﷽
🎥نشست افتتاحیه چالش روایتنویسی «مسیــــــــــــر»
📝کارگاه نیمروزه «چطور سی روز مستمر بنویسیم»
🔰با ارائه «محسن حسنزاده»
آبـــــــان مـــــاه ۱۴۰۴
دفتر روایت حوزه هنری استان فارس
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#کتاب_و_کتابخوانی
🔻 دستهگل فرهنگی
خوردن دستهجمعی چیپس و ماست موسیر و پاستیل و آلوچه، موقع زنگ تفریح، لبهی نمناک باغچه، زیر درختان کاج حیاط مدرسه، نماد خوشگذرانی ما دههشصتیها بود. دَمدَمهای عید، بساط عیش و نوش به چغاله بادام و گوجه سبز نمکزده تغییر میکرد. اما من ریالی هم خرج این چیزها نمیکردم. معدهی بسیار سازگار و صبوری داشتم، اما چشمانی به شدت حریص. حریصِ خواندن...
تمام پولتوجیبیام خرج کتاب و دفتر و جزوه و مجله میشد. ضیافت پادشاهانهام دوشنبهها بود. درس و مشق را خوانده نخوانده، کنج خلوتی برای خودم مییافتم. به دیوار تکیه میزدم و ضمیمهی چاردیواری روزنامهی جامجم را میگشودم.
مثل فیلم نارنیا که بچهها از درِ کمد به دنیای برفی وارد میشدند، چاردیواری برای من دریچهی ورود به دنیای کلمات بود. آنقدر در خواندن غرق میشدم که اگر مادرم کم کردن شعلهی اجاق را به من میسپرد، آن شب غذای سوخته داشتیم.
دوران نوجوانی را با کلهای پر از کلمه و معدهای خالی از چیپس و پاستیل سپری کرده و در عنفوان جوانی مثل همهی دخترها راهی خانهی بخت شدم. عروسی باب دل آنها که دنبال دختر قد بلند، با دور کمر باریک میگشتند.
اولین ناهار مشترک زندگیمان را در کنار تپهی شهدا، مهمان همسر بودم. سنگ تمام گذاشته بود. کباب اعلای خیابان ساحلی را سفارش داده بود، ولی سفره نداشتیم. تر و فرز یک روزنامه از توی ماشین آورد و پهن کرد. تا روزنامه را دیدم دو دست بر گونه، «وای خدای غلیظ»ی گفتم و او هم احتمالا در دلش «دخترهی کباب نخوردهای» را نثار وجودم کرد. یقهی کتش را به نشانهی «ما اینیم دیگه» صاف و صوف کرد. دهان باز کرد که شروع به تعریف کند که منِ نادان ظرف غذا را کنار زدم و به مدت یک دقیقه بدون هیچ توجهی به دور و برم، ستون «بزندررو»ی رضا رفیع را خواندم. تمام که شد، تازه به خودم آمدم و با نگاه کجکج همسر مواجه شدم. ضربهی روحی بدی به ابهت مردانگیاش خورده بود. بعد از ناهار، جلسهی رفع شبههای برگزار کردم و از اینکه چقدر شیفتهی خواندن هستم، برایش گفتم. و چه خوب استقبال کرد.
حالا دوازده سال از آن روز میگذرد و من امروز، دوشنبه، ششصد و بیست و چهارمین ضمیمهی چاردیواریِ روزنامهی جامجم را از دست همسرم هدیه گرفتم. هیئت تحریریه چاردیواری بارها عوض شد، ستونها و چیدمانش کم و زیاد شد، بخشی از آن مجازی شد، ولی ما همچنان ثابت ماندهایم. در آرشیوم حتی چند شمارهای چاردیواریِ چاپ تهران و قم و مشهد هم دارم. حتی در سفر هم از خریدن این دستهگل فرهنگی دریغ نکرد. دلخوش به همین بهانههای شادیآفرین کوچک هستیم و گاهگاهی که کدورتی بینمان پیش میآید، اولین تهدیدم این است که: «همهی چاردیواریها رو میدم دو کیلو سبزی میگیرم.»
او «دوستت دارم»هایش را اینگونه جاری میکند در تکتک سلولهای وجودم و ذخیرهی مهرورزی قلبم را شارژ میکند. مثل آینهی فولادی دوران بچگی، قلبم این همه مهر را جذب میکند و آن را شش برابر شده منعکس میکند. دوشنبهها، موهای دخترهایم مرتبتر است. دور و برِ خانه پر است از دروازههای بالشتی که پسرها ساختهاند و توبیخی در کار نبوده. ظرفهای دارو و دمنوش مادرشوهر بیمارم مرتبتر و عطر زنجفیل چای عصرانهمان دلچسبتر.
✍ #سارا_ابراهیمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#کتاب_و_کتابخوانی
🔻 بهترین هدیه
انگار که گنج باارزشی در دستم باشد، بار دیگر نگاهی به آن انداختم؛ لبخند زدم و صورتم گرم شد.
روی مبل دسته چوبیِ مشرف به آشپزخانه نشسته بودم و چشمم به طاقچه سمت راست سالن بود. لحظهشماری میکردم تا مامان از آشپزخانه بیاید.
مامان که آمد، از جا بلند شدم و هدیهام را رو کردم. مامان مثل همیشه اول بدون واکنش خاصی گفت: «به چه مناسبت؟» کتاب را از دستم گرفت و نگاهش کرد: «عه!دکتر ملک حسینی!
مجله دانشمند،سال شصتم،شماره ۱۹،بهمن ۱۴۰۲» بعد با صدایی بلندتر و کشدار و چشمانی که میدرخشید، گفت: «وای مامان!دانشمنده! چاپ امسالم که هس! دستت درد نکنه...هیچی انقدر خوشالم نمی کرد!»
تا قبل از آشنایی با جناب گوگل، برای هر موضوعی که معلم از ما میخواست دربارهاش تحقیق کنیم یا ارائه دهیم، مامان نشانیِ کتابی را میداد. من سراغ طاقچهی اتاق پذیراییمان میرفتم. موتورِ جستوجوگرم را روشن میکردم. از میانِ کتابهای یک دست و مشکیِ زرکوب، یعنی مجموعه مجلات صحافی شدهی دانستنیها و دانشمند، کتاب مورد نظر را پیدا میکردم.با انگشتم سال انتشارشان را یکی یکی چک میکردم و سال مورد نظر را بلند میخواندم. با تایید مامان، با احترام و احتیاط فراوان، کتاب را برمیداشتم. در حالی که بوی کاغذهای قدیمی سرم را پر میکرد، یک مقاله خفن پیدا میکردم و از دلش خلاصه متنی بیرون میآوردم و با خود به کلاس میبردم. گاهی برای آنکه مطلب خوب جا بیفتد،یک کاغذ روغنی روی عکسش میگذاشتم و آن را کپی میکردم.
اما کمکم با پیدایش جناب ایشان! معلمِ علوممان، آن بیست سی صفحهی تایپ شدهی خوانده نشدهی پرینتی را به ده پانزده صفحهی دست نویسِ رفرنس دارِ من، ترجیح میداد! اما، اینها از ارزشهای من کم نمیکرد! چون مامان همیشه اصالت را به کتاب میداد. البته نه هر کتابی! کتابی که عیارش با کتابهای خودش جور باشد! کتابهایی که همیشه اطلاعات بکر و دسته اولشان از زمان مخاطب، جلوتر بوده است. او هنوز هم گوگل و حتی جیپیتی را قبول ندارد و میگوید علم را باید از اهلش گرفت.
حتی وقتی عوارض دارویی را برایش چک میکنم،محکم میگوید که این چرت و پرت ها را قبول ندارد و دکتر فلانی با فلان سال تجربه، حتما بهتر میداند.
دو سال پیش در اینستاگردیهای روزانه، وسط کلیپهای آشپزی و روزمرگی این و آن، در استوری یکی از دوستان دیدم که انگار دوباره مجلهی دانشمند منتشر شدهاست. با پیگیریهایی موفق شدم شماره بهمن ۱۴۰۲ را برایش ببرم.
نام «دانشمند» در بالای صفحه و تصویر «دکتر ملک حسینی» ،پدر پیوند کبد ایران، چهرهای میانسال با موهای سفید و کت آبی، کافی بود تا مامان آن را به عنوان بهترین هدیهام، از من بپذیرد. تا مدت ها این مجله را جایی گذاشته بود که هر روز جلوی چشمش باشد و هربار با شوق و ذوق قسمتی از آن را برایم میگفت.
✍ #اسما_کیان
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
نشست میاندوره چالش روایتنویسی «مسیــــــــــــر»
📝کارگاه برخــط « فرار از گزارشنویسی»
شیوههای عملی تبدیل گزارش به روایت
🔰با ارائه سرکار خانم «فائضه غفارحدادی»
نویسنده کتابهایی چون «خط مقدم»، «سر بر خاک دهکده»، «یک محسن عزیز»، «دشواری مبارک»، ««الی» و ...
❗️حضور برای شرکتکنندگان در چالش روایتنویسی «مسیـــــــــر»، الزامی و رایگان میباشد.
🗓️زمان: پنجشنبه ۶ آذر- ساعت ۱۰ صبح
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
💳هزینه کارگاه: ۱۰۰هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام: سهشنبه ۴ آذر
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
مادرها -همهشان- ماجرای عجیبی دارند. ماجرایی که هرکدامشان را از دیگری متمایز میکند و منحصربفرد. و ما در برنامه عصر روایت، میزبان یکی از همین مادران منحصربفرد خواهیم بود؛
بانو «عایده سرور» از لبنـــان. مادر شهیدان «علی عباس اسماعیل» و «محمدعلی عباس اسماعیل» و راوی کتاب «عایده».
دوشنبه دورهم جمع میشویم و مینشینیم پای صحبتهایش تا ماجرای مادریاش را بشنویم.
📖بخشی از ماجرای این مادر را اینجا بخوانید
https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=58884
📽و اینجا ببینید
https://www.aparat.com/v/nzv532p
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
نشست میاندوره چالش روایتنویسی «مسیــــــــــــر»
📝کارگاه برخــط «صداهای پنهان جهــــــــــان»
چگونه از موضوعات ساده، مضمون جدید خلق کنیم
🔰با ارائه سرکار خانم «زینب علیاشرفی»
مدرس دورههای روایتنویسی، نویسنده کتاب «عبای گچی»، دبیر مجموعه روایی «به تماشا نمیشود»، یکی از نویسندگان کتاب «پایی در غزه»
❗️حضور برای شرکتکنندگان در چالش روایتنویسی «مسیـــــــــر»، الزامی و رایگان میباشد.
🗓زمان: پنجشنبه ١٣ آذر- ساعت ۱۰ صبح
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
💳هزینه کارگاه: ۱۰۰هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام: چهارشنبه ١٢ آذر
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
مدرسه شعر و داستان کلمه و مدرسه روایت حوزه هنری برگزار میکند:
ضیافت کلمه و تصویر
🎥 نمایش و خوانش فیلم «بچه مردم» ویژه شاعران و نویسندگان
🔻نشست سوم با حضور:
• فرشته امیری
▫️شنبه ۱۵ آذرماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۶
▫️پردیس سینمایی استاد امین تارخ
🚨 آخرین مهلت ثبت نام:
چهارشنبه ۱۲ آذرماه
📞 هماهنگی ثبتنام : ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌مادر و زن، از آن مفاهیم سهلممتنعیاند که آدم میفهمدشان و نمیفهمدشان. یعنی خیلی نمیشود گفت چه هستند. مادر مادر است و زن هم که هوای جاری در خانه. مادر را -اگر بشود به واژه درآورد- خوب میشود نوشت و زن را -اگر به قلم جاری شود- میتوان درست نوشت. و چه زمانی بهتر از ایام ولادت حضرت مادر (س) برای دستبهقلمشدن و نوشتن با این موضوع؟!
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوع «زن/مادر».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#زن_مادر
🔻 میراث مادر
جلوی درِ آی سی یو ایستادهام. این پا و آن پا میکنم. زنگ کنار در را میزنم. خبری نمیشود. پرستاری از ته راهرو پیدایش میشود. کد کنار در را میزند. در باز میشود. تندی خودم را میاندازم داخل. «کلانتری هستم. تماس گرفتن گفتن بیام برای برگهی حسابداری» پرستار میرود پشت درِ شیشهای داخل. برمیگردد و کاغذ کوچکی را میدهد دستم. «اینو بدید حسابداری، بعد ببرید بخش»
توی راهروها بوی آش رشته پیچیده. از صدقه سری حضرت فاطمهی زهراست. توی حیاط بیمارستان آش رشته نذری میدهند. دلم میخواست توی صف طولانیاش بایستم. توی صف آشی که نظرکردهی مادر است. ولی مامان را نمیتوانستم تنها بگذارم. همراهِ مریضها و پرسنل همه کاسهی آش بهدست راه میروند. کسی تذکر نمیدهد. که چرا آش آوردهاید؟ توی حسابداری، مرد پشت باجه هم مشغول خوردن است. کاغذ را میگذارم جلویش. دست میکشد دور دهانش. نگاهی به سیستم میکند. شماره پرونده را وارد میکند. صدای مهری که میزند پای کاغذ را میشنوم. میآیم بیرون و میروم سمت بخش جراحی۳. شماره اتاقها را نگاه میکنم. از یکی از اتاقها صدای روضهی مادر میآید. روحم را اندازهی رد شدن از جلوی در میسپارم به روضهاش. اتاق ۲۰۶ را پیدا میکنم. مامان روی تخت خوابیده. رنگش پریده و به سفیدی میزند. صورتش ورم دارد. کلی لوله و سیم وصل کردهاند به بدنش. دلم را یکی چنگ میزند. نزدیک میروم. آرام دستش را میگیرم. چشمهایش را باز میکند. «روسریمو آوردی؟»
از توی کیسه، روسری مشکیخاکستری را بیرون میکشم. دست میبرم زیر سرش. کلاه عمل را در میآورم. روسری را سرش میکنم. نفسی میکشد. صورتش باز میشود. لبخند میزند. مینشینم روی صندلی کنار تخت. فکر میکنم به میراث مادرمان. همان که مامان نگرانش است. حتی وقتی بیحال و رنگپریده روی تخت افتاده باشد. شاید از خدمت به مامان، دستم به گوشهی چادر مادر برسد. بوی آش نذری را توی جانم میکشم.
✍ #معصومه_کلانتری
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۲۴ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar