پویش حمایتی من یک طلبه هستم
♨️پیشنهاد میشود عکس پویش را در جهت حمایت و معرفی قشر روحانیت به عنوان پروفایل خود انتخاب و آن را به دیگران معرفی نمایید.
♨️از نیروی انتظامی که در درگیری با قاتل این شهید او را به سزای عمل زشت خودش رساند تشکر می نماییم.
#من_یک_طلبه_ام
بعد میگن آخوندا اهل بخور بخور نیستند.😳
بیا یا گلوله میخورن، یا قمه ، یا خاک مناطق محروم، یا گِلِ مناطق سیلزده.
فحشم که خوراک هرروزشونه.
#طلبه_همدانی 😔
مادرم زهرا که فردا پا به کوثر میدهد🌷 ..در صف خدمتگزارانش توراجامیدهد ..🌷
باز آنجا مرام مادری در پیش گیر ..🌷.
جان مولا پیش زهرا دست مارا هم بگیر🌷
به یاد چهلمین روز درگذشت ...فاطمه سادات محبوبی .مادر شهید و ..مادری مجاهد و مقاوم
به اطلاع دوستان و اشنایان میرسانم ...مجلسی روز پنج شنبه .مورخ 98/2/13 ساعت 18 الی 19:30 ..در مسجد لرزاده واقع در میدان خراسان .خیابان خراسان ..خیابان لرزاده منعقد میگردد
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
مجمع راویان نور شهدا (قرارگاه)
🌷مراسم یادواره سردار حاج احمد متوسلیان و همرزمان در روز دوشنبه ۹ اردیبهشت ۹۸ از ساعت ۹:۳۰ صبح در موس
سلام علیکم
افرادی که تمایل داشتند تو این مراسم شرکت نمایند.لطفا در نگهبانی موسسه هنگام ورود بفرمایند از طرف برادر سیاری به این مراسم دعوت شده ایم تا مشکلی برای ورودشان نباشد...
🎞 این صاحب یوم الفتح ⁉️
🕊🌹 زکریا، کودک شیعه را که در مدینهالنبی پیش چشم مادر ذبح کردند، عبدالله هانی به یادش نوحه سر داد و در پای این نوحه سرایی سر داد ... عبدالله یکی از شیعیانی بود که به دست حکام سعودی به شهادت رسید ...
" الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَــرَج "
🍃🌸🍃
🌷شادی روح شهدا #صلوات
@raviannoorshohada
مهناز قاتل مجازی...
رهبرانقلاب: با قاچاق و عوامل ناامنکننده #فضای_م
جازی برخورد جدی کنید. ۹۸/۲/۸
#محاکمه_مهناز_افشار
#مهناز_افشار
@raviannoorshohada
#عاشقانه_دو_مدافع
#قسمت_چهل_و_یکم
خدایا خودت بهش صبر بده...
_ دستمو گذاشتم رو سرش، باز هم تب کرده بود دستمال رو خیس کردم و
گذاشتم رو سرش
دیگه داشت گریم میگرفت تبش نمیومد پایین
باالخره گریم گرفت و همونطور که داشتم اشک میریختم پاشویش کردم
بهتر شد و تبش اومد پایین.
اذان صبح رو دادن
یه بغضی داشتم، چادر نمازمو برداشتم و رفتم اتاق اردالان
بغضم بیشتر شد یه ماهی بود رفته بود
سجادمو پهن کردم و نماز صبح رو خوندم
بعد از نماز تسبیحو برداشتم و شروع کردم به ذکر گفتن
دلم آشوب بود، یه غمی تو دلم بود که نمیدونستم چیه
بغضم ترکید، چشمام پر از اشک شدو صورتمو خیس کرد
با چادرم صورتم رو پاک کردم و رفتم سمت پنجره پرده رو زدم کنار
_ تو کوچه رو نگاه کردم حجله ی یه جوونی رو گذاشته بودن و کلی
پلاکارد ترحیم عجیب بود اومدنی ندیده بودم یاد حرفی که اردالان قبل
رفتن زد افتادم
"شهید نشیم میمیریم"
قلبم به تپش افتاد اصلا آروم و قرار نداشتم
رفتم اتاق خودم علی با اون حالش بلند شده بودو داشت نماز میخوند
_ به چهارچوب در تکیه دادم و تماشاش میکردم
نمازش که تموم شد برگشت که بره بخوابه چشمش افتاد به من
باصدایی گرفته گفت: إ اونجایی اسماء
آره تو چرا بلند شدی از جات
خوب معلومه دیگه واسه نماز
- خیله خوب برو بخواب، حالت بهتره
لبخند کمرنگی زد و گفت مگه میشه پرستاری مثل تو داشته باشم و خوب
نباشم عالیم
- خیله خوب صبر کن داروهاتو بدم بهت بعد بخواب
_ داروهاشو دادم، پتو رو کشیدم روشو با اخم گفتم بخواب وگرنه آمپولو
میارمااااا
خندیدو گفت چشم تو هم بخواب چشمات قرمز شده خانم
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
خیلی خسته بودم تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد
ساعت نزدیک ۱۲ ظهر بود که با تکون های مامان بیدار شدم
مامان اسماء بیدار شو ظهر شد..
به سختی چشمامو باز کردم و به جای خالی علی نگاه کردم
بلند شدم و نگران از مامان پرسیدم.
- علی کو؟؟
علیک سلام. دو ساعت پیش رفت بیرون
- کجا؟؟
نمیدونم مادر، نذاشت بیدارت کنم گفت خسته ای بیدارت نکنم
گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد
چند بار پشت سر هم شمارشو گرفتم اما در دسترس نبود
_ اعصابم خورد شد گوشیو پرت کردم رو تخت و زیر لب غر میزدم
معلوم نیست با اون حالش کجا رفته. اه
مامان همینطور با تعجب داشت نگاهم میکرد
سریع لباسامو پوشیدم، چادرمو سر کردم و رفتم سمت در
مامان دنبالم اومد و صدام کرد
کجا میری دختردست و صورتت و بشور صبحونه بخور بعد
- مامان عجله دارم
امروز میخوام برم خونه اردلان پیش زهرا تو نمیای
_ مامان شما برو اگه وقت کردم منم میام
درو بستم و تند تند پله هارو رفتم پایین وارد کوچه شدم اما اصلا
نمیدونستم کجا باید برم
گوشیمو از کیفم برداشتمو دوباره شماره ی علی رو گرفتم
ایندفعه دیگه بوق خورد. اما جواب
نمیداد
تا سر خیابون رفتم و همینطور شمارشو میگرفتم
دیگه نا امید شده بودم، به دیوار تکیه دادم و آهی کشیدم هنوز خستگی
دیشب تو تنم بود
چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد
صفحه ی گوشی رو نگاه کردم علی بود سریع جواب دادم
- الو علی معلوم هست کجایی؟
علیک سلام اسماء خانم. من تو راهم دارم میام پیش شما
- کجا رفته بودی با او حالت
خونه ی مصطفی اینا. بعدشم حالم خوبه خانوم جان
- خیله خب کجایید دقیقا
دارم میرسم سر خیابونتون
- من سر خیابونمونم اهاندیدمت دستم رو بردم بالا و تکون دادم تا منو
ببینه
سوار ماشین شدم و یه نفس راحت کشیدم...