eitaa logo
مجمع راویان نور شهدا (قرارگاه)
630 دنبال‌کننده
11.6هزار عکس
3.1هزار ویدیو
37 فایل
🌷 کانال ویژه راویان(سیره شهدا،دفاع مقدس و مدافعین حرم،جبهه مقاومت،انقلاب،پیشرفت،مکتب حاج قاسم و جهاد تبیین) 🌹اهداف:اعزام راوی،برگزاری دوره روایتگری،اردوی راهیان نور و راهیان مکتب حاج قاسم، برگزاری کنگره ویادواره شهداو... ⚘سیاری @Mojtabas1358 ۰۹۱۰۰۲۳۷۶۸۷
مشاهده در ایتا
دانلود
آخرین لبخند صبح با قایق رفت جلو. مدام خودش را نفرین می کرد، که چرا با گردان اسماعیل نرفته. به کنار اسکله که رسید، جا خورد. بدنش لرزید. بچه ها روی میله های تیز خورشیدی دراز کشیده بودند. صورت هایشان هنوز سبز نشده بود که این میله ی تیز از کمرشان بیرون آمد. خونابه زیر شکم هایشان، اطراف میله های خورشیدی را سرخ کرد. آب رفته بود که خورشیدی ها سرشان آمده بود بیرون. این ها بچه های گردان غواص بودند که خورشیدی ها را بغل گرفته بودند تا پیکرشان روی آب شناور نشود و کمین دشمن متوجه حضور نیروها نشود. اشک در چشمانش حلقه زد، یکی از آن ها را می شناخت. سربند سبز بر سر داشت. به زحمت انگشتان او را از لای خورشیدی بیرون کشید. نمی دانست گریه کند، داد بکشد، فقط سرش را به سر او نزدیک کرد، هنوز لبخند بر لبش بود. @raviannoorshohada
عراقیها برا تضعیف روحیه ی ما فیلمای زننده پخش می کردند   یه روز یکی از بچه ها به نشانه اعتراض تلویزیون رو خاموش کرد عراقی ها گرفتن و بردنش بیرون هیچ کس ازش خبر نداشت ...   ... برا استراحت ما رو فرستادن به حیاط اردوگاه وارد حیاط که شدیم اون بسیجی رو دیدیم یه چاله کنده بودند و تا گردن گذاشته بودنش زیر زمین شب که شد صدای الله اکبر و ناله های اون بسیجی بلند شد همه نگرانش بودیم صبح که شد گفتند شهید شده خیلی دوست داشتیم علت ناله و فریاد دیشبش رو بدونیم وقتی یکی از نگهبانا علتش رو گفت مو به تنمون راست شد می گفت: زیر خاک این منطقه موشهای صحرایی گوشت خوار وجود داره موشها حس بویائی قوی دارن وقتی متوجه دوستتون شدن بهش حمله کردن و گوش بدنش رو خوردن علت شهادت و ناله هاش هم همین بوده صبح که بدنش رو آوردیم بیرون تکه تکه شده بود... @raviannoorshohada
خانم زهرا(سلام الله عليها) فرمود: با بچه من چه كار داري؟ من يه وقتي سر چند شماره از مجله سوره نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم. پلك كه روي هم گذاشتم "بي بي فاطمه" (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه‌ من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز" بي بي "فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك "بي بي" شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم. راوي:يوسفعلي ميرشكاك @raviannoorshohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•﷽• هنگامہ سفر نزدیڪ است... سپاه آخرالزمانی ها آماده میشوند ؛ تا به خون خواهی #حسین ، خود را به امام منصور برساند! اربعینی‌های امسال هم انتخاب شده‌اند! چه آنان ڪه با پایِ دل می‌آیند ... و چه آنان که جسم خسته و خاڪے شان را هم ، تا جاده‌یِ #عشق مے‌رسانند... مهدی جان ؛ مےگویند زمانیکه تڪیه بہ خانہ ڪعبه بدهے خودت را اینگونه معرفی میکنے؛ « ان جدی الحسین قتلوه عطشانا » پس عالم و آدم باید حسین (؏) را بشناسد کہ این شناخت و حرڪت مقدمہ « ظهور » توست ... #الأربعين_مقدمة_الظهور #الهے_هيچكسے_داغ_حرم_نبينه #حب_حسین_یجمعنا @raviannoorshohada
خواب #ڪربلا را دیده بود✨😍 حضرت از #ضریح مبارڪ بیرون آمد و خطاب به او فرمودند🌿: توهم مال این #دنیا نیستی خودت راصاف ڪن، اعمالت راصاف ڪن بیا پیش ما...🕊🌺 #شهید_مدافع_حرم #شهید_علے_امرایی🌹 هدیہ به روح مطهرش صلواتــــ @raviannoorshohada
