لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
لحظاتی کمتر دیده شده از
#شهید_بی_سر_محسن_حججی
#یادش_کنید_باذکر_صلوات
@raviannoorshohada
آب اروند
سیاهی شب همه جا را گرفته بود. بچه ها آرام و بی صدا پشت سر هم به ترتیب وارد آب می شدند. هرکس گوشه ای از طناب را در دست داشت. گاه گاهی نور منورها سطح آب را روشن می کرد و هر از گاهی صدای خمپاره های سرگردان به گوش می رسید. 30 متر به ساحل اروند یکی از نیروها تکان خورد.
خواست فریاد بزند که نفر پشت سرش با دست دهان او را گرفت و آرام در گوشش چیزی زمزمه کرد. اشک از چشمان جوان سرازیر شد، چشم هایش را به ما دوخت و در حالی که با حسرت به ما می نگریست، گوشه ی طناب را رها کرد و در آب ناپدید شد.
از مرد پرسیدم: «چه چیزی به او گفتی؟» با تأمل گفت: «گفتم نباید کوچک ترین صدایی بکنیم وگرنه عملیات لو می رود، اون وقت می دونی جون چند نفر... عملیات نباید لو بره» تمام بدنم می لرزید، جوان در میان موج خروشان اروند به پیش می رفت.
راوی: آقای جابری
@raviannoorshohada
همین که روزهای نزدیک به عملیات می رسید،برای بچه ها فال حافظ می گرفت.نزدیک عملیات کربلای 5 بود.
این بار اولین بازشدن کتاب به نیت من بود.
بعد از کمی مکث و زمزمه با لهجه شیرین گفت:"نه کاکو جان! دریغ از یک روزنه کوچک، انگار اصلا قرار نیست از دست تو راحت بشیم!" پری شدن لحظات وضعیت بقیه هم مشخص شد، مرتضی جاویدی، سید محمد کدخدا و... جز، شهدا بودند.زنده ها هم معلومه مشخص شدند.
نوبت خودته! از بچه ها اصرار از او انکار تا بالاخره چشمها را آرام بست و این بار کمی طولانی تر، قطره اشکی آرام از گوشه چشمانش لغزید، کتاب را باز کرد:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد بود
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام"عقیقی" به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
عملیات که تمام شد رفتنی های فال، همه شهید شدند،جاویدی،حق پرست... و خود عقیقی، من مانده بودم و صدای محمدرضا که تا امروز در ذهنم مانده
"دریغ از یک روزنه کوچک".
ـــــــــــــــــــــــ
سردار شهید محمدرضا عقیقی
تولد:16/10/1340شیراز
سمت:مسئول عقیدتی لشکر19 فجر
شهادت:4/10/1365شلمچه عملیات کربلای 5
@raviannoorshohada
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 نماهنگ زیباے "لشڪرگاه بین الحرمین"
✨جبرئیل این روزها تو جادهے ڪربلاتہ/با لباس مبدّل، خادم زائراتہ
🍀این شبها ڪلِّ اهل آسمون، روے زمینند/جن و انس و فرشته، زائر اربعینند
🎙حاج محمود ڪریمے
@raviannoorshohada
#جستجـوگر_نـور
#شهید_تفحص_علیرضا_شهبازی
او در #سیره شهدا ذوب شده بود...
مــادر از خصوصیـاتش
اینگونه روایت میکند :
علیرضا لباس نو نمیپوشید ...
میگفت مگر رزمندههای ما لباس نو میپوشیدند. موقع خواب تشک زیرش نمیانداخت و می گفت:
مگر شهدایما روی تشک میخوابیدند
او بسیجی به تمام معنا بود؛
وقتی از او میپرسیدم
در پادگان چه کاره هستی؟
میگفت : جاروکشم ...
شوخ طبع بود و در عین حال با ادب
از هر غذایی نمیخورد و میگفت نمیدانم پول این غذا از چه راهی تهیه شده ، اهل تضرع بود و عبادت خالصانه گاهی شبها که میرفتم رویش پتو بیاندازم که سردش نشود، می دیدم عبا انداخته و دارد قرآن میخواند و گریه میڪند...
@raviannoorshohada
ارباً ارباً یعنی چه؟
چشمانش را به آسمان دوخته بود و حسابی رفته بود توی فکر. گفتم: «چیه، محمد نکنه! نکنه بریدی؟!»
خیلی آرام، در حالی که بغض در گلو داشت، گفت: «بالآخره نفهمیدم ارباً ارباً یعنی چه؟ می گن آدم مثل گوشت کوبیده می شه! می دونی؟ یا باید وقتی از این عملیات برگشتم معنی اش را بفهمم یا این که همین جا بهش برسم»
دیگر به خط رسیده بودیم. از تویوتا پیاده شدیم. ساعتی بعد گلوله ی توپی به سنگر خورد و محمد در میان خروارها خاک ماند. به سختی او را به بیرون آوردیم. جواب سوالش را گرفت.
ارباً ارباًَ و گوشت کوبیده. دیگر لازم نبود در موردش تحقیق کند.
@raviannoorshohada
2.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
"بسم رب الشهداء و الصدیقین"
آه ای شهید سر جدا تو از که خواندی؟
وقتی به زیر دست و پا رجز که خواندی
که چون حسین بن علی گشتی فدایی
ای نوش جانت این چنین مرگ خدایی
من ولی ماندم و داغ پنهانیام
ذکر یا زینب است روی پیشانیام
دل شده مبتلا در هوای حسین
سر به پای حسین جان فدای حسین
@raviannoorshohada
#زندگینامه_شهدا
او فقط با هشت نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کرد که ، یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقر شده است !!
در اردیبهشت سال 1315 در تهران به دنیا آمد ،
در سال 1335 وارد ارتش شد و سریعا به نیروهای ویژه پیوست. فارغ التحصیل اولین دوره رنجری در ایران بود!
دوره سخت چتربازی و تکاوری را در اسکاتلند گذراند.
اولین کسی بود که در دفاع مقدس نیروهای عراقی را به اسارت گرفت ، او طی نامه ای به صدام او را به نبرد در دشت عباس فرا خواند.
صدام یک لشکر به فرماندهی ژنرال عبدالحمید معروف ، به دشت عباس فرستاد.
عبدالحمید کسی بود که در اسکاتلند از این ایرانی شکست خورده بود ، پس از نبردی نابرابر و طولانی عراقی ها شکست خوردند و او شخصا ژنرال عبدالحمید را به اسارت میگیرد.
مردم دشت عباس به او لقب ، شیر صحرا داده بودند ، این لقب برای او چنان با مسما بود که رادیوهای دشمن هم با این لقب از او نام می بردند.
او در عملیات قادر ، در منطقه سرسول در مهر ماه سال 64 ، به شهادت رسید ،
سرلشکر حسن آبشناسان فرمانده نیروی ویژه ایران بود که بیشتر مردم او را نمیشناسند.....
#سردارشهیدحسن_آبشناسان
📕 یادگاران
🌹 اللهم عجل لولیک الفرج...
@raviannoorshohada
نزديك سال تحويل بود،
داشتم از هور بر ميگشتم . قرار بود، چهارده پيكري را كه همان روز از عراق
وارد خاك عزيزمان شده بودند به طلائيه برسانم.
به خاطر اینکه زائران سرزمين نور از سراسر كشور خود را به آنجا رسانده بودند
تا با شهدا تجديد عهد كرده و سال جديد را در كنار شهدا و با ياد آنها آغاز كنند.
به پادگان حميد رسيدم. حدود پانزده دقيقه به سال تحويل مانده بود.
به پمپ بنزين رفتم تا بنزين بزنم.
اتفاقی چشمام به اتوبوسی که كنار تانك روي سكو در مقابل پمپ بنزين
ايستاده بود افتاد که حدود چهل نوجوان دانشآموز از بخت بد خويش
كلافه و شاكي بودند.
به خوبي فهميدم چرا ناراحتند. ---- جلو رفتم.
از يكي سراغ مسئول اتوبوس را گرفتم.
يك بسيجي بسيار خسته كه اصلاً اشتياقي به حرف زدن با من نداشت،
به سختي جواب داد :
اتوبوس خراب شده . . .
خدا ميدونه با چه مشقتي اومديم سال تحويل كنار شهدا باشيم ...
اما لياقت نداشتيم.
که در بین صحبت هایش زد زير گريه، اما من خنديدم و گفتم:
چند دقيقه بيشتر به تحويل نمانده. شما قرار نيست تا آخر راه بريد تا سر سفره
هفت سين با شهدا باشيد .
چهارده شهيد اروند به استقبال شما آمدند تا كنار شما باشند.
اول نفهميد من چي دارم ميگم ، اما وقتي پيكر شهدا را ديد ،
فرياد اللهاكبر او و بچهها بلند شد.
الله اکبر ...
@raviannoorshohada