eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
261 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 📌مادر و زن، از آن مفاهیم سهل‌ممتنعی‌اند که آدم می‌فهمدشان و نمی‌فهمدشان. یعنی خیلی نمی‌شود گفت چه هستند. مادر مادر است و زن هم که هوای جاری در خانه. مادر را -اگر بشود به واژه درآورد- خوب می‌شود نوشت و زن را -اگر به قلم جاری شود- می‌توان درست نوشت. و چه زمانی بهتر از ایام ولادت حضرت مادر (س) برای دست‌به‌قلم‌شدن و نوشتن با این موضوع؟! 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «زن/مادر». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 میراث مادر جلوی درِ آی سی یو ایستاده‌ام. این پا و آن پا می‌کنم. زنگ کنار در را می‌زنم. خبری نمی‌شود. پرستاری از ته راهرو پیدایش می‌شود. کد کنار در را می‌زند. در باز می‌شود. تندی خودم را می‌اندازم داخل. «کلانتری هستم. تماس گرفتن گفتن بیام برای برگه‌ی حسابداری» پرستار می‌رود پشت درِ شیشه‌ای داخل. برمی‌گردد و کاغذ کوچکی را می‌دهد دستم. «اینو بدید حسابداری، بعد ببرید بخش» توی راهروها بوی آش رشته پیچیده. از صدقه سری حضرت فاطمه‌ی زهراست. توی حیاط بیمارستان آش رشته نذری می‌دهند. دلم می‌خواست توی صف طولانی‌‌اش بایستم. توی صف آشی که نظرکرده‌ی مادر است. ولی مامان را نمی‌توانستم تنها بگذارم. همراهِ مریض‌ها و پرسنل همه کاسه‌ی آش به‌دست راه می‌روند. کسی تذکر نمی‌دهد. که چرا آش آورده‌اید؟ توی حسابداری، مرد پشت باجه هم مشغول خوردن است. کاغذ را می‌گذارم جلویش. دست می‌کشد دور دهانش. نگاهی به سیستم می‌کند. شماره پرونده را وارد می‌کند. صدای مهری که می‌زند پای کاغذ را می‌شنوم. می‌آیم بیرون و می‌روم سمت بخش جراحی۳. شماره اتاق‌ها را نگاه می‌کنم. از یکی از اتاق‌ها صدای روضه‌ی مادر می‌آید.‌ روحم را اندازه‌ی رد شدن از جلوی در می‌سپارم به روضه‌اش. اتاق ۲۰۶ را پیدا می‌کنم. مامان روی تخت خوابیده. رنگش پریده و به سفیدی می‌زند. صورتش ورم دارد. کلی لوله و سیم وصل کرده‌اند به بدنش. دلم را یکی چنگ می‌زند. نزدیک می‌روم. آرام دستش را می‌گیرم. چشمهایش را باز می‌کند. «روسریمو آوردی؟» از توی کیسه، روسری مشکی‌خاکستری را بیرون می‌کشم. دست می‌برم زیر سرش. کلاه عمل را در می‌آورم. روسری را سرش می‌کنم. نفسی می‌کشد. صورتش باز می‌شود. لبخند می‌زند. می‌نشینم روی صندلی کنار تخت. فکر می‌کنم به میراث مادرمان. همان که مامان نگرانش است. حتی وقتی بی‌حال و رنگ‌پریده روی تخت افتاده باشد. شاید از خدمت به مامان، دستم به گوشه‌ی چادر مادر برسد. بوی آش نذری را توی جانم می‌کشم. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
‌ 📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری «حجت‌الاسلام طبیب‌زاده». ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۴ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 آن شاهد بازاری در حکم گلاب و گل حکم ازلی این بود این شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد حافظ شش سالی می‌شد که عروس یک خانواده‌ی شهید شده بود اما وقتی وارد خانه می‌شدی، هیچ نشانی از خانه‌های ایرانی_اسلامی نمی‌دیدی. از آن دهه شصتی‌های "بیت رهبری رفته" بود که خودش واقعا نمی‌دانست چرا چادر سر می‌کند. آخرش یک روز، تمام دین و مسلکش را کنار گذاشت. تابلوی وان‌یکادِ جهیزیه‌اش را زد به دل دیواری که اصلا توی چشم نباشد. فقط مجسمه منشور کورش، قاب عکس کت و شلوار‌ خوشتیپ محمدرضاشاه و چهارتا انار شیشه‌ای قرمز، کل دکوراسیون خانه‌شان بود. فامیل نزدیکمان بود. رفته بودم سر بزنم و احوالی بپرسم که در زدند. زن برادرش بود و مثل من، آمده‌بود سر بزند و احوالی بپرسد. زن مو بلوند و لاغر اندامی وارد پذیرایی شد. از سه متری اسم عطرش را می‌شد تشخیص داد. زمزمه کردم:(عطر موهایت قرار از مردم این شهر برد...!)* سلام کردیم. نشست و با صاحب‌خانه مشغول گپ و گفت شد. یک ساعت و نیم از حرف زدنشان می‌گذشت و کل محتوای کلامشان، درباره یک مهمانی دوستانه و خانوادگی بود که چندوقت پیش باهم رفته بودند. کل حرف‌هایشان درباره‌ی لباس پوشیدن زن های مهمانی خلاصه می‌شد: _ اصلا بعد از همان مهمانی بود که به فکر لاغر شدن افتادم! _مثل اینکه دکلته توی اندام لاغر قشنگ تره! _جلوی اون همه آدم مگه مجبوری برقصی !؟ _امان از زایمان...! بچه آوردنت چی بود که شکم و اضافات باعث شده آدم از باربی بودن جا بمونه _رنگ موی شرابی به اون سن و سال نمیاد _ دیدی هیچکس نگاهش نمی‌کرد؟ نمی‌پوشید اونو خب... _وای اون زنه چجوری با اون همه شکم اونجوری لباس پوشید؟؟ من و تو قد همونا هم اعتماد بنفس نداریم... و از اینجور حرف ها. من هم ساکت، گاهی با لیوان چایی‌ام بازی می‌کردم،گاهی با دختر دو ساله‌ی صاحب خانه که سعی می‌کرد دستش را به تشک مبل بگیرد و راه برود. دختر بچه را بغل کردم و روی پایم نشاندم. گفتم:(قشنگم، بگو مقایسه!) دخترک لب‌های ظریفش را باز کرد و گفت:(مُقاسِده!) و خندید. چند دقیقه بعد که از آن حرف ها دل کندند و مهمانش رفت، از صاحب خانه و دخترش خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم به جز مناسبت‌های مهم، به خانه‌اش نروم. چند وقت بعد، در یک مهمانی، اتفاقی صاحب‌خانه را دیدم. آن روز، برخلاف همیشه، به‌جای چادر، دست به دامن یک مانتوی بلند آبی شدم.تا از در وارد شدم، اشاره‌ای به لباسم کرد و گفت:(آهااااان....این شد! شهر را زیبا کنیم!) چشم هایم گرد شد و ابروهایم بالا رفت. همان‌جا جلوی در خشکم زد. برای چه باید به فکر زیبایی شهر می‌بودم؟ من مبلمان شهری‌ام؟ شأنیت انسان و شأنیت یک زن در حد همین است که....؟ که یاد همان ديالوگ ها افتادم...! سعی کردم پوزخند نزنم و بحث را عوض کنم:(اره خب ... نظر لطفته،مانتوی قشنگیه!) ___ *عطر موهایت قرار از مردم این شهر برد دل ربودن را کدام عطار یادت داده است؟ سجاد سامانی ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 تردید برایش سخت‌ترین کار دنیا بود. هر چه بهانه آورد که پدر، خودش برود مدرسه، فایده نداشت. کلی چک وچانه زد؛ که دبیرستان پسرانه است و همیشه بچه‌ها وسط حیاط مشغول فوتبال هستند و رد شدن از میانشان معذبش می‌کند. یا اصلا، پدر که برود مدرسه، بچه هم حساب کار دستش می‌آید؛ اما پدرگفت به او مرخصی نداده‌اند. فردا هم آخرین مهلت ثبت‌نام بود. چاره‌ای نداشت. اول صبح خودش را رساند مدرسه. به اندازه‌ی روز کارنامه گرفتن دوران دانش آموزی‌اش، استرس داشت. آن‌قدر که نفهمید چطور حیاط مدرسه را رد کرد. دفتر مدرسه شلوغ و پر سروصدا بود، بعضی ازبچه‌ها برای نمره، هنوز مشغول إز والتماس بودند. دانش‌آموزی به همراه والدینش، با قیافه‌ای که گردن نگرفتن و زیربار نرفتن از صورتش می‌بارید، فرم تعهد را برای بد انضباطی امضا می‌کرد.چند نفری هم برای ثبت‌نام بچه‌هایشان ، درحال وعده‌ی مبالغی چشم‌گیر به معاون مدرسه بودند. فرم ثبت‌نام را از مسئول آموزش گرفت و رفت اتاق کناری پُرَش کند. مثل اتاقِ جلسه، میز بزرگی داخلش بود که دور تا دورش صندلی چیده بودند. اشیاء اتاق هم انگار با چشم‌هایشان او را زیر نظر گرفته بودند. نگاهش که به گلدان شاداب و سبز پتوس افتاد، دلش گرم شد به بودنش مثل رفاقتش با گل‌های خانه و مثل یک میزبان مهربان به بودنش آرام گرفت و غوغای درونش را فرونشاند. چشم انداخت ببیند کجا گوشه‌ی دنجی پیدا می‌کند. به سمت آخرین صندلی چسبیده به دیوار رفت. صندلی را عقب کشید و نشست.یکی یکی چند مادرِ دیگر هم آمدند. همان نزدیکِ در و با فاصله از او نشستند. عجله‌ی آن‌ها را که دید خودش هم شروع به نوشتن کرد. شماره ملی، نام و نام خانوادگی دانش آموز، همه را نوشت. رسید به نام مادر؛ خودکار و دستش بی‌حرکت ماند روی کاغذ . برگه را ورق زد صفحه‌های بعدی را پر کرد. مشخصاتِ سلامتی، کروکی منزل،برگه‌ها را برگرداند. فقط مشخصات مادر مانده بود. مادری هم، اسم و فامیل خودش را نوشت. زیر اسمش را هم امضا زد و وقتی از کامل بودنشان مطمئن شد بلند شد، صندلی را عقب کشید و از اتاق بیرون رفت. دلش می‌خواست او هم به همان راحتی بقیه‌ی مادرها می‌توانست برگه‌ها را پر کند و برود با خیال آسوده تحویل بدهد. آقای ناظم همین‌طور جلوی در ایستاده بود؛ تا نگاهش به او افتاد، به بهانه‌ی این‌که خودکارش نمی‌نویسد، سرش را داخل کیف برد خودکار دیگری پیدا کند. تا آمد اسم و فامیل خودش را بنویسد، باز تردید راه باز کرد میان قلبش. با خودش گفت اگر موقع تحویل، مسئول ثبت‌نام ریز شد و گفت : «ببخشید خانم مشخصات مادر و صفحه‌ی اولِ کپی شناسنامه باهم تطابق ندارد» چه؟ بد گیر افتاده بود. کفش‌هایش را روی میله صندلی فشار می‌داد. از این سردرگمی کلافه بود. با خودش گفت: «اصلا من مادرش هستم یا نه؟» باز گفت: «معلوم است مادرش همان کسی است که اسمش را توی شناسنامه‌اش نوشته‌اند.» انگار دستش از سرما کرخت شده بود و جان نداشت، خودکار را روی کاغذ فشار بدهد. اسم و فامیل مادر شناسنامه‌ای‌اش را نوشت. اما روبه‌رویش نوشته بود :شغل، شماره همراه. «جلویش بنویسم متوفی ؟ نه آن‌ها فقط جواب مربوط به شغل را می‌خواهند شاغل یا خانه‌دار نه گزینه دیگری. اصلا مادرش هر که می‌خواهد باشد. باید شماره‌ی همراه مادر را برای مواقع ضروری داشته باشند. پس باید شماره همراهم را بنویسم. اما متوفی که شماره همراه ندارد! » روی اسم و فامیل مادر شناسنامه‌ای‌اش خط‌های مورب کشید. حس مجرمی را داشت که انگار قرار بود برگه اعترافاتش را تکمیل کند. نه باید دروغ بنویسد، نه حرف اضافه. با خودش گفت اسمم را می‌نویسم و کنارش هم می‌نویسم «مادر‌خوانده»؛ که اگر مسئول ثبت‌نام دو نام متفاوت دید، بدون سوال پرسیدن دستش بیاید موضوع از چه قرار است. تا آمد بنویسد مادر‌خوانده، جایی میان قفسه‌ی سینه و قلبش تیر کشید. اگر بگویند نامادری چه؟ «نامادری یعنی فقدان مادر» نه، پسر من مادر دارد. هربار که این کلمه را جایی می‌خواند یا می‌شنید، اندوه تمام وجودش را پر می‌کرد. برایش انگارحکم کلمه‌ی مرد و نامرد را داشت. همین‌قدر سنگین، همین‌قدر دور از هم، همین‌قدر خالی از معرفت. اصلا از خودش گذشته، دلش نمی‌خواست فرم ثبت‌نام پسرش با بقیه فرق داشته باشد یا چیزی کم. ناظم هنوز توی چارچوب در ایستاده بود و منتظر بود، مادری را فرم به دست ببیند تا راهنماییَش کند سمت اتاق؛ ناظم تا خواست صورتش را برگرداند سمت او ،گوشی‌اش را از جیب کیف بیرون کشید که مثلا دارد شماره تلفن یا چیزی از داخل آن پیدا می‌کند. دست راستش تیر می‌کشید و درد را می‌کشاند به پشت شانه‌اش . هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست پسرش، احساس کند با بچه‌های دیگر فرق دارد. پاهایش را محکم‌تر روی میله‌ی نازک صندلی فشار داد و کمرش را چسباند به تکیه‌گاهش.
«نه! اسمم را می‌نویسم بدون هیچ توضیح اضافه‌ای.» انگار وسط مساله و مشکلی، جایی غریب، بدون هیچ آشنایی گیر افتاده باشد. «من اگر مادرش نیستم پس این همه احساسات با من چه کار دارند؟» یادش آمد آن روز که پسرش برای اولین بار از مدرسه دیر آمد، چند بار فاصله‌ی خانه تا مدرسه را رفت و برگشت، هزار فکر بد و مزخرف توی سرش را با ذکر و نذر صلوات رد کرد. یادش آمد آن‌روز که توی مدرسه دعوا گرفته بود و زیر گلویش خراش افتاده بود، بدون هیچ عقل و منطقی، دلش می‌خواست همکلاسی‌اش را بِمَرگانَد. یا وقتی برایش خوراکی مورد علاقه‌اش را درست می‌کرد، از لذت و ذوق عجول خوردنش، قند توی دلش آب می‌شد. یا آن روزهایی که ناهارش را درست و حسابی نمی‌خورد تا عصر خودش را لعنت می‌کرد که چرا امروز چیز دیگری باب میل پسرش نپخته. یا آن شب که تب‌دار و بیمار بود، تا صبح بالای سرش هفتاد بار آیت‌الکرسی خوانده بود. یا همه وقت‌هایی که گفته بودند وقت استجابت دعاست، برای آینده‌اش دعا کرده بود. با خودش گفت یعنی مادری، جور دیگری است؟! اگر این‌طوراست؛ پس، واقعا بلدش نبوده‌ام. چشم‌هایش نوشته‌های کاغذ را تار می‌دید. به بهانه‌ی داخل بردن موهایش شال را جلوتر کشید. «خب مگر نمی‌شود کسی دو تا مادر داشته باشد؟ از بدو تولد تا چندسالگی یک مادر، از هفت سالگی تا آخر عمر هم یک مادر؟ چرا می‌شود. توی این دنیا کار نشد، ندارد . تازه خودم دیده‌ام که بعضی پدرها، همه‌ی عمر مادری کرده‌اند. حتی بعضی خواهرها، یا برادرها.» پلک‌هایش را به زور نگه داشته بود. اجازه‌ی به‌هم خوردن به آن‌ها نمی‌داد. اما قطره‌های شور و داغ از درونش بی‌امان جوشیدند. از گوشه‌ی چشم‌هایش سرازیر شدند پایین و چکیدند روی شالش. شاید اشک‌ها آمده بودند دلش را قرص کنند. پایین آخرین برگه، اسم و فامیلش را پررنگ نوشت. زیرش امضا زد. کیف را روی کولش انداخت. برگه‌ها را برداشت و به سمت دفتر رفت. توی دلش مثل خیلی وقت‌ها صدایش زد «سلام بر تو ای مادر خوانده مهربان اربابم حسین، ادرکنی. » به دفتر که رسید آقای مدیر گفت: «متصدی رفته‌است پی کاری. لطفا فرم‌ها را روی آن میز بگذارید. فرم ثبت‌نام را وسط فرم‌های دیگر جا داد و با دلی آرام و قلبی مطمئن از دفتر مدرسه خارج شد. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻آب‌نبات مینای چهارساله و علی شش ساله‌اش را روی سکویِ جلوی حرم نشاند. کنارِ در حرم، توی پیاده‌رو، جایی دنج گیر آورد. از توی ساک دستی‌اش، پتوی رنگ و رو رفته‌ای را در آورد و روی زمین پهن کرد. مهیا را رویش خواباند. کهنه‌ای بیرون آورد و سریع، مهیا را که حسابی خودش را خیس کرده بود، عوض کرد. نگاهی به فلکه‌ی بزرگ رو‌به‌روی حرمِ شاه چراغ انداخت و حوض بزرگ  وسط آن، که دور تا دورش را درخت و گل‌های اطلسی پر کرده بودند. مهیا را کنار مینا و علی نشاند. _بچه‌ها از جاتون تکون نخورین، همین جا بشینین، حواستونم به مهیا باشه تا من بیام. چادرش را زیر بغلش زد. از خیابان بین حرم و فلکه خودش را کنار حوض رساند. هر از چند گاهی برای زیارت می‌آمد. با اتوبوس خط واحد؛ تا رفت و آمدشان راحت‌تر باشد. بعد از زیارت، اگر خریدی هم داشت، از همان مغازه‌های اطراف حرم انجام می‌داد. کنار حوض که رسید، برگشت و نگاهی به بچه‌ها انداخت. لبخندی زد و دستش را توی آب خنک حوض فرو کرد. شست و با گوشه‌ی چادرش خشک کرد. برگشت. چشم‌هایش از وحشت پر شد. _ علی! مهیا کو؟ صدایش می‌لرزید. علی مات و مبهوت به کنار دستش نگاه کرد. _مگه نگفتم حواست به خواهرت باشه؟! کجا رفته ؟! علی حیرت زده نگاهی به اطراف کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت. مادر محکم کوبید توی سرش: یا شاهچراغ! _از جاتون تکون نخورین ببینم چه خاکی به سرم شده. و دوید توی پیاده‌رو. سمت راست. سمت چپ. رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. _خدایا خودت رحم کن. یا شاهچراغ! جلو‌ هر عابری را که می‌دید، می‌گرفت. _یک بچه یک سال و نیمه با موهای فرفری ندیدین؟ و با گوشه‌ی چادرش اشکش را پاک می‌کرد. بعضی با اشاره سر می‌گفتند نه و بعضی مادر را دلداری می‌دادند. _نترس ایشالا پیدا میشه، نه ما ندیدیم. صدای آژیر آمبولانسی از دور، دل مادر را از جا کند و نگاهش را به سمت خود کشاند. از پشتِ اشک‌هایش عبور سریع و آژیرکشان آن را دنبال کرد. _کجایی مهیا عزیز مادر؟ چی به سرت اومده؟ کجا دنبالت بگردم؟! و قطرات اشک پهنای صورت رنگ پریده‌اش را پر کرد. نگاهی به گنبد فیروزه‌ای انداخت. _یا شاه چراغ! به دادم برس. صدای تیزِ ترمز ماشین و جیغ‌زنی، نگاه مضطربش را به خیابان کشاند. زن در حالی که به راننده‌ی ماشین، بد و بیراه می‌گفت، از خیابان رد شد . مادر نگاهی به مغازه‌های اطراف حرم کرد و‌ دوید سمتشان. _آقا ! یک دختر کوچولوی موفرفری .. و با دست لرزانش مشخصات دخترش را  نشان می‌داد. یکی از مغازه‌دارها، با دست به کوچه‌ی باریک کنار حرم اشاره کرد، انگار چیزی می‌دانست. مادر دوید داخل کوچه.  وسط کوچه، دختر کوچکش، بغل یک مرد قد بلند بود و داشت به آب‌نبات چوبی توی دستش لیس می‌زد و به پشت سرش نگاه می‌کرد . مادر تمام توانش را در پاهایش جمع کرد و به طرف مرد دوید. در حالی‌که گوشه‌ی چادرش را گرفته بود که از سرش نیفتد. به مرد که رسید، محکم کوبید وسط شانه‌هایش و لباس رنگ و رو رفته‌اش را گرفت و کشید. مرد با چهره‌ی زرد استخوانی، و‌چشم‌های فرورفته، ایستاد و به مادر نگاهی انداخت. او را به عقب هل داد تا فرار کند. مادر دوباره به طرف مرد حمله کرد و در حالی‌که با جیغ و فریاد به او بد و بیراه می‌گفت، لباس مهیا را گرفت و او را از بغلش بیرون کشید. با فریادهای مادر و صدای گریه مهیا، مرد که حسابی وحشت کرده بود، پا به فرار گذاشت. مادر، دختر کوچکش را به سینه چسباند. او را بوسید. _گریه نکن مامان، چیزی نیس، تمام شد، نترس.. و اشک از چشمانش باریدن گرفت. تمام بدنش بی‌حس شده بود. پاهایش توان ایستادن نداشت. روی زمین نشست و مهیا را روی پاهایش نشاند. مهیا با چشم‌های درشتِ مشکی و مژه‌های بلند و خیس از اشک، متعجب به مادر نگاه کرد و آب نباتش را به طرف مادر گرفت. _بُخُل مامان. مادر با دست‌های لرزان، موهای فرفری  دخترش را نوازش کرد. اشکِ روی صورتش را پاک کرد. چشم‌هایش را بوسید. _نمی‌خوام مادر، خودت بخور. و سرش را به دیوار کوچه تکیه داد و چشم‌هایش را به آسمان دوخت. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌همیشه شب چله که می‌شود دلمان کرسی می‌خواهد و آجیل‌های سفره مادربزرگ و فال حافظ پدربزرگ. اما خب، خیلی وقت است دیگر اینطوری نیست و خاطراتش آنقدر دور است که خیلی‌هایمان اصلا یادمان نمی‌آید. حالا از تمام آن رسم و رسوم دل‌انگیز پرمعنا، شاید فقط میل به روایت‌گری‌اش مانده. یعنی ما هر سال شب چله به بهانه حرف زدن و قصه گفتن و ساختن ماجرا، دورهم جمع می‌شویم به شب‌نشینی. اصلا شاید خیلی هم پربی‌‌راه نباشد که شب یلدا را توی تقویم، «شب روایت و قصه» نام‌گذاری کنند! حالا ما نه شب یلدا، که فردایش، روز اول زمستان، دور هم جمع می‌شویم به روایت‌نـــویسی و روایت‌خوانی. پس لطفا دوشنبه، با قلـــم و کاغـــذ بیایید! 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «یلــــدا». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ١ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌همیشه شب چله که می‌شود دلمان کرسی می‌خواهد و آجیل‌های سفره مادربزرگ و فال حافظ پدربزرگ. اما خب، خ
از واحد تدارکات اشاره می‌کنند امروز را به صرف نوشتن، خواندن و نوشیدن آب انار تشریف بیاورید. ماه ویژه، روز ویژه، پذیرایی ویژه!
نشست با موضوع «بازآفرینی تجربه‌های جنگ ۱۲ روزه در روایت و ادبیات داستانی» 🎙با حضور: علی‌اصغر عزتی‌پاک؛ نویسنده و منتقد ✨ همراه با: آیین رونمایی و جشن امضای تازه‌ترین تولید ادبیات داستانی حوزه هنری فارس؛ کتاب تهران- تل‌‌آویو بدون توقف؛ مجموعه داستان گروهی انجمن داستان کلمه حوزه هنری فارس ▫️ دوشنبه ۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۵:۳۰ ▫️میدان کوزه گری، بوستان جوان، پردیس سینمایی استاد امین تارخ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 هوای بارانی نگاهی به داخل کوچه انداخت. هیچ‌کس نبود. کمی ایستاد و چشمانش را به ته کوچه دوخت. در را بست. به سمت تخت چوبی کنار حیاط آمد و فرش را رویش پهن کرد. بوی عطر بهار نارنج، فضا را پر کرده بود. به سمت آشپزخانه رفت و سینی هندوانه و ظرف میوه خوری گل سرخ را، با خود آورد. روی تخت نشست. برشی به هندوانه زد و قاچ‌های آن را درون میوه‌خوری چید. با نوک کارد، قاچ کوچکی را به دهان گذاشت. شیرین بود و خوش طعم. لبخندی زد و با خود گفت:«هندونه خیلی دوست داره.» بلند شد و دوباره به سمت در خانه رفت. آن را باز کرد و نگاهی به داخل کوچه انداخت. باز هم هیچ‌کس نبود. در را بست و کنار حوض آمد. شلنگ را برداشت. شیر آب را باز کرد. آبی به سر و صورت درخت‌های نارنج و‌ گلدان‌های شمعدانی دور حوض پاشید و آبی هم کف حیاط. بوی خوش خاک نم‌خورده در هوا پیچید. شلنگ را توی باغچه گذاشت. درخت‌ها و گل‌ها و دیوار آجری خانه را از نظر گذراند و چشم‌هایش بر روی در ثابت ماند. گوش‌هایش برای شنیدن صدای زنگ در به التماس افتاده بودند. لبه تخت نشست و چشمانش را به آسمان دوخت. خورشید کم کم داشت، دامن طلایی خود را جمع می‌کرد و آسمان شب ظاهر می‌شد. آهی کشید و بلند شد. چراغ حیاط را روشن کرد. دست‌های پر چین و چروک و حنا بسته‌ا‌ش را داخل آب حوض فرو برد. آبی به صورتش زد. و‌ضویی گرفت. رفت از گوشه‌ی اتاق ساک نماز و چادر مشکی‌اش را برداشت. چادرش را روی سر انداخت و راه افتاد برود؛ تا به موقع، به مسجد برسد. چشمش به قاب عکس روی طاقچه افتاد. در عکس هم، مهربان بود و دوست داشتنی. دندان‌های سفیدش از پشت لبخندش پیدا بود. صدای زنگ، دلش را از جا کند. ساک نماز را روی زمین انداخت و به سمت در رفت. _کیه کیه، اومدم. _باز کنید حاج خانوم، مزاحم نمی‌خواین؟ دلش از شوق پر شد. صدای آشنا می‌آمد. مثل همیشه صمیمی و‌ مهربان. در را باز کرد. با لباس سبز و‌ خاکی و پیشانی‌بند یا زهرا «س»، جلو‌ در ایستاده بود. دندان‌های سفیدش از پشت لبخند مهربانش پیدا بود. سلام نظامی داد و‌ پاهایش را به هم چسباند. _سلام بر مادر جان. _سلام عزیز مادر! بالاخره اومدی! صدای اذان، پرنده‌ی خیالش را پراند و او را به خود آورد. آهی کشید و با گوشه‌ی روسری‌اش اشکش را پاک کرد. دستش را روی قاب عکس کشید. بوسه‌ای بر آن زد. ساک نمازش را برداشت. به سمت در حیاط رفت، در حالی که با خود زمزمه می‌کرد: «پسرم! وقتِ درد و دل داری؟ که هوایم دوباره بارانی است حال و روزِ تو را نمی‌دانم حال و روزم، همان‌که می‌دانی است. » ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 مادری بی‌قید و شرط در حیاط را چفت نکردم. از پله‌ها بالا رفتم و کفشم را کنار پنج شش جفت دیگر، کنار دیوار گذاشتم. مثل همیشه زن‌دایی و دخترها به پیشوازم آمدند. در و دیوار خانه پر بود از خاطرات شیرین بچگی. روی تخت چوبی گوشه‌ی سالن نشستم. در هال راه‌به‌راه باز می‌شد و مهمان‌ها یکی یکی از راه می‌رسیدند. زن‌دایی با اینکه ترتیب همه چیز را داده بود یک پایش توی آشپزخانه بود، یک پایش دم در برای پیشواز. دایی حسین برای هر مهمان پا می‌شد سرپا تا به تازه‌واردهایی که به یاد نمی‌آوردشان خوش‌آمد بگوید. دو ساعتی طول کشید که آخرین نفر هم آمد. دور تا دور خانه جایی برای نشستن نبود. خانه‌ای که قرار بود تا چند وقت دیگر تخریب شود و جایش یک ساختمان چند طبقه بنشیند. شاید آخرین بار، همه را با هم توی خانه‌ی خاله شهربانو دیده بودم. آن قدیم‌ترها که شب‌ها توی حیاط خانه‌شان چهل‌بیت می‌انداختیم. دورهمی هنوز به نیمه نرسیده بود خاطرات قدیمی و شیرین نوه‌ها مثل کشمش، پیاز داغ و گردوی وسط کوفته‌ها خودش را به ما نشان داد. بعد از شام سن و سال دارها بِیله‌ی گرم خودشان را داشتند با چند فلاسک چای و رنگینک . توی بِیله‌ی ما نواده‌ها اما کاغذهای اسم و فامیلِ زیر دستمان سر شوخی و شیطنت را بیشتر باز می‌کرد. جنجالِ شعر خواندن پنج تا نبیره‌ای که یک جا بند نمی‌شدند از پشت در بسته‌ی اتاق هم شنیده می‌شد و قاطی با عطر ریحون و ترخون، توی هوا می‌پیچید. خواهرزاده‌ام کوچکترین نبیره جمع بود که‌ بیشتر دوست داشت سنجاق سینه‌ی مادرش باشد. آن شب سروصدا و خنده از در و دیوار بالا رفت و همسایه‌ها را خبردار کرد که این‌جا مهمانی است. همه‌ی ما زن‌ها و دخترها زادُورودِ یک مادر بودیم. مادری که یک روز صبح زود از خواب بلند شده، بعد از اینکه دار قالی‌اش را بریده، راهی شهر شده، قالی را فروخته و پارچه‌ای خریده تا با دست‌های پرتوانش جامه‌ی پُرچین و رنگی را برای عروسی همان شبش کوک بزند. مادری که طعم غذاهای خوشمزه‌اش، نوه‌ها را چشم انتظار یک مهمانی می‌گذاشته. مادری که سختی راه را به جان می‌خریده تا نماز جمعه‌ی توی شهر را از دست ندهد. آن‌شب دخترهای آن مادر که حالا هر کدام مادربزرگی شده‌اند دور برادری جمع شده بودند که از آن روزها فقط اسم مادرش را به خاطر داشت. اما هنوز شوخ طبعی‌اش را فراموش نکرده بود و با تکه کلامی لبخند را مهمان لب‌هایمان می‌کرد. شاید توی آن جمع زنانه‌ی سی و چهار نفره ده نفری، آن مادر را دیده بودند. من فقط از او شنیده‌‌ام. اما هر وقت بخواهم پارچه‌ای را برش بزنم، یا سفره‌ای را پهن کنم، یا وقتی بخواهم دست نماز بگیرم خودم را نزدیک به او می‌بینم. نزدیک مثل نبیره‌‌ای که آغوش مادرش را بیشتر دوست دارد. حالا بعد از نزدیک به چهل سال از رفتن آن مادر، او خودش همه‌‌ی ما را دور هم جمع کرده است. او هنوز هم مادری می‌کند بی‌قید و شرط. روایت زندگی این مادر، حتما بزرگ‌تر از این خاطرات کوچکی است که من نوشته‌ام. اگر این متن را تا انتها خواندید، مادرِ مادربزرگم "بی‌بی ناز" را به خواندن فاتحه‌ای مهمان کنید. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar