eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
262 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 حاج‌جعغر‌آقا پاورچین پاورچین وارد دفتر شدم و دور از چشمان تیزبین ناظم، یک برگ پاسخنامه ده سوالی از کتابخانه روبرویش دزدیدم و از دفتر خارج شدم. توی تمام لحظات این عملیات، علاوه‌بر صورت خیس از عرق ، ضربان قلبم بالاتر از دویست بود و فکر کنم اگر کسی روبرویم ایستاده بود ، از روی لباس کوبیده شدن عضله‌های قلبم را به دیواره قفسه سینه می‌دید. درسم خوب بود و در دبیرستان نمونه‌دولتی اندیشه درس می‌خواندم. ولی اینها دلیلی نمیشد که تقلب نکنم. تقلب باعث میشد نمره خوب به خوبتر ارتقا پیدا کند. من هم -از خدا که پنهان نیست- تا آن روز متقلب ماهری شده بودم. جوری‌که وقتی برای امتحان جبر و احتمال میان‌ترم فهمیدم دو تا از سوالات را سر یک بی‌دقتی مسخره اشتباه زده‌ام، تصمیم به این تقلب بزرگ گرفتم که شاید در تاریخ کلاس‌های درسی‌ام سابقه نداشت. پیدا کردن خودکاری شبیه رنگ تصحیح برگه، مرحله دوم بود. آن را هم با چند بار عوض کردن خودکارهای قرمز پیدا کردم و با تکرار چند باره دست خط دبیر مربوطه، پاسخنامه را کاملا شبیه آن‌چه بود، درآوردم. آن‌قدر که اعتمادبنفس پیدا کردم برگه را روبروی استاد بگیرم، صدایم را صاف کنم و بپرسم: «استاد! من یه سوال رو بیشتر غلط نزدم ولی شما نمره سه سوال رو ازم کم کردین!» آقای رضایی هم چند بار ریش جوگندمی‌اش را خاراند و به برگه پاسخنامه نگاه کرد. همه‌چیز درست طراحی شده بود. برگه پاسخنامه همان بود. دست‌خط هم مال خودش و رنگ خودکار هم دقیقا همان. با لب آویزان گفت: "نمی‌دونم چرا این‌جوری شده؟ ولی اشکالی نداره. برات نمره‌ت رو اصلاح می‌کنم." برگه‌های امتحان را جلویمان روی دسته‌های چوبی صندلی گذاشت و خودش را از ورودی سالن رساند به تخته وایت‌برد انتهایش و رویش نوشت: «بزرگترین مراقب خداست.» و بدون این که به چشم‌های گرد شده‌مان نگاه کند، سرش را پایین انداخت و از درب سالن امتحانی خارج شد. این کارها برای ما قفل بود. برای دانش‌آموزانی که هر روز با هم رقابت دارند که کدام ۰.۲۵ از دیگری بالاتر می‌شود، رها کردن امتحان و اکتفا به اینکه ناظر اصلی خداست، خیلی یک جوری بود. فکر نکنم آن روز تقلب نکرده باشم ولی به احتمال خیلی زیاد به احترام استاد و خدای منان –جل و اعلی- کمتر تقلبم آمده بود. این، اولین مواجهه جدی من با دبیر دین و زندگی‌ای بود که قبلا کلاسش فقط به مسخره کردن حرف‌ها و ریش دو رنگ قهوه‌ای سیاهش می‌گذشت. دبیر سال قبلمان چنان گوشت تلخ و تندمزاج بود که هروقت برای خواندن قرآن صدایم می‌زد، صدایم از شدت استرس از حنجره بیرون نمی‌آمد و با هر غلط خوانشی، ۰.۲۵ از چهار نمره قرائت قرآنمان کم می‌کرد. آقای تقوایی ولی تا سه غلط اول را فقط بهمان تذکر می‌داد و از غلط چهارم، نمره‌ کم‌کردنش شروع میشد. آن‌قدر هم خنده‌رو و خوش‌قلب ظاهر میشد که کم‌کم ما طفل‌های گریزپا از شرع و دیانت را به خودش جذب کند و مایی که درس دین و زندگی را هم به سختی تحمل می‌کردیم به جلسات هفتگی زیارت جامعه کبیره در منزلش بکشاند. از اول مجلس، استرس چشم توی چشم شدن باهایش را داشتم. مواجهه با دبیری که فرزند جوانش را از دست داده، دل می‌خواست که من نوجوان نداشتم. وقت خارج شدن از مسجدالنبی، قدم‌هایم را کُند کردم تا دیرتر بهش برسم و چیزی برای تسلیت گفتن پیدا کنم. تا روبرویش قرار گرفتم ولی دوباره همان آقای تقوایی بلندقدِ لاغراندامِ خنده‌رویی را دیدم که برای پسر جوانش مشکی پوشیده و درب مسجد برای خوش‌آمد و بدرقه ایستاده بود: «خیلی خوش آمدین. لطف کردین تشریف آوردین». این‌ها را با چنان روی خوشی گفت که بعد از بیرون رفتن از مسجد، دوباره به آگهی ترحیم نگاه کردم تا مطمئن شوم متوفی همان پسرش بود و دوباره به چهره‌اش خیره شدم که این چطور این‌قدر غم ندارد؟ چهره آقا معلم دین و زندگی ولی چند دقیقه بعد در هم شد و دو چشمه اشک شروع به جوشش از چشمانش کرد وقتی حاج‌آقای حدائق روضه حضرت علی‌اکبر (ع) خواند. باورم نمیشد این همان حاج جعفر آقای راست‌قامت و مقاومی بود که چند دقیقه پیش می‌دیدم. همان‌که داغ فرزند جوانش -که برای نجات فرد دیگری خودش را به دل آب زده و او را نجات داده و خودش غرق شده- نتوانست قدش را خم کند ولی غم سیدالشهدا، چرا! هر انسانی "آن"ی دارد و این‌جا هم یکی از "آن‌"های زندگی من بود. آقای تقوایی توی این سه سالی که دبیر دینی‌مان بود، صرفا توانسته بود منِ شرورِ دور از معنویت را به فردی علاقه‌مند به دین تبدیل کند ولی آن "آن" مرا تغییر داد و فهماند هیچ غمی در عالم ارزش غصه خوردن ندارد، جز روضه سیدالشهدا! ✍ https://ble.ir/ravayat_nameh https://eitaa.com/ravayat_nameh ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 هم کاشف الکل رازی، هم مصرف کنندگان الکل، راضی همین‌طور که داشتم گوشت‌ها را ورز می‌دادم،همزمان صد تا بد و بیراه هم نثار دستکش‌های یک‌بار مصرف می‌کردم؛ که یا از دستم سرمی‌خوردند یا لابه لای خمیر گیر می‌کردند. «ای نباشین، با ایی چی درست کردنتون. بعد می‌گن جنس ایرانی بخرید.» غرغری هم به خودم و موضوع روایت ننوشته‌ام میکردم. «ما مادرا همیشه خودمون جنگ داریم :جنگِ چی بپزم چی نپزم؟ کی می‌خوره، کی نمی‌خوره» صدای زنگ موبایل ترقه انداخت وسط کشمکش‌های ذهنی‌ام واز هم پاشیدشان. از خداخواسته دستکش‌ها را کَندَم و چپاندمشان توی هم و دویدم سمت گوشی. هنوز موبایل را روی گوشم گذاشته، نگذاشته، امیر با هِس وهِس و نفس زنان پرسید :«_مامان وسایلامو جمع کردی؟ _علیک سلام، باز دوباره کارای شخصیتو انداختی گردن یکی دیگه؟ _مامان ایی حساسه. اَی یه چی یادوم رف. چی! شناسنامه! شناسنامه اَی یادوم رف، هتل رام نمی دن. _حالا معلومه کجا هستی مَی نمیخوی ساعت 2بری ؟هنوز حمومم نرفتی که! _ رفتم کمک متین، اسباب کشی خونشون. حموم نمیخواد. _بچه می خوی بری زیارت امام رضا یه حمومیم نمی خوی بری؟ _چیطو بَرِی حرم امام حسین میگفتی همیطو چرک و چَلَم برو تو؟ _اونجا فرق داره. _می‌خوام برم یه شلواری هم بخرم بعد میام. _ ایی سر ظُری؟ مِی شلوارت چِشه؟ _زخمیه. شاد حرم رام نَدَن. چون شهادت امام رضام هس. _خب او یکیو رو بوپوش. _او از مد افتاده. _خب اونجا بخر. بیا زود ناهارتم بخور وقت نداری. _نه نمی شه. حاج پیمانم باهامون می یاد. او از ایی شلوارا خوشش نمیاد.» مثل اکثر وقت‌ها، خداحافظی نکرده تماسش را قطع کرد. نشستم روی مبل، مثل همیشه درمانده از کارهای امیر، بعلاوه‌ی همه فکرهای توی سرم؛ که شاید بتوانم بعضی‌هاشان را همین جا حل و فصل کنم و دوباره با خودم نکشانمشان توی آشپزخانه.«با خودم گفتم: آخرین بار که امیر شناسنامشو دادبهم کِی بود؟ _ای خدا ایی بچوو فقط پول لباس می‌ده و کمد پر می‌کنه. مثلا روشنفکر درونم گفت : خب ولش کن چی کارش کنی دیگه! _توی گوشت نمک ریختم یا نه؟ باز گفت :قد یه قلقلی سرخ کن، تست کن، دسِت میاد. _ وای این مورچه و از کجا پیداش شده؟ نیگا یکی دیگه شم روش کرده اوَر، داره اووَری می‌ره که ! دوباره گفت:خب یه چی بریز رو زمین تا همش یه جا کُپه بشه راه خونشونم پیدو کنی . _اسپری سمّو رو هم با خوش خیالی دادم همسایه که! از سر جایم بلند شدم بروم دنبال شناسنامه بگردم می‌دانستم تا از در بیاید تو؛ دوباره سراغش را می‌گیرد. یقه خودم را ول کردم و یقه خدا را چسبیدم؛ _خدایا کِی از دست دردسرهای این بچه خلاص می‌شوم؟ پیرمان درآمد که! این نوجوانی کی سر می شود؟ همین طور که کباب‌ها را توی دستم فرم می‌دادم و با احتیاط توی روغن داغ می‌خواباندم به این فکر می‌کردم؛ که واقعا چند سال است که با این خلقیات دم دمی مزاج دوران نوجوانی آن هم از جنس مذکرش چالش دارم. صبح‌ها هم که از خواب بیدار می‌شوند، تا چند ساعتی انگار با عالَم و آدم قهرند؛ اصلا نمی‌شود دَم پَرشان رفت. البته سروکله زدن‌هایی هم مختص امیر است. مثل: حیوان دوستیَش، آوردن انواع پرنده‌ها به خانه از مرغ عشق و عروس هلندی وکاسکوگرفته تا التماس برای خریدن توله سگ. که به لطف خدا همان یک باری که در سیزده بدر، سگی را بغل کرد، به پشمش آلرژی گرفت و چشم‌هایش عفونی شد، برای همیشه بی خیال سگ شد. از همه‌ی این چالش‌ها بدتر، این آخری است.؛که خانه خرابمان کرده:( بدون گواهینامه سوار موتور شدن) هر روز چک و چانه می‌زند که _ «مامان بذار با موتور برم باشگاه.» _بذار گواهینامه بگیری باشه چشم. _ «مامان تاحالا، من دو دفه رفتم آموزشگاه رانندگی مدیر آموزشگاه مسخرش میاد که با ایهمه دخترای نیم وجبیِ موتور سوار، من با ایی قدم، اول اومدم گواهینامه بگیرم بعد سوار موتورشم.» جواب‌های من قانعش نمی‌کند که هیچ، خدا نصیب نکند از جایی، سر ظهر مجبور شود پیاده برگردد خانه، دور تند کولر و پنکه و شربت و قرچ و قروچ تکه های یخ زیر دندانش هم علاج بهانه‌هایش نمی‌شود. باز موتور می‌شود حلال اول و آخر مشکلات.کم دردسر داشتیم، یک مثال عینی را هم برایمان کرد پیراهن عثمان، داشتیم از خانه عمه جانش برمی‌گشتیم که رسیدیم به چراغ قرمز. انتظار سبز شدن چراغ، توجهمان را به اطراف بیشتر کرد. مثل بچگی‌هایم که وقتی ماشین عروس توی خیابان می‌دیدم بالا و پایین می‌پریدم و با هیجان همه را خبر می‌کردم؛امیر یکهو روی صندلی جابه جا شدوخودش را جمع وجور کرد وبا حسرتو حرص و لحن طلبکار مآبانه ای گفت: «اَی خدا، اَی خدا آدم نباید سر خودشو بزنه تو دیوار. ایورو نگا کنید؛ نیم وجب بچه نشسته رو موتور. تازه مامانش هم ترکش. از همین جا هم داره بهش اعتماد به نفس می ده.» برادرش هم گفت: «حالو شاید خونشون همیی کوچه بغلیه، طفل معصوم می خواد یه صَفویی به مامانش بده ایرَم از مردم ندیدی؟
امیرهم گفت: «خب چی میشه شما هم بذارید ما هم، قد کوچه‌ی خودمون صفا کنیم. _چرو کاکو، فردو از آرایشگاه رامین برات وقت می گیرم توهم، برو صفا بده. امیرهم زیر لب لُندید وگفت من چی میگم توچی میگی! ودوباره خودش را روی صندلی ولو کرد. به چپ که نگاه کردم دیدم دختری سنش را خیلی بالا تخمین زده باشم ده ساله، روی موتور نشسته بود و زنی که حدودا صد و پنجاه کیلو هم وزن داشت ترک موتورش که البته، فکر نمیکنم کسی جز مادرش جرأت داشت، جان عزیزش را کف دست دخترک بگذارد،راحت و ریلکس نشسته بود ومنتظر سبز شدن چراغ. از این همه بی خیالی و دل گُندگی لرزه به جانم افتاد. اما نه می‌توانستم خودم را کوچه‌ی علی چپ بزنم، نه جواب قانع کننده‌ای در آن لحظه به ذهنم می‌رسید به امیر 17 ونیم ساله بدهم. بالاخره گفتم : «لابد تایم عوض شدن چراغ راهنماها رو هم با اضافه کردن قطعی برق خونگی زیاد کردن. این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نبود؛ که کوتاه بیایم. باید محکم سر حرفم می‌ایستادم. امیر همچنان پیراهن عثمان را سرمان علم کرده بود و ول کنِ معامله نبود.سرصبح هرچه چاخانش کردم برود میوه فروشی، گفت حوصله ندارم. سبد خریدم را برداشتم و با وجود گرمی هوا به میوه فروشی کوچه پشتی رفتم. کمی دور بود. اما مطمئن بودم ملزومات سالاد راهمیشه دارد و سبزی خوردنش چون روزانه می‌رسد، تر و تازه است. عرق از سر و رویم که نه، ولی از داخل گُر گرفته بودم با مکافات خودم و سبدم را کشاندم تا درِ خانه. همین که خواستم کلید را از کیف دستی‌ام دربیاورم متوجه شدم، کارتم را جا گذاشته‌ام: «اِی خدا کی حال داره تو ایی گرما دوباره برگرده میوه فروشی.» خریدها را ریختم روی اپن ونشستم روی مبل. به چه کنم، چه کنم افتاده بودم؟ بعد از ظهر باید می‌رفتم بیرون. کارتم را لازم داشتم. اما مسیرم آنطرفی نبود که! شیطان همیشه بیدار درونم، یکهو وسط لَه لَه زدن و گُر گرفتن صورتم، دوباره فرصت طلبی کرد و برای وسوسه آمد سراغم: «خب از اینجا تا کوچه پشتی، چه خطری داره؟ ایطوری راحت هر فرمونی هم داشته باشی سریع السیر برات انجام می‌ده. دیگه نمی خواد یه بار به ایی بگی یه بار به او، اوناهم هی بگن بعدا. به قول امیر : «مامان ،اسنپ موتوری همیشه درخدمتته. زبل خان اینجا، زبل خان اونجا. زبل خان همه جا» یادم به حرفای مادربزرگم افتاد که: «عامو بعضی وقتا آدم بایه، با بچه صلا بره وگرنه خونه می‌شه میدون جنگ، همیشه می‌خواد یکی به دو کنی ننه جون. ایی جِقِله‌ها، حرف حساب تو کَتشون نمیره. شاد کارو ئَم درست نباشه‌ها! عامو به ظاهر اینجوری بیتره. ننه جون به قولی : «هم کاشف الکل رازی، هم مصرف کنندگان الکل راضی» این جمله را مادربزرگم، همیشه وقت‌هایی که می‌خواست بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند و برای ختم به خیر شدن ماجرا، بکار میبرد. از همان‌جا که نشسته بودم، امیر را صدا زدم. پدر صلواتی همیشه از لحن صدایم می‌فهمد که چیزی به نفعش در حال اتفاق افتادن است. فوری از اتاق پرید بیرون و گفت: «مامان چیپسا آماده شد.» گفتم: «میگم امیر همی یه بارو فقطاا! آروم ویواش و با احتیاط میری از مغازه میوه فروشی پشت کوچه مسجد کارت منو که جا گذاشتم می‌گیری می یوی.» هنوز شک داشت کلمه آرام و یواش را برای سوارشدن بر موتور به کار برده باشم ولی شوق همه‌ی صورتش را پرکرده بود. برای همین در انتظار کلمه بعدی‌ام ساکت مانده بود و زل زده بود توی چشمهایم. من هم ولوم صدایم را پایین آوردم و گفتم: «با موتور» چشم هایش برقی زد و پرید توی اتاق تا شلوارش را جایگزین شلوارک کند. درحال عوض کردن لباس هم با خودش می‌گفت: «زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا، مامان دیگه هرجا کار داشتی زبل خان درخدمتته». حالا چند روزی بیشتر از بیرون رفتن امیر با موتور نگذشته؛ اما یواش یواش دارد مسافت‌هایش بیشتر می‌شود. من هم برای فروکش کردن استرسم ، هربار برایش آیه الکرسی و «اللهم جعلنی...» می‌خوانم و از مادربزرگم می‌خواهم از دیار باقی حواسش به نوه‌ی حرف گوش کُنَش باشد وفقط روز‌شماری می‌کنم امیر 18 سالش تمام شود. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 از هیاهو تا آتش‌بس سه روز است معطل یک نوبتِ عمل، از این عمارت به آن عمارت می‌دویم! حالا که دستور بستریِ قبل از عمل صادر شده است،نامه‌ی دکتر مهر ندارد و دکتر به منزل رفته! تا پیگیری شود و جواز استفاده‌ی مسؤل مربوطه از مهر دکتر صادر شود، ساعت تعویض شیفت پرسنل شده است. باید یک ساعتی صبر کنیم. پدر صدای اذان را می‌شنود و سمت قبله را می‌پرسد. صندلی چرخدار را به سمت قبله می‌چرخانم و مشغول نماز می‌شود. ساعت تعویض شیفت تمام می‌شود اما نماز پدر،نه! بالاخره مراحل پذیرش بخش شروع می‌شود. صدای مارش نظامی، آنچنان از تلویزیون‌های اتاق‌ها بلند است که انگار پادگان نظامی است نه بیمارستان! "دی رید دید،دی رید دید،هم وطنان عزیز توجه فرمایید! تا لحظاتی دیگر خبر مهمی را به سمع و نظرتان می‌رسانیم.دی رید دید دی رید دید". کنجکاوی‌ام گل می‌کند تا ببینم کدام فیلم دهه شصتی، امشب محبوب دل‌های بیماران شده است؟! ‌که در کمال تعجب در قاب تلویزیون، آرم شبکه خبر و چهره آشنای مجری آن را می‌بینم. باز چندمین موج وعده صادق را ؟ صدای مسؤل پذیرش مرا به خود می‌آورد که بقیه کد ملی را نگفته‌ام! ۲۲۹ اش را تکرار می‌کند که باز صدای مارش نظامی تمرکزم را می‌گیرد. همراه مریض اتاق رو به رویی که اشتیاقم را می‌بیند مرا دعوت می‌کند که در اتاقشان راحت اخبار را ببینم! و معلوم است که پس نمی‌زنم! خبر مهم از این قرار است: "با رمز یا اباعبدالله الحسین (ع) پایگاه العديد قطر ، هدف تهاجم ویرانگر قرار گرفت." با شنیدن این جملات، انگار مغز من هم هدف قرار گرفته است و چند لحظه‌ای خشکم می‌زند. بقیه کد ملی را از روی گوشی می‌خوانم و سر می‌چرخانم،پدر را می‌بینم. شتابان سمتش می‌روم و سعی می‌کنم هیجانم را کنترل کنم تا به او هیجان یکدفعه‌ای وارد نشود و می‌گویم:"بابا پایگاه آمریکا رو زدیم!سپاه پایگاه آمریکا رو زده!" دردهای این چند روز و خستگی و معطلی‌های چند ساعته‌ی عصر تا حالا کافیست تا هوش و حواسی برایش باقی نمانده باشد... سری تکان می‌دهد و نگاهم می‌کند... کار‌های اداری پذیرش در بخش جراحی انجام شده است. پدر را از زیر قرآن کوچکی که مامانم تاکید کرده حتما با خود ببرم،رد می‌کنم. می‌بوسمش و خداحافظی می‌کنم. در حیاط بیمارستان همه چیز آرام است و خبری از هیاااهوووی بخش نیست. همراهان، منتظر خواهر کوچیکه نشسته‌اند و سهم نصفه ساندویچم را با نوشابه کنار گذاشته‌اند. فضا برای صحبت مناسب نیست،گوشی‌ام هم شارژ ندارد و در بی خبری، سکوت خبری و بایکوت خبریِ شدیدی واقع شده‌ام. ضمن ابراز خستگی خداحافظی می‌کنم تا سریع‌تر به خانه برگردم. ترافیک است. مشغول افکارم می‌شوم : "العدید قطر نکند مثل همان عید الاسد باشد. عین الجسد. از کجا معلوم. آه، حاج قاسم...." به داخل کوچه می‌پیچم. از همان سر کوچه سر و صدای خنده و شیطنت دخترک را می‌شنوم. گفته بودم آماده باشد و لابد دارد جلوه‌های ویژه آخرش را اکران می‌کند. تند تند گزارشی از بیمارستان به مامان می‌دهم و لا به لای حرف‌ها، مامان از حمله ایران به آمریکا می‌گوید. در صدایش غرور و نگرانی توامان است. می‌گویم خوب زدیم،حقشان است. می‌گوید می‌زند . و می‌گویم جرئتش را ندارد. هرچند ته دلم مانند روی زبانم قرص نیست. بالاخره بعد از ساعت‌ها به خانه می‌رسم .آنقدر حرف برای گفتن هست که تحلیل و نقد بررسی می‌ماند برای بعد. صبح اما با دو خبر بیدار می‌شوم که دومی خبر آتش بس است. نفسی می‌کشم و به اخبار خودم مشغول می‌شوم... ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
💠مدرسه شعر و داستان کلمه و مدرسه روایت حوزه هنری برگزار می‌کند: 🎥 نمایش و خوانش فیلم «ناتور دشت» 🔻با حضور: • بیژن کیا • فرشته امیری ▫️ شنبه ۱۲ مهرماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۶ ▫️ پردیس سینمایی استاد امین تارخ 🚨 آخرین مهلت ثبت نام: چهارشنبه ۹ مهرماه تا ساعت ۱۴ 📞 هماهنگی ثبت‌نام : ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴ 🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ که جنگنده‌های رژیم بعث آمدند روی سر تهران و همدان و تبریز و بوشهر، بعد هم بمب انداختند روی آبادان و خرمشهر، بوی ماه مدرسه‌مان بوی خون و جنگ و دفاع گرفت. تا همین امسال که جنگ دوازده روزه افتاد وسط امتحانات پایان سال بچه‌هایمان. حالا یک بار دیگر ماه مهر دارد می‌آید و هفته دفاع مقدس شده و بحث جنگ و صلح دوباره داغ شده. خیلی داغ. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع‌های «جنگ و صلح» یا «بوی ماه مدرسه». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 خروس جنگی حیاط سرسبزی داشتیم.وسط آن حوضی مربعی با لبه‌هایی از سنگ‌مرمر و کف‌آبی رنگ خود‌نمایی می‌کرد.فواره‌اش را که باز می‌کردیم خیلی باصفا می‌شد. باغچه‌ی پشت‌حوض با درختان پرتقال و لیمو و نارنج و گلهای شمعدانی تا آشپزخانه و حمام ته حیاط ادامه داشت و باغ کوچک خانه‌ی ما بود. بخاطر ترس مادر از حمله‌ی هوایی عراق و بمباران، پدر سنگر‌ی توی حیاط کنار حوض درست کرده بود با دولنگه در بزرگ فلزی. چند پله که پایین می‌رفتی، می‌رسیدی به کف سنگر. آنجا را فرش انداخته بودیم و چند پتو و یک رادیو گذاشته بودیم. «توجه! توجه! علامتی که هم اکنون می‌شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که، حمله‌ی هوایی انجام خواهد شد، محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید.» آژیر حمله‌ی هوایی که از رادیو پخش شد، عصر بود. هواپیماهای عراقی حمله کردند. حسین مثل همیشه زودتر از همه پرید داخل سنگر. خواهرم نجمه در حالی که دست لرزان مادر را گرفته بود،کمک کرد تا بتواند داخل سنگر برود. پدر وسط حیاط ایستاد و درحالی که به سیگارش پک می‌زد،به گلوله‌های ضد هوایی که آسمان را خط می‌انداختند، خیره شد. دنبال هواپیماهای عراقی می‌گشت . مادر با صدایی لرزان فریاد زد :«بیا تو سنگر حاجی، بیا خطر داره ....» پدر همیشه می‌گفت:« باشه میام.» اما نمی‌آمد. خروس جنگی حسین هم مثل همیشه رفت توی حمام و روی تانکی نفت که گوشه‌ی حمام گذاشته بودیم، نشست. مادر چند ماه پیش، تعدادی جوجه خریده بود. حسین یکی را برای خودش برداشت. خروس از آب در آمد و از همان اول آنقدر با او بازی کرد و دستش را مثل سر مار‌کبری جلو صورت جوجه بیچاره تکان داد و او را ترساند تا وحشی شد. به همه حمله می‌کرد و نوک می‌زد. از ضربه‌های دردناک نوکش هیچ کس در امان نبود، به جز پدر و خود حسین. نمی‌دانم چرا از همه بیشتر، از من بدش می‌آمد. کینه‌ی خاصی به من داشت.تا مرا می‌دید بال‌هایش را باز می‌کرد و مثل همان هواپیماهای عراقی می‌دوید طرفم که نوک بزند.جیغ می‌کشیدم و این طرف و آنطرف می‌دویدم تا بالاخره یکی بیاید و مرا نجات دهد. آن روز بعد از اعلام وضعیت سفید کمی که آرام گرفتیم به مادرگفتم:«حالا که روز حمله کرده دیگه شب نمیاد، برم حموم ؟» مادر گفت:«صبرکن تا شب، اگر دوباره حمله نکرد برو و زود بیا بیرون.» شب با خیال راحت لباس‌ها و حوله‌ام را برداشتم و رفتم توی حمام. لباس‌ها را به چوب لباسی که روی دیوار سر بینه حمام نصب شده بود آویزان کردم. وارد حمام شدم. داشتم آب را سرد و گرم می‌کردم که ناگهان برق رفت. صدای فریاد مادر بلند شد،:«بدو بیا بیرون، حمله‌ی هواییه. بیا زود باش.» توی تاریکی جایی را نمی‌دیدم،کور مال کور مال آمدم سربینه.کمی ایستادم تا چشم‌هایم به تاریکی عادت کند. دست روی دیوار کشیدم که لباس‌هایم را پیدا کنم . حوله را برداشتم و دور خودم پیچیدم و لباس‌ها را دست گرفتم. دو دایره‌ی سرخ که در تاریکی می‌درخشید در جایم میخ کوبم کرد. خروس بال‌هایش را باز کرده بود و می‌خواست حمله کند و نوک بزند. -زود باش اومدی؟! مادر با صدای لرزان فریاد می‌زد. داد زدم:«خروس توی حمامه چجوری بیام؟» صدای ضد هوایی‌ها شدیدتر شد. خواهرم فریاد زد:«بدبخت! بدو الان می‌زنه.» خودم را به دیوار حمام چسباندم و پریدم بیرون و فریاد زدم:«کمک.کمک» خروس هم پرید بیرون. باید توی این تاریکی خودم را به سنگر می‌رساندم .با تمام توان دویدم.کنار حوض پایم لغزید و افتادم توی حوض. با حوله و لباس‌ها. دستم را به فواره گرفتم تا سرم به لبه‌ی حوض نخورد.نفسم بالا نمی‌آمد. خروس کنار حوض گردنش را کج کرده بود و به من نگاه می‌کرد. _یکی کمک کنه! نجمه داد زد:«چی شده؟! کجایی؟!» -توی حوض پدر رفته بود در کوچه، دوید و آمد بالای سرم، سیگارش را گوشه‌ای انداخت. دستم را گرفت و مرا کشاند داخل سنگر. مادر پتویی دورم پیچید تا سرما نخورم.نجمه در سنگر را بست. همه جا تاریک و سیاه شد. از بیرون صدای گلوله‌های ضدهوایی می‌آمد و نوک زدن خروس به در فلزی سنگر. نفس‌هایمان را در سینه حبس کرده بودیم و تمام حواسمان را در گوش‌هایمان جمع کرده بودیم. صدای ضد‌هوایی‌ها قطع شد. دستم را روی کف سنگر کشیدم. رادیو را برداشتم و روشن کردم. «علامتی را که هم اکنون می‌شنوید اعلام وضعیت سفید است. معنا و مفهوم آن اینست که ....» در سنگر را باز کردیم. برق آمد. چراغ حیاط روشن شد. زنده بودیم. خانه‌مان سالم بود. درختان پرتقال و لیمو و نارنج،گل‌های صورتی شمعدانی، همه چیز هنوز همانطور زیبا و باصفا بودند..... اما هر چه چشم گرداندم خروس را ندیدم. درِ حیاط باز مانده بود. دیگر هیچ‌وقت خروس را ندیدیم. هیچ‌وقت. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 سهمی برای خودم رنگ سیاه و سفید را ترکیب می‌کنم تا به خاکستری مورد نظرم برسم، بعد کمی قرمز و کمی آبی، خاکستریِ بنفش تیره که درآمد با سفید، چند گام از رنگ را می‌سازم. بعد با اکر و قهوه‌ای و کمی سبز تنالیته‌ی کرم و قهوه‌ای را کنار پالت می‌چینم. نگاهی به بوم روبه‌رویم می‌اندازم. روحانی جوانی که به دوردستها نگاه می‌کند با عینک کائوچویی بزرگ. زیرش با خط نستعلیق خوشی نوشته: شهید غلامحسین کلانتری. هرسال وقتی هفت تا سین نوروز را جمع می‌کردیم و روبوسی و عیدمبارکی‌مان تمام می‌شد، یکی از اولین جاهایی که می‌رفتیم، منزل مادر شهید غلامحسین کلانتری بود. از بچگی کلی ذوق می‌کردم که فامیلی‌اش با ما یکی بود. ولی راستش فامیل دورمان بودند. پدرش، پسردایی مادربزرگم بود. یکی از خاله‌هایم هم عروس خانواده‌شان شده بود. این تنها سهمی بود که از آن دفاع خیلی مقدس می‌خواستم. شهیدی برای خودم از جنگی که خاطره‌ی چندانی از آن نداشتم. حالا توی تعطیلات عید، مادرش از من خواسته بود تابلوی صورتِ مثل ماه پسرش را که بعد از سی و اندی سال کدر شده بود و توی اسباب‌کشی‌های متعدد کثیف، ببرم و رویش رنگ تازه بگذارم. حرف مادر شهید را که نمی‌شد زمین گذاشت! یک‌بار چیزی از من خواسته بود. ولی ته دلم می‌لرزید. نکند خرابش کنم. بسم الله می‌گویم و رنگ‌ها را روی عمامه‌اش می‌نشانم. سایه‌روشن‌ها را با وسواس درمی‌آورم. بعد با قهوه‌ای‌ها و کرمی‌هایی که ساخته‌ام عبایش را کار می‌کنم. صورتش را اما دست نمی‌زنم. یعنی دستم نمی‌رود. حس می‌کنم آن دستی که بار اول رسمش کرده، یک جورهایی عشق و خلوصش بیشتر بوده، تابلو را حوزه‌ی علمیه‌ی قم به مادرش هدیه داده بود. حتما هنرمندی از همان‌جا کشیده است. روحانیِ اهل سیر و سلوکی، آن هم توی دهه‌ی شصت. من کجا و او کجا؟ مادرم می‌گفت: «میدونی مامان‌جون! غلامحسین ۷ تا برادر و ۴ تا خواهر داشت. بچه‌ی آخر بود. ولی یه جورایی فرق داشت با همه‌شون.» آن طور که مادرم تعریف می‌کرد، آخرهای زمان شاه بوده که غلامحسین متمایل به حزب توده شد. پدرش حاج‌رمضان، که مرد با خدایی بوده، خیلی نگران پسر ته‌تغاری‌اش شده بود. تا اینکه شوهر آن یکی خاله‌ام که در آن زمان طلبه‌ای بیش نبود با او طرح دوستی ریخت و دستش را گرفت و برد حوزه‌ی علمیه‌ی قم و گذاشت توی دست اهلش. خدامی‌داند آن‌جا چه شد؟ چه شنید؟ چه دید؟ که ماندگار شد. خوب به نظر می‌رسد زیر سایه‌ی کریمه‌ی اهل بیت (س) سوالهای بی‌جوابش را جواب گرفته و طلبه‌ی راهی شده که یک سرش به آسمان می‌رسید. پارچه‌ی نخی و کمی آب گرم می‌آورم و صورت شهید را تمیز می‌کنم . با حوصله، همه‌ی گرد و غبارها و لک‌ها را از روی بوم برمی‌دارم. حالا صورتش هم با بقیه‌ی جاهای تابلو هماهنگ شده. همانطور که روزی همه‌ی وجودش را برای هدفی بزرگ هماهنگ کرده بود. غلامحسین هم بعد از پیروزی انقلاب، صدای نحس شیپور جنگ تحمیلی را شنید و راهی جبهه شد. و ره صدساله را یک شبه رفت. یکبار مادرش آلبوم عکسش را برایمان آورد. لباس غواصی تنش بود و تا کمر توی آب ایستاده بود. عملیات کربلای ۴ بود که غلامحسین به کربلای زندگیش رسید. پیکرش پیدا نمی‌شد تا این‌که بعد از چند ماه، رو نشان داد. توی یک گور دسته‌جمعی با دست‌های از پشت بسته شده. تابلو را نگاه می‌کنم. نیم‌تنه شهید است بدون دست‌ها. دخترخاله‌ام می‌گفت: «هر وقت عمومو تو خواب می‌بینم، یه جفت بال داره.» با خودم فکر می‌کنم شاید به جبران دست‌های بسته‌ی وقت وصالش. خداوند جبار است. جبران می‌کند برای بنده‌اش. عقب‌تر می‌ایستم و تابلو را نگاه می‌کنم. رنگ‌های تازه‌ی تابلو برق می‌زند. فکر کنم قلب غلامحسینِ ۲۰ ساله هم، وقت رفتن به همین براقی بوده. با خودم می‌گویم آدم خاک دنیا بر سرش بریزد، بهتر است که سیاهیش روی قلبش جا خوش کند. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابِ «من ربانی شیرازی هستم»را می‌شنویم از زبان نویسنده‌اش؛ سرکار خانم فاطمه رحیمی. ‌ 📖و می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری «حجت‌الاسلام طبیب‌زاده». ‌ 📋ترتیب برنامه: ماجـرای کتاب گلستان‌خوانی ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 بوی ماه مهر ماه مهر و مدرسه چه زیبا و چقدر پرخاطره وپراز مخاطره، برای ما که مدرسه‌مان دور از خانه بود. فاصله مدرسه تا خانه نیم ساعتی پیاده روی داشت. مدرسه را جایی دور از روستا ساخته بودند. انگار نه انگار که قراراست کودکان ابتدایی این مسیر را طی کنند. نمیدانم کدام شیر پاک خورده‌ای این تصمیم را گرفته بوده. هرچه بود ما دانش‌آموزان را که خیلی به رنج وزحمت می‌انداخت. طولانی بودن راه که هیچ، ترسناک بودنش دیگر نگویم برایتان‌. از کوچه باغی که بین دوتا باغ بزرگ با جوی‌های آبی که از بین این دوتا باغ رد‌ می‌شد. شاخه‌های درختان و گل‌های یاس و نسترن و رازقی از سر روی دیوارهایش به بیرون سرک می‌کشید‌؛ گل‌ها فضا را عطرآگین می‌کرد و در فصل بهار بچه‌های مدرسه را غزل خوان می‌کرد. بیشتر در این مسیر بود که شعرهای حفظی درس‌ها را با دوستان هماهنگ می‌خواندیم و حفظ می‌کردیم. گاهی هم کوچه باغ می‌شد جولانگاه سگ‌های ولگردی که در باغ‌ها پرسه می‌زدند. اگر صبح سر ساعت معینی راه می‌افتادیم که فبها ؛ با بچه‌ها همراه می‌شدیم ترسی نداشتیم. وای به روزی که به‌ هر دلیلی دیرتر می‌رسیدیم این‌ کوچه باغ می‌شد جهنمی زیبا. وقتی چند تایی سگ آن هم از نوع هرکولی‌اش مثل اجل معلق جلو‌ چشمانمان سبز می‌شد، نه راه فراری بود و نه جراتی برای ادامه‌ی راه . باید منتظر می‌ماندیم تا عابری رد بشود و جرات پیدا کنیم از این مهلکه رد بشویم. دیگر زنگ‌ اول هم تمام شده بود و آن وقت بود که باید با اخم و تَخم معلم روبرو می‌شدیم. و ارجاعمان می‌دادند به دفتر و ترکه‌ی مدیر آن‌ هم خانمی، که بهتر است بگویم میرغضب. دوران ابتدایی من با دوران جنگ رقم خورده بود. کلاس دوم ابتدایی پدرم قول داد اگر نمره‌های بیست زیادی برایش ببرم جایزه‌ام گوشواره‌ی طلا باشد . تمام تلاشم را می‌کردم، مشق‌هایم را می‌نوشتم وخوب هم درس می‌خواندم. پدر به همه‌ی بچه‌هایش که مدرسه می‌رفتند قول جایزه می‌داد. خودش عاشق درس خواندن بوده اما موقعیتش را نداشته تا درس بخواند. تمام تلاشش را برای ما می‌کرد، تا ما درسخوان بشویم و به قول پدر در آینده برای خودمان کسی بشویم. غروب پاییزی که باد همه‌ی روستا را در می‌نوردید، صدای نوحه‌خوانی آهنگران از بلندگوی ماشین بچه‌های سپاه با صدای باد موجی آهنگین داشت. دل پدرم را هم با خودش برد . پدر رفت که سری بزند اما وقتی برگشت، نامش را برای جبهه رفتن نوشته بود. وقتی پدر، صبح زود بچه‌ها را بوسید وخداحافظی کرد که به جبهه برود من بیدار بودم اما بغض گلویم را گرفته بود . نمی‌توانستم حرف بزنم. خودم را به خواب زدم. پدرم، آرام دستی روی سرم کشید، پیشانیم را بوسید و خداحافظی یواشکی کرد و رفت. وقتی بابا خدافظی کرد ، هوا خیلی سرد بود. من پشت سرش بلند شدم. از پشت پنجره نگاهش می‌کردم. داشت با مادرم حرف میزد. حرفایش را می‌شنیدم. با خودم فکر می‌کردم «یعنی بابام دوباره برمیگرده؟ چرا داره این حرفا رو به مادر میزنه؟ کاش می‌تونستم بهش بگم نره جبهه،خیلی می‌ترسم نکنه دیگه نبینمش .» لحظه‌ی بدی بود برای من. ثلث اول امتحان‌هایم پدر در جبهه بود. به خواهرم می‌گفتم در نامه برای پدربنویس که من امتحان‌هایم را بیست گرفتم. ثلث دوم هم هنوز پدر نیامده بود نه خودش، نه خبری از او داشتیم. هرسال ایام عید با پدر یا مادر برای خرید عیدی به شیراز می‌رفتیم.آن‌سال، دیگر از عیدی هم خبری نبود ومن همچنان منتظر جایزه نمره‌های بیستم از دست پدر بودم. اسفند سال ۶۴ با مفقود شدن پدر برای ما و دلشوره و‌ نگرانی،سخت می‌گذشت. نیمه دوم اسفند، هم‌زمان با تولد هشت سالگیم ورق برگشت و پدرم پیدا شد. این بود عیدی آن سال من . از یک طرف ناراحت از دست دادن پدر بودم ، از طرف دیگر خوشحال از این‌که جسم شهید پدرم برگشته بود . من در هشت سالگی ماندم. جسمم بزرگ شد اما روحم هنوز درآن ایام پرسه می‌زند ودنبال پدر می‌گردد. پدر دیگر هیچ وقت نیامد . نمره‌های بیست مرا هم ندید . جایزه‌ای هم که قولش داده بودکه هیچ. دیگر، پدری نبود که‌ جایزه‌ای بخرد. نمره‌های مدرسه دیگر بیست و هجده ، دوازده ، برایم فرقی نداشت. بوی ماه مهر و مدرسه هنوز هم زیباست. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 قصه‌ی بابا تکه‌ی آخر مرغ را می‌زنم سر سیخ. مهمان‌ها توی اتاق خوابند. فقط زینب خواب از سرش پریده و زهرا را کشانده وسط هال. دور سوم بازی اسم و فامیلند. صدایشان از پشت گل‌های صورتی و درشت چادرم که روی دسته‌ی صندلی افتاده بلند شده. زینب با ابروهای گره خورده از جا پا می‌شود. خودش را می‌رساند به میوه‌‌های روی میز. مرغش یک‌ پا دارد. شهید را چسبانده اول اسم عمویش و به جای شهرام و شهین و شهباز جا زده. زهرا قبول نمی‌کند. زینب آلو سیاه را می‌چپاند توی دهانش. زور می‌زند دندان‌هایش را برساند به هم. لپ‌هایش برآمده و آب آلو از کنار لبش راه گرفته زیر چانه‌. کوتاه بیا نیست. به اصفهانی غلیظ می‌گوید: «اصلا تو دوست داری بابات شهید شه؟» « نه! من که می‌ترسم». دست راستش را می‌چسباند به کمرش. آلوی له شده را قورت می‌دهد و شبیه کسی که یک ستاره‌ی پنج‌پر سر شانه‌اش باشد صدایش را بالا می‌برد. «ما تا حالا دو تامون شهید شدن. یکی عمو علی و یکی هم برادر دختر خاله‌م!» چند ضربه‌ی کوچک با انگشت می‌زند توی سرش. «یعنی پسر خاله‌م. همین چند وقت پیش موشک سوزوندش.» بوی دود مغزم را پر می‌کند و حواسم پرت می‌شود. هاون کوچک سنگی را می‌کوبم روی انگشتم و زعفران‌ها روی زمین پخش و پلا می‌شوند. «عمو‌علی توی سوریه شهید شد. بعدش همه اومدن خونشون. مامانمم با علی رفت دیدن آقا. تازه عکسشونم رفت تو تلویزیون.» قدر یک نفس ساکت می‌شود و می‌گوید: «اما من دوست ندارم بابام شهید شه». از کیسه‌ی خلیفه بخشید‌ه. عمو علی را خرج کرده و توی بازی امتیاز جمع می‌کند. زهرا حواسش پرت آهنگ صدای زینب و تری چشمش شده. شاید هم می‌خواهد رسم مهمانداری را به جا آورد. دست زینب را می‌گیرد و می‌نشاند سرِ بازی. آخر شهریور هست و مغزم سرریز ‌کرده. گوجه خیارهای توی کاسه، متر، خودکار آبی لای سررسید، برگه‌های یادداشت رنگ و وارنگ، کتاب‌هایی که شبیه برج چند طبقه روی هم افتاده‌اند و حتی دکمه سرمه‌ای تنهای کنار میز پا درآورده‌اند و روی مغزم رژه می‌روند. سیخ‌ها را وسط تابه می‌چینم. برنج‌ها را می‌خیسانم. فکرهام سُر می‌خوردند توی کاسه، لای دانه‌های برنج. هم سن و سال‌ زینب بودم. صفحه‌ی آخر کتابهام پُرِ نقاشی بود. خانه‌ای وسط یک دشت بزرگ و دخترک مو طلایی که از پنجره‌ سرش را بیرون آورده بود. توی آسمان هم بابای شهیدش پیدا بود، با دو بال سر شانه‌هایش. چشمش زمین را می‌پایید. ستاره‌ها از دستش فرود می‌آمدند روی سر دخترک. خانم کائد _معلم پرورشی‌مان_ هر روز یک بهانه جور می‌کرد. چند تقه‌ی ریز می‌زد به در آهنی کلاس. اندازه‌ای که سرش جا بشود در را باز می‌کرد. «بچه های بنیاد، دفتر باهاشون کار داره». و مریم و فاطمه و نسترن و نجمه پشت سرش راه می‌افتادند. تق کلفت و کشدار درِ آهنی می‌خورد وسط خمیازه‌ی عریض و طویلم که خانم معلم‌ را زار آورده بود. خواب از سرم می‌پرید. یک‌ بار که کنجکاوی از سر و کول کله‌ام بالا می‌رفت، تشنگی را بهانه کردم و از کلاس جیم زدم. سر کشیدم توی دفتر. از لبه‌ی چارچوب در، خانم کائد پیدا بود. چادرهای رنگی سر بچه‌ها می‌کرد. خانم مدیر همان جوری که پشت میزش نشسته بود، صدای کلفتش را مهربان کرد و گفت: «هر کی آماده شده بره کیفشو بیاره مینی‌بوس بنیاد دم در منتظره فردا و پس فردا هم قراره تو اداره و چن تا مدرسه‌ سرودتونو بخونین». و دوباره رفت سر کشوی میزش. فوری انگشتم را گرفتم جلوی چشمم. مردمکم را تنگ کردم تا عکس جایزه‌های روی میز از چیزهای دور و برش کنده شود. شمردمشان و زود دستم را انداختم پایین. دلم بیشتر از جایزه‌ها و چادرهای رنگی و رفتن توی گروه سرود‌شان، برای مهربانی خانم مدیر غنج رفت که از چشمهاش سرریز شده بود توی دل دخترها. اصلا نگاهش نرم و مخملی می‌شد وقتی می‌دیدشان. حتی لیلا هم که بابایش مرده بود مثل آنها توی دل خانم مدیر جا باز نکرده بود. معلوم بود به خاطر چیزی بیشتر از بابا نداشتن دست می‌کشد روی سرشان. بنیاد هم خیلی هوایشان را داشت. شاید هم می‌خواست ادای باباهای مهربان را در بیاورد یا جایشان را برای‌ بچه‌ها پر کند. همه‌ی سال‌های مدرسه حواسم بهشان بود. زهرا بچه درس‌خوان بود و خوش سر و زبان. توی هر دورهمی حرف شهدا را می‌کشید وسط و دو سه تا قصه از بابایش می‌گفت. مامانش خانه‌دار بود و تابستان‌ها که از کانون فرهنگی برمی‌گشتیم با چادر گل‌گلی قهوه‌ای و آب و شربت خنک می‌آمد دم در. توی قاب عکس بابای شهیدش که لبه‌ی طاقچه تکیه داده بود به چند تا کتاب، می‌شد خودت را ببینی. چشم‌هاش تمیز و براق بود. انگار حال آدم را می‌فهمید. به بابای زهرا که پشت شیشه نگاهم می‌کرد زل می‌زدم و کلی حرف خودمانی پیشش امانت می‌گذاشتم. زهرا می‌گفت مامانش بچه که بوده شب‌ها عکس بابا را می‌چسبانده روی جلد یکی از کتاب‌ها و قصه‌ی بابا را از بر برایش می‌خوانده.
مامان مریم اما چشم‌هاش پشت نقاب مقنعه‌ی چانه‌دار قایم شده بود. توی حراست فرمانداری کار می‌کرد. تیزی تیغ گزینشش زیر گلوی خیلی‌ها خط انداخته بود. اما مریم بعضی وقت‌ها هم یواشکی با خودش لوازم آرایش می‌آورد توی مدرسه! هر وقت بهش فکر می‌کنم حرصم می‌گیرد و دلم می‌خواهد کله‌اش را بکَنَم. بعد از کلی سال رفته آن ور دنیا و خارجی شده. موهای فرفری طلایی‌اش توی هوا می‌رقصد و پرچم بدون الله گرفته توی دستش. من که باور نمی‌کنم ولی زیر عکسش نوشته دل‌نگران ایران هست. اما زهرا هیچ‌وقت از روی پایه‌اش در نرفت. حتی وقتی رفت آن ور آب. چند روز پیش وسط عکسی که استوری کرده بود، به زور پیدایش کردم. کله‌اش را از پشت مرد مو بور چهار شانه‌ی آلمانی کج کرده بود و با پرچم فلسطین کوچک توی دستش سلفی گرفته بود. سرم شبیه ایموجی‌ گیج و منگ که چشمش پیچ‌پیچی شده دارد دور خودش می‌چرخد. دنبال سرِ نخی می‌گردم که قصه‌ زهرا را قشنگ و رنگی نقاشی کرده و بین مریم و بابای شهیدش کلی فاصله انداخته. زهرا و زینب، کاغذ اسم و فامیل بازیشان دارد تمام می‌شود. چند تکه‌ یخ می‌اندازم روی زعفران‌ها، قوری کوچک چینی را چند دور می‌چرخانمش. سر و صدای یخ‌ و قوری بلند می‌شود. از زیر تکه‌های یخ زردی زعفران لیز می‌خورد و کف قوری پخش می‌شود. باد ملسی از سوراخ‌های ریز توری رد می‌شود و شعله‌ی وسطی را به هر طرف دلش بخواهد می‌کشد. پنجره را می‌بندم و بازی باد و شعله را تمام می‌کنم. میز را تند تند خلوت می‌کنم. کتاب‌ها را می‌گذارم توی کتابخانه‌ که چشمم می‌افتد به «ماه در آبِ» محمدرضا سنگری. از لای کتاب‌های دور و بر نجاتش می‌دهم. رد سیاه لبه‌ی صفحاتش جار می‌زند که چند دور خواندمش. ورق می‌زنم. مغزم فقط یک صحنه‌ی جان‌دار از کتاب یادش می‌آید. وقتی حضرت ام‌البنین دست نوه‌هایش را گرفته و نشانده دورش. خط‌ به خط زندگی بابایشان را تعریف می‌کند. چند صفحه جلوتر می‌روم. برنج‌های توی قابلمه به قل قل افتاده‌اند. تا وا نرفته‌اند باید برسم بهشان. شیرین زبانی مادر‌‌بزرگ از پشت دل پردردش قد کشیده و زیر زبان نوه‌ها مزه کرده. هر روز می‌روند بقیع و پای قصه‌هایش زانو می‌زنند. می‌رسم به آخرین روزهای سفرِ ماه. وقتی عکس خودش را توی نهر آب می‌بیند. چشمم تر می‌شود. سنگینی‌اش می‌افتد روی خط‌های کتاب. کلمه‌ها را با خودش پایین می‌کشد. مغزم بی‌هوا فرش قرمز پهن می‌کند برای ام‌البنین. دست می‌کشم و تری چشمم را از نگاه زینب و زهرا قایم می‌کنم. از دور دارند به هم نشانم می‌دهند. دستشان را گرفته ‌اند جلوی دهانشان و پچ‌پچ می‌کنند. کتاب را می‌بندم و می‌روم پای گاز. گیجی سرم کمتر شده. یادم می‌رود پیش زهرا که می‌گفت شب‌ها با قصه‌های بابای شهیدش خواب می‌رود. مامان زهرا چقدر شبیه مادربزرگ توی کتابِ ماه در آب بوده! قصه‌هایش نخ وصل بابا_دختری بوده. کاش زینب هم شبیه زهرا بشود و یاد بگیرد قصه‌های عمو علی شهیدش را. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar