eitaa logo
مجمع راویان نور شهدا (قرارگاه)
646 دنبال‌کننده
11.4هزار عکس
3هزار ویدیو
37 فایل
🌷 کانال ویژه راویان(سیره شهدا،دفاع مقدس و مدافعین حرم،جبهه مقاومت،انقلاب،پیشرفت،مکتب حاج قاسم و جهاد تبیین) 🌹اهداف:اعزام راوی،برگزاری دوره روایتگری،اردوی راهیان نور و راهیان مکتب حاج قاسم، برگزاری کنگره ویادواره شهداو... ⚘سیاری @Mojtabas1358 ۰۹۱۰۰۲۳۷۶۸۷
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷دیدار با جانباز دفاع مقدس حاج علی دوازده امامی از اعضای گروه تواشیح جانبازان قمر بنی هاشم(ع) با حضور دانشجویان دانشگاه های استان قم در شهر مقدس قم به مناسبت اعیاد مبارک شعبانیه انجام شد... ✔در این دیدار این جانباز عزیز و راویان فتح به روایت گری پرداختند... @raviannoorshohada
🌷 ایستگاه های جمع آوری کمک های نقدی و غیرنقدی به سیل زدگان کشور و ثبت نام داوطلبان مردمی برای کمک به مناطق سیل زده در کنار ساختمان خاتم قم و مصلای قدس قم برپا شد... @raviannoorshohada
🌷 مراسم وداع با پیکر مطهر شهید عزیز مدافع حرم حاج احمد جلالی نسب در بهشت معصومه(س) قم با حضور رفقا و دوستان شهید برگزار گردید... @raviannoorshohada
🌷طلاب و دانشجویان خادم الشهدای استان قم و خادمین ستاد یادواره شهیدان هادی و عشریه و شفیعی به مناطق سیل زده استان خوزستان جهت کمک به مردم سیل زده اعزام شدند... @raviannoorshohada
"هوالشهید" سلام علیکم؛ 🌷دیدار با جانبازقطع نخاعی مدافع حرم فاطمیون سیدمحمدالله مرتضوی در روز چهارشنبه مورخه ۲۸ فروردین ۹۸ ساعت ۱۷ انجام خواهد شد... ✔خواهرانی که علاقه مند هستند در این دیدار حضور داشته باشند.لطفا در اسرع وقت آمادگی خودشان را با پیامک به شماره 09100521997 اعلام فرمایند... 🌿🌱🌾☘🌴 ⚘قابل ذکر است سید محمدالله مرتضوی جانباز قطع نخاعی مدافع حرم قدرت تکلم ندارند. هوشیاری کامل دارند.هیچ حرکتی به جز حرکت چشم ها و دست چپ ندارند‌. با حرکات چشم همه چیز را تایید می کنند. این جانباز عزیزدر سال ۹۴درتدمرسوریه در محاصره دشمن قرار گرفته و مورد اصابت گلوله دشمن قرارمی گیرند و به عنوان شهید منتقل شده و متوجه می شوند که هنوز شهید نشده اند‌. پزشکان می گویند دوماه بیشتر تو این دنیای فانی نیستند ولی با معجزه آقا امام حسین(علیه السلام) تاکنون در این دنیا، حیاتشون ادامه داره... @raviannoorshohada
مجمع راویان نور شهدا (قرارگاه)
"هوالشهید" 🌷میهمان ویژه در شهرمان🌷 ✔خوشا به سعادت قمی ها این روزها... ⚘حاج احمد عزیز سلام... حضور ناگهانی شما تلنگری شده به خواب عقربه های ساعت روزمرگی هایم... ⚘عزیزم... همین که دستهایم به نوازش گوشه ای از پرچم تابوت تو متبرک شود... همین که نگاه سوخته ام بدرقه پیکر از سفر برگشته ات باشد، بس است برای دل خوشی من... ⚘آری...چند روزی است خبری خوش در شهر قم پیچیده و حال و هوای شهرمان را دگرگون کرده است... ⚘این روزها شهر حال و هوای عجیبی دارد یا بهتر بگویم این روزها از شهر و در و دیوار قم، بوی خوش خدا، بوی خوش شهدا، بوی نسیم کربلا، بوی مردان بی ادعا می آید... شهر حال و هوای معنوی به خود گرفته است... ⚘عیدی آقا امام حسین(علیه السلام) بزرگترین پاسدار اسلام به قمی ها، حضور پیکر مطهر پاسدار شهید عزیز مدافع حرم حاج احمد جلالی نسب در شهر قم است... ⚘حاج احمد عزیز خوش آمدی به قم... ⚘دیروز در منزل پدری تان موقعی که برادر و فرزند عزیزتان با سوز خاصی فرازهایی از زیارت عاشورا را در کنار پیکر مطهرتان قرائت می کردند،رفقا، دوستان،همرزمان و اقوام حضور داشتند و یا دیشب در جلسه ی وداع آخر در منزل تان موقعی که مداح جلسه، روضه ی وداع روز عاشورا را می خواند و اشک از چشمان همه سرازیر بود، وداع روز عاشورا در نظرم مجسم شد...چه سخت است وداع های این چند روزه... ⚘حاج احمد عزیز؛ شما از مادرتان حضرت زهرا(سلام الله علیها) خواسته بودید تا الان جاویدالاثر بمانید... ⚘حاج احمد عزیز؛ شما عاشق ولایت و عاشق شهادت بودید... در وصیت نامه تان به خانواده معظم توصیه کرده بودید:همیشه و در همه حال پیرو ولایت فقیه باشید... ⚘حاج احمد عزیز؛ شما اهل بصیرت بودید... در وصیت نامه تان آورده بودید: دفاع از حرم اهل بیت(ع) را با علم و آگاهی انتخاب کردم و هیچ اجباری در این کار نبوده و به خاطر مسائل مادی نرفته ام... ⚘حاج احمد عزیز؛ شما اهل دلجویی و دستگیری از محرومین بودید... ✔پس ما جوان ها باید شما را الگوی خودمان قرار دهیم و به وصیت نامه شما عمل کنیم و همیشه و در همه حال عاشق و پیرو ولایت فقیه باشیم و بصیرت داشته و این روزها به کمک مردم سیل زده و محروم بشتابیم... ⚘حاج احمد عزیز؛ دست ما را بگیرید... ✅راوی: خادم الشهدا سیاری
❤️رمان عاشقانه ❤️ عاشقانه ایی به سبک شهدا
هرکی یه چیزی میگفت. کلافه شده بودم. یه نفر اومد دستشو گذاشت رو شونم و صدام کرد:خانم - برگشتم یه خانم میان سال محجبه بود که چهره ی مهربونی هم داشت،ازم پرسید:این خانم باهاتون نسبتی دارن گفتم:نه چطور!؟ _ گفت:من شما رو دیدم که کنارشون وایساده بودید و حرف میزد بعد از رفتن شما این پیرزن از جاش بلند شد،در حالی که لبخند به لب داشت به سمت جمعیت میدویید فریاد میزد و میگفت باالخره اومدی!؟محمد جان اومدی!؟ _ بعد قاطی جمعیت شد و زیر دست و پا موند،من دوییدم طرفش که نزارم بره اما بهش نرسیدم و این اتفاق افتاد _ متاسفم واقعا... اشک از چشام جاری شد رفتم سمت پیرزن. هنوز قاب عکس تو بغلش بود قاب عکس رو برداشتم پشتش نوشته بود "محمد جعفری" یاد حرفاش افتادم پس واقعا پسرش اومد دنبالش و اونو برد پیش خودش. آمبولانس پیرزن رو برد،قاب عکس دست من موند حال بدی داشتم وقتی برگشتم خونه هوا تاریک شده بود. تو خونه همش یاد اتفاق امروز میوفتادم و اشک میریختم. قاب عکسو همراه خودم آوردم خونه. شیشش شکسته بود،داشتم عکسو از داخل قاب در میوردم که متوجه شدم یه کاغذ پشتشه. _ کاغذو برداشتم یه نامه بود: “یاهو“ _ مادر عزیز تر از جانم سالم _ مرا ببخش که بدون اجازه ی شما به جبهه آمدم فرمان امام بود و من مجبور بودم از طرفی چطور میتوانستم ببینم دشمن جلوی چشمانم به خاک وطنم تجاوز کرده و به نوامیس کشورم چشم دارد. _ اگر من به جبهه نمیرفتم در قیامت چگونه جواب مادرم حضرت زهرا را میدادم،چگونه در چشمان موالیم سیدالشهدا نگاه میکردم. _ مطمئنم خداوند به شما و پدر جان صبر دوری و شهادت من را خواهد داد. _ مادر جان بعد از من به جوانان کشور بگو که محمد برای حفظ عزت کشور جنگید بگو قرمزي خون و خود را داد تا سیاهی چادر هایشان حفظ شود. _ مادر جان برای شهادتم دعا کن... _ میگویند دعای مادر در حق فرزندش میگیرد _ حلالم کن... پسر خطا کارت "محمد جعفری" با خوندن نامه از گذشتم شرمنده شدم تازه داشتم مفهوم چادری که روسرمه رو درک میکردم. طرز فکرم کاملا عوض شده بود دیگه اسماء قبلی نبودم به قول مامان داشتم بزرگ میشدم از طرفی هم جدیدا همش برام خواستگار میومد در حالی که من اصلا به فکر ازدواج نبودم و هنوز زمان میخواستم که خودمو پیدا کنم و به ثبات کامل برسم. اون سال کنکور دادم با این که همیشه آرزوم بود مهندسی برق قبول شم ولی عمران قبول شدم چاره ای نبود باید میرفتم... اوایل مهر بود کلاس های دانشگاه تازه شروع شده بود ما ترم اولی ها مثل این دانشگاه ندیده هاروز اول رفتیم تنها کلاسی که تو دانشگاه برگزار شد،کلاس ترم اولی ها بود دانشگاه خیلی خلوت بود. تو کلاس که نشسته بودم احساس خوبی داشتم خوشحال بودم که قراره خانم مهندس بشم برای خودم تغییرو تو خودم احساس میکردم هیجان و شلوغی گذشتمم داشت برمیگشت همون روز اول با مریم آشنا شدم دختر خوبی بود. اولین روز دانشگاه پنج شنبه بود. از بعد از اون قضییه تو بهشت زهرا هر پنجشنبه میرفتم اونجا و به شهدا سر میزدم. شهدای گمنامو بیشتر از همه دوست داشتم هم بخاطر خوابی که دیدم هم بخاطر محمد جعفری پسر همون پیرزن. نمیدونم چرا فکر میکردم جزو یکی از شهدای گمنامه. اون روز بعد از دانشگاه هم رفتم بهشت زهرا قطعه ی شهدای بی پلاک. زیاد بودن،دلم میخواست یکیشونو انتخاب کنم که فقط واسه خودم باشه. اونروز شلوغ بود سر قبر بیشتر شهدای گمنام نشسته بودن. چشمامو چرخوندم که یه قبر پیدا کنم که کسی کنارش نباشه باالخره پیدا کردم سریع دوییدم سمتش نشستم کنارش و فاتحه ای براش بفرستادم سرمو گذاشتم رو قبر احساس آرامش میکردم یه پسر بچه صدام کرد:خاله خاله گل نمیخوای سرمو آوردم بالا یه پسر بچه ی ۵ ساله در حال فروختن گل یاس بود . عطر گل فضا رو پر کرده بود برام جالب بود تاحالا ندیده بودم گل یاس بفروشن آخه گرون بود ازش پرسیدم:عزیزم همش چقدر میشه...
گفت:۱۵تومن ۱۵تومن بهش دادم و گلهارو ازش گرفتم چند تاشاخه بیشتر نبود. بطری آب رو از کیفم درآوردمو رو قبرو شستم بوی خاک و گل یاس باهم قاطی شده بود. لذت میبردم از این بو گلها رو گذاشتم روقبر دلم میخواست با اون شهید حرف بزنم اما نمیتونستم میخواستم باهاش درد و دل کنم اما روم نمیشد از گذشتم چیزی بگم برای همین به یه فاتحه اکتفا کردم. یه شاخه گل یاس رو هم با خودم بردم خونه و گذاشتم تو گلدون اتاقم. همون گلدونی که اولین دسته گلی که رامین برام آورد بود و گذاشته بودم توش، بهم ریختم ولی با پیچیدن بوی گل یاس تو فضاي اتاقم همه چیزو فراموش کردم و خاطرات خوب مثل چادری شدنم اومد تو ذهنم. همه ی کلاس های دانشگاه تقریبا دیگه برگزار میشد چندتا از کلاس ها روکه بین رشته ها،عمومی بود و با ترم های بالاتر داشتیم سجادی هم تو اون کلاس ها بود. من پنج شنبه ها اکثرا کلاس داشتم و بعد دانشگاه میرفتم بهشت زهرا پیش شهید منتخبم. سری دوم که رفتم تصمیم گرفتم تو نامه همه چیو براش از گذشتم بنویسم و بهش بگم چی ازش میخوام!!!!! نامه رو بردم خندم گرفته بود از کارم اصلا باید کجا میذاشتمش باالاخره تمام سعی خودمو کردم و باهاش حرف زدم وقتی از گذشتم میگفتم حال بدی داشتم و اشک میریختم و موقع رفتن یادم رفت نامه رو از اونجا بر دارم. با صدای سجادی از خاطراتم اومدم بیرون... - خانم محمدی به خودم اومدم با تعجب داشت نگام میکرد نگاهش کردم تا چشمام به چشماش افتاد نگاهشو دزدید سرشو انداخت پایین و گفت گوش دادید به حرفام خجالت زده گفتم راستش نه تا یه جاهاییشو گوش دادم اما... - لبخند زد و گفت خوب ایرادی نداره تا کجا گوش دادید باصدایی که انگار از ته چاه میومد همونطور که سرم پایین بود گفتم: داشتید میگفتید نمیتونستم نسبت به شما بی تفاوت باشم پووووووفی کرد و آهی از ته دل کشید و ادامه داد: بله نمیتونستم نسبت به شما بی تفاوت باشم خیلی خودمو کنترل میکردم. _ خانم محمدی این شهید شماست دیگه - یعنی منظورم اینه که هر هفته میاید سر این قبر سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم با دست به چند تا قبر اونطرفتر اشاره کردو گفت اونم شهید منه منم هر هفته میام پیشش اتفاقا هر هفته هم شما رو میبینم چند بار خواستم بیام جلو و باهتون حرف بزنم اما نشد. _ هفته ی پیش میدونستم که بخاطر خواستگاری چهارشنبه میاید منم اومدم. حتی اومدم جلو که باهاتون صحبت کنم اما شما تا متوجه شدید یکی داره میاد سمتتون رفتید - خانم محمدی شما هرچیزی که من از همسر آیندم انتظار دارم رو دارید تا اینجا متوجه شدم. اعتقادات و عقیدمون هم به هم میخوره ما باهم میتونیم زیر سایه ی امام زمان خوشبخت باشیم _ البته اگه شما هم قبول کنید ... خیلی داشت تند میرفت خندم گرفت و گفتم: اجازه بدید آقای سجادی شما برای خودتون بریدید و دوختید من هنوز جواب خیلی از سواالتمو نگرفتم علاوه بر اون شما از کجا میدونید من چیز هایی که شما میخواید رو دارم. همیشه اون چیزی که فکر میکنید و میبینید درست نیست جدا از اون من هم برای خودم معیار هایی دارم از کجا میدونید شما همشو دارید اخم هاش رفت تو هم وبا ناراحتی گفت: - معذرت میخوام اسماء خانم اولین بار بود که اسممو صدا میکرد یجوری شدم. انگار اولین بار بود که صداشو میشنیدم لپام قرمز شد از خجالت سرمو انداختم پایین حالا خوبه قربون صدقم نرفته بوووود عجب بی جنبه ای بودماااااا متوجه حالتی که بهم دست داده بود شد و پرسید چیزی شده ؟؟خودمو کنترل کردم که صدام نلرزه و گفتم نه چیزی نشده دستشو گذاشت رو دهنش که معلوم نشه داره میخنده و گفت: - خوب تا الان من حرف زدم حالا شما بگید سرفه ای کردم تا اومدم حرف بزنم گوشیم زنگ خورد... کاملا فراموش کرده بودم مامان زنگ زده بود گوشی هنوز دست سجادی بود گوشیو گرفت طرفم گوشیو ازش گرفتم جواب دادم...