آقا سيد در بحبوحه عمليات، ديدم دو نفر سعي مي‌کنند يک مجروحي را که دائماً هم مورد اصابت تير و ترکش بود از بالاي کانال بکشند داخل رفتم نزديک ديدم آقا سيدفراهاني فرمانده گروهان است. سيدي خوش‌قامت و نوراني؛ دائم مي‌گفت: «مرا رها کنيد. ديگر تمومه. بذاريد يک‌جا قرار بگيرم.» او را کنار کانال گذاشتيم زير نور منورها بسيار زيبا و ديدني شده بود. متوجه شدم با کسي که من او را نمي‌ديدم صحبت مي‌کند. گوش کردم اين‌طور مي‌گفت: «آقا سلام!» يک لبخند زد، تماشا مي‌کرد، مثل اينکه لذت مي‌برد. گفت: «آقا جون شما از من راضي شديد؟» باز لبخند زد و خوشحال‌تر گفت: «آقا خوب بود؟» باز لبخند زد و تمام شد. به يادم آمد شب قبل من را صدا زد و گفت: «حاجي يک مطلب خصوصي دارم.» همراهش رفتم داخل يک چاله‌اي نشستيم. گفت: «يک رازي دارم.» من يک کاري که نبايد مي‌کردم انجام داده‌ام و خيلي نگرانم. حاجي من سال‌هاست منتظر چنين شبي بوده‌ام. شب گذشته به من گفتند که وقت تو رسيده است!» گفتم: رازت چيست؟ گفت: «چند روز پيش، يک نامه به دستم رسيد که نبايد بازش مي‌کردم. ولي نفس بر من غلبه کرد و آن را باز کردم. همسرم نوشته بود: «فرزندم به دنيا آمده است.» بايد خودت بيائي اسم برايش بگذاري و بروي. کار ديگري هم با تو ندارم. از آن وقت احساس مي‌کنم خيلي علاقه دارم قبل از رفتن، همسر و فرزندم را مي‌ديدم و الان ترس از آن دارم که اين علاقه امشب مانع از رسيدن به آن حال و درجه‌اي که بايد به آن برسم باشد. بگو چکار کنم؟» گفتم: از کجا مي‌داني که امشب آخرين شب شماست؟ گفت: «ديشب که آمديم اينجا، در عالم خواب ديدم جنازه منو آوردند اينجا کنار معراج. دو تا پيرمرد مرا تحويل گرفتند و گذاشتند کنار شهدا.» صبح رفتم سنگر معراج را پيدا کردم همان دو نفر هم آن‌جا بودند. همان صحنه عالم خواب بود. @raviannoorshohada
10.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📜 تو دعوتم کردی! صدها مانع رو از سر راهم برداشتی! قدم به قدم برام برنامه ریختی... تا من الآن اینجام... لابلای زائرای اربعین! حالا اومدم.... آقا اَمـــر کُن ..... با من چیکــار داشتی؟ @raviannoorshohada
🍃💔🍃 سینه زنے امام حسین (ع)💔 هر وقت حمید اقا از هییت برمیگشت من و مادرش میگفتیم کمتر سینه بزن💔...سینه ات درد میگیره💔...ولی به مامانش لبخند میزد و میگفت آخه مامان سینه زنی خیلی خوبه.☺️ بعد که میرفتیم منزل به من میگفتن شما نگو سینه نزن😔!!!من بهت قول میدم این سینه که برای اباعبدالله سینه زده روی آتیش جهنم رو نمیبینه😔💔 بعد شهادت🕊 وقتی رفتم معراج شهدا...تعجب کردم😒..آقا حمید دست ها و پاهاش و شکمش و سمت چپ صورتش پر بود از ترکش های ریز و درشت که باعث شده بود به شهادت برسه مثل حضرت عباس ع 😭 ولی تنها جایی که سالم بود سینه اش بود😭💔!!!!وقتی دیدم یاد حرفش افتادم...دستم رو روی سینه اش گذاشتم ببینم قلبش میزنه،،،ولی😭 قفسه سینه اش سالم سالم بود در حالی که کل بدنش دچار جراحت های شدید بود...اربا اربا بود😭😭😔 روایت_از_همسر_شهید #حمیدسیاهڪالےمرادے💔 @raviannoorshohada
🌹از اخلاق حسنه و نیکویی برخوردار بود ، چنانچه مهمان نوازی و خوش اخلاقی او در میان اقوام و دوستانش زبانزد بود....👌 🌹-در هر مجلسی که بوی غیب را احساس میکرد بدونه تردید آنجا را ترک میکرد...☝️ 🌹-ایشان از طعام شبهه ناک جدا خود داری میکرد و حلال و حرام را در تمامی مسایل زندگی رعایت میکرد...👌 🌹-این شهید بزرگوار در طول عمر با برکت خود از بطالت و بیکاری جدا خودداری میکرد و این خصوصیت او در سوریه نیز نمایان بوده ، چنان که همرزمان شهید از رشادتهای مخلصانه او بسیار گفته اند ...💪 🌹-نسبت به فقرا ، نیازمندان و جوانانی که توان مالی برای ازدواج نداشتند بی تفاوت نبود و به صورت پنهانی و مخلصانه به آنها کمک میکرد ✨ چنانکه بعد از شهادت او همان فقرا،، نبود ایشان را احساس میکند و از کمک های او بسیار میگویند که تا به حال کسی خبر نداشته است 😔...این خصوصیت او برگرفته از سیره و روش مولا علی (ع) با فقرا و یتیمان است...❤️ شهید #جاویدالاثر مدافع حرم رضا عباسی 💔 @raviannoorshohada
داد زد:خدا لعنتت كند احتمالاً زمستان سال 68 بود كه در تالار انديشه فيلمي را نمايش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و ... در جايي از فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله عليها بي ادبي مي‌شد. من اين را فهميدم. لابد ديگران هم همين طور، ولي همه لال شديم و دم بر نياورديم. با جهان بيني روشنفكري خودمان قضيه را حل كرديم. طرف هنرمند بزرگي است و حتما منظوري دارد و انتقادي است بر فرهنگ مردم اما يك نفر نتوانست ساكت بنشيند و داد زد: خدا لعنتت كند! چرا داري توهين مي‌كني؟! همه سرها به سويش برگشت در رديف‌هاي وسط آقايي بود چهل و چند ساله با سيمايي بسيار جذاب و نوراني. كلاهي مشكي بر سرش بود و اوركتي سبز بر تنش. از بغل دستي‌ام (سعيد رنجبر) پرسيدم: " آقا را مي‌شناسي؟" گفت: "سيد مرتضي آويني است. @raviannoorshohada