eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
308 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 امام رضا چادر سیاه را که کشیدم روی پالتو می‌توانستم با خرس قهوه‌ای در رده‌ی وزن و عرض رقابت کنم. نفسم سخت در می‌آمد. نگاهش کردم. با کاپشن و شلوار، سبک‌بار و مظلوم دم در اتاق منتظر ایستاده بود. حرصم را با یک نفس عمیق قورت دادم. گفته بودم که از سفر مشهد توی سیاه زمستان متنفرم. گفته بودم من مرغ صحنم. از فرو رفتن توی رواق‌ها حالم بد می‌شود. اما اصرار کرده بود که برویم. وقتی امام رضا وسیله‌ی سفرمان را از ماشین شخصی به بلیط هواپیمای بادآورده ارتقا داد، دیگر مخالفت را جایز ندیدم. سحرهای کل سفر را اسکیپ کرده بودم به خاطر همین دردسرهایش. حالا اما سحر آخر را حیفم آمده بود. هن هن کنان مسیر هتل تا حرم را قِل خوردم. شال گردن راه نفسم را می‌بست. اما اگر می‌خواستم دماغم از سرما خشک نشود و بیفتد باید همان‌جا نگهش می‌داشتم. اذن دخول را که توی صحن جامع ما و صحن پیامبر اعظم آن‌ها خواندیم راهمان سوا شد. او رفت که بخزد توی گرمای رواق امام و مسجد گوهرشاد و من پیچیدم سمت صحن مورد علاقه‌ام. مردم تک و توک و سر در گریبان از صحن‌ها رد می‌شدند. کمتر دیوانه‌ای مثل من می‌رفت که توی این سرما ساکن شود. سنگین بودم. نه از لباس‌ها. از غم و سردرگمی. ایستادن توی صف زیارت، رساندن چند ثانیه‌ای دست به شبکه‌های سرد و معطرش، خروج از حرم، خواندن نماز صبح، همه‌اش توی غباری از گیجی گذشت. نماز که تمام شد دوره افتادم توی صحن. به امید اینکه صندلی خالی‌ای توی کنج یک حجره رو به گنبد پیدا کنم. سرما و خلوتی و سمجی دست به دست هم دادند و من را به مرادم رساندند. نشستم توی آن کنج دلخواه. با کله‌ای خالی و چشم های خشک خیره ماندم به طلایی درخشان، وسط مخمل سورمه‌ای. نمی‌دانم چقدر نشسته بودم. هوا گرگ و میش شده بود. با خودم فکر کردم واقعا سحر آخر است؟ پیچ و تاب سبز پرچمش افتاد توی جانم. دلم پیچ خورد. باد سرد از پاها دست می‌انداخت و خودش را می‌کشید بالا تا وسط سینه‌ام. قلبم یخ زده بود. هیچ نمی‌‌گفتم. لال بودم انگار. خودش مگر نمی‌دانست دردم را؟! کم آورده بودم. بی تعارف. توی همین دیوانه بازی‌ها غوطه می‌خوردم که خادمی پیچیده در شال و کلاه جلوی دیدم را سد کرد. نرم و بی‌حرف چیز گرمی را خزاند توی دست‌هایم. آن‌قدر سریع دور شد که اگر گرمی بین دست‌هایم نبود فکر می‌کردم خیالاتی شده‌ام. چند ثانیه مبهوت خیره ماندم به پلاستیک نان گرم و کره و مربای رضوی. صبحانه‌ی خادم بود. بی هیچ دلیلی سُرانده بودش توی دست من و رفته بود! گرمای نان و مهربانی خادم کشید توی جانم. فکر می‌کردم صاحب خانه بالاخره دلش برایم سوخته. دلش نیامده بی‌هیچ حرفی ردم کند بروم. همه‌ی تنم توی گرمای نان ذوب شد. اشک شدم و فرو رفتم لابلای درز مرمر‌های صحن انقلاب. سورمه‌ای آسمان، آبی خاکستری شده بود. گنبد طلایی پیش چشم‌هایم تار بود. نقاره‌ها می‌کوبیدند. بقیه فکر می‌کردند برای طلوع. من اما می‌دانستم که اینجا یک نفر شفا گرفته است. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻آدم‌های حرم هوا سرد است و سوز دارد. بچه‌ها را گذاشته‌ایم خانه بمانند و خودمان آمده‌ایم حرم. یک جای گرم بین صحن آزادی و مسجد گوهرشاد پیداکرده‌ایم و نشسته‌ایم به خواندن زیارت‌نامه. از دور صدای پر سوز و گدازی ندبه می‌خواند و مردم "واجعل الصلاتنا به مقبوله " را بلند "آمین" می‌دهند. صدایی توجهم را جلب می‌کند. مرد بیست و چند ساله‌ای با لحن غمگین برای ۱۰ ، ۱۲ تا پسر نوجوانی که دورش حلقه زده‌اند، از زیارت وداع می‌گوید و بغض پسرها یکی در میان می‌شکند. هرچند که در جای جای حرم نوشته‌اند که متوجه تقدس فضا باشید؛ اما من حواسم پرت آدم‌ها می‌شود. اصلا مگر زیارت غیر از این است؛ دیدن آدم‌هایی که عشق به امام آن‌ها را این‌جا کشانده! آدم‌هایی که هر کدام حاجتی، دلِ گرفته‌ای، قلب شکسته‌ای دارند یا شاید هم نذری که برآورده‌ شده و آمده‌اند تا ادایش کنند. کنارم، خادم قد بلند و چهار شانه‌ای با کت بلند سورمه‌ای و چوب پر سبز ایستاده. محترمانه زائران را راهنمایی می‌کند. در جواب "حاج آقا از کجا برم که برسم به ضریح؟" هر بار با حوصله می‌گوید "از ورودیِ سمتِ چپِ صحنِ آزادی، تشریف ببرید زیارت." چهره‌اش چقدر آشناست. توی مغزم جرقه می‌زند، دکتر فرهاد رهبر، رئیس سابق دانشگاه تهران! در این لباس، چقدر شبیه بقیه خدام حرم است. دقت که می‌کنم نگاه پیرزنی که چادر رنگی پوشیده و دست‌های چروکیده‌اش می‌لرزد و ویلچرش را به زحمت روی فرش‌ها حرکت می‌دهند هم، شبیه زن جوان بارداریست که دست همسرش را گرفته، تند‌تند حرف می‌زند و لخ‌لخ کنان و نفس‌نفس زنان راه می‌رود. یا پسر جوانی که سر روی پایش گذاشته و شانه‌هایش می‌لرزد، درست عین پدر ۶۰، ۷۰ ساله‌ایست که دارد آرام اشک می‌ریزد و دوربین گوشی را به سمت حرم گرفته و از آن طرف خط صدای ناله‌های زنی را می‌توان شنید. اطرافم را که نگاه می‌کنم، شوکه می‌شوم. این‌جا انگار همه آدم‌ها مثل همند! در چهره‌هایشان حس دارند؛ امید، غم، دلخوری، شوق، شعف! و این شاید معجزه حضور امام است؛ آدم‌ها را شبیه هم می‌کند و کنار هم قرار می‌دهد. بیدار می‌کند دل هایی که مرده بودند و تَر می‌کند چشم‌هایی را که حس نداشتند. این‌جا، در حرم امام رضا آدم‌ها همه فقط زائرند. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 شش‌ماه‌بعد دستمال نم‌دار را روی شکم و رانش که می‌کشیدم بوی شاطره و کاسنی بلند می‌شد. انگار روغن توی ماهیتابه داغ ریخته باشی و بویش بلند شود. گوشی ویره‌ای داد و روشن و خاموش شد. پیامک داداش ابراهیم بود. هنوز دست‌هایم می‌لرزید. حالم جا نیامده بود. هنوز توی شوک بودم. _ آبجی ما فردا ساعت یک بلیط اتوبوس داریم. داریم چمدون‌ها رو می‌بندیم. هنوز تصمیم نگرفتی می‌آی یا نه؟ زود بگو تا لحظه‌ی آخری برات بلیط بگیرم. دوباره گوشی در دستم ویره‌ی دیگری داد‌ تماس را وصل کردم. نه سلامی نه علیکی. _ همش تقصیر توئه. تو انقدر لوسش کردی. تو بهش زیاد رو دادی. هرچی هم می‌آم بهش بگم چشم و ابرو می‌آی که بچه‌ست. نمی‌دونه. گناه داره. بچه‌های این دوره زمونه دیگه بچه نیستن آدم رو می‌برن لب چشمه، تشنه برمیگردونن. اگه لوسش نکرده بودی که بالای هیچ و پوچ ظهر روز تاسوعا ول نمی‌کرد خونه رو سر از خونه بابام اینا دربیاره. تازه، آقا ماشین هم گرفته. پسره‌ی کم عقل. نگفت می‌دزدن می برنش. بیچاره! به فکر خودت باش. صبح تا شب چسبیدی به این بچه‌ها. نه درست می‌خوری نه درست می‌خوابی. جایی هم نمیری که به اینها بد نگذره. حالم آنقدر بد بود که نمی‌خواستم حتی کلمه جوابش را بدهم. بی‌خوابی و خستگی دو سه روزه تب بچه از یک‌طرف، رفتن بی خبر طفل گریزپا از خانه و سر درآوردنش از آن طرف شهر از طرف دیگر، تمام سیستم روح و روان و جسمم را به هم دوخته بود. مجدد صدایش از پشت گوشی بلند شد. _ این بچه رو من درست و حسابی باید ادب کنم که بگه توبه. داداشت اینا کی برمیگردن مشهد؟ چرا باهاشون نمیری؟ مگه نمیگی هر روز میگه بیا با ما بریم مشهد. الان بهترین فرصته. این پسره‌ام نیست که اذیتت کنه. خودت و بچه دوتایی برین. من دارم برای خودت می‌گم. حالا بشین تو خونه غصه از خونه بی‌خبر رفتنش رو هم بخور.فکر میکنی الان داره به اون بد میگذره؟ دوباره دستمال را در کاسه آب و عرق کاسنی و شاطره فروکردم و چلاندم و روی بدنش کشیدم . نشخوارهای فکری‌ام تمامی که نداشت. _ چطور جرئت کرده تو خیابون تک و تنها؟ _چطور جرئت کرده ماشین بگیره؟ _ آدرسو از کجا بلد بوده؟ _ چرا تبش پایین نمیاد؟ _ کاش الان یه بشقاب غذا اینجا بود. از دیشب تا حالا چیزی دهنم نذاشتم. _ خوش به حال ابراهیم اینا خونشون مشهده. _ کاش شرایطم بهتر بود باهاشون می رفتم. مشهد _کاش بچه تب نداشت . آن‌شب هم من و هم بچه هر دو در تب سوختیم. او در تب دندان من در تب شوک کاری که طفل گریزپا کرده بود. او حالا در خانه مادربزرگش به خیال خودش کیف می‌کرد و آزاد و رها بود و رفته بود تا چند روز راحت و آسوده باشد ولی خبر از دل مادرش نداشت. صبح حدود ساعت یازده داداش ابراهیم پیام داد. _آبجی من دو ساعت دیگه ترمینالم نیومدی بریم‌ها. _داداش بچه تب داره محمدحسینم رفته خونه عزیزش. خودم از کم خوابی دوتا تبخال آباد زدم. ان‌شاالله یه وقت دیگه. گوشی را کنار گذاشتم و زدم زیر گریه. توی هال روی دیوار دست کشیدم روی قاب فرش حرم و هق‌هق کردم. بعدش خودم را مشغول کارها کردم. ساعت حدود دوازده بود. یک آن اختیار از کف دادم حال خودم را نمی‌دانستم دویدم چمدان صورتی را از لباس‌های زمستانه خالی کردم و تند تند مشتی از لباس‌های بچه و خودم را چپاندم داخلش. چی گذاشتم چی نگذاشتم را یادم نمی‌آید. چون همان موقع هم بی‌اراده این کار را انجام می‌دادم. اسنپ گرفتم. کلید را چپاندم یک گوشه از کوچه تا اگر رفتنی شدم آدرسش را بدهم به همسرم. بچه‌ی نیمه تب‌دار را بغل زدم و خودم و چمدان را هل دادم داخل اسنپ. از مرد اسنپی خواهش کردم بگازان که اتوبوس رفت. به خودم گفتم زن حسابی کدوم اتوبوس؟ تو که بلیط نگرفتی. به کسی هم خبر ندادی حالا کجا با این عجله. باز جواب خودم را دادم که اگر طلبیده باشد می‌روم نطلبیده باشد برمی‌گردم خانه. جلو ترمینال کاراندیش دوباره خودم و بچه تب‌دار و چمدان را از اسنپ پایین انداختم و کشان‌کشان و پرسان‌پرسان در ظل آفتاب تیرماه رساندم به جایگاه اتوبوس مشهد. روی نیمکت نشسته بودم که ابراهیم و مریم از راه رسیدند. دو قدمی‌ام ایستادند. ابراهیم از آن تک خنده‌های حاصل از تعجبش کرد و گفت: _ آبجی انگار جلوتر از ما اومدی؟ کو محمدحسین؟ _رفته مسافرت خونه عزیزش. منم بدون اون میرم مسافرت. بعد هم ابروهایم را طوری بالا دادم که مشخص بود ماجرایی پشت این حرفم پنهان شده. داداش رفت سمت راننده و چک و چانه زد برای بلیت. راننده گفت: _کاکوو مال مسافره قراره بیاد نمی تونم بدم شمو. به خودم نهیب زدم _ناراحت نشیا تو با همین فرض اومدی که بلیت گیرت نمیاد. بی هیچ بلند شدی اومدی ترمینال. توقع نداشته باش بلیت بذارن تو طبق تقدیمت کنن.
اتوبوس تکمیل شد.فقط یک صندلی خالی مانده بود که قرار بود دروازه قرآن پر شود. مریم و ابراهیم را بوسیدم.اتوبوس راه افتاد. رفت که رفت. دخترک تب‌دار را بغل کردم. کوله را انداختم پشتم و چمدان صورتی را پشت سرم کشیدم. زیر سایه‌بان آبی ترمینال کاراندیش زدم زیر گریه .عینک آفتابی‌ام نمی‌گذاشت کسی از حال چشم‌های آتش‌گرفته‌ام خبردار شود. گفتم: امام‌رضا با دل امیدی اومدم ترمینال. ناامید برگشتم. عیب نداره حتما دلت نمی‌خواد بیام زیارتت. راننده اسنپی که گرفته بودم زن بود. خوب بود. می‌توانستم از ترمینال تا خود خانه هق بزنم .الحمدالله دلیل هم کم نداشتم. پنج دقیقه‌ای توی مسیر بودم که ابراهیم زنگ زد _آبجی کجایی؟ _ تو اسنپ به طرف خونه . _ناراحتی؟ _ اشکال نداره داداش من که بلیت نگرفته بودم الله‌یاری اومده بودم ترمینال. _ ببین آبجی به راننده‌ات بگو بیارتت دروازه قرآن صندلی خالی داریم. هیجان کلامش گر انداخت به جانم. شوری اشک‌های گونه‌ام شده بود سبزه زار لبخند. بقیه‌ی گریه‌ام را گذاشتم برای حرم و امام رضا. تغییر مسیر دادیم و رفتیم دروازه قرآن. اتوبوس بالاتر از دروازه قرآن بعد از پلیس راه کنار گرفته بود. یک صندلی که چه عرض کنم. چهار تا صندلی خالی بود. زن جوان با دو بچه‌اش به خاطر اینکه پدر خانواده لحظه‌ی آخر نتوانسته بود مرخصی بگیرد یا حالا چطور شده بود سفرشان را کنسل کرده بودند و پیاده شده بودند. من و بچه که حالا تبش کمتر شده بود روی چهار صندلی آزاد و رها تا خود مشهد کیف کردیم و راننده فقط پول یکی‌اش را حساب گرفته بود. سیزده روز تمام مشهد ماندم.چه ماندنی. شب آخر با ابراهیم و مریم رفتیم صحن انقلاب .آنها بچه را نگه داشتند تا من آخرین زیارتم را به سرانجام برسانم. نیم ساعتی رفتن و برگشتنم طول کشید. وقتی آمدم بچه را بغل کنم مریم گفت: _ اووووووووهه خودتو کشتی دختر. اینقدر زار زدی که از چشم و دماغت، حالت معلومه. دوباره میای. سفر آخرت که نیست. بچه را ازش گرفتم و گفتم ماجرا چیز دیگه‌ایه بشین تا برات تعریف کنم. پارسال بچه هنوز چله نشده بود.همه می‌گفتن نرید اذیت می‌شید. منم نمی‌تونستم به امام رضا که طلبیده بود نه بگم. از بسم الله سفر گفت بگیر که اومدم. تو جاده نگم چی بهمون گذشت. محل اقامتمون هم که خیلی دور بود. گرمای تیرماه هم مشخصه با بچه چله که زردیش هنوز برطرف نشده نمیشه بزنی بیرون. دو هفته تمام مشهد بودیم خدا شاهده فقط دوتا دونه نماز تو حرم به جماعت خوندم. همش تو دستشویی بودیم. بخاطر زردی دائم پس می‌داد. _آره یادمه محمدحسینم که همون اول مسموم شد. _مسموم نه. گرما زده شده بود. بعدش هم باباش. بعد هم خودم . یعنی از این پونزده روز من پام می‌رسید تو حرم یا دنبال سرویس بهداشتی برای بچه‌ها بودم یا تو خونه، مریض‌داری می‌کردم. _اونم تو.که میشناسمت اومدی حرم باید همش جات تو حرم باشه. دیگه گفتم امام‌رضا انگار این زیارت مال من نیست. من خادم زائراتم . روز آخری موقع وداع رو به گنبد گریه‌ام گرفت گفتم: _امام‌رضا من این زیارت رو قبول ندارم. این زیارت نشد زیارت دلخواهم. خادم زائرات بودم بیشتر. شش ماه دیگه خادمتو تک و تنها، نهایت با همین بچه، بی مزاحم بطلب. پولشم همین الان بگم ندارم. جای خواب امن و امان، خورد و خوراک راحت و آسوده که من زحمت نکشم، رفت و آمد بی دردسر، خلاصه هر گلی زدی به سر خودت زدی_. بچه داشت از شیشه‌اش آب می‌خورد و مریم شیشه را برایش گرفته بود‌. حالا الان که رفته بودم برای آخرین بار زیارت، امام رضا یهو یادم آورد. مریم! دقیقا روزی که با شما اومدم مشهد، شش ماه از سفر قبلیم می‌گذشت. راحت اومدم. جای اسکانم خونه‌ی شما امن و امان. خورد و خوراکم بی دردسر. دو هفته تمام جام تو حرم بود. بی زحمت بی‌مزاحم. تمام رواق‌ها و دالان‌ها و صحن‌های حرم و گشتم و نشستم و نفس کشیدم . مریم با انگشت اشاره‌اش با بچه لی لی لی لی حوزک بازی می کرد. _ حرفت تموم شد؟ _ آره . _حالا خبر تکمیلی بهت بدم. دیشب داداشت بلیط اتوبوس فردات رو کنسل کرده به جاش برات بلیط هوایی گرفته. بچه از بغلم کنده شده و تاتی تاتی رفت تا یکی دو متر آن طرف تر. با تعجب به مریم گفتم: برای چی همچین کاری کرده؟ ابراهیم با سه تا لیوان آب از سقاخانه به سمتمان آمد. بلند شدم. دو تا از لیوان‌ها را گرفتم و گفتم: _داداش بلیط اتوبوسو چرا لغو کردی. لیوان را تا نصفه بالا کشید و گفت: چرا داره؟ تو دست تنها یک روز تمام چطور می‌تونی تو اتوبوس یه بچه رو ضبط و ربط کنی؟ اگر هم دیدی با اتوبوس اومدی چون اولا مریم کارت ملیش جاگذاشته بود نشد هوایی برگردیم.دوما ما پیشت بودیم.
پروازم ساعت هفت صبح بود. ابراهیم و خانمش هر‌کاری کردند نتوانستند راضی‌ام کنند به خانه برگردم. گفتم می‌نشینم تا صبح ور دل امام‌رضا و نفس می‌کشم. بچه را خواباندم. تا خود صبح بی‌آنکه ثانیه‌ای خواب حوالی من و چشم‌هایم آفتابی شود در حرم چشم گرداندم. کاشی‌ها، آجرها، رواق‌ها را بوسیدم و بوییدم و بغل کردم. سمت روضه‌ی منوره نزدیکی‌های لوستر سبز نزدیکی‌های ضریح گوشه‌ای دنج پیدا کردم و بچه را خواباندم و نشستم به آخرین زیارت‌نامه خواندن و باز بوییدن و بوسیدن و شنیدن. آخرین نگاه‌هایم را به ضریح به لوستر، به مردم، به در و دیوار دوختم و گفتم: _آقاجان سنگ تمام گذاشتی. بهتر از این سفر نداشتم در عمرم. قربان کرمت بروم شش‌ماه دیگر هم می‌شود بیایم؟ دلم از همین حالا تنگ شده. نمی‌دانم این شش‌ماه چه حکمتی داشت که افتاده بود روی زبانم. سر دل استراحت بی‌اذیت و دغدغه، ساعت ده شیراز بودم.آن طفل گریزپا و نادم هم آمده بود استقبالم فرودگاه. درس عبرتی شد برایش که دیگر خانه و کاشانه را رها نکند و بزند به دل جعده. شش‌ماه بعدش شد دقیقا اواخر دی ماه گذشته که باز هم آقا دقیقه‌ی نودی طلبید آن هم چه طلبیدنی. من از شیراز رفتم با بچه‌ها و خواهرم از بندر آمد با دخترش. ابراهیم نگذاشت برویم خانه بگیریم. به زور بردمان خانه‌اش. من و فرزانه و ابراهیم شدیم همان سه تفنگدار و یا به عبارتی سه کله‌پوک دوران جوانی و مجردی که پای هم می‌افتادیم به حرف زدن و گفتن و خندیدن و بحث‌های علمی و منطقی بی‌پایان تا خود صبح. آن طفل گریز پا به جبران نیامدنش در سفر شش ماه قبل، با دخترخاله‌اش خاک تمام صحن‌های حرم را به توبره و رس خادمان حرم را کشید. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻اینجا که من نشسته‌ام صدای زنگ ساعت هر پانزده دقیقه یکبار یادم می‌اندازد کجا نشسته‌ام. سایبان‌های سفید بالای سرم هوا را خنک‌تر کرده است. نور از لابه‌لای آن به فرش‌ها می‌رسد و ردیف گلهای قرمز رویش پررنگ‌تر می‌شوند. کاشی‌های طلای رو به رو، خودشان را با کتیبه‌های مشکی زینت داده‌اند. این جا که من نشسته‌ام چشم‌ها و انگشت‌ها با هم نوشته‌های عربی را دنبال می‌کنند و صفحه‌های کاغذ یکی یکی ورق می‌خورند. یکی سر روی تربت گذاشته و یکی روی چهارپایه نشسته است. دخترکی روی زانوی مادرش خوابیده و پسرکی شیشه‌ی پر از شیرش را می‌مکد. این جا که من نشسته‌ام کسی تشنه نیست، سقاخانه پشت سرم هست. سمت چپ جمعیتی از خانم‌ها ایستاده‌اند. نیم ساعتی می‌شود زیر آفتاب به صف شده‌اند. نگاهشان به دیوار روبه رو دوخته شده است. دستهایشان که به پنجره فولادی می‌رسد گره دل‌هایشان هم باز می‌شود. اینجا که من نشسته‌ام پر است از جای نشستن که خالی نمی‌شود. دسته‌ها می‌آیند و می‌روند. هر چند دقیقه یکبار از پشت سر صدای مرثیه خوانی به گوشم می‌رسد: "کربلای ما این‌جاست، نینوای ما این‌جاست" اینجا، همین‌جا که من نشسته‌ام، صحن انقلاب؛ امام رئوف مثل همیشه میزبان زائران جد بزرگوارشان شده‌اند در روز اربعین. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar