان هم نمیدانم این بنده خدا کجاست و چکار میکند. ولی امیدوارم، فقط امیدوارم همان خدایی که زیر قبه و میان این همه آدم، این بندهاش را یادم آورده، برایش کاری کرده باشد.
✍ #محمدحسین_عظیمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
🔶کارگاه حضوری انتقال تجربه «درباره ویرایش»
📝نکاتی در ویرایش صوری و زبانی
دو جلسه
🗓️سهشنبه ۱۸ شهریور
🗓️سهشنبه ۲۵ شهریور
🔰ارائه دهنده: آقای سجاد محمدی
ویراستار کتابهایی چون «قرآن؛ ترجمه ملکی»، «حوض خون»، «در بازداشت حزبالله»، «لحظههای انقلاب».
💳هزینه کارگاه: ۲٠٠هزار تومان
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻 امام رضا
چادر سیاه را که کشیدم روی پالتو میتوانستم با خرس قهوهای در ردهی وزن و عرض رقابت کنم. نفسم سخت در میآمد. نگاهش کردم. با کاپشن و شلوار، سبکبار و مظلوم دم در اتاق منتظر ایستاده بود. حرصم را با یک نفس عمیق قورت دادم. گفته بودم که از سفر مشهد توی سیاه زمستان متنفرم. گفته بودم من مرغ صحنم. از فرو رفتن توی رواقها حالم بد میشود. اما اصرار کرده بود که برویم. وقتی امام رضا وسیلهی سفرمان را از ماشین شخصی به بلیط هواپیمای بادآورده ارتقا داد، دیگر مخالفت را جایز ندیدم. سحرهای کل سفر را اسکیپ کرده بودم به خاطر همین دردسرهایش. حالا اما سحر آخر را حیفم آمده بود. هن هن کنان مسیر هتل تا حرم را قِل خوردم. شال گردن راه نفسم را میبست. اما اگر میخواستم دماغم از سرما خشک نشود و بیفتد باید همانجا نگهش میداشتم. اذن دخول را که توی صحن جامع ما و صحن پیامبر اعظم آنها خواندیم راهمان سوا شد. او رفت که بخزد توی گرمای رواق امام و مسجد گوهرشاد و من پیچیدم سمت صحن مورد علاقهام. مردم تک و توک و سر در گریبان از صحنها رد میشدند. کمتر دیوانهای مثل من میرفت که توی این سرما ساکن شود. سنگین بودم. نه از لباسها. از غم و سردرگمی. ایستادن توی صف زیارت، رساندن چند ثانیهای دست به شبکههای سرد و معطرش، خروج از حرم، خواندن نماز صبح، همهاش توی غباری از گیجی گذشت. نماز که تمام شد دوره افتادم توی صحن. به امید اینکه صندلی خالیای توی کنج یک حجره رو به گنبد پیدا کنم. سرما و خلوتی و سمجی دست به دست هم دادند و من را به مرادم رساندند. نشستم توی آن کنج دلخواه. با کلهای خالی و چشم های خشک خیره ماندم به طلایی درخشان، وسط مخمل سورمهای. نمیدانم چقدر نشسته بودم. هوا گرگ و میش شده بود. با خودم فکر کردم واقعا سحر آخر است؟ پیچ و تاب سبز پرچمش افتاد توی جانم. دلم پیچ خورد. باد سرد از پاها دست میانداخت و خودش را میکشید بالا تا وسط سینهام. قلبم یخ زده بود. هیچ نمیگفتم. لال بودم انگار. خودش مگر نمیدانست دردم را؟! کم آورده بودم. بی تعارف.
توی همین دیوانه بازیها غوطه میخوردم که خادمی پیچیده در شال و کلاه جلوی دیدم را سد کرد. نرم و بیحرف چیز گرمی را خزاند توی دستهایم. آنقدر سریع دور شد که اگر گرمی بین دستهایم نبود فکر میکردم خیالاتی شدهام. چند ثانیه مبهوت خیره ماندم به پلاستیک نان گرم و کره و مربای رضوی.
صبحانهی خادم بود. بی هیچ دلیلی سُرانده بودش توی دست من و رفته بود!
گرمای نان و مهربانی خادم کشید توی جانم. فکر میکردم صاحب خانه بالاخره دلش برایم سوخته. دلش نیامده بیهیچ حرفی ردم کند بروم. همهی تنم توی گرمای نان ذوب شد. اشک شدم و فرو رفتم لابلای درز مرمرهای صحن انقلاب. سورمهای آسمان، آبی خاکستری شده بود. گنبد طلایی پیش چشمهایم تار بود. نقارهها میکوبیدند. بقیه فکر میکردند برای طلوع. من اما میدانستم که اینجا یک نفر شفا گرفته است.
✍ #فائزه_رحیمی
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar