eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
262 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻آب‌نبات مینای چهارساله و علی شش ساله‌اش را روی سکویِ جلوی حرم نشاند. کنارِ در حرم، توی پیاده‌رو، جایی دنج گیر آورد. از توی ساک دستی‌اش، پتوی رنگ و رو رفته‌ای را در آورد و روی زمین پهن کرد. مهیا را رویش خواباند. کهنه‌ای بیرون آورد و سریع، مهیا را که حسابی خودش را خیس کرده بود، عوض کرد. نگاهی به فلکه‌ی بزرگ رو‌به‌روی حرمِ شاه چراغ انداخت و حوض بزرگ  وسط آن، که دور تا دورش را درخت و گل‌های اطلسی پر کرده بودند. مهیا را کنار مینا و علی نشاند. _بچه‌ها از جاتون تکون نخورین، همین جا بشینین، حواستونم به مهیا باشه تا من بیام. چادرش را زیر بغلش زد. از خیابان بین حرم و فلکه خودش را کنار حوض رساند. هر از چند گاهی برای زیارت می‌آمد. با اتوبوس خط واحد؛ تا رفت و آمدشان راحت‌تر باشد. بعد از زیارت، اگر خریدی هم داشت، از همان مغازه‌های اطراف حرم انجام می‌داد. کنار حوض که رسید، برگشت و نگاهی به بچه‌ها انداخت. لبخندی زد و دستش را توی آب خنک حوض فرو کرد. شست و با گوشه‌ی چادرش خشک کرد. برگشت. چشم‌هایش از وحشت پر شد. _ علی! مهیا کو؟ صدایش می‌لرزید. علی مات و مبهوت به کنار دستش نگاه کرد. _مگه نگفتم حواست به خواهرت باشه؟! کجا رفته ؟! علی حیرت زده نگاهی به اطراف کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت. مادر محکم کوبید توی سرش: یا شاهچراغ! _از جاتون تکون نخورین ببینم چه خاکی به سرم شده. و دوید توی پیاده‌رو. سمت راست. سمت چپ. رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. _خدایا خودت رحم کن. یا شاهچراغ! جلو‌ هر عابری را که می‌دید، می‌گرفت. _یک بچه یک سال و نیمه با موهای فرفری ندیدین؟ و با گوشه‌ی چادرش اشکش را پاک می‌کرد. بعضی با اشاره سر می‌گفتند نه و بعضی مادر را دلداری می‌دادند. _نترس ایشالا پیدا میشه، نه ما ندیدیم. صدای آژیر آمبولانسی از دور، دل مادر را از جا کند و نگاهش را به سمت خود کشاند. از پشتِ اشک‌هایش عبور سریع و آژیرکشان آن را دنبال کرد. _کجایی مهیا عزیز مادر؟ چی به سرت اومده؟ کجا دنبالت بگردم؟! و قطرات اشک پهنای صورت رنگ پریده‌اش را پر کرد. نگاهی به گنبد فیروزه‌ای انداخت. _یا شاه چراغ! به دادم برس. صدای تیزِ ترمز ماشین و جیغ‌زنی، نگاه مضطربش را به خیابان کشاند. زن در حالی که به راننده‌ی ماشین، بد و بیراه می‌گفت، از خیابان رد شد . مادر نگاهی به مغازه‌های اطراف حرم کرد و‌ دوید سمتشان. _آقا ! یک دختر کوچولوی موفرفری .. و با دست لرزانش مشخصات دخترش را  نشان می‌داد. یکی از مغازه‌دارها، با دست به کوچه‌ی باریک کنار حرم اشاره کرد، انگار چیزی می‌دانست. مادر دوید داخل کوچه.  وسط کوچه، دختر کوچکش، بغل یک مرد قد بلند بود و داشت به آب‌نبات چوبی توی دستش لیس می‌زد و به پشت سرش نگاه می‌کرد . مادر تمام توانش را در پاهایش جمع کرد و به طرف مرد دوید. در حالی‌که گوشه‌ی چادرش را گرفته بود که از سرش نیفتد. به مرد که رسید، محکم کوبید وسط شانه‌هایش و لباس رنگ و رو رفته‌اش را گرفت و کشید. مرد با چهره‌ی زرد استخوانی، و‌چشم‌های فرورفته، ایستاد و به مادر نگاهی انداخت. او را به عقب هل داد تا فرار کند. مادر دوباره به طرف مرد حمله کرد و در حالی‌که با جیغ و فریاد به او بد و بیراه می‌گفت، لباس مهیا را گرفت و او را از بغلش بیرون کشید. با فریادهای مادر و صدای گریه مهیا، مرد که حسابی وحشت کرده بود، پا به فرار گذاشت. مادر، دختر کوچکش را به سینه چسباند. او را بوسید. _گریه نکن مامان، چیزی نیس، تمام شد، نترس.. و اشک از چشمانش باریدن گرفت. تمام بدنش بی‌حس شده بود. پاهایش توان ایستادن نداشت. روی زمین نشست و مهیا را روی پاهایش نشاند. مهیا با چشم‌های درشتِ مشکی و مژه‌های بلند و خیس از اشک، متعجب به مادر نگاه کرد و آب نباتش را به طرف مادر گرفت. _بُخُل مامان. مادر با دست‌های لرزان، موهای فرفری  دخترش را نوازش کرد. اشکِ روی صورتش را پاک کرد. چشم‌هایش را بوسید. _نمی‌خوام مادر، خودت بخور. و سرش را به دیوار کوچه تکیه داد و چشم‌هایش را به آسمان دوخت. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌همیشه شب چله که می‌شود دلمان کرسی می‌خواهد و آجیل‌های سفره مادربزرگ و فال حافظ پدربزرگ. اما خب، خیلی وقت است دیگر اینطوری نیست و خاطراتش آنقدر دور است که خیلی‌هایمان اصلا یادمان نمی‌آید. حالا از تمام آن رسم و رسوم دل‌انگیز پرمعنا، شاید فقط میل به روایت‌گری‌اش مانده. یعنی ما هر سال شب چله به بهانه حرف زدن و قصه گفتن و ساختن ماجرا، دورهم جمع می‌شویم به شب‌نشینی. اصلا شاید خیلی هم پربی‌‌راه نباشد که شب یلدا را توی تقویم، «شب روایت و قصه» نام‌گذاری کنند! حالا ما نه شب یلدا، که فردایش، روز اول زمستان، دور هم جمع می‌شویم به روایت‌نـــویسی و روایت‌خوانی. پس لطفا دوشنبه، با قلـــم و کاغـــذ بیایید! 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «یلــــدا». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ١ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌همیشه شب چله که می‌شود دلمان کرسی می‌خواهد و آجیل‌های سفره مادربزرگ و فال حافظ پدربزرگ. اما خب، خ
از واحد تدارکات اشاره می‌کنند امروز را به صرف نوشتن، خواندن و نوشیدن آب انار تشریف بیاورید. ماه ویژه، روز ویژه، پذیرایی ویژه!
نشست با موضوع «بازآفرینی تجربه‌های جنگ ۱۲ روزه در روایت و ادبیات داستانی» 🎙با حضور: علی‌اصغر عزتی‌پاک؛ نویسنده و منتقد ✨ همراه با: آیین رونمایی و جشن امضای تازه‌ترین تولید ادبیات داستانی حوزه هنری فارس؛ کتاب تهران- تل‌‌آویو بدون توقف؛ مجموعه داستان گروهی انجمن داستان کلمه حوزه هنری فارس ▫️ دوشنبه ۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۵:۳۰ ▫️میدان کوزه گری، بوستان جوان، پردیس سینمایی استاد امین تارخ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 هوای بارانی نگاهی به داخل کوچه انداخت. هیچ‌کس نبود. کمی ایستاد و چشمانش را به ته کوچه دوخت. در را بست. به سمت تخت چوبی کنار حیاط آمد و فرش را رویش پهن کرد. بوی عطر بهار نارنج، فضا را پر کرده بود. به سمت آشپزخانه رفت و سینی هندوانه و ظرف میوه خوری گل سرخ را، با خود آورد. روی تخت نشست. برشی به هندوانه زد و قاچ‌های آن را درون میوه‌خوری چید. با نوک کارد، قاچ کوچکی را به دهان گذاشت. شیرین بود و خوش طعم. لبخندی زد و با خود گفت:«هندونه خیلی دوست داره.» بلند شد و دوباره به سمت در خانه رفت. آن را باز کرد و نگاهی به داخل کوچه انداخت. باز هم هیچ‌کس نبود. در را بست و کنار حوض آمد. شلنگ را برداشت. شیر آب را باز کرد. آبی به سر و صورت درخت‌های نارنج و‌ گلدان‌های شمعدانی دور حوض پاشید و آبی هم کف حیاط. بوی خوش خاک نم‌خورده در هوا پیچید. شلنگ را توی باغچه گذاشت. درخت‌ها و گل‌ها و دیوار آجری خانه را از نظر گذراند و چشم‌هایش بر روی در ثابت ماند. گوش‌هایش برای شنیدن صدای زنگ در به التماس افتاده بودند. لبه تخت نشست و چشمانش را به آسمان دوخت. خورشید کم کم داشت، دامن طلایی خود را جمع می‌کرد و آسمان شب ظاهر می‌شد. آهی کشید و بلند شد. چراغ حیاط را روشن کرد. دست‌های پر چین و چروک و حنا بسته‌ا‌ش را داخل آب حوض فرو برد. آبی به صورتش زد. و‌ضویی گرفت. رفت از گوشه‌ی اتاق ساک نماز و چادر مشکی‌اش را برداشت. چادرش را روی سر انداخت و راه افتاد برود؛ تا به موقع، به مسجد برسد. چشمش به قاب عکس روی طاقچه افتاد. در عکس هم، مهربان بود و دوست داشتنی. دندان‌های سفیدش از پشت لبخندش پیدا بود. صدای زنگ، دلش را از جا کند. ساک نماز را روی زمین انداخت و به سمت در رفت. _کیه کیه، اومدم. _باز کنید حاج خانوم، مزاحم نمی‌خواین؟ دلش از شوق پر شد. صدای آشنا می‌آمد. مثل همیشه صمیمی و‌ مهربان. در را باز کرد. با لباس سبز و‌ خاکی و پیشانی‌بند یا زهرا «س»، جلو‌ در ایستاده بود. دندان‌های سفیدش از پشت لبخند مهربانش پیدا بود. سلام نظامی داد و‌ پاهایش را به هم چسباند. _سلام بر مادر جان. _سلام عزیز مادر! بالاخره اومدی! صدای اذان، پرنده‌ی خیالش را پراند و او را به خود آورد. آهی کشید و با گوشه‌ی روسری‌اش اشکش را پاک کرد. دستش را روی قاب عکس کشید. بوسه‌ای بر آن زد. ساک نمازش را برداشت. به سمت در حیاط رفت، در حالی که با خود زمزمه می‌کرد: «پسرم! وقتِ درد و دل داری؟ که هوایم دوباره بارانی است حال و روزِ تو را نمی‌دانم حال و روزم، همان‌که می‌دانی است. » ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 مادری بی‌قید و شرط در حیاط را چفت نکردم. از پله‌ها بالا رفتم و کفشم را کنار پنج شش جفت دیگر، کنار دیوار گذاشتم. مثل همیشه زن‌دایی و دخترها به پیشوازم آمدند. در و دیوار خانه پر بود از خاطرات شیرین بچگی. روی تخت چوبی گوشه‌ی سالن نشستم. در هال راه‌به‌راه باز می‌شد و مهمان‌ها یکی یکی از راه می‌رسیدند. زن‌دایی با اینکه ترتیب همه چیز را داده بود یک پایش توی آشپزخانه بود، یک پایش دم در برای پیشواز. دایی حسین برای هر مهمان پا می‌شد سرپا تا به تازه‌واردهایی که به یاد نمی‌آوردشان خوش‌آمد بگوید. دو ساعتی طول کشید که آخرین نفر هم آمد. دور تا دور خانه جایی برای نشستن نبود. خانه‌ای که قرار بود تا چند وقت دیگر تخریب شود و جایش یک ساختمان چند طبقه بنشیند. شاید آخرین بار، همه را با هم توی خانه‌ی خاله شهربانو دیده بودم. آن قدیم‌ترها که شب‌ها توی حیاط خانه‌شان چهل‌بیت می‌انداختیم. دورهمی هنوز به نیمه نرسیده بود خاطرات قدیمی و شیرین نوه‌ها مثل کشمش، پیاز داغ و گردوی وسط کوفته‌ها خودش را به ما نشان داد. بعد از شام سن و سال دارها بِیله‌ی گرم خودشان را داشتند با چند فلاسک چای و رنگینک . توی بِیله‌ی ما نواده‌ها اما کاغذهای اسم و فامیلِ زیر دستمان سر شوخی و شیطنت را بیشتر باز می‌کرد. جنجالِ شعر خواندن پنج تا نبیره‌ای که یک جا بند نمی‌شدند از پشت در بسته‌ی اتاق هم شنیده می‌شد و قاطی با عطر ریحون و ترخون، توی هوا می‌پیچید. خواهرزاده‌ام کوچکترین نبیره جمع بود که‌ بیشتر دوست داشت سنجاق سینه‌ی مادرش باشد. آن شب سروصدا و خنده از در و دیوار بالا رفت و همسایه‌ها را خبردار کرد که این‌جا مهمانی است. همه‌ی ما زن‌ها و دخترها زادُورودِ یک مادر بودیم. مادری که یک روز صبح زود از خواب بلند شده، بعد از اینکه دار قالی‌اش را بریده، راهی شهر شده، قالی را فروخته و پارچه‌ای خریده تا با دست‌های پرتوانش جامه‌ی پُرچین و رنگی را برای عروسی همان شبش کوک بزند. مادری که طعم غذاهای خوشمزه‌اش، نوه‌ها را چشم انتظار یک مهمانی می‌گذاشته. مادری که سختی راه را به جان می‌خریده تا نماز جمعه‌ی توی شهر را از دست ندهد. آن‌شب دخترهای آن مادر که حالا هر کدام مادربزرگی شده‌اند دور برادری جمع شده بودند که از آن روزها فقط اسم مادرش را به خاطر داشت. اما هنوز شوخ طبعی‌اش را فراموش نکرده بود و با تکه کلامی لبخند را مهمان لب‌هایمان می‌کرد. شاید توی آن جمع زنانه‌ی سی و چهار نفره ده نفری، آن مادر را دیده بودند. من فقط از او شنیده‌‌ام. اما هر وقت بخواهم پارچه‌ای را برش بزنم، یا سفره‌ای را پهن کنم، یا وقتی بخواهم دست نماز بگیرم خودم را نزدیک به او می‌بینم. نزدیک مثل نبیره‌‌ای که آغوش مادرش را بیشتر دوست دارد. حالا بعد از نزدیک به چهل سال از رفتن آن مادر، او خودش همه‌‌ی ما را دور هم جمع کرده است. او هنوز هم مادری می‌کند بی‌قید و شرط. روایت زندگی این مادر، حتما بزرگ‌تر از این خاطرات کوچکی است که من نوشته‌ام. اگر این متن را تا انتها خواندید، مادرِ مادربزرگم "بی‌بی ناز" را به خواندن فاتحه‌ای مهمان کنید. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 گهواره با گوشه‌ی چادرش، بخار روی شیشه را پاک کرد تا بهتر بتواند درختان ایستاده زیر رگبار باران پاییزی را ببیند. باد و قطرات درشت باران، شاخ و برگ‌هایشان را به چپ و راست می‌کشاند اما همچنان استوار ایستاده بودند و سر به آسمان می‌ساییدند. دختر، نگاه نگرانی به مادر که سرش را به شیشه‌ی ماشین تکیه داده بود، انداخت. مادر سرش را برداشت و به خیابان رو به رو خیره شد. _چقدر دیگه می‌رسیم. راننده با چشم‌هایی غم گرفته، از آینه‌ی جلو نگاهی به چهره‌ی رنگ پریده‌اش کرد. _چیزی نمونده حاج خانم، الان می‌رسیم. و بغضش را فرو داد. ماشین جلو در توقف کرد. مادر دستگیره‌ی در را کشید. احساس می‌کرد آمدنش از خانه تا این‌جا، به اندازه‌ی تمام سال‌هایی که منتظر مانده بود، طول کشیده است. از ماشین پیاده شد. انگار پاهایش در اختیارش نبودند. دختر پشت سر مادر سعی کرد روی پاهایش بایستد. _مادر صبر کن! بزار ما هم بیایم. مادر آهی کشید: «بازم صبر؟ ۲۳ سال بس نبود؟ » و بی‌توجه به حرف‌های دخترش به راهش ادامه داد. خود را به در معراج رساند. ایستاد. آرام کفش‌هایش را درآورد. دستش را به چهارچوب در گرفت تا سر پا بماند. دست روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت. قلبش به در و دیوار سینه می‌کوبید. لب‌هایش آهسته به حرکت در آمدند. «لاحول و لا قوة الا بالله.» دلش نمی‌خواست گریه کند اما آسمان چشم‌هایش، بی‌اذن او، می‌بارید. وارد معراج که شد، بوی عطری آشنا در شامه‌اش پیچید. آرام زمزمه کرد. «اللهم صل علی محمد و آل محمد.» خودش را به کنار تابوت کشاند. نشست. سکوتی سنگین و دردناک، فضا را پر کرده بود. چند سرباز و‌ مسئول معراج کناری ایستاده بودند و با چشم‌هایی نگران نظا‌ر‌ه‌گر این دیدار بودند. دختر، کنار مادر نشست در حالی که تلاش می‌کرد به‌خاطر مادر بغضش را فرو دهد. تابوت نگاه مادر را پر کرد. دست لرزانش را رویش کشید. با لب‌های خشکیده‌اش بوسه‌ای بر تابوت درپرچم پیچیده شده زد و صورت پر چین و چروک و خسته‌اش را روی آن گذاشت. چشم‌هایش را بست و کمی تامل کرد. صورتش را از روی تابوت برداشت و بی‌آن‌که نگاه از آن بگیرد، گفت: _لطفا بازش کنید. دختر بازوی مادر را فشرد. مادر دوباره با صدایی محزون گفت: _ آقا لطفا بازش کنید. _ حاج خانم، مطمئن هستید که می‌خواید ببینیدش؟ _بله. _اما ممکنه اذیت بشید. _ حمید و اذیت؟ نه بازش کنید. می‌خواید بعد از این همه مدت چشم‌انتظاری، ندیده به خاک هدیه‌اش کنم؟ روی پلاستیک دور تابوت چنگ کشید. _لطفا بازش کنید. در تابوت را بلند کردند. اشک‌هایش را با گوشه‌ی چادرش پاک کرد. _سلام عزیز مادر! خوش اومدی. چرا این‌قدر دیر؟چرا این‌جوری؟ چی به سر قد و بالای بلندت اومده مادر به فدات؟ دستش را روی کفن کشید. آن‌ را آهسته از تابوت بیرون آورد و به آغوش کشید؛ مانند کودکی در قندان پیچیده. _چقدر سبک شدی! از جوون رعنام همی باقی مونده؟! اورا به سینه چسباند. _عزیزدلم ! به دنیا هم که اومدی، همین‌قد بودی. صورتش را روی کفن گذاشت. دست‌هایش را مانند گهواره به حرکت درآورد. لالا لالا جوونِ برگ بیدم ! چرا دیر آمدی حالا که پیرم. لالا لا لالا لا، قد بالای تو کو؟ نداره دیده‌ی من آن چنان سو. دختر سرش را کنار تابوت گذاشته بود و زار می‌زد. مردها ایستاده بودند و سرهایشان از شرم پایین بود و شانه‌هایشان می‌لرزید. هوای معراج طوفانی بود. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌پدرها خیلی بزرگ‌اند و خیلی قدبلند. آن‌قدر بزرگ که توی تعریف جا نمی‌شوند و آن‌قدر قدبلند که بعضی وقت‌ها نمی‌بینیم‌شان. پدر اما همیشه هست. حتی اگر خسته باشد، خواب باشد، اضافه‌کاری وایساده باشد. یا حتی اگر، نباشد. پدر اما همیشه هست. مثل کوه که همیشه هست. امسال سالروز آمدن مولا (ع) با سالروز رفتن سردار یکی شده و دنیا بین این آمد و رفت حیران است. بنویسیم بلکه از حیرانی کم شود. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «پدر». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 شمارش معکوس تلویزیون فروشگاه روشن بود و صدای شمارش معکوس در فروشگاه می‌پیچید، هرکسی خبر نداشت فکر می‌کرد قرعه‌کشی چیزی است که همه سبد به دست به صفحه رنگی خیره شده‌اند، خانمی که کنارم ایستاده‌بود بسته‌ی نودل نیمه‌آماده کرده‌ای را درون سبدش می‌گذاشت و می‌گفت: «حالا این همه ماهواره هوا کردن چه تاثیری تو زندگی ما داشت؟ الان چند ساله صبح تا شب داریم از یه مدلش استفاده می‌کنیم. باهاش سرگرم هستیم دیگه اینا به چه کار میاد.انگار آپولو هوا کردن.» از نودل نیمه آماده و مرغ ادویه‌ای درون سبدش فهمیدم خیلی آدم با حوصله‌ای نیست. گفتم : «این ماهواره‌ها قرار است تصاویر را واضح و شفاف برداشت کنند و همان‌ها را برای استفاده تحویل مردم دهند با آن‌هایی که معمولا بعضی‌ها برای پیجور شدن اخبار استفاده می‌کنند خیلی تفاوت دارد. بعضا برای مدیریت منابع طبیعی آب، خاک، زمین، کشاورزی و پایش محیط زیست به کار می‌روند، مثلا آدرس دقیق آتشی که برای سوزاندن روشن شده را می‌دهند تا مشکل از مبدا حل شود.» بله بعضی مدل‌هایش هم هستند که در هر کشوری بخواهند آتش به پا می‌کنند و یا آبی را گل آلود می‌کنند و ماهی خودشان را از آن می‌گیرند. پیش خودم فکر کردم این بچه‌هایی که ماهواره‌ها را ساخته‌اند با هزار مشکل در کشور خودشان ماندند و آپولویشان را هوا کردند. خدا می‌داند چند نفر در حال ساختن یا در راه ساختن آپولویشان هستند . حتما بیشتر افراد در ذهنشان آپولوهایی برای هوا کردن دارند. آپولوهایی هم هستند که ساخته شده‌اند ولی سازندگانش به دلیل کم‌لطفی بعضی‌ها گوشه‌ی کتابخانه‌ای، حیاطی،کارگاهی، آزمایشگاهی، دفتری جایی روی آن را چادر برزنتی پهن کرده‌اند و گرد و خاک بی توجهی رویشان را گرفته اما همچنان منتظر موفقیت یکی مثل خودشان یا جرقه‌ای از امید هستند تا آن را از پستو در بیاورند و به هوا بفرستند. ✍ 🌐 https://www.instagram.com/fatemeh.jahaniiiii1?igsh=c2I1NmIxNjJvNnUy ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 اشک‌های غافلگیرکننده مجری پرتاب ماهواره را ثانیه‌شماری می‌کرد. عددها را بی‌که شوری داشته باشند پشت هم ردیف می‌کرد. گفت که بلد نیست ماجرا را هیجان‌دار کند، کاش آقای فلانی بود، او استاد شوردادن و بالابردن تب‌وتاب است. من روی مبل نشستم و با همان قطار عددهای بی‌حال بغض کردم. هرچه شعله‌ی پایین موشک جاندارتر می‌شد قد بغضم بلندتر می‌شد.  توی جنگ دوازده روزه موشک‌ها را با «و جعلنا من بین ایدیهم سدا...» بدرقه می‌کردم. نمی‌داستم این‌بار چه بخوانم. دست به دامن صلوات شدم، لب‌هایم را جنباندم و تند‌تند صلوات را پشت موشک‌ها راهی کردم. به خودم که آمدم دیدم پهنای صورتم خیس است و این بار سومی بود که اشک‌هایم غافلگیرم می‌کردند. من آدم کم‌گریه‌کنی هستم. همسرم همیشه می‌گوید مغز ریاضی خوانده‌ات را دوست دارم، کم پیش می‌آید احساساتی شوی. منِ کم گریه‌کن توی این سی‌وچند سال سه‌بار بی‌اختیار برای وطن اشک ریخته‌ام. هرسه‌بار غافلگیر شدم. اولین بار بعد از بردن تیم فوتبال ولز توی جام‌جهانی 2022 بود. به هوای جشن پیروزی با همسرم از خانه بیرون زدیم. هوا صاف بود و باد سرد روی صورت، خنج می‌کشید. به شلوغ‌ترین میدان شهر رفتیم؛ اما پتوی سنگین سکوت را روی سرش کشیده بودند. مثل تمامی عصرهای جمعه، شهر زیر رخوت، آرام گرفته بود. هیچ ماشینی بوق نمی‌زد. هیچ سری از شیشه پنجره بیرون نیامد و پرچم نچرخاند. روی گونه‌ی هیچ بچه‌ای سه‌رنگ سبز و سفید و قرمز نبود. بلوای 1401 خوشی‌های دسته‌جمعی را ازمان گرفته بود. هرم نفسم را به دست‌های کرخت شده‌ام ها کردم. موتوری از کنارمان رد شد. جوانی نشسته روی ترک موتور، پرچم بزرگ ایران را از پشت سرش بالا گرفته بود. باد لای پرچم می‌پیچید و هرم وطن را به تن سرد شهر، ها می‌کرد. به خودم که آمدم رد اشک گرم را روی گونه‌ام حس کردم. تا مدت‌ها ذهنم روی آن اشک‌های گرم قفل کرده بود. تا آن روز وطن همیشه دم دستم بود. هیچ وقت نبودش ترس به جانم نینداخته بود. آن اشک‌ها از سر شوق می‌چکیدند. آن جوان‌ها خیالم را راحت کردند که هنوز آدم‌هایی هستند که پرچم سه رنگ را با الله وسطش توی دست‌هاشان بگیرند، تا وطن را وطن نگه دارند. ‌دفعه دوم وقتی بود که کنار سفره شام نشسته بودم. تلویزیون مستندی از موشک‌های آن خونخوار پخش می‌کرد که چنگ‌زده بودند به میدان تجریش. وسط سیلی که توی میدان راه افتاده بود جوانی تکه‌های بزرگ آسفالت را کنار زد. نمی‌دانم زیر آن تکه‌ها چه دید که دو دستش را کوبید توی سرش. چند قدم دور شد. نتوانست بی‌تفاوت بماند. دوباره نزدیک رفت. کمک آورد. به تعداد آدم‌ها اضافه شد. هر کسی گوشه کاری را گرفت. کادر بیمارستان توی مصاحبه گفتند اگر مردم نمی‌آمدند کار بیخ پیدا می‌کرد. چشم‌هایم را به قاب تلویزیون وصله کردم. اشک‌هایم روان شدند. اما چرا؟ برای جان‌هایی که زیر تکه‌های آسفالت مانده بود؟ یا برای آدم‌هایی که کم‌کم اضافه می‌شدند تا کار بیخ پیدا نکند؟ خوب که فکر کردم فهمیدم بیشتر دلم گرم مردانی بود که به سیل جاری توی میدان زدند. وطن را همین‌ها سرپا نگه داشتند. با دست خالی. با قلبی رنجور از همه ناملایمت‌ها. خودم را کنارشان حس می‌کردم و برای حضورشان اشک می‌ریختم. مجری می‌گفت سازندگان ماهواره همه دهه هفتادی ‌هستند و باید ایستاده به افتخارش دست زد. من نشسته بودم روی مبل و به افتخارشان اشک می‌ریختم. برای طول عمرشان صلوات می‌فرستادم. دوستم نعیمه می‌گوید: «وطن برای من آنجایی‌ست که دلم می‌خواهد تویش به خاک سپرده شوم.» چند وقتی‌ست با خودم فکر می‌کنم وطن برای من کجاست؟ امروز فهمیدم وطنِ منِ کم‌گریه‌کن آنجایی‌ست که بتوانم بی‌اختیار برایش اشک بریزم. ✍ 🌐https://ble.ir/zahrarash1d1 ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar