روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 ماکت است. ایران ماهواره ندارد.
بچه ها در اتاق مانیتورینگ بودند برای رصد اطلاعات ، آن طرف دنیا در اتاق فکر رسانههایشان دستور کار جدید صادر شد. عکس ماهواره هدهد را استوری کردند ، زیرش نوشتند «این ماکت است با وسایل ماکت سازی سر هم شده» آن یکی نوشته بود «مشخص است ماهواره چوبی است.»
خانم مهندس دهه هفتادیمان از سال هزاروچهارصدوسه تعریف میکند . زمانی که ماهوارههای یک شرکت دانش بنیان خصوصی به فضا پرتاب شد و سیگنالهای موفقش دل خیلیها را شاد کرد. اما قبل از آن در داخل کسی باورش نمیشد این بچهها چه کار بزرگی انجام میدهند. حتی خیلی از سازمانها به آنها وقت جلسه هم نمیدادند. اما بعد از پرتاب موفق خودشان برای همکاری پا پیش گذاشتند.
خیلیها به دهه هفتادی و هشتادیها بر چسب بیحوصلگی و بیانگیزگی میزنند اما پیشرفتهای حساسترین بخشهای علمیمان ، مثل همین هوافضا را مدیون همین بچههایی هستیم که میانگین سنیشان به بیست وشش نمی رسد. به واسطه زن بودنم ذوق دخترهای مهندس پروژهها را بیشتر دارم. شاید چون آینده دخترم را روشن میبینم .
خانوادههایشان به آنها ایمان داشتند و استادشان به استعدادشان باور داشت. خانوادهها در برابر حجم زیاد کارشان صبوری میکردند. استاد هیچجا پشتشان را خالی نمیکرد. جایی در سازمانی اعلام میشد به جای این خانمهای جوان ، نیروی آقا جایگزین کنید، استاد اعلام میکرد این خانمها نفرات اصلی پروژه هستند و جایگزین ندارند.
روایتهای مجلهی سها را وسط شلوغیهای کارهای خانه و بچهها میخوانم و ذوق میکنم. بچهها میپرسند : «مامان چی نوشته اینجا؟» به عکسهای مهندسان جوان که کار نصب ماهواره را انجام میدهند اشاره میکنند. به زبان کودکانه برایشان تعریف میکنم . با ذوق میگویند : «ما هم بزرگ شدیم موشک خودمون رو میسازیم میفرستیم فضا. » دلم حسابی برایشان ضعف میرود. ان شاالله میگویم و میپرسم : «میخوای چند تا از عکسهایی که ماهوارهها از زمین میگیرند رو با هم نگاه کنیم ؟» عکسها را میبینند و حسابی رویاپردازی میکنند. دنبال بازی که میروند، دوباره غرق در خواندن میشوم.
خانم قلیزاده خانم مهندس روایت ما ، با همسرش در همین شرکت آشنا شده و ازدواج کردند. همسرش از قدیمیهای شرکت است . حالا فکر نکنید شرکتشان قدمت زیادی دارد. شرکت امید فضا کارش را سال نود و هفت در یک کافه شروع کرده. بعد کتابخانه دانشگاه . بعد از یک سال تازه توانستند یک جایی را اجاره کنند با چند میز و صندلی دست دوم. خانم مهندس وقتی برای کارآموزی وارد شرکت شده بود تازه تعدادشان به ده نفر رسیده بود. حالا تصور کن کار سخت با حساسیت بالا انجام بدهی اما حقوقت را شش ماه یا نه ماه یکبار بدهند. خیلیها طاقت نمیآوردند و میرفتند. اما آنها ماندند و به دنیا ثابت کردند برای ایرانی کار نشد ندارد. حتی اگر هشت نفر در یک اتاق نه متری با تجهیزات کار کند. حتی اگر برای کار کردن تنها جای خالی روی پلهها باشد.
آنتنهای سار روی ماهواره هدهد و کوثر طراحی خانم مهندس ماست. آنتنهایی که از قطر چهل و پنج یا نود سانت به قطر سه تا چهار متر میرسند. طراحی ساختار اصلی ماهواره هدهد، در واقع طراحی، جانمایی ، سیم کشی ، تحلیلهای استحکامی و دینامیکی هدهد همه به عهدهی خانم قلیزاده بوده ،خانم مهندس بیست و شش سالهی ما . من این مصاحبه را چندبار خواندم و هر بار بیشتر از قبل ذوق کردم.
شاید عدهای باز بگویند در این وضع مملکت دلخوشی داری با این خبرها خوشحال میشوی . اما تجربه به من ثابت کرده ، با همه سختیها، آینده کشورم را همین آدمها میسازند. نه خائنهای وطن فروش . ایران هزاروچهارصدوچهار با همهی کم و زیادهایش آنقدر به سمت قله رفته که دیگر انکار و تمسخر و تهدید جلوی راهش را نمیگیرد. من باید برای ایران هزارو چهارصد و بیست و چهار خودم و بچههایم را به صبر و تلاش و عشق به کشورم مجهز کنم . ما برای بچهها ماشین کنترلی نمیخریم ، ماشین کنترلی رو با هم میسازیم.
✍ #فاطمه_کریمی
🌐https://ble.ir/redlines1
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 سنگریزهای توی کفش کوهنوردی
باد سرد از درز پنجره میآید و موهای تنم را سیخ میکند. به چالههای آب، زیر نور ستونهای برق نگاه میکنم. قلپ قلپ میکنند. یعنی که باران دارد شلاقی میزند. قطرات باران مثل سرعتگیر، انعکاس صدای اذان صبح مسجد را کمرمق کرده. بچهها زیر پتوهای گرم و نرمشان خوابیدهاند. قرآن به بغل و تسبیح به دست، خانهها را رصد میکنم. تک و توک چراغهایشان روشن است. خواب از چشمهایم پریده. یک ذوق همراه با نگرانی توی دلم شروع به لولیدن کرده. حسی شبیه موقعی که جنگ شد. موقعی که پدافند لاینقطع میزد. ذوق داشتم که میتوانیم بزنیم؛ دلم ولی میلرزید برای زنی که مَردش را راهی پرتاب کرده. نفسش را در سینه نگه داشته، صبر کرده، کوچه که صدای پژواک ماشین مرد را با خود برد، به اشکهایش آزادباش داده.
چرخه دوباره دارد تکرار میشود. پیشرفت موشکیمان را دشمن تاب نیاورد. تا آنجا که زورش رسید دانشمندانمان را شهید کرد. حالا دوباره داریم میسوزانیمش. دوباره داریم یک برگ برنده رو میکنیم. دوباره درحالی که دشمن به خیال خودش زده تار و مارمان کرده، جوانان کشور جوانه زدند. عمری تلاششان به گُل نشسته. حالا میخواهیم سه ماهواره هوا کنیم. حالا من دوباره نگران آن زن شدهام. آن زن که نمیدانم مادر است یا همسر. این نمیدانم برای این است که دست جوانانمان در دست موسپیدکردههای این فن بوده و ماحصلش شده کوثر و ظفر و پایا. به آن زن در هر کدام از نقشهایش باشد فکر میکنم. او هم دارد دعا روانه مَردش میکند. ترسش، اشکش و دلهرههایش را توی جیبش میگذارد. با افتخار دکمههای لباس مرد را میبندد، لبخند میزند، دستی پشت شانههای مرد میکوبد و راهیاش میکند. آنگاه وقتی که کوچه صدای پژواک ماشینش را هم با خود برد، ترسش را میریزد توی چشمش و به اشکهایش آزادباش میدهد. ترس از این که نکند در نیمه شبی تاریک، دشمن بخواهد به خیال خودش پرونده صنعت ماهواره کشورمان را با ترورهای سریالی ببندد. برای آرامش آن زن دعا میکنم. دیگر باید یک خاری در کفشش را همیشه تحمل کند. خاری به نام تهدید. البته همه اینها فکرهای من است. مسلما مردی که توانسته خود را تا فراتر از آسمانها رشد دهد، تنهایی اوج نگرفته. مگر ماهوارههای ما به تنهایی پرتاب میشوند. در مسیر حرکت به سمت قله پیشرفت، این زنان هستند که نقش ماهوارهبر سایوز را ایفا میکنند.
دور آخر تسبیح را تمام میکنم. سه دور صلوات برای سربلندی سه ماهوارهمان. بچهها هنوز آرام خوابیدهاند.
✍ #سارا_ابراهیمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝سلسله کارگاههای برخــــــط روایتنویسی
کارگاه اول: «تحقیق در تاریخ شفاهی»
برای نگارش کتابهای تاریخ شفاهی، چطور به اطلاعات صحیح برسیم؟
♨️شــــش جلسه دو ساعته
پنجشنبهها ساعت ۱٠ صبح
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
🔰با ارائه سرکار خانم «اعظم پشتمشهدی»
محقق و پژوهشگر تاریخ شفاهی، نویسنده کتابهایی چون «بادگیرها چشم به راهاند»، «من شهید نیستم»، «پرواز در جزیره» و ...
⏰مهلت ثبتنام: چهارشنبه ۲۴ دی
💯شروع دوره: پنجشنبه ۲۵ دی
💳هزینه کارگاه: ۲۵۰هزار تومان
هزینه ثبتنام برای شرکتکنندگان در طرح «مسیـــر» ۱۵٠هزار تومان میباشد.
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#پدر
🔻 اردو
گوشهی حیاط ایستاده بود و سبد غذایش را جلوی پایش گذاشته بود.
گره روسریاش را محکم کرد و از پشت اشکهایش، یکی یکی بچهها را نگاه کرد. همه با سارافونهای آبی، دامنهای چین پلیسه و دستمال گردنهای یکرنگ توی صف ایستاده بودند و آهسته آهسته به سمت مینیبوس میرفتند. هرکدام موهایشان را یک مدل بسته بودند. دماسبی، خرگوشی و ...
آهی کشید. نگاهش را از بچهها گرفت و به برگهای پاییزی زرد و سرخ چشم دوخت. باد آنها را به بازی گرفته بود و روی زمین میغلطاند.
سایهای افتاد روی سبد غذایش. اشکش را پاک کرد.
خانم ناظم کنارش ایستاده بود.
_حسینی! نمیخوی بری؟
با دست گوشهی روسری مریم را گرفت و کشید.
_اگر روسریتو در بیاری خانم مدیر اجازه میده.
مریم با دست محکم روسریاش را گرفت.
سرش را به نشانهی نه تکان داد.
_مراسم چارِ آبان خیلی خوش میگذرهها !
سرود میخونین، پای مجسمه اعلیحضرت گل میریزین، بازی میکنین، مسابقه، جایزه ...
مریم گره روسریاش را محکم کرد. دوباره سرش را به نشانهی نه تکان داد.
خانم ناظم با ناخنهای بلند و لاک زدهاش چند ضربه به سر مریم زد.
_دختر لجباز ! بدو بدو برو خونه اُمُل خانم. الان در مدرسه رو میبندن. فردا هم بگو بابات یا مامانت بیان مدرسه.
بغض گلویش را فشرد. دستمال گردن پیشاهنگیاش را باز کرد و گذاشت توی جیبش.
سبد غذایش را برداشت. با قدمهای سنگین حیاط مدرسه را پشت سر گذاشت. پیادهرو را طی کرد. کنار خیابان ایستاد. اشکش را پاک کرد. نگاهی به دو طرف خیابان انداخت. با عبور از آن، خود را به کوچهشان رساند. فولکس آبی پدر کنار در خانه پارک شده بود. پا تند کرد. به خانه که رسید، با مشت به در کوبید.
در چوبی، با صدای جیغی باز شد. مادر با حیرت به مریم نگاه کرد.
_مریم! مامان چرو اینجویی؟
سبد غذا را از دستش گرفت.
صدای هقهق مریم بلند شد. خودش را توی بغل مادر انداخت. مادر او را در بغل فشرد.
_چی شده مریم؟! چرو گریه می کنی؟!
مریم همانطور که به مادر چسبیده بود، وارد حیاط شد.
پدر داشت با شلنگ، آب روی درختان باغچه کوچکشان میپاشید.
با دیدن مریم شلنگ را انداخت توی باغچه و آمد طرفش.متعجب نگاه کرد.
_بابو! مگه نرفتین اردو؟
و با نگاه پرسشگر به مادر نگاه کرد.
مادر شانههایش را بالا انداخت.
_نمیدونم چی شده.
مینا از توی اتاق پرید بیرون. جای خالی دندانهای شیریاش از پشت لبخندش پیدا بود.
_مریم! مگه امروز کلاس سومیها رو نبردن اردو؟
با دیدن چهرهی درهم مادر آرام گفت:« شاید میخوان هفتهی دیگه با ما کلاس اولیا ببرن.»
پدر دست مریم را گرفت و به سمت خود کشاند.
دست روی سرش کشید. چانهاش را گرفت و صورتش را بالا آورد.
_چیه بابو!؟ چطو شده؟ چروگریه میکنی؟
مادر با سرانگشتانش اشک چشم مریم را گرفت.
_خوب حرف بزن ببینیم چی شده دختر!
مریم با صدایی گرفته گفت:« منو نبردن. »
پدر ابروهایش را در هم کشید.
_چرو؟
مریم گره روسریاش را محکم کرد.
_گفتن باید روسریتو در بیاری.
مادر دست گذاشت روی شانهی مریم.
_واقعا؟!
مریم در حالی که به سکسکه افتاده بود، سرش را تکان داد.
_منم گفتم درنمیارم.
خون دوید توی صورت مادر.
_کی گفت؟ مدیرتون؟عجب مدیر....
باصدای هیس پدر، مادر حرفش را نیمه تمام گذاشت. سبد غذای مریم را برداشت، رفت توی آشپزخانه با دلخوری گفت:« می خوام که نبرن.»
پدر، مریم را بغل کرد، صورتش را بوسید.
مریم دست انداخت دور گردن پدر.
_بابو! اُمُل خانم یعنی چی؟
پدر لبخند تلخی زد و اشک چشم مریم را پاک کرد.
_کی گفته بابو ؟
مریم سرش را روی شانهی پدر گذاشت. بوی عطر پدر در مشامش پیچید.
_خانم ناظم.
پدر مریم را نوازش کرد. نگاهی به مینا انداخت که توی ایوان مبهوت ایستاده بود.
_مینا بدو لباس بپوش.
همسرش را صدا زد.
_خانم آماده شین با بچهها میخویم بریم بیرون.
مادر از آشپزخانه بیرون آمد. چشمهایش قرمز شده بود.
_کجو؟!
پدر بار دیگر صورت مریم را بوسید و او را روی ایوان جلو در اتاق گذاشت.
_می خویم بریم اردو. تا من می رم بیرون یه کاری دارم ، انجام بدم و بیام ،شما هم آماده شین. لباس گرم بپوشین.
مینا پرید بالا.
_هوررررررا ! می خویم بریم اردو !
پدر لباس پوشید و از خانه بیرون رفت.
صدای تیز استارت ماشین و پت پت اگزوز که بلند شد، مادر مضطرب به در کوچه نگاه کرد.
_بابات نره مدرسه یه چیزی بگه.
مریم در حالی که میرفت توی اتاق گفت:« هیچکی تو مدرسه نیس همه رفتن.»
روز جمعه بود و خیابانها خلوت. خودش را سریع به خانهی محمود رساند. دوست قدیمی بودند و همکار چندین و چندساله.
چند تومانی دستی گرفت.
_دستت درد نکنه محمود! ایشالو سربرج جبران می کنم.
محمود دستش را فشرد.
_باشه کاکو، چه قابلی داره.
بچهها توی خانه آماده شده بودند.
مادر چادر را روی سرش انداخت. گره روسری مینا و مریم را محکم کرد. صورتشان را بوسید و همه سوار ماشین شدند.
باد پاییزی شاخهی درختان را به رقص در آورده بود
وصدای خندهی بچهها فضای ماشین را پر کرده بود.
✍ #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#پدر
🔻 اردو
گوشهی حیاط ایستاده بود و سبد غذایش را جلوی پایش گذاشته بود.
گره روسریاش را محکم کرد و از پشت اشکهایش، یکی یکی بچهها را نگاه کرد. همه با سارافونهای آبی، دامنهای چین پلیسه و دستمال گردنهای یکرنگ توی صف ایستاده بودند و آهسته آهسته به سمت مینیبوس میرفتند. هرکدام موهایشان را یک مدل بسته بودند. دماسبی، خرگوشی و ...
آهی کشید. نگاهش را از بچهها گرفت و به برگهای پاییزی زرد و سرخ چشم دوخت. باد آنها را به بازی گرفته بود و روی زمین میغلطاند.
سایهای افتاد روی سبد غذایش. اشکش را پاک کرد.
خانم ناظم کنارش ایستاده بود.
_حسینی! نمیخوی بری؟
با دست گوشهی روسری مریم را گرفت و کشید.
_اگر روسریتو در بیاری خانم مدیر اجازه میده.
مریم با دست محکم روسریاش را گرفت.
سرش را به نشانهی نه تکان داد.
_مراسم چارِ آبان خیلی خوش میگذرهها !
سرود میخونین، پای مجسمه اعلیحضرت گل میریزین، بازی میکنین، مسابقه، جایزه ...
مریم گره روسریاش را محکم کرد. دوباره سرش را به نشانهی نه تکان داد.
خانم ناظم با ناخنهای بلند و لاک زدهاش چند ضربه به سر مریم زد.
_دختر لجباز ! بدو بدو برو خونه اُمُل خانم. الان در مدرسه رو میبندن. فردا هم بگو بابات یا مامانت بیان مدرسه.
بغض گلویش را فشرد. دستمال گردن پیشاهنگیاش را باز کرد و گذاشت توی جیبش.
سبد غذایش را برداشت. با قدمهای سنگین حیاط مدرسه را پشت سر گذاشت. پیادهرو را طی کرد. کنار خیابان ایستاد. اشکش را پاک کرد. نگاهی به دو طرف خیابان انداخت. با عبور از آن، خود را به کوچهشان رساند. فولکس آبی پدر کنار در خانه پارک شده بود. پا تند کرد. به خانه که رسید، با مشت به در کوبید.
در چوبی، با صدای جیغی باز شد. مادر با حیرت به مریم نگاه کرد.
_مریم! مامان چرو اینجویی؟
سبد غذا را از دستش گرفت.
صدای هقهق مریم بلند شد. خودش را توی بغل مادر انداخت. مادر او را در بغل فشرد.
_چی شده مریم؟! چرو گریه می کنی؟!
مریم همانطور که به مادر چسبیده بود، وارد حیاط شد.
پدر داشت با شلنگ، آب روی درختان باغچه کوچکشان میپاشید.
با دیدن مریم شلنگ را انداخت توی باغچه و آمد طرفش.متعجب نگاه کرد.
_بابو! مگه نرفتین اردو؟
و با نگاه پرسشگر به مادر نگاه کرد.
مادر شانههایش را بالا انداخت.
_نمیدونم چی شده.
مینا از توی اتاق پرید بیرون. جای خالی دندانهای شیریاش از پشت لبخندش پیدا بود.
_مریم! مگه امروز کلاس سومیها رو نبردن اردو؟
با دیدن چهرهی درهم مادر آرام گفت:« شاید میخوان هفتهی دیگه با ما کلاس اولیا ببرن.»
پدر دست مریم را گرفت و به سمت خود کشاند.
دست روی سرش کشید. چانهاش را گرفت و صورتش را بالا آورد.
_چیه بابو!؟ چطو شده؟ چروگریه میکنی؟
مادر با سرانگشتانش اشک چشم مریم را گرفت.
_خوب حرف بزن ببینیم چی شده دختر!
مریم با صدایی گرفته گفت:« منو نبردن. »
پدر ابروهایش را در هم کشید.
_چرو؟
مریم گره روسریاش را محکم کرد.
_گفتن باید روسریتو در بیاری.
مادر دست گذاشت روی شانهی مریم.
_واقعا؟!
مریم در حالی که به سکسکه افتاده بود، سرش را تکان داد.
_منم گفتم درنمیارم.
خون دوید توی صورت مادر.
_کی گفت؟ مدیرتون؟عجب مدیر....
باصدای هیس پدر، مادر حرفش را نیمه تمام گذاشت. سبد غذای مریم را برداشت، رفت توی آشپزخانه با دلخوری گفت:« می خوام که نبرن.»
پدر، مریم را بغل کرد، صورتش را بوسید.
مریم دست انداخت دور گردن پدر.
_بابو! اُمُل خانم یعنی چی؟
پدر لبخند تلخی زد و اشک چشم مریم را پاک کرد.
_کی گفته بابو ؟
مریم سرش را روی شانهی پدر گذاشت. بوی عطر پدر در مشامش پیچید.
_خانم ناظم.
پدر مریم را نوازش کرد. نگاهی به مینا انداخت که توی ایوان مبهوت ایستاده بود.
_مینا بدو لباس بپوش.
همسرش را صدا زد.
_خانم آماده شین با بچهها میخویم بریم بیرون.
مادر از آشپزخانه بیرون آمد. چشمهایش قرمز شده بود.
_کجو؟!
پدر بار دیگر صورت مریم را بوسید و او را روی ایوان جلو در اتاق گذاشت.
_می خویم بریم اردو. تا من می رم بیرون یه کاری دارم ، انجام بدم و بیام ،شما هم آماده شین. لباس گرم بپوشین.
مینا پرید بالا.
_هوررررررا ! می خویم بریم اردو !
پدر لباس پوشید و از خانه بیرون رفت.
صدای تیز استارت ماشین و پت پت اگزوز که بلند شد، مادر مضطرب به در کوچه نگاه کرد.
_بابات نره مدرسه یه چیزی بگه.
مریم در حالی که میرفت توی اتاق گفت:« هیچکی تو مدرسه نیس همه رفتن.»
روز جمعه بود و خیابانها خلوت. خودش را سریع به خانهی محمود رساند. دوست قدیمی بودند و همکار چندین و چندساله.
چند تومانی دستی گرفت.
_دستت درد نکنه محمود! ایشالو سربرج جبران می کنم.
محمود دستش را فشرد.
_باشه کاکو، چه قابلی داره.
بچهها توی خانه آماده شده بودند.
مادر چادر را روی سرش انداخت. گره روسری مینا و مریم را محکم کرد. صورتشان را بوسید و همه سوار ماشین شدند.
باد پاییزی شاخهی درختان را به رقص در آورده بود
وصدای خندهی بچهها فضای ماشین را پر کرده بود.
✍ #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔴مهلت ثبتنام تمدیــــــــــــــــــد شد🔴
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝سلسله کارگاههای برخــــــط روایتنویسی
کارگاه اول: «تحقیق در تاریخ شفاهی»
برای نگارش کتابهای تاریخ شفاهی، چطور به اطلاعات صحیح برسیم؟
♨️شــــش جلسه دو ساعته
پنجشنبهها ساعت ۱٠ صبح
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
🔰با ارائه سرکار خانم «اعظم پشتمشهدی»
محقق و پژوهشگر تاریخ شفاهی، نویسنده کتابهایی چون «بادگیرها چشم به راهاند»، «من شهید نیستم»، «پرواز در جزیره» و ...
⏰مهلت ثبتنام: چهارشنبه ۸ بهمن
💯شروع دوره: پنجشنبه ۹ بهمن
💳هزینه کارگاه: ۲۵۰هزار تومان
هزینه ثبتنام برای شرکتکنندگان در طرح «مسیـــر» ۱۵٠هزار تومان میباشد.
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#اغتشاش۴۰۴
🔻 پنجره های نوجوان
نفسم را حبس کردم و دویدم. یکی از نگهبانها داد زد: «چشماتو ببند!»
چشمهایم را نیمهباز گذاشتم و میدویدم. همانطور که چشمم میسوخت، میدویدم و سعی میکردم نفس نکشم. دلسوزی امنی توی لحنش بود. اولین بار بود که از این طور حرف زدن، ناراحت نمیشدم. مثل همان آقای نگهبانی که با دیدن من، توی نمازخانه پاساژ شوکه و نگران شده بود.
شاید دو ساعتی میشد که توی نمازخانهی پاساژ نشسته بودم و فکر می کردم و مینوشتم. چند ساعت قبلش، راهی خوابگاه و دانشگاه شده بودم. با خودم گفتم که باید یک هفتهی مانده به امتحاناتم را درس بخوانم. اردکان بودم که دیدم چند تماس بیپاسخ دارم و پیام سرپرست خوابگاه که نوشته بود:«سلام. خوابگاه تعطیل شد!»
حالا رسیده بودم صدرا و وقت نماز شده بود. چهارراه مولانا مسجد نداشت به جز پاساژ پارمیدا که در طبقه اول، یک نمازخانهی کوچک بود. کوله پشتی و وسایلم را گذاشتم یک طرف نمازخانه. نماز مغرب و عشا خواندم. حال و حوصله خانه برگشتن را نداشتم. سه متر نمازخانه پاساژ نزدیک خانه را قدم میزدم و توی ذهنم چرتکه میانداختم که نگهبان، در را باز کرد. با دیدنم شوک شد:«خانم... خسته نباشید! باید بیاین بیرون! اومدن...» دیگر لازم نبود به بقیهی حرفش گوش کنم. واضح بود چه شده. گوشی و شارژر را سریع از پریز کشیدم. پریدم سمت دفتر و جامدادی و بقیه وسایل. دارم زیپ کولهپشتی را میبندم که صدای نگهبان را میشنوم :«خانم یکم سریعتر!»
دارم کولهپشتی را میاندازم روی شانههایم که برای بار سوم، نگهبان با استیصال میگوید:« خانم تورو خدا بیا بیرون!» کوله پشتی، کیف، نایلون سفید بزرگ را برداشتم. در شیشهای نمازخانه را باز میکنم و یک دفعه با پنج شش تا از نگهبانان سیاهپوش پاساژ روبرو میشوم که میروند سمت نمازخانه برادران. همانی که اولین نفر مرا دیده، دستش را سمت راهرو میگیرد:« گاز اشکآور زدن. فقط چشماتو ببند. نفس نکش. برو از اون در بیرون.»
حین دویدن سمت راهرو، میبینم که یکی از لباس مشکیهای کنارش سرفه میکند. با چشم باز میدوم سمت راهرو. راهرویی که با گاز اشکآور، انگار مه گرفته. یکی از همان لباس مشکیها که صدای جوانی دارد، از پشت سرم داد میزند: «چشمهاتو ببند!» چشمهایم را ریز میکنم و میدوم. از ذهنم میگذرد که اگه چشمم را ببندم، چجوری بدوم؟ که همان لحظه، با آن مِه، چشمهایم میسوزد و اشک میریزم. نفس کشیدن سخت میشود. انگار یک وزنهی چهارکیلویی روی ریهام انداخته باشند. نگهبان لاغر اندام و کوتاه قدی، از راهرو باریک سمت راستم داد میزند:«از این طرف!» یک قدم، در راهرو را رد کردم. با بار سنگین کوله پشتی، دویدن سختم شده. با هوای باروت فشرده گاز اشکآور هم سختتر نفس میکشم. بالاخره میرسم به راهروی تاریک. دو تا نگهبان که ایستادند جلوی در، از سر راهم کنار میروند که بروم بیرون. چیزی میگویند شبیه مواظب باش یا برو یا از این حرفها. در شرایط عادی، هیچ کدام از این حرفها به منطق هیچ زنی موجه نبود اما آن لحظه و آن ساعت، همهچیز فرق داشت. از پاساژ بیرون رفتم. دو راه مقابلم بود. خیابان اصلی که ضد شورشها و ترافیک ماشینها آنجا بودند و احتمال درگیری خیلی زیاد بود. و یک راه، کوچه پسکوچهها که در عین خلوت بودن و تاریکی، امنتر بهنظر میرسید. آخرین باری که انقدر یاغی و بیپروا بودم، ایام نوجوانی بود و دل بزرگ داشتن و کلهشقی اقتضای همان سن و سال. اما آدم عاقل، انقدر دست به انکار وضعیت قرمز خیابانهای شهرش نمیزند. برای پشیمانی تقریبا دیر بود. از پاساژ پارمیدا تا چهارراه مولانا، بیست متری فاصله داشت. دقیق جزئیات چهارراه را نمیدیدم اما حس ناامنی و دلشورهام از دیدن همان نقطه تقویت میشد. حین پیچیدن سمت کوچههای روبهرو، چشمم خورد به همان دو نگهبان روبهروی در پاساژ. انگار آنها هم همان چهارراه را چشمچشم میکردند. شاید هم کنجکاو بودند که من به ظاهر مسافر، در این موقعیت چه میکنم. خیابان خلوت بود. تنها پسرک نوجوانی با ماسک روی صورت، با آرامش داشت راه میرفت. کوچهی اول، وضعیت پنجرهها عجیب بود. مردی شاید سیساله با ماسک آبی روی صورت و سویشرت تیرهرنگ، دستها در جیب، جلوی در خانهاش ایستاده بود و نهایتا دو سه قدم کوتاه برمیداشت. از پنجرهی همان ساختمان، صدای زنی که شاید چهلساله و بیشتر بود، با جیغ و کینه و خشم شعار داد:«مرگ بر خامنهای»
اولین شعاری که شنیدم همین بود. من ماسک نداشتم. یک هودی بلند کرمی رنگ، روسری گلگلی کرمی و کیف و کفش و شلوار مشکی که نمیشد تشخیص داد میدود یا راه میرود،من بودم. دوتا دستهی شش هفت نفرهی دختران نوجوان با لباسهای تمام مشکی و ماسک مشکی، از کنارم رد شدند. راه افتاده بودند سمت چهارراه. از هر موجود زندهای که مرا میدید، میترسیدم و از همه بدتر، نگران کولهپشتی سنگینم بودم.
کولهپشتی سنگین و سیاه، میتوانست به چشم عابرینی که میرفتند به اغتشاشات_اعتراضات بپیوندند، یک بمب باشد. ولی طبعا یک انتحاری، یک نایلون سفید با محتوای لباس صورتی دستش نمیگیرد. گوشی قاب سرخابیاش را در معرض دید نمیگذارد و از همه بدتر، یک گلوله پشمالوی بنفش، به کیف دستیاش آویزان نمیکند. واضح بود چه کسی هستم. یک دختر جوان ترسیده که فقط پا تند کرده به خانه و خانواده برسد. یکی از پنجرهها به پنجره روبرویی با داد میگوید:« چراغو خاموش کن!»
جلوی در خانه رسیدم که میبینم پیرزن همسایه در را باز کرده و به کسانی که میدوند و شعار میدهند، میگوید:«بیاید داخل بچهها! بیایید. نترسید!»
خواستن و خستگی را از چهرهها حس میکنم. اینجور صحنهها را در کتابهای خاطرات انقلاب پنجاه و هفت خواندهام که به خانه همسایه پناه میبرند. از پنجره خانهی روبهرو، صدای شعار چندتا دختر نوجوان میآید :«با این فساد گرونی، میریم تا سرنگونی! مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر خامنهای! این فرصت آخره، این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!
امسال سال خونه، سید علی سرنگونه.
داره میاد پهلوی، زجه بزن سید علی!
ایرانی باغیرت، حمایت حمایت.»
پنجرهی اتاق بغلیام بازشده و حالا، «او» هم شروع میکند:«مرگ بر دیکتاتور.» با صدایی که تا این نوزده سال عمرش، از او نشنیدم. سارا میخندد. از هیجان، شاید از ذوق.
نزدیک خانهی ما، از چندین پنجره، صدای زیر و نازک یک دختر نوجوان میرسد به پنجرهی ساکت اتاق من و صدای دو سه بار تیراندزی. احتمالا مشقی است. یا از آنهایی که آدم را میترساند ولی نمیکُشد. چه میدانم.
دو سه ساعت ممتد، صدای دختر و پسرهای نوجوان، از گوشه گوشهی شهر و خیابان میرسد تا پنجره اتاقم.
دیگر از شعارهای اتوکشیده خسته میشوند و یک راست میروند سراغ فحش رکیک دادن. دلم میخواهد توی گوگل سرچ کنم:« وقتی هم جنس خودمون فحش مادر و فحش جنسی میده چطوری سرخ نشیم؟»
انگار دشمن فرضی روبهرو حرصی نشده باشد با این مدل فحش، دلشان میخواهد بیشتر حرصیاش کنند. دست بردار نیستند. صدای نگران مامان را میشنوم:
_اگه سنگ پرونی بشه به شما هم میخوره. یه سلامتی داری، بیا و از دستش بده!
و او با صدای بلند جواب میدهد:«تو این وضعیت مملکت سلامتی نمیخوام. »
همان لحظه، از پنجره صدای تیراندازی میرسد.
چند ماه پیش، خواب دیدم که خیابان شده مثل انقلاب پنجاه و هفت که در فیلم و سریال میدیدم. خیابان را از در نیمه باز حیاط میبینم. مردم، زن و مرد، در خیابان شعار میدهند ولی مثل الان، شب نیست. کسی ماسک به صورت نزده. خانهمان یک حوض آبی در آب دارد با گلدانهای شمعدانی اطرافش و هیچ دود آتشی در کار نیست. مردم در روز روشن و دقیقا مثل انقلاب پنجاه و هفت شعار میدهند و حرف دارند و حقشان را میخواهند. توی خواب، با او بحثم میشود. پدر، مادر، سارا دور ما ایستادند اما کاری از دستشان بر نمیآید. ناگهان میبینم دوتا خواهری، روبروی هم هستیم. دیگر مثل قبلاً رژ گونه نزده. لیپ گلاس نزده. گونه هایش را سرما سرخ کرده و لباسهایش بوی باروت گرفته و مثل یک گلادیاتور آمریکایی لباس پوشیده. حتی موقعی که به خون من تشنه است هم خوش لباس و زیباست. ناگهان کلاشینکف را از شانهاش درآورده و پیشانی من را هدف گرفته. تا گلنگدن میکشد ودستش روی ماشه میرود ، ته دلم میلرزد و از خواب میپرم. تا چند ساعت دلم میخواست با هیچکس حرف نزنم. غذا نخورم. زندگی نکنم. برادر روبروی برادر. خواهر، روبهروی خواهر. دقیقا توی یک خانه. دقیقا توی یک خانواده.
به خودم دلداری میدادم که خدارا شکر! فقط یک خواب بود. با همراه بانک گوشی، صدقه دادم.
همان صدایی که از پنجرهی روبهرو شعار میداد، یک دفعه با صدای بلند گفت : «چیکار ماشین داری؟»
صدای پسرانهی جوانی جواب داد: «با منی؟»
_با توام. چرا ماشینو پنچر میکنی؟
_اسکل! دارم بند کفشمو میبندم.
خندهام گرفته. میدانند ممکن است بین این اعتراض شبانه، کسانی باشند که به اموالشان رحم نکنند. از دور چیزی شبیه بوق ماشین یا بوق استادیوم فوتبال به گوش بیچارهام میرسد. حالا بعد از آن همه دختر و پسر نوجوان دیدن و صدای ظریف دخترانه و صدای خروسی پسرانه شنیدن، صدای یک مرد چهلساله است که میگوید:« مرگ بر خامنهای.»
دوباره همان دوتا دختر ادامه میدهند: «شاه میاد به ایران
ایران میشه گلستان. »
«جاوید شاه... جاوید شاه
«گمشو بیرون سید علی
ما صاحب کشوریم. »
انگار مرتب برای تشویق تیم محبوبشان، روی یک چیز فلزی ضربه بزنند و مثل استادیوم ورزشی سوت بزنند و کری بخوانند. از وقتی آمدهام به دیوار تکیه دادم و دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. اینترنت از همان هفت شب قطع شده و حتی اپلیکیشنهای ایرانی هم قطع. اما خدارا شکر گوگل کار میکند. سرچ میکنم:« عوارض گاز اشک آور» میفهمم برای ریه و پوست و چشم تاثیر منفی دارد و باید لباسهایم را بشویم.