💠مدرسه شعر و داستان کلمه و مدرسه روایت حوزه هنری برگزار میکند:
🎥 نمایش و خوانش فیلم «ناتور دشت»
🔻با حضور:
• بیژن کیا
• فرشته امیری
▫️ شنبه ۱۲ مهرماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۶
▫️ پردیس سینمایی استاد امین تارخ
🚨 آخرین مهلت ثبت نام:
چهارشنبه ۹ مهرماه تا ساعت ۱۴
📞 هماهنگی ثبتنام : ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ که جنگندههای رژیم بعث آمدند روی سر تهران و همدان و تبریز و بوشهر، بعد هم بمب انداختند روی آبادان و خرمشهر، بوی ماه مدرسهمان بوی خون و جنگ و دفاع گرفت. تا همین امسال که جنگ دوازده روزه افتاد وسط امتحانات پایان سال بچههایمان.
حالا یک بار دیگر ماه مهر دارد میآید و هفته دفاع مقدس شده و بحث جنگ و صلح دوباره داغ شده. خیلی داغ.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوعهای «جنگ و صلح» یا «بوی ماه مدرسه».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#جنگ_و_صلح
🔻 خروس جنگی
حیاط سرسبزی داشتیم.وسط آن حوضی مربعی با لبههایی از سنگمرمر و کفآبی رنگ خودنمایی میکرد.فوارهاش را که باز میکردیم خیلی باصفا میشد.
باغچهی پشتحوض با درختان پرتقال و لیمو و نارنج و گلهای شمعدانی
تا آشپزخانه و حمام ته حیاط ادامه داشت و باغ کوچک خانهی ما بود.
بخاطر ترس مادر از حملهی هوایی عراق و بمباران، پدر سنگری توی حیاط کنار حوض درست کرده بود با دولنگه در بزرگ فلزی. چند پله که پایین میرفتی، میرسیدی به کف سنگر. آنجا را فرش انداخته بودیم و چند پتو و یک رادیو گذاشته بودیم.
«توجه! توجه!
علامتی که هم اکنون
میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که، حملهی هوایی انجام خواهد شد، محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید.»
آژیر حملهی هوایی که از رادیو پخش شد، عصر بود. هواپیماهای عراقی حمله کردند.
حسین مثل همیشه زودتر از همه پرید داخل سنگر.
خواهرم نجمه در حالی که دست لرزان مادر را گرفته بود،کمک کرد تا بتواند داخل سنگر برود.
پدر وسط حیاط ایستاد و درحالی که به سیگارش پک میزد،به گلولههای ضد هوایی که آسمان را خط میانداختند، خیره شد.
دنبال هواپیماهای عراقی میگشت .
مادر با صدایی لرزان فریاد زد :«بیا تو سنگر حاجی، بیا خطر داره ....»
پدر همیشه میگفت:« باشه میام.»
اما نمیآمد.
خروس جنگی حسین هم مثل همیشه رفت توی حمام و روی تانکی نفت که
گوشهی حمام گذاشته بودیم، نشست.
مادر چند ماه پیش، تعدادی جوجه خریده بود. حسین یکی را برای خودش برداشت. خروس از آب در آمد و از همان اول آنقدر با او بازی کرد و دستش را مثل سر مارکبری جلو صورت جوجه بیچاره تکان داد و او را ترساند تا وحشی شد.
به همه حمله میکرد و نوک میزد. از ضربههای دردناک نوکش هیچ کس در امان نبود، به جز پدر و خود حسین.
نمیدانم چرا از همه بیشتر، از من بدش میآمد. کینهی خاصی به من داشت.تا مرا میدید بالهایش را باز میکرد و مثل همان هواپیماهای عراقی میدوید طرفم که نوک بزند.جیغ میکشیدم و این طرف و آنطرف میدویدم تا بالاخره یکی بیاید و مرا نجات دهد.
آن روز بعد از اعلام وضعیت سفید کمی که آرام گرفتیم به مادرگفتم:«حالا که روز حمله کرده دیگه شب نمیاد، برم حموم ؟»
مادر گفت:«صبرکن تا شب، اگر دوباره حمله نکرد برو و زود بیا بیرون.»
شب با خیال راحت لباسها و حولهام را برداشتم و رفتم توی حمام. لباسها را به چوب لباسی که روی دیوار سر بینه حمام نصب شده بود آویزان کردم. وارد حمام شدم. داشتم آب را سرد و گرم میکردم که ناگهان برق رفت.
صدای فریاد مادر بلند شد،:«بدو بیا بیرون، حملهی هواییه. بیا زود باش.»
توی تاریکی جایی را نمیدیدم،کور مال کور مال آمدم سربینه.کمی ایستادم تا چشمهایم به تاریکی عادت کند. دست روی دیوار کشیدم که لباسهایم را پیدا کنم . حوله را برداشتم و دور خودم پیچیدم و لباسها را دست گرفتم. دو دایرهی سرخ که در تاریکی میدرخشید در جایم میخ کوبم کرد.
خروس بالهایش را باز کرده بود و
میخواست حمله کند و نوک بزند.
-زود باش اومدی؟!
مادر با صدای لرزان فریاد میزد.
داد زدم:«خروس توی حمامه چجوری بیام؟»
صدای ضد هواییها شدیدتر شد.
خواهرم فریاد زد:«بدبخت! بدو الان
میزنه.»
خودم را به دیوار حمام چسباندم و پریدم بیرون و فریاد زدم:«کمک.کمک»
خروس هم پرید بیرون.
باید توی این تاریکی خودم را به سنگر
میرساندم .با تمام توان دویدم.کنار حوض پایم لغزید و افتادم توی حوض. با حوله و لباسها.
دستم را به فواره گرفتم تا سرم به لبهی حوض نخورد.نفسم بالا نمیآمد.
خروس کنار حوض گردنش را کج کرده بود و به من نگاه میکرد.
_یکی کمک کنه!
نجمه داد زد:«چی شده؟! کجایی؟!»
-توی حوض
پدر رفته بود در کوچه، دوید و آمد بالای سرم، سیگارش را گوشهای انداخت. دستم را گرفت و مرا کشاند داخل سنگر.
مادر پتویی دورم پیچید تا سرما نخورم.نجمه در سنگر را بست.
همه جا تاریک و سیاه شد.
از بیرون صدای گلولههای ضدهوایی
میآمد و نوک زدن خروس به در فلزی سنگر.
نفسهایمان را در سینه حبس کرده بودیم و تمام حواسمان را در گوشهایمان جمع کرده بودیم.
صدای ضدهواییها قطع شد. دستم را روی کف سنگر کشیدم. رادیو را برداشتم و روشن کردم.
«علامتی را که هم اکنون میشنوید اعلام
وضعیت سفید است. معنا و مفهوم آن اینست که ....»
در سنگر را باز کردیم. برق آمد.
چراغ حیاط روشن شد.
زنده بودیم.
خانهمان سالم بود.
درختان پرتقال و لیمو و نارنج،گلهای صورتی شمعدانی، همه چیز هنوز همانطور زیبا و باصفا بودند.....
اما هر چه چشم گرداندم خروس را ندیدم.
درِ حیاط باز مانده بود. دیگر هیچوقت خروس را ندیدیم. هیچوقت.
✍ #زهراسادات_شرافت
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#جنگ_و_صلح
🔻 سهمی برای خودم
رنگ سیاه و سفید را ترکیب میکنم تا به خاکستری مورد نظرم برسم، بعد کمی قرمز و کمی آبی، خاکستریِ بنفش تیره که درآمد با سفید، چند گام از رنگ را میسازم. بعد با اکر و قهوهای و کمی سبز تنالیتهی کرم و قهوهای را کنار پالت میچینم. نگاهی به بوم روبهرویم میاندازم. روحانی جوانی که به دوردستها نگاه میکند با عینک کائوچویی بزرگ. زیرش با خط نستعلیق خوشی نوشته: شهید غلامحسین کلانتری.
هرسال وقتی هفت تا سین نوروز را جمع میکردیم و روبوسی و عیدمبارکیمان تمام میشد، یکی از اولین جاهایی که میرفتیم، منزل مادر شهید غلامحسین کلانتری بود. از بچگی کلی ذوق میکردم که فامیلیاش با ما یکی بود. ولی راستش فامیل دورمان بودند. پدرش، پسردایی مادربزرگم بود. یکی از خالههایم هم عروس خانوادهشان شده بود. این تنها سهمی بود که از آن دفاع خیلی مقدس میخواستم. شهیدی برای خودم از جنگی که خاطرهی چندانی از آن نداشتم.
حالا توی تعطیلات عید، مادرش از من خواسته بود تابلوی صورتِ مثل ماه پسرش را که بعد از سی و اندی سال کدر شده بود و توی اسبابکشیهای متعدد کثیف، ببرم و رویش رنگ تازه بگذارم. حرف مادر شهید را که نمیشد زمین گذاشت!
یکبار چیزی از من خواسته بود. ولی ته دلم میلرزید. نکند خرابش کنم.
بسم الله میگویم و رنگها را روی عمامهاش مینشانم. سایهروشنها را با وسواس درمیآورم. بعد با قهوهایها و کرمیهایی که ساختهام عبایش را کار میکنم. صورتش را اما دست نمیزنم. یعنی دستم نمیرود. حس میکنم آن دستی که بار اول رسمش کرده، یک جورهایی عشق و خلوصش بیشتر بوده، تابلو را حوزهی علمیهی قم به مادرش هدیه داده بود. حتما هنرمندی از همانجا کشیده است. روحانیِ اهل سیر و سلوکی، آن هم توی دههی شصت. من کجا و او کجا؟ مادرم میگفت:
«میدونی مامانجون! غلامحسین ۷ تا برادر و ۴ تا خواهر داشت. بچهی آخر بود. ولی یه جورایی فرق داشت با همهشون.»
آن طور که مادرم تعریف میکرد، آخرهای زمان شاه بوده که غلامحسین متمایل به حزب توده شد. پدرش حاجرمضان، که مرد با خدایی بوده، خیلی نگران پسر تهتغاریاش شده بود. تا اینکه شوهر آن یکی خالهام که در آن زمان طلبهای بیش نبود با او طرح دوستی ریخت و دستش را گرفت و برد حوزهی علمیهی قم و گذاشت توی دست اهلش. خدامیداند آنجا چه شد؟ چه شنید؟ چه دید؟ که ماندگار شد. خوب به نظر میرسد زیر سایهی کریمهی اهل بیت (س) سوالهای بیجوابش را جواب گرفته و طلبهی راهی شده که یک سرش به آسمان میرسید.
پارچهی نخی و کمی آب گرم میآورم و صورت شهید را تمیز میکنم . با حوصله، همهی گرد و غبارها و لکها را از روی بوم برمیدارم. حالا صورتش هم با بقیهی جاهای تابلو هماهنگ شده. همانطور که روزی همهی وجودش را برای هدفی بزرگ هماهنگ کرده بود.
غلامحسین هم بعد از پیروزی انقلاب، صدای نحس شیپور جنگ تحمیلی را شنید و راهی جبهه شد. و ره صدساله را یک شبه رفت. یکبار مادرش آلبوم عکسش را برایمان آورد. لباس غواصی تنش بود و تا کمر توی آب ایستاده بود. عملیات کربلای ۴ بود که غلامحسین به کربلای زندگیش رسید. پیکرش پیدا نمیشد تا اینکه بعد از چند ماه، رو نشان داد. توی یک گور دستهجمعی با دستهای از پشت بسته شده.
تابلو را نگاه میکنم. نیمتنه شهید است بدون دستها.
دخترخالهام میگفت:
«هر وقت عمومو تو خواب میبینم، یه جفت بال داره.»
با خودم فکر میکنم شاید به جبران دستهای بستهی وقت وصالش. خداوند جبار است. جبران میکند برای بندهاش.
عقبتر میایستم و تابلو را نگاه میکنم. رنگهای تازهی تابلو برق میزند. فکر کنم قلب غلامحسینِ ۲۰ ساله هم، وقت رفتن به همین براقی بوده. با خودم میگویم آدم خاک دنیا بر سرش بریزد، بهتر است که سیاهیش روی قلبش جا خوش کند.
✍ #معصومه_کلانتری
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابِ «من ربانی شیرازی هستم»را میشنویم از زبان نویسندهاش؛ سرکار خانم فاطمه رحیمی.
📖و مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
📋ترتیب برنامه:
ماجـرای کتاب
گلستانخوانی
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#بوی_ماه_مهر
🔻 بوی ماه مهر
ماه مهر و مدرسه چه زیبا و چقدر پرخاطره وپراز مخاطره، برای ما که مدرسهمان دور از خانه بود.
فاصله مدرسه تا خانه نیم ساعتی پیاده روی داشت. مدرسه را جایی دور از روستا ساخته بودند. انگار نه انگار که قراراست کودکان ابتدایی این مسیر را طی کنند.
نمیدانم کدام شیر پاک خوردهای این تصمیم را گرفته بوده. هرچه بود ما دانشآموزان را که خیلی به رنج وزحمت میانداخت.
طولانی بودن راه که هیچ،
ترسناک بودنش دیگر نگویم برایتان.
از کوچه باغی که بین دوتا باغ بزرگ با جویهای آبی که از بین این دوتا باغ رد میشد.
شاخههای درختان و گلهای یاس و نسترن و رازقی از سر روی دیوارهایش به بیرون سرک میکشید؛ گلها فضا را عطرآگین میکرد و در فصل بهار بچههای مدرسه را غزل خوان میکرد. بیشتر در این مسیر بود که شعرهای حفظی درسها را با دوستان هماهنگ میخواندیم و حفظ میکردیم.
گاهی هم کوچه باغ میشد جولانگاه سگهای ولگردی که در باغها پرسه میزدند.
اگر صبح سر ساعت معینی راه میافتادیم که فبها ؛ با بچهها همراه میشدیم ترسی نداشتیم.
وای به روزی که به هر دلیلی دیرتر میرسیدیم این کوچه باغ میشد جهنمی زیبا.
وقتی چند تایی سگ آن هم از نوع هرکولیاش مثل اجل معلق جلو چشمانمان سبز میشد، نه راه فراری بود و نه جراتی برای ادامهی راه .
باید منتظر میماندیم تا عابری رد بشود و جرات پیدا کنیم از این مهلکه رد بشویم. دیگر زنگ اول هم تمام شده بود و آن وقت بود که باید با اخم و تَخم معلم روبرو میشدیم. و ارجاعمان میدادند به دفتر و ترکهی مدیر آن هم خانمی، که بهتر است بگویم میرغضب.
دوران ابتدایی من با دوران جنگ رقم خورده بود. کلاس دوم ابتدایی پدرم قول داد اگر نمرههای بیست زیادی برایش ببرم جایزهام گوشوارهی طلا باشد . تمام تلاشم را میکردم، مشقهایم را مینوشتم وخوب هم درس میخواندم.
پدر به همهی بچههایش که مدرسه میرفتند قول جایزه میداد. خودش عاشق درس خواندن بوده اما موقعیتش را نداشته تا درس بخواند.
تمام تلاشش را برای ما میکرد، تا ما درسخوان بشویم و به قول پدر در آینده برای خودمان کسی بشویم.
غروب پاییزی که باد همهی روستا را در مینوردید، صدای نوحهخوانی آهنگران از بلندگوی ماشین بچههای سپاه با صدای باد موجی آهنگین داشت. دل پدرم را هم با خودش برد . پدر رفت که سری بزند اما وقتی برگشت، نامش را برای جبهه رفتن نوشته بود.
وقتی پدر، صبح زود بچهها را بوسید وخداحافظی کرد که به جبهه برود من بیدار بودم اما بغض گلویم را گرفته بود . نمیتوانستم حرف بزنم. خودم را به خواب زدم. پدرم، آرام دستی روی سرم کشید، پیشانیم را بوسید و خداحافظی یواشکی کرد و رفت.
وقتی بابا خدافظی کرد ، هوا خیلی سرد بود. من پشت سرش بلند شدم. از پشت پنجره نگاهش میکردم. داشت با مادرم حرف میزد. حرفایش را میشنیدم. با خودم فکر میکردم «یعنی بابام دوباره برمیگرده؟ چرا داره این حرفا رو به مادر میزنه؟ کاش میتونستم بهش بگم نره جبهه،خیلی میترسم نکنه دیگه نبینمش .»
لحظهی بدی بود برای من.
ثلث اول امتحانهایم پدر در جبهه بود.
به خواهرم میگفتم در نامه برای پدربنویس که من امتحانهایم را بیست گرفتم.
ثلث دوم هم هنوز پدر نیامده بود نه خودش، نه خبری از او داشتیم.
هرسال ایام عید با پدر یا مادر برای خرید عیدی به شیراز میرفتیم.آنسال، دیگر از عیدی هم خبری نبود ومن همچنان منتظر جایزه نمرههای بیستم از دست پدر بودم.
اسفند سال ۶۴ با مفقود شدن پدر برای ما و دلشوره و نگرانی،سخت میگذشت.
نیمه دوم اسفند، همزمان با تولد هشت سالگیم ورق برگشت و پدرم پیدا شد. این بود عیدی آن سال من . از یک طرف ناراحت از دست دادن پدر بودم ، از طرف دیگر خوشحال از اینکه جسم شهید پدرم برگشته بود . من در هشت سالگی ماندم. جسمم بزرگ شد اما روحم هنوز درآن ایام پرسه میزند ودنبال پدر میگردد.
پدر دیگر هیچ وقت نیامد . نمرههای بیست مرا هم ندید . جایزهای هم که قولش داده بودکه هیچ.
دیگر، پدری نبود که جایزهای بخرد.
نمرههای مدرسه دیگر بیست و هجده ، دوازده ، برایم فرقی نداشت.
بوی ماه مهر و مدرسه هنوز هم زیباست.
✍ #هانیه_زاهدیاننژاد
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#جنگ_و_صلح
🔻 قصهی بابا
تکهی آخر مرغ را میزنم سر سیخ. مهمانها توی اتاق خوابند. فقط زینب خواب از سرش پریده و زهرا را کشانده وسط هال. دور سوم بازی اسم و فامیلند. صدایشان از پشت گلهای صورتی و درشت چادرم که روی دستهی صندلی افتاده بلند شده. زینب با ابروهای گره خورده از جا پا میشود. خودش را میرساند به میوههای روی میز. مرغش یک پا دارد. شهید را چسبانده اول اسم عمویش و به جای شهرام و شهین و شهباز جا زده. زهرا قبول نمیکند. زینب آلو سیاه را میچپاند توی دهانش. زور میزند دندانهایش را برساند به هم. لپهایش برآمده و آب آلو از کنار لبش راه گرفته زیر چانه. کوتاه بیا نیست. به اصفهانی غلیظ میگوید:
«اصلا تو دوست داری بابات شهید شه؟»
« نه! من که میترسم».
دست راستش را میچسباند به کمرش. آلوی له شده را قورت میدهد و شبیه کسی که یک ستارهی پنجپر سر شانهاش باشد صدایش را بالا میبرد.
«ما تا حالا دو تامون شهید شدن. یکی عمو علی و یکی هم برادر دختر خالهم!»
چند ضربهی کوچک با انگشت میزند توی سرش.
«یعنی پسر خالهم. همین چند وقت پیش موشک سوزوندش.»
بوی دود مغزم را پر میکند و حواسم پرت میشود. هاون کوچک سنگی را میکوبم روی انگشتم و زعفرانها روی زمین پخش و پلا میشوند.
«عموعلی توی سوریه شهید شد. بعدش همه اومدن خونشون. مامانمم با علی رفت دیدن آقا. تازه عکسشونم رفت تو تلویزیون.»
قدر یک نفس ساکت میشود و میگوید:
«اما من دوست ندارم بابام شهید شه».
از کیسهی خلیفه بخشیده. عمو علی را خرج کرده و توی بازی امتیاز جمع میکند. زهرا حواسش پرت آهنگ صدای زینب و تری چشمش شده. شاید هم میخواهد رسم مهمانداری را به جا آورد. دست زینب را میگیرد و مینشاند سرِ بازی.
آخر شهریور هست و مغزم سرریز کرده. گوجه خیارهای توی کاسه، متر، خودکار آبی لای سررسید، برگههای یادداشت رنگ و وارنگ، کتابهایی که شبیه برج چند طبقه روی هم افتادهاند و حتی دکمه سرمهای تنهای کنار میز پا درآوردهاند و روی مغزم رژه میروند.
سیخها را وسط تابه میچینم. برنجها را میخیسانم. فکرهام سُر میخوردند توی کاسه، لای دانههای برنج. هم سن و سال زینب بودم. صفحهی آخر کتابهام پُرِ نقاشی بود. خانهای وسط یک دشت بزرگ و دخترک مو طلایی که از پنجره سرش را بیرون آورده بود. توی آسمان هم بابای شهیدش پیدا بود، با دو بال سر شانههایش. چشمش زمین را میپایید. ستارهها از دستش فرود میآمدند روی سر دخترک.
خانم کائد _معلم پرورشیمان_ هر روز یک بهانه جور میکرد. چند تقهی ریز میزد به در آهنی کلاس. اندازهای که سرش جا بشود در را باز میکرد.
«بچه های بنیاد، دفتر باهاشون کار داره».
و مریم و فاطمه و نسترن و نجمه پشت سرش راه میافتادند. تق کلفت و کشدار درِ آهنی میخورد وسط خمیازهی عریض و طویلم که خانم معلم را زار آورده بود. خواب از سرم میپرید. یک بار که کنجکاوی از سر و کول کلهام بالا میرفت، تشنگی را بهانه کردم و از کلاس جیم زدم. سر کشیدم توی دفتر. از لبهی چارچوب در، خانم کائد پیدا بود. چادرهای رنگی سر بچهها میکرد. خانم مدیر همان جوری که پشت میزش نشسته بود، صدای کلفتش را مهربان کرد و گفت:
«هر کی آماده شده بره کیفشو بیاره مینیبوس بنیاد دم در منتظره فردا و پس فردا هم قراره تو اداره و چن تا مدرسه سرودتونو بخونین».
و دوباره رفت سر کشوی میزش. فوری انگشتم را گرفتم جلوی چشمم. مردمکم را تنگ کردم تا عکس جایزههای روی میز از چیزهای دور و برش کنده شود. شمردمشان و زود دستم را انداختم پایین. دلم بیشتر از جایزهها و چادرهای رنگی و رفتن توی گروه سرودشان، برای مهربانی خانم مدیر غنج رفت که از چشمهاش سرریز شده بود توی دل دخترها. اصلا نگاهش نرم و مخملی میشد وقتی میدیدشان. حتی لیلا هم که بابایش مرده بود مثل آنها توی دل خانم مدیر جا باز نکرده بود. معلوم بود به خاطر چیزی بیشتر از بابا نداشتن دست میکشد روی سرشان. بنیاد هم خیلی هوایشان را داشت. شاید هم میخواست ادای باباهای مهربان را در بیاورد یا جایشان را برای بچهها پر کند. همهی سالهای مدرسه حواسم بهشان بود. زهرا بچه درسخوان بود و خوش سر و زبان. توی هر دورهمی حرف شهدا را میکشید وسط و دو سه تا قصه از بابایش میگفت. مامانش خانهدار بود و تابستانها که از کانون فرهنگی برمیگشتیم با چادر گلگلی قهوهای و آب و شربت خنک میآمد دم در. توی قاب عکس بابای شهیدش که لبهی طاقچه تکیه داده بود به چند تا کتاب، میشد خودت را ببینی. چشمهاش تمیز و براق بود. انگار حال آدم را میفهمید. به بابای زهرا که پشت شیشه نگاهم میکرد زل میزدم و کلی حرف خودمانی پیشش امانت میگذاشتم. زهرا میگفت مامانش بچه که بوده شبها عکس بابا را میچسبانده روی جلد یکی از کتابها و قصهی بابا را از بر برایش میخوانده.
مامان مریم اما چشمهاش پشت نقاب مقنعهی چانهدار قایم شده بود. توی حراست فرمانداری کار میکرد. تیزی تیغ گزینشش زیر گلوی خیلیها خط انداخته بود. اما مریم بعضی وقتها هم یواشکی با خودش لوازم آرایش میآورد توی مدرسه! هر وقت بهش فکر میکنم حرصم میگیرد و دلم میخواهد کلهاش را بکَنَم. بعد از کلی سال رفته آن ور دنیا و خارجی شده. موهای فرفری طلاییاش توی هوا میرقصد و پرچم بدون الله گرفته توی دستش. من که باور نمیکنم ولی زیر عکسش نوشته دلنگران ایران هست. اما زهرا هیچوقت از روی پایهاش در نرفت. حتی وقتی رفت آن ور آب. چند روز پیش وسط عکسی که استوری کرده بود، به زور پیدایش کردم. کلهاش را از پشت مرد مو بور چهار شانهی آلمانی کج کرده بود و با پرچم فلسطین کوچک توی دستش سلفی گرفته بود.
سرم شبیه ایموجی گیج و منگ که چشمش پیچپیچی شده دارد دور خودش میچرخد. دنبال سرِ نخی میگردم که قصه زهرا را قشنگ و رنگی نقاشی کرده و بین مریم و بابای شهیدش کلی فاصله انداخته.
زهرا و زینب، کاغذ اسم و فامیل بازیشان دارد تمام میشود. چند تکه یخ میاندازم روی زعفرانها، قوری کوچک چینی را چند دور میچرخانمش. سر و صدای یخ و قوری بلند میشود. از زیر تکههای یخ زردی زعفران لیز میخورد و کف قوری پخش میشود. باد ملسی از سوراخهای ریز توری رد میشود و شعلهی وسطی را به هر طرف دلش بخواهد میکشد. پنجره را میبندم و بازی باد و شعله را تمام میکنم.
میز را تند تند خلوت میکنم. کتابها را میگذارم توی کتابخانه که چشمم میافتد به «ماه در آبِ» محمدرضا سنگری. از لای کتابهای دور و بر نجاتش میدهم. رد سیاه لبهی صفحاتش جار میزند که چند دور خواندمش. ورق میزنم. مغزم فقط یک صحنهی جاندار از کتاب یادش میآید. وقتی حضرت امالبنین دست نوههایش را گرفته و نشانده دورش. خط به خط زندگی بابایشان را تعریف میکند. چند صفحه جلوتر میروم. برنجهای توی قابلمه به قل قل افتادهاند. تا وا نرفتهاند باید برسم بهشان. شیرین زبانی مادربزرگ از پشت دل پردردش قد کشیده و زیر زبان نوهها مزه کرده. هر روز میروند بقیع و پای قصههایش زانو میزنند. میرسم به آخرین روزهای سفرِ ماه. وقتی عکس خودش را توی نهر آب میبیند. چشمم تر میشود. سنگینیاش میافتد روی خطهای کتاب. کلمهها را با خودش پایین میکشد. مغزم بیهوا فرش قرمز پهن میکند برای امالبنین. دست میکشم و تری چشمم را از نگاه زینب و زهرا قایم میکنم. از دور دارند به هم نشانم میدهند. دستشان را گرفته اند جلوی دهانشان و پچپچ میکنند. کتاب را میبندم و میروم پای گاز. گیجی سرم کمتر شده. یادم میرود پیش زهرا که میگفت شبها با قصههای بابای شهیدش خواب میرود. مامان زهرا چقدر شبیه مادربزرگ توی کتابِ ماه در آب بوده! قصههایش نخ وصل بابا_دختری بوده. کاش زینب هم شبیه زهرا بشود و یاد بگیرد قصههای عمو علی شهیدش را.
✍ #سارا_تندهوش
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#جنگ_و_صلح
🔻 جهان آشوب
"کودک کشِ بد - یهودی" ،کار دستش داده...
در یک نشست و برخاست ساده، صدای پدافند یا همان به قول خودش: "توپ های ضد هوایی"، حواسش را پرت کرده و در کسری از ثانیه تعادلش را برهم زده...
نتیجهی عکس رادیولوژی واضح است:شکستگیِ مفصلِ سر ران.
حالا دو شب گذشته و من دل آشوبم...
دغدغهی عمل پدر و شرایط این روزها،خوراک فکری هرروز و شبم شده است.به جز لحظههایی که محو خواندن قصه شب، برای دخترک هستم. آرامشی کوتاه ، به وسعت سفری چند صفحهای به اعماق سرزمین کودکی و بازگشت دوباره به دنیای پر هیاهویِ دل آشوب...
ده شب است تحلیل و نقد و ایده پردازی کردهایم،اگر و آنگاههای دیپلماتیک و نظامی را!
پس از چند شبِ نسبتا آرام دوباره بوم بومِ پدافندها فعال شده است...
اما ضرباهنگِ همیشگیِ بیدار باشِ برادران[نیروهای نظامی]را ندارد!
ناموزون است و خواب از چشمانم ربوده...
من و همسایهی ندیدهی ساختمان روبهرو،تا صبح از بالکنهایمان کشیک میدهیم. هر بار دیدن زن همسایه تاییدی بر این وزن ناموزون است.
بالاخره بعد از اذان صبح به خواب میروم و باقی دنیای ناآرامم را با خود به رویا میبرم.
با صدای پاهای دخترک که انگار دارد دو ماراتن برگزار میکند و از این سوی خانه به آن سو میرود،چشم باز میکنم.چند ثانیهای گیجم و گیجی طعم دلنشين آرامی دارد.
ناگهان جهان آشوبم، پرده گیجیام را میدرد:
-امروز یکشنبه است.
ساعت زنگ زده بود که خواب نمانم و نوبت دکتر برای عمل پدر از دستم نرود.
-پدر!
حتما تا صبح چندباری از درد بیدار شده و یادش به "بد-یهودی" نبوده...
-امروز یکشنبه است و دم صبح با صدای پدافند به خواب رفته ام.
پدافند!
حتما سهمیهی صبحانه موشکهای امروز ارسال شدهاست.
کافیست تا از نوتیفیکشن، "فردو" و "ترامپ" را ببینم و بخوانم حدیث مفصل را...
قلبم تند تند میزند و دویدن خون در رگهایم را حس می کنم...
سراسیمه و دست و رو نشسته از تخت بیرون میپرم.
همسرم که در حال درست کردن نیمرو به امر دخترکِ سحرخیز است را در حالی گیر میآورم که انگار همه چیز تقصیر اوست و بی هوا و با صدای بلند می گویم:" فردو رو زدن؟؟؟دیدی گفتم میزنه!!!ما دیگه چیزی برا از دست دادن نداریم...!!" و معطل جواب حرفهایم نمیمانم و آماده میشوم تا خودم را به نوبت دکتر پدر برسانم و دوباره در جهان آشوبم غرق میشوم...
همهی خیابانهای منتهی به درمانگاه پر است،اما کمی جلوتر سر پیچ خیابان،جلوی یک بنکداری، به زور ماشین را می چپانم و پیاده میشوم.
"خانم!خانم!اوینت ببند!"
صدای پیرمردی است که در حلقهی کمسیون امنیت ملی جلوی مغازه،مشغول تحلیل و بررسی اتفاقات است.
تشکر میکنم و آینهی سمت خیابان را میبندم.در حال گذر از خیابانم که صدایی میگوید:
"خانم! میخواد بار بیاد بَرَمونا!اومدی زدی جلویِ مغازهیِ ما!"
بر میگردم و تا جوابش را بدهم،عضو دیگر جلسهشان میگوید:"حالو مِی تو تاجری؟!بار اومد،همینجو خالی میکنیم بَرَت!" و رو به من که نگرانم تا نوبتم از دست نرود میگوید:"شومو برو دس خدا بوو،کاریت نباشه!"
مردم مهربان شدهاند انگار!
بدو بدو از خیابان رد میشوم و وارد درمانگاه میشوم.
در آنجا اما کمسیون ویژه برقرار است.
یکی یکی پیامرسانها چک میشوند و وصل شدنشان اطلاعرسانی میشود!انگار برای وصل شدن منتظر حمله آمریکا بودند.
نمایشگر شماره ۳۵ را نشان میدهد و وارد اتاق میشوم.آقای دکتر بعد از دیدن عکس و پرسش از سن و سال و کم و کیف زمین خوردن پدر، با بیتفاوتی عمل را بسیار پر ریسک میداند و انجام آن را به بیمارستان خصوصی خودش وا میگذارد و جهانم را دوباره به آشوب میکشد...
✍ #اسما_کیان
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌حالا نه اینکه بانو زینب (س) فقط توی کربلا و چند روز بعدش پرستاری حضرت سجاد (ع) را کرده باشد و روز ولادتش را گذاشته باشند روز پرستار. بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، زینب (س) هر بار دستمال نمدارِ مادرانهاش را برمیدارد و میکشد به پیشانی تبدار دین جدش محمد؛ اسلام. هر بار هم یعنی هربار که عاشورا در تاریخ کِش میآید و تکرار میشود؛ از توی همان خیمههای نیمسوخته گرفته تا همین حالا. همین حالایی که زنی بالای پیکر مرد مدافع حرمش -امان از دل زینبگویان- به سینه میزند و خواهری -خواهر آرتین سرایداران مثلا- به عزای پدر و مادر و آن یکی برادرش سیاهپوش میشود.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوعهای «حضرت زینب (س)، مراقبت و پرستاری» یا «واقعه تروریستی حرم حضرت شاهچراغ (ع)».
🗓زمان:
دوشنبه؛ ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#جنگ_و_صلح
🔻 تابستان خود را چگونه گذراندید
آخرین امتحان کلاس پنجم، انشا بود. برگه را با دست لرزان تحویل داد. آقای معلم نگاهی به آن کرد و گفت:
_محسن بازم که انشا تژدیدی. والا زشته بخاطر انشا رد بشی. دیگه با تک ماده هم نمیتونی قبول بشی.
دانههای عرق روی کمر محسن رژه رفتند. کلمات معلم هم توی گوشش.
_فقط چون بچه خوبی هستی یه تقلب بهت میرسونم. موضوع انشای امتحان تژدیدی، تابستان خود را چگونه گذراندید، هست. برو ببینم چکار میکنی.
سرش را پایین انداخت و از مدرسه که درست مقابل مسجد بود زد بیرون. صدای نوحهی
«سوی دیار عاشقان به کربلا میرویم»
توی سرش رقصید. جلوی مسجد جای سوزن انداختن نبود. ورودی مسجد شلوغ بود و نمیشد داخل را دید. از بین مردان پیر و جوانی که در صف ایستاده بودند از نوجوانی هم سن و سال خودش پرسید:
_کاکو چه خبره.
_هیچی، صف ثبت نام اعزام به جبهه هست.
با خودش گفت:
_از فردا باید برای بنایی وردست بابا باشم. بنایی هم که ماجرای جذابی برای موضوع انشای تژدیدی نداره. بهتره برای رفتن به جبهه ثبت نام کنم تا ماجراهای اونجا رو بنویسم و قبول بشم والا با چه رویی تو چشم مامان و بابا نگاه کنم و باز پرسید:
_مگه چند سالته که میتونی بری جبهه
نوجوان سرش را به گوش محسن نزدیک کرد و گفت:
_ بین خودمون میمونه دیگه داداش. با تیغ زدن سن شناسنامه و کم و زیاد کردن یه یک یا صفر درست شد. البت رضایت نامه و آجر توی جیب شلوار گل و گشاد موقع وزن کشی هم فراموش نشود.
و نوبتش رسید و با لبخند وارد مسجد شد.
پلکهایش را به هم نزدیک کرده کمی فکر کرد و دوید سمت خانه.
شناسنامه برادرش که چند سالی از او بزرگتر بود را زیر لبه فرش پیدا کرد، او ترک تحصیل کرده و به جای درس به شغل بنایی مشغول بود. روی کاغذی رضایت نامه رفتن به جبهه را نوشت و رفت سراغ مادر که در آشپزخانه مشغول بود.
_سلام مامانی. خسته نباشی.
_بی سلام عزیزی مادر. خدا قوت. چه خبر از امتحانت.
_سلامتی. خدارو شکر. فقط ای رضایت نامه شرکت تو کلاسهای تابستونی مسجده، باید انگشت بزنی.
مادر انگشت زردچوبه ایش را سمتش گرفت. انگشتش را بوسید. با خودکار آبی رنگش کرد و پایین کاغذ فشارش داد . خیسی و زردی انگشت با رنگ خودکار قاطی شده بود. با چشمان خیس دوید توی اتاق. لباس گشاد برادرش را پوشید. کمر شلوار دور کمر بند چین خورده بود. از کنار باغچه چند قلوه سنگ توی جیب شلوار انداخت. برای آخرین بار به خانه نگاهی کرد. داد زد:
ـ مامانی فعلا خداحافظ و با گریه دوید بیرون.
اشک هایش را با پشت دست پاک کرد. آخرصف اعزام ایستاد و زمزمه کرد :
_خدایا نفهمن. خدایا آبرومو حفظ کن.
تازه رسیده بودند اهواز. با خوشحالی از قطاری که اولین بار سوارشده بود پیاده شد. همه اعزامیها را یک راست بردند حمیدیه. در واحد ادوات لشکر پنج نصر آموزشهای اولیه را دید و مشغول خدمت شد. بخاطر سن و سالش، اول در آشپزخونه مشغول شد. چون از کارش راضی بودند بعد از یک ماه میراب شد. ماه سوم فرمانده اجازه داد در پاتک جزیره مجنون حضور داشته باشد. در حمله شیمیایی دشمن مجروح شد اما؛ قبل از شهادتش انشای« تابستان خود را چگونه گذرانید» را نوشته بود.
معلم، انشای او را هر سال برای شاگردانش میخواند.
✍ #هما_ایرانپور
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recording241130_1018.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
﷽
🎙 #صوت
#گلستانخوانی استاد طبیبزاده
🗓دوشنبه ۷ مهر ۱۴٠۴
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar