🌹 برگزاری مراسم جشن در دهه کرامت هر شب با حضور عموم مردم
🌹 با حضور و روایت گری راویان توانمند استان قم، روایت طنز دفاع مقدس و خاطرات شاد از دوران دفاع مقدس و دفاع از حرم
⚘با اجرای برنامه های متنوع فرهنگی، برگزاری مسابقات، اجرای سرود توسط گروه های سرود کشوری، قرعه کشی کمک هزینه سفر مشهد مقدس هر شب و...
🥀قم، مجتمع حوزه ای صدر (مشکوه)
🌹 برگزاری مراسم جشن در دهه کرامت هر شب با حضور عموم مردم
🌹 با حضور و روایت گری راویان توانمند استان قم، روایت طنز دفاع مقدس و خاطرات شاد از دوران دفاع مقدس و دفاع از حرم
⚘با اجرای برنامه های متنوع فرهنگی، برگزاری مسابقات، اجرای سرود توسط گروه های سرود کشوری، قرعه کشی کمک هزینه سفر مشهد مقدس هر شب و...
🥀قم، مجتمع حوزه ای صدر (مشکوه)
💕 در عشق یا وارد نشو
یا مرد رفتن باش ...
🌈 این جاده اصلاً
دوربرگردان ندارد ...
http://eitaa.com/raviannoorshohada
🌸تواضع فروتنی شـــــهدا
#شهید_محمد_تقی_سالخورده 🕊🌺
🌸آنقدر کم توقع و مظلوم بود که حتی روی صندلی هم نمینشست، صبح ها با سرویس لشکر می رفتیم #پادگان ؛ محمد تقی هم با روحیه و شاد هم سفر هر روزمون بود .😊
🍃همیشه حواسش جمـــــع بود وقتی که همه صندلی ها پر میشد میرفت قسمت آخر ماشین که شبیه پـــــله بود روی زمین مینشست تا یه صندلی هم که شده برای بقیه پاسدارهایی که میان باز بشه . رفقایی که تازه میرسیدن و میدیدن محمد روی زمین نشسته ❗️
🌸می گفتن محمد تو بیا سر جات بشین ما هم یکاریش میکنیم، محمد هم با همون لبخند همیشگیش و با زبون شیرین محلی جواب میداد
همین جا نشستم ...ببین!! من نشستم داداش😊
🍃تا رسیدن به پادگان با #شوخ_طبعی و خوش اخلاقی صحبت میکرد ؛ با اینکه روی زمین نشسته بود و خاکی شده بود اصلا به روی خودش نمی آورد
http://eitaa.com/raviannoorshohada
خاطرات_شهدا 🌹
همه کارهایش روی برنامه بود ، حتی برای رفتن به حرم و زیارت ، هفته ای دوبار به زیارت امام رضا (ع) می رفت .
هر وقت برایش مشکلی پیش می آمد با زیارت دست به دامان امام رضا می شد .
چند باری در کنارش به زیارت رفتم ، حال عجیبی داشت ، تا به حرم می رسیدیم چهره اش باز می شد ، انگار که دوستش را بعد از سالها دوری دیده باشد.....
🌹شهیدمحمدمهدی_خادم_الشریعه
http://eitaa.com/raviannoorshohada
29.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆علمدار کمیل
با صدای حامد زمانی
http://eitaa.com/raviannoorshohada
✳ چلوکباب تو خط، ساچمهپلو تو شهرک!
🔻 بهشدت عصبانی شد. لب هم به غذا نزد. گفت: «دلیلی نداره برای ما که فرماندهایم چلوکباب بیارند، برای نیروها غذای دیگر.» و بعد هم دستور داد غذاها را برگردانند عقب. خیلی به فکر نیروهایش بود. اگر هم بعضی وقتها دو نوع غذا درست میکردند، بهترینش را میداد برای آنها که خطاند. بین بچهها هم معروف بود «چلو کباب تو خط، ساچمهپلو تو شهرک.»
📚 برگرفته از کتاب فرمانده؛ خاطراتی از سردار شهید_حاج_حسین_خرازی
مجموعهی ستارگان_درخشان ۱
📖 ص ۵۶
مثل_شهدا_زندگی_کنیم
http://eitaa.com/raviannoorshohada
اسير شما شدن خوب است...
اسيـــــر
شهـــــــدا🌹
شـــــــــدن...
خوبیاش به اين است كه
از اسارت دنیا ازاد می شوی
اقا محسن میشه یه نگاهی
به این دل وامونده کنی
بدجوری دلمان تنگ نگاه شما شده
http://eitaa.com/raviannoorshohada
5.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کار اگر براۍ خداست؛
پس گفتن براۍ چۍ ؟!
http://eitaa.com/raviannoorshohada
#خاطرات_شهید
●می دانستم که حسین شهید شده است. محمدرضا که تازه از اندیمشک به خانه آمده بود به من گفت: مادر، می خواهم شما را به معراج شهدا ببرم تا پیکر حسین را ببینید. با هم رفتیم. در آنجا به طوری که اشک در چشمانم حلقه زده بود، صورت حسین را بوسیدم.
●کنار قبری که حسین را به خاک سپردیم، قبر خالی بود. محمد رضا با دست به آن اشاره کرد و گفت: چند روز دیگر شهیدش می آید. در همان مراسم، از همه دوستان و آشنایان حلالیت طلبید و هنگام رفتن به من گفت: مادر مرا حلال می کنی؟ گفتم: تو به من بدی نکرده ای که بخواهم حلالت کنم. گفت: نه، این طوری نمی شود، بگو از صمیم قلب حلالت می کنم. من هم گفتم:
حلال ِ حلال.
●چند روز بعد، شهید آن قبر را آوردند. خودش بود؛ محمد رضا را همانجا به خاک سپردیم.
✍روای: مادر شهید
📎پ ن :شهیدسیدمحمدرضا دستواره قائم مقام لشکر۲۷محمدرسول الله «ص»
🌹شهیدسید محمدحسین،دستواره
http://eitaa.com/raviannoorshohada
🌹 شهید کاظمی آرزوی پیرزن را برآورده کرد
متن_خاطره 🍀
🌹نجف آباد اصفهان که بودیم یه پیرزن سراغ حاج احمد رومی گرفت. وقتی حاجی برا سر کشی اومد، پیرزن رفت ملاقاتش و بعد از چند دقیقه گفتگو رفت...🌺
🌹یک هفته بعد پسر پیرزن اومده بود برای تشکر. می گفت: حاج احمد مشکلم رو حل کرده. بعد فهمیدیم پسر پیرزن به خاطر نداشتن دیه قرار بوده بره زندان. اما حاج احمد بخشی از ارثیه ای که از پدر و مادرش بهش رسیده رو میده تا ديه رو پرداخت کنن. و اینجوری پسر پیرزن آزاد شده بود..🌺
📌خاطره ای از زندگی سرتیپ شهید احمد کاظمی🕊🌹
📚منبع: فصلنامه نگین ایران ، شماره ۱۶ ، صفحه ۲۷
http://eitaa.com/raviannoorshohada