﷽
#زن_مادر
🔻 هوای بارانی
نگاهی به داخل کوچه انداخت. هیچکس نبود. کمی ایستاد و چشمانش را به ته کوچه دوخت. در را بست. به سمت تخت چوبی کنار حیاط آمد و فرش را رویش پهن کرد. بوی عطر بهار نارنج، فضا را پر کرده بود.
به سمت آشپزخانه رفت و سینی هندوانه و ظرف میوه خوری گل سرخ را، با خود آورد.
روی تخت نشست. برشی به هندوانه زد و قاچهای آن را درون میوهخوری چید.
با نوک کارد، قاچ کوچکی را به دهان گذاشت. شیرین بود و خوش طعم. لبخندی زد و با خود گفت:«هندونه خیلی دوست داره.» بلند شد و دوباره به سمت در خانه رفت. آن را باز کرد و نگاهی به داخل کوچه انداخت. باز هم هیچکس نبود. در را بست و کنار حوض آمد. شلنگ را برداشت. شیر آب را باز کرد. آبی به سر و صورت درختهای نارنج و گلدانهای شمعدانی دور حوض پاشید و آبی هم کف حیاط. بوی خوش خاک نمخورده در هوا پیچید. شلنگ را توی باغچه گذاشت.
درختها و گلها و دیوار آجری خانه را از نظر گذراند و چشمهایش بر روی در ثابت ماند. گوشهایش برای شنیدن صدای زنگ در به التماس افتاده بودند.
لبه تخت نشست و چشمانش را به آسمان دوخت. خورشید کم کم داشت، دامن طلایی خود را جمع میکرد و آسمان شب ظاهر میشد. آهی کشید و بلند شد. چراغ حیاط را روشن کرد. دستهای پر چین و چروک و حنا بستهاش را داخل آب حوض فرو برد. آبی به صورتش زد. وضویی گرفت. رفت از گوشهی اتاق ساک نماز و چادر مشکیاش را برداشت.
چادرش را روی سر انداخت و راه افتاد برود؛ تا به موقع، به مسجد برسد. چشمش به قاب عکس روی طاقچه افتاد. در عکس هم، مهربان بود و دوست داشتنی. دندانهای سفیدش از پشت لبخندش پیدا بود. صدای زنگ، دلش را از جا کند. ساک نماز را روی زمین انداخت و به سمت در رفت.
_کیه کیه، اومدم.
_باز کنید حاج خانوم، مزاحم نمیخواین؟
دلش از شوق پر شد. صدای آشنا میآمد. مثل همیشه صمیمی و مهربان. در را باز کرد. با لباس سبز و خاکی و پیشانیبند یا زهرا «س»، جلو در ایستاده بود. دندانهای سفیدش از پشت لبخند مهربانش پیدا بود.
سلام نظامی داد و پاهایش را به هم چسباند.
_سلام بر مادر جان.
_سلام عزیز مادر! بالاخره اومدی!
صدای اذان، پرندهی خیالش را پراند و او را به خود آورد. آهی کشید و با گوشهی روسریاش اشکش را پاک کرد. دستش را روی قاب عکس کشید. بوسهای بر آن زد.
ساک نمازش را برداشت. به سمت در حیاط رفت، در حالی که با خود زمزمه میکرد:
«پسرم! وقتِ درد و دل داری؟
که هوایم دوباره بارانی است
حال و روزِ تو را نمیدانم
حال و روزم، همانکه میدانی است. »
✍ #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#زن_مادر
🔻 مادری بیقید و شرط
در حیاط را چفت نکردم. از پلهها بالا رفتم و کفشم را کنار پنج شش جفت دیگر، کنار دیوار گذاشتم. مثل همیشه زندایی و دخترها به پیشوازم آمدند. در و دیوار خانه پر بود از خاطرات شیرین بچگی. روی تخت چوبی گوشهی سالن نشستم. در هال راهبهراه باز میشد و مهمانها یکی یکی از راه میرسیدند.
زندایی با اینکه ترتیب همه چیز را داده بود یک پایش توی آشپزخانه بود، یک پایش دم در برای پیشواز.
دایی حسین برای هر مهمان پا میشد سرپا تا به تازهواردهایی که به یاد نمیآوردشان خوشآمد بگوید. دو ساعتی طول کشید که آخرین نفر هم آمد. دور تا دور خانه جایی برای نشستن نبود. خانهای که قرار بود تا چند وقت دیگر تخریب شود و جایش یک ساختمان چند طبقه بنشیند.
شاید آخرین بار، همه را با هم توی خانهی خاله شهربانو دیده بودم. آن قدیمترها که شبها توی حیاط خانهشان چهلبیت میانداختیم.
دورهمی هنوز به نیمه نرسیده بود خاطرات قدیمی و شیرین نوهها مثل کشمش، پیاز داغ و گردوی وسط کوفتهها خودش را به ما نشان داد. بعد از شام سن و سال دارها بِیلهی گرم خودشان را داشتند با چند فلاسک چای و رنگینک . توی بِیلهی ما نوادهها اما کاغذهای اسم و فامیلِ زیر دستمان سر شوخی و شیطنت را بیشتر باز میکرد. جنجالِ شعر خواندن پنج تا نبیرهای که یک جا بند نمیشدند از پشت در بستهی اتاق هم شنیده میشد و قاطی با عطر ریحون و ترخون، توی هوا میپیچید. خواهرزادهام کوچکترین نبیره جمع بود که بیشتر دوست داشت سنجاق سینهی مادرش باشد. آن شب سروصدا و خنده از در و دیوار بالا رفت و همسایهها را خبردار کرد که اینجا مهمانی است.
همهی ما زنها و دخترها زادُورودِ یک مادر بودیم. مادری که یک روز صبح زود از خواب بلند شده، بعد از اینکه دار قالیاش را بریده، راهی شهر شده، قالی را فروخته و پارچهای خریده تا با دستهای پرتوانش جامهی پُرچین و رنگی را برای عروسی همان شبش کوک بزند.
مادری که طعم غذاهای خوشمزهاش، نوهها را چشم انتظار یک مهمانی میگذاشته.
مادری که سختی راه را به جان میخریده تا نماز جمعهی توی شهر را از دست ندهد.
آنشب دخترهای آن مادر که حالا هر کدام مادربزرگی شدهاند دور برادری جمع شده بودند که از آن روزها فقط اسم مادرش را به خاطر داشت. اما هنوز شوخ طبعیاش را فراموش نکرده بود و با تکه کلامی لبخند را مهمان لبهایمان میکرد.
شاید توی آن جمع زنانهی سی و چهار نفره ده نفری، آن مادر را دیده بودند.
من فقط از او شنیدهام. اما هر وقت بخواهم پارچهای را برش بزنم، یا سفرهای را پهن کنم، یا وقتی بخواهم دست نماز بگیرم خودم را نزدیک به او میبینم. نزدیک مثل نبیرهای که آغوش مادرش را بیشتر دوست دارد.
حالا بعد از نزدیک به چهل سال از رفتن آن مادر، او خودش همهی ما را دور هم جمع کرده است. او هنوز هم مادری میکند بیقید و شرط. روایت زندگی این مادر، حتما بزرگتر از این خاطرات کوچکی است که من نوشتهام.
اگر این متن را تا انتها خواندید، مادرِ مادربزرگم "بیبی ناز" را به خواندن فاتحهای مهمان کنید.
✍ #زهرا_غلامی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#زن_مادر
🔻 گهواره
با گوشهی چادرش، بخار روی شیشه را پاک کرد تا بهتر بتواند درختان ایستاده زیر رگبار باران پاییزی را ببیند.
باد و قطرات درشت باران، شاخ و برگهایشان را به چپ و راست میکشاند اما همچنان استوار ایستاده بودند و سر به آسمان میساییدند.
دختر، نگاه نگرانی به مادر که سرش را به شیشهی ماشین تکیه داده بود، انداخت.
مادر سرش را برداشت و به خیابان رو به رو خیره شد.
_چقدر دیگه میرسیم.
راننده با چشمهایی غم گرفته، از آینهی جلو نگاهی به چهرهی رنگ پریدهاش کرد.
_چیزی نمونده حاج خانم، الان میرسیم.
و بغضش را فرو داد.
ماشین جلو در توقف کرد.
مادر دستگیرهی در را کشید.
احساس میکرد آمدنش از خانه تا اینجا،
به اندازهی تمام سالهایی که منتظر مانده بود، طول کشیده است.
از ماشین پیاده شد. انگار پاهایش در اختیارش نبودند.
دختر پشت سر مادر سعی کرد روی پاهایش بایستد.
_مادر صبر کن! بزار ما هم بیایم.
مادر آهی کشید: «بازم صبر؟ ۲۳ سال بس نبود؟ »
و بیتوجه به حرفهای دخترش به راهش ادامه داد. خود را به در معراج رساند.
ایستاد. آرام کفشهایش را درآورد.
دستش را به چهارچوب در گرفت تا سر پا بماند. دست روی قفسهی سینهاش گذاشت.
قلبش به در و دیوار سینه میکوبید. لبهایش آهسته به حرکت در آمدند.
«لاحول و لا قوة الا بالله.»
دلش نمیخواست گریه کند اما آسمان چشمهایش، بیاذن او، میبارید.
وارد معراج که شد، بوی عطری آشنا در شامهاش پیچید. آرام زمزمه کرد.
«اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
خودش را به کنار تابوت کشاند. نشست.
سکوتی سنگین و دردناک، فضا را پر کرده بود. چند سرباز و مسئول معراج کناری ایستاده بودند و با چشمهایی نگران نظارهگر این دیدار بودند. دختر، کنار مادر نشست در حالی که تلاش میکرد بهخاطر مادر بغضش را فرو دهد. تابوت نگاه مادر را پر کرد. دست لرزانش را رویش کشید. با لبهای خشکیدهاش بوسهای بر تابوت درپرچم پیچیده شده زد و صورت پر چین و چروک و خستهاش را روی آن گذاشت. چشمهایش را بست و کمی تامل کرد.
صورتش را از روی تابوت برداشت و بیآنکه نگاه از آن بگیرد، گفت:
_لطفا بازش کنید.
دختر بازوی مادر را فشرد.
مادر دوباره با صدایی محزون گفت:
_ آقا لطفا بازش کنید.
_ حاج خانم، مطمئن هستید که میخواید ببینیدش؟
_بله.
_اما ممکنه اذیت بشید.
_ حمید و اذیت؟ نه بازش کنید. میخواید بعد از این همه مدت چشمانتظاری، ندیده به خاک هدیهاش کنم؟
روی پلاستیک دور تابوت چنگ کشید.
_لطفا بازش کنید.
در تابوت را بلند کردند.
اشکهایش را با گوشهی چادرش پاک کرد.
_سلام عزیز مادر! خوش اومدی. چرا اینقدر دیر؟چرا اینجوری؟ چی به سر قد و بالای بلندت اومده مادر به فدات؟
دستش را روی کفن کشید.
آن را آهسته از تابوت بیرون آورد و به آغوش کشید؛ مانند کودکی در قندان پیچیده.
_چقدر سبک شدی! از جوون رعنام همی باقی مونده؟!
اورا به سینه چسباند.
_عزیزدلم ! به دنیا هم که اومدی، همینقد بودی.
صورتش را روی کفن گذاشت. دستهایش را مانند گهواره به حرکت درآورد.
لالا لالا جوونِ برگ بیدم ! چرا دیر آمدی حالا که پیرم.
لالا لا لالا لا، قد بالای تو کو؟ نداره دیدهی من آن چنان سو.
دختر سرش را کنار تابوت گذاشته بود و زار میزد. مردها ایستاده بودند و سرهایشان از شرم پایین بود و شانههایشان میلرزید.
هوای معراج طوفانی بود.
✍ #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌پدرها خیلی بزرگاند و خیلی قدبلند. آنقدر بزرگ که توی تعریف جا نمیشوند و آنقدر قدبلند که بعضی وقتها نمیبینیمشان.
پدر اما همیشه هست. حتی اگر خسته باشد، خواب باشد، اضافهکاری وایساده باشد. یا حتی اگر، نباشد. پدر اما همیشه هست. مثل کوه که همیشه هست.
امسال سالروز آمدن مولا (ع) با سالروز رفتن سردار یکی شده و دنیا بین این آمد و رفت حیران است. بنویسیم بلکه از حیرانی کم شود.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوع «پدر».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 شمارش معکوس
تلویزیون فروشگاه روشن بود و صدای شمارش معکوس در فروشگاه میپیچید، هرکسی خبر نداشت فکر میکرد قرعهکشی چیزی است که همه سبد به دست به صفحه رنگی خیره شدهاند، خانمی که کنارم ایستادهبود بستهی نودل نیمهآماده کردهای را درون سبدش میگذاشت و میگفت: «حالا این همه ماهواره هوا کردن چه تاثیری تو زندگی ما داشت؟ الان چند ساله صبح تا شب داریم از یه مدلش استفاده میکنیم. باهاش سرگرم هستیم دیگه اینا به چه کار میاد.انگار آپولو هوا کردن.»
از نودل نیمه آماده و مرغ ادویهای درون سبدش فهمیدم خیلی آدم با حوصلهای نیست.
گفتم : «این ماهوارهها قرار است تصاویر را واضح و شفاف برداشت کنند و همانها را برای استفاده تحویل مردم دهند با آنهایی که معمولا بعضیها برای پیجور شدن اخبار استفاده میکنند خیلی تفاوت دارد. بعضا برای مدیریت منابع طبیعی آب، خاک، زمین، کشاورزی و پایش محیط زیست به کار میروند، مثلا آدرس دقیق آتشی که برای سوزاندن روشن شده را میدهند تا مشکل از مبدا حل شود.»
بله بعضی مدلهایش هم هستند که در هر کشوری بخواهند آتش به پا میکنند و یا آبی را گل آلود میکنند و ماهی خودشان را از آن میگیرند.
پیش خودم فکر کردم این بچههایی که ماهوارهها را ساختهاند با هزار مشکل در کشور خودشان ماندند و آپولویشان را هوا کردند. خدا میداند چند نفر در حال ساختن یا در راه ساختن آپولویشان هستند . حتما بیشتر افراد در ذهنشان آپولوهایی برای هوا کردن دارند. آپولوهایی هم هستند که ساخته شدهاند ولی سازندگانش به دلیل کملطفی بعضیها گوشهی کتابخانهای، حیاطی،کارگاهی، آزمایشگاهی، دفتری جایی روی آن را چادر برزنتی پهن کردهاند و گرد و خاک بی توجهی رویشان را گرفته اما همچنان منتظر موفقیت یکی مثل خودشان یا جرقهای از امید هستند تا آن را از پستو در بیاورند و به هوا بفرستند.
✍ #فاطمه_جهانی
🌐
https://www.instagram.com/fatemeh.jahaniiiii1?igsh=c2I1NmIxNjJvNnUy
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 اشکهای غافلگیرکننده
مجری پرتاب ماهواره را ثانیهشماری میکرد. عددها را بیکه شوری داشته باشند پشت هم ردیف میکرد. گفت که بلد نیست ماجرا را هیجاندار کند، کاش آقای فلانی بود، او استاد شوردادن و بالابردن تبوتاب است.
من روی مبل نشستم و با همان قطار عددهای بیحال بغض کردم. هرچه شعلهی پایین موشک جاندارتر میشد قد بغضم بلندتر میشد. توی جنگ دوازده روزه موشکها را با «و جعلنا من بین ایدیهم سدا...» بدرقه میکردم. نمیداستم اینبار چه بخوانم. دست به دامن صلوات شدم، لبهایم را جنباندم و تندتند صلوات را پشت موشکها راهی کردم. به خودم که آمدم دیدم پهنای صورتم خیس است و این بار سومی بود که اشکهایم غافلگیرم میکردند.
من آدم کمگریهکنی هستم. همسرم همیشه میگوید مغز ریاضی خواندهات را دوست دارم، کم پیش میآید احساساتی شوی. منِ کم گریهکن توی این سیوچند سال سهبار بیاختیار برای وطن اشک ریختهام. هرسهبار غافلگیر شدم. اولین بار بعد از بردن تیم فوتبال ولز توی جامجهانی 2022 بود. به هوای جشن پیروزی با همسرم از خانه بیرون زدیم. هوا صاف بود و باد سرد روی صورت، خنج میکشید. به شلوغترین میدان شهر رفتیم؛ اما پتوی سنگین سکوت را روی سرش کشیده بودند. مثل تمامی عصرهای جمعه، شهر زیر رخوت، آرام گرفته بود. هیچ ماشینی بوق نمیزد. هیچ سری از شیشه پنجره بیرون نیامد و پرچم نچرخاند. روی گونهی هیچ بچهای سهرنگ سبز و سفید و قرمز نبود. بلوای 1401 خوشیهای دستهجمعی را ازمان گرفته بود. هرم نفسم را به دستهای کرخت شدهام ها کردم.
موتوری از کنارمان رد شد. جوانی نشسته روی ترک موتور، پرچم بزرگ ایران را از پشت سرش بالا گرفته بود. باد لای پرچم میپیچید و هرم وطن را به تن سرد شهر، ها میکرد. به خودم که آمدم رد اشک گرم را روی گونهام حس کردم. تا مدتها ذهنم روی آن اشکهای گرم قفل کرده بود. تا آن روز وطن همیشه دم دستم بود. هیچ وقت نبودش ترس به جانم نینداخته بود. آن اشکها از سر شوق میچکیدند. آن جوانها خیالم را راحت کردند که هنوز آدمهایی هستند که پرچم سه رنگ را با الله وسطش توی دستهاشان بگیرند، تا وطن را وطن نگه دارند.
دفعه دوم وقتی بود که کنار سفره شام نشسته بودم. تلویزیون مستندی از موشکهای آن خونخوار پخش میکرد که چنگزده بودند به میدان تجریش. وسط سیلی که توی میدان راه افتاده بود جوانی تکههای بزرگ آسفالت را کنار زد. نمیدانم زیر آن تکهها چه دید که دو دستش را کوبید توی سرش. چند قدم دور شد. نتوانست بیتفاوت بماند. دوباره نزدیک رفت. کمک آورد. به تعداد آدمها اضافه شد. هر کسی گوشه کاری را گرفت. کادر بیمارستان توی مصاحبه گفتند اگر مردم نمیآمدند کار بیخ پیدا میکرد. چشمهایم را به قاب تلویزیون وصله کردم. اشکهایم روان شدند. اما چرا؟ برای جانهایی که زیر تکههای آسفالت مانده بود؟ یا برای آدمهایی که کمکم اضافه میشدند تا کار بیخ پیدا نکند؟
خوب که فکر کردم فهمیدم بیشتر دلم گرم مردانی بود که به سیل جاری توی میدان زدند. وطن را همینها سرپا نگه داشتند. با دست خالی. با قلبی رنجور از همه ناملایمتها. خودم را کنارشان حس میکردم و برای حضورشان اشک میریختم.
مجری میگفت سازندگان ماهواره همه دهه هفتادی هستند و باید ایستاده به افتخارش دست زد. من نشسته بودم روی مبل و به افتخارشان اشک میریختم. برای طول عمرشان صلوات میفرستادم.
دوستم نعیمه میگوید: «وطن برای من آنجاییست که دلم میخواهد تویش به خاک سپرده شوم.» چند وقتیست با خودم فکر میکنم وطن برای من کجاست؟ امروز فهمیدم وطنِ منِ کمگریهکن آنجاییست که بتوانم بیاختیار برایش اشک بریزم.
✍#زهرا_رشیدی
🌐https://ble.ir/zahrarash1d1
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 اگر اول نباشی، آخر میشوی
ایستادهام مقابل تلویزیون، با شانههایی صاف و دستهایی که ناخودآگاه به راستای بدنم چسبیده. شبیه صف بستنهای مدرسه؛ بعد از شنیدن نوای قرآن، که دست روی سینه میگذاشتیم و با هم سرود ملی کشورمان را میخواندیم. سرودی که ایرانی در هر جای دنیا که باشد میخواند، بلند و پر قدرت، به وقت پیروزی، مدال بر گردن، کاپ قهرمانی در دست. روی تصویر ماهوارهها کادری نزدیکتر میبندم تا جزئیات را بهتر ببینم. صدای آن مرد روسی را انگار میفهمم. صلابت کلامش، من را میخ کرده مقابل تلویزیون. ریتم قلبم با صدای گوینده خبر همآوا شده است. خبری میخواند، از پرتاب همزمان سه ماهواره پایا، کوثر و ظفر دو. و تیتر نوشته پایین صفحه من را همراه با آن ماهوارهها میبرد آن بالا بالاها. ایران با این کار چشمگیر یکی از ده کشور اول جهان در صنعت فضایی شده. گوشی را برمیدارم، تا این لحظه را ثبت کنم. آهنگ قلبم ریتم انقلابی میگیرد. و درست مثل رژههای نظامی با نظم بالا و پایین میرود. سورهی کوثر را زیر لب میخوانم و به پیروزی ایران فکر میکنم. پیش پیش نویدش را دادهاند که نزدیک است. به مفهوم سوره کوثر فکر میکنم، همان سورهای که کوچکترین سوره است، اما خواندن و شنیدنش، چنان حس قدرتی به انسان میدهد که برابری میکند با خواندن همه اذکار الهی به وقت گرفتاری. یاد روزهای جنگ دوازده روزه میافتم، که چقدر والعصر خواندیم، برای آرامش خودمان و خانوادههایمان، و چقدر سوره فتح برای پیروزی آب بر آتش. آنجا هم چشم از تلویزیون بر نمیداشتیم، مخصوصا برای من اینکار عجیبتر بود، چون تلویزیون ما اغلب مواقع خاموش است. ما در جنگی هر چند کوتاه؛ خوف و رجا، ترس و امید را کنار هم تجربه کردیم. ما شاهد پرتاب موشکهای ایرانی به دل تلآویو بودیم. مگر میتوانست جواب ندهد، وقتی دعای خُرد و کلانمان رویش حک شده بود. مثل همان متنهای نوشته شده در دل کتاب، که بعد از چاپ شدن دیگر نمیشود تغییرش داد و میدانیم که پاکشدنی نیست. بعد از تماشای صعود ماهوارهها به دل آسمان، از روی میز کتابی برمیدارم، و طبق معمول همیشه میروم سراغ آن یکی دو پاراگراف پشت کتاب. همان که به تو نشان میدهد، نویسنده در کتابی که نوشته چه میخواهد بگوید. در آن کادری که رنگش سیاه هست و با رنگ سفید داخلش نوشته شده: "شما باید چنان جایگاهی به دست آورید که مشکلات اقتصادی نتوانند به شما آسیب بزنند. "چند خط بعدش هم نوشته:" اقتصاد برود به جهنم، من میخواهم بهتر شوم، فتح کنم و پیش بروم و هر کاری خواهم کرد که اول باشم." توی گوگل نامش را سِرچ میکنم. گرنت کاردون نویسنده کتاب "اگر اول نباشی آخر میشوی" فارغالتحصیل دانشگاه شیکاگوست، متولد شده آمریکا. استاد انگیزشی و نویسنده. یکهو نمیدانم چرا یاد استاد موفقیتم میافتم. شاید چون او هم نویسنده و کارآفرین و استاد انگیزشیست. خودش برایمان مراقبه طراحی کرد، تا به وقت مقابله با مشکلات چیزی در چنته داشته باشیم، برای نبرد و رسیدن به آرامش. صوت استاد را پیدا میکنم و در حین کار پخشش میکنم. استاد از نقطهای در وجودمان صحبت میکند که ثابت است و همیشه همان جاست و همانجا هم میماند. من خدا دیدم آن نقطه را. همان خدایی که داشتنش خیلیها را اللهاکبرگویان کشاند بالای پشتبامها، و نداشتنش آنهایی که خود را برنده هر بازیای میدانند، بُرد توی سوراخی که فکر کردند دست هیچکس به آنها نمیرسد. وسط نوشتن یادم میآید از کارهای بر زمین ماندهای که دارم. از خورشتی که روی گاز دارد برای خودش قُل میخورد و نمیدانم آبش کم شده یا نه. از کتاب نصف و نیمهای که چند روز است سراغش نرفتم. گوشی را تکیه میدهم به گلدانِ کنار گاز و فیلم پرتاب را دوباره نگاه میکنم. طبیعیاش این است که دلم نخواهد به این زودیها ببینمش. اما موقع پخش، باز همان احساسات ناب در من زنده میشود و جایی توی وجودم وول میخورد. لبخندی عمیق پهن میشود روی صورتم. ظرفهای سفالی را میچینم کنار هم و قاشق و چنگال داخلشان میگذارم. و به این فکر میکنم که چطور میتوانم از روایتی بنویسم که طعم و عطر و بویش تا ابد توی زندگیام، زندگیمان جریان داشته باشد. راستی کلمه پایا را هم جستجو کردم. در لغتنامه دهخدا پایا یعنی پاینده، ابدی، ثابت و باقی. من دعا میکنم که نام ایران، عشق ایران، همیشه توی قلبهایمان پایا باشد.
گوشیاش را میگیرد سمتم. فیلمی را نشانم میدهد از یک کارشناسی که دارد در مورد پرتاب ماهوارهها حرف میزند، اینکه شوروی از این کارها کرد و مردمش بدبخت شدند. و ایران دارد همان کارها را تکرار میکند. توی اینستاگرام پر شده از این خبرها، که مردم خودمان دارند در فقر دست و پا میزنند و اینها بهجایش ماهواره هوا میکنند. دلم بعد از اینهمه هیجان دارد مثل آب مانده توی ماهیتابه جلیز و ولیز میکند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
✍ #ملیحه_براتی
🌐https://eitaa.com/joinchat/1338245818C16129b64d0
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 دخترایرانی فضایی نمیشود
پرده اول
« این کار برای یک دختر بچه خطرناک است و من اجازهی ساخت چنین تصویری را ندارم » این پیام را هوش مصنوعی به درخواستم داد!
به پیشنهاد دوستانم برای تکمیل روزنامه دیواری دخترم در مورد صنعت موشکی ، برای اولین بار دست به دامن هوش مصنوعی شدم. در قسمت توضیحات نوشتم :« دختر بچهای که در فضای آزمایشگاهی در حال ساخت موشک فضایی است» بعد از چند ثانیه پردازش ، خروجی کار یک عکس بود. دختر بچهای با موهای بلوند در حال ساخت موشک فضایی . پایین موشک یک پرچم کوچک آمریکا توجهم را جلب کرد. دوباره نوشتم:« دختر بچه ایرانی در حال ساخت موشک فضایی را برایم طراحی کن » جوابی که در خط اول آوردم را به من تحویل داد.
یک لحظه جا خوردم. حتی در دنیای خیالانگیز هوش مصنوعی هم که میگویند هر چیزی ممکن میشود ، اجازه نمیدهند تصویر یک رویا را بسازی. رویایی بچهگانه که بعد از خواندن کتاب بابای موشکها در مورد شهید طهرانیمقدم در دل دخترک شکل گرفته. رویای ساخت موشک و فرستادنش به فضا .
در دنیای هوش مصنوعی که بانک اطلاعاتاش از منابع خودشان پر شده ، دختر بچهی آمریکایی اجازه دارد دانشمند فضایی باشد و دختر بچهی ایرانی نه! این رفتار را بارها در شبکههای اجتماعی خارجی که ادعای آزادی بیانشان گوش فلک را پر کرده بود دیده بودم . بارها حذف مطلب و بسته شدن اکانت برای ما عادی بود. اما دنیا در جریان جنگ غزه تازه به این برخوردهای دوگانه رسید .این جاست که به قول شهید طهرانی مقدم ضرورت ساخت تکنولوژی که made in Shia روی آن نوشته شده باشد درک میکنم.
پرده دوم
« دختران فضایی ایران» تیتر روی جلد یک نشریه بود. تا عکس روی جلد را دیدم سریع وارد کانال شدم . در عکس دو دختر با روپوش سفید آزمایشگاهی به یک ماهواره خیره شده بودند . مطالب را تند تند و با ذوق خواندم. هر کدام خلاصهای بود از روایت زنان و دختران ایرانی که برای پیشرفت و آبادی کشورم.در خرید نشریه تردید نکردم. برای رسیدنش مثل بچهها هیجان داشتم.
از قسمت فضایی شروع کردم . نشریه سراغ خانم مهندسهای دهه هفتادی رفته که در یک شرکت خصوصی دانشبنیان کار میکنند. جایی که میانگین سنی متخصصهایش بیست و شش سال است ! استادی با انگیزه که قبلاً مدیر تولید ماهواره « امید» بوده ، همان ماهواره تماما ایرانی که با پرتابگر ایرانی به فضا پرتاب شده است. پرتابگر بومی که رویای شهید طهرانی مقدم بود و با همت و ارادهاش ما را به باشگاه فضایی دنیا وارد کرد.
استاد جوانان تازه فارغالتحصیلی که هنوز مهر مدرک کارشناسیشان خشک نشده را جذب شرکت میکند تا با هم رویای بزرگ شان را عملی کنند. ساخت منظومه ماهوارهای ، چیزی شبیه استارلینک . بعد از موفقیت بزرگ آنها در پرتاب ماهوارههای کوثر و هدهد در سال ۱۴۰۳ این مصاحبه از آنها منتشر شده تا رویای دخترکم را دور از دسترس نبینم.
پرده سوم
خبر پرتاب سه ماهواره جدید ، پایا و ظفر و کوثر جدید را وسط همه شلوغیهای این روزهایم که شنیدم ، حسابی حالم عوض شد. شروع کردم به گشتن و خواندن و شنیدن از این ماهوارههای جدید. وسط این گشتنها در مصاحبهای شنیدم ما به اندازه تمام ماهوارههایی که در این بیست سال به فضا فرستادیم ، ماهوارههای در حال ساخت داریم با دقتهای بالاتر و کیفیت بهتر. پرتابگرهای ماهواره برمان هم به لطف خون شهدای موشکی ، طهرانیمقدمها و حاجیزادهها آماده میشوند برای تکمیل کردن باشگاه فضاییمان.
این وسط با خبر بردن بودجه ناکارآمد به مجلس و افزایش بیسابقه قیمت طلا و دلار و خبر برگشت ترانه و امثال آن خواستند دهن ملت را تلخ کنند . اما خوب به قول حاج حسن طهرانیمقدم « ما روی سکوی پرتابیم» و قصد بازگشت نداریم . حاج حسن در روزهای سختتر از امروز ما ، پروژه فضایی کشور را به دستور مرید و مولایش کلید زد. اسم پروژه را قائم گذاشت تا چیزی بسازد که برای بسترسازی ظهور استفاده شود. همه خوب میدانیم اگر مسؤلین بی عرضه و خائن اجازه دهند ، میشود سر تمام منابع بینظیر نفت و گاز و منابع معدنی را بست و فقط با ساخت و فروش محصولات دانش بنیانمان به دنیا ، کشوری بینیاز به دیگران و قدرتمند ساخت .
پرده آخر
رویای دانشمند فضایی شدن دخترم ممکن است تا بزرگسالی هزار چرخ بزند اما من به عنوان مادر فقط میتوانم ذوق ساخت یک دنیای جدید را برایش زنده نگه دارم. برای ساخت مدار سادهاش خوشحال شوم. کمکش کنم با برنامهنویسی کودکانه مطالب درساش را بسازد و برای شرکت در مسابقه ساخت ربات تشویقش کنم. حتی از موشک کاغذی که میسازد که چند موشک کوچک در دل خود دارد تا همزمان چند هدف را وسط خاک اسرائیل بزند حسابی ذوق کنم و با هم بلند بگوییم الله اکبر ... الله اکبر
✍ #فاطمه_کریمی
🌐https://ble.ir/redlines1
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس