سلام دوستان خوب رازخدا😊✋
#صبحتون_به_نور_خدا_بخیر✨☕😊🌸
سرتون سلامت💪
زندگیتون پرمهر💞
دلتون شاد😍
چهارشنبه تون آباد 🌸🍃
🌸🍃 @razkhoda
🌷رازخـــــدا 🌷
* #لذت_آغوش_خدا.... * 43 💕◈•══•💞•══•◈🌷 #راز_خدا #مدیریت_رنج_ها 42 "علامتِ عاشقی" 🌺 یک عبد و بندۀ
* #لذت_آغوش_خدا.... * 44
💕◈•══•💞•══•◈🌷
#راز_خدا
#مدیریت_رنج_ها 43
🔶 کسی که عاشق خداوند متعال باشه، دوست داره در راه خدا سختی بکشه.
«علاقۀ به سختی کشیدن، علامتِ عاشقی هست».
⭕️ اما کسی که راهبرد رنج رو از زندگی خودش حذف کنه، عشق توی زندگیش نابود میشه...
دیگه زندگیش گرمایی نخواهد داشت...
🔹خود خداوند متعال هم برای هر کسی که بیشتر دوستش داشته باشه،
دستورات سخت تری میده. 😊
«این دستورات سخت، لذّت بیشتری به عبدِ عاشق میده...»
😌💖🌺
💖 مثلاً پیامبر اکرم (ص) از همۀ ما نسبت به خداوند متعال، عاشق تر بودند.
برای همین خداوند متعال نماز شب رو بر ایشون واجب کرد.
حضرت، دستورات سخت خداوند رو با عشق و لذّت تمام اطاعت میکردن...😌😊🌺
اما متاسفانه بعضی از افکار منحرف میگن دلت پاک باشه!
شما انگار هنوز درکی از عشق به خدا نداری!
#عاشق_واقعی
@razkhoda 💖
#حدیث_رازخدا
🔴🔷 امام على (علیه السلام):
✍ ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. باطل اين است كه بگويى: شنيدم و حق آن است كه بگويى: ديدم!
📚 نهج البلاغه، ص198
🌸🍃 @razkhoda
🌷رازخـــــدا 🌷
#نکات_تربیتی_خانواده 46 ✅ در مورد مطلب قبل باید عرض کنم که درسته که پدر و مادر در تربیت فرزند خیلی
#نکات_تربیتی_خانواده 47
"نگاه به خود"
✅ یکی از عوامل رسیدن به آرامش اینه که انسان مدام مشغول "اصلاح عیوب خودش" باشه.
💖✔️
🔶 آدم باید نگاهِ خودش رو تغییر بده تا بتونه آرامش بیشتری داشته باشه.
🌺 وجود مقدس امیرالمومنین علی (ع) فرمود:
یا ایها الناس طوبی لِمَن شَغَله عیْبه عن عیوبِ النّاس و بَکی علی خَطیئته.
🌷 ای مردم! سعادتمند کسی است که پرداختن به عیوب خودش
او را از پرداختن به عیوب مردم بازداشته است
و برای خطاهای خودش میگرید...
✅ حضرت چقدر زیبا و صریح میفرماید که انسان همیشه باید دنبال این باشه که عیوب خودش رو اصلاح کنه....😌💓
🚸شما خانم یا آقای بزرگوار! لطفا صبح تا شب دنبال عیوب همسرت نباش!😊
اگه خودتو اصلاح کنی بیشتر نتیجه میگیری....✔️
@razkhoda 🌷
🌷رازخـــــدا 🌷
🌷 #دختر_شینا – قسمت 1⃣ ✅ #فصل_اول پدرم مریض بود. میگفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که
سلام
ظهرتون بخیر
💝
قسمت اول داستان بسیار زیبا
عاطفی❤️
عاشقانه😍
شینا
پیشنهاد میکنم
حتما بخونید
من که بسیار لذت بردم.
❤ #الهـے
🌹چه عزتےدارد اینکه #بندهی
توباشم وچه فخری بالاتر از
اینکه توخدای من باشی
🌹توآنگونه خدایےهستےکه من
دوست دارم پس ازمن آن
بندهای رابساز که تو دوست
داری
✨ #عصرتون_بخیر_دوستان_خوب_رازخدا✨
🌷رازخـــــدا 🌷
🌷 #دختر_شینا – قسمت 1⃣6⃣ ✅ #فصل_پانزدهم 💥 صمد ایستاده بود روبهرویم، با سر و روی خاکی و موهای ژولی
🌷 #دختر_شینا – قسمت 2⃣6⃣
✅ #فصل_پانزدهم
💥 سرش را انداخت پایین و باز کوکهای لحاف را کشید. تلویزیون روشن بود. داشت صحنههای جنگ را نشان میداد؛ خانههای ویرانشده، زنها و بچههای آواره. سمیه از خواب بیدار شد. گریه کرد. صمد بغلش کرد و داد دستم تا شیرش بدهم.
سمیه که شروع کرد به شیر خوردن، صمد زل زد به سمیه و یکدفعه دیدم همینطور اشکهایش سرازیر شد روی صورتش.
گفتم: « پس چی شد...؟! »
سرش را برگرداند طرف دیوار و گفت: « آن اوایل جنگ، یک وقت دیدم صدای گریهی بچهای میآید. چند نفری همه جا را گشتیم تا به خانهی مخروبهای رسیدیم. بمب ویرانش کرده بود.
صدای بچه از آن خانه میآمد. رفتیم تو. دیدیم مادری بچهی قنداقهاش را بغل کرده و در حال شیر دادنش بوده که به شهادت رسیده. بچه هنوز داشت به سینهی مادرش مک میزد. اما چون شیری نمیآمد، گریه میکرد. »
💥 از این حرفش خیلی ناراحت شدم. گفت: « حالا ببین تو چه آسوده بچهات را شیر میدهی. باید خدا را هزار مرتبه شکر کنی. »
گفتم: « خدا را شکر که تو پیش منی. سایهات بالای سر من و بچههاست. »
کاسهی انار را گرفت دستش و قاشققاشق خودش گذاشت دهانم و گفت: « قدم! الهی اجرت با حضرت زهرا(س). الهی اجرت با امام حسین(ع). کاری که تو میکنی، از جنگیدن من سختتر است. میدانم. حلالم کن. »
💥 هنوز انارها توی دهانم بود که صدای بوق ماشینی از توی کوچه آمد. بعد هم صدای زنگ توی راهرو پیچید. بلند شد. لباسهایش را پوشید، گفت: « دنبال من آمدهاند، باید بروم. »
انارها توی گلویم گیر کرده بود. هر کاری میکردم، پایین نمیرفت. آمد پیشانیام را بوسید و گفت: « زود برمیگردم. نگران نباش. »
💥 صبح زود با صدای سمیه از خواب بیدار شدم. گرسنهاش بود. باید شیرش میدادم. تا بلند شدم و توی رختخواب نشستم، سمیه خوابش برد. از پشت پنجره آسمان را میدیدم که هنوز تاریک است. به ساعت نگاه کردم، پنجونیم بود. بلند شدم، وضو گرفتم که دوباره صدای گریهی سمیه بلند شد. بغلش کردم و شیرش دادم. مهدی کنارم خوابیده بود و خدیجه و معصومه هم کمی آنطرفتر کنار هم خوابیده بودند. دلم برایشان سوخت. چه معصومانه و مظلومانه خوابیده بودند.
💥 طفلیها بچههای خوب و ساکتی بودند. از صبح تا شب توی خانه بوند. بازی و سرگرمیشان این بود که از این اتاق به آن اتاق بروند. دنبال هم بدوند. بازی کنند و تلویزیون نگاه کنند. روزها و شبها را اینطور میگذراندند.
یک لحظه دلم خواست زودتر هوا روشن شود. دست بچهها را بگیرم و تا سر خیابان ببرمشان، چیزی برایشان بخرم، بلکه دلشان باز شود. اما سمیه را چهکار میکردم. بچهی چهل روزه را که نمیشد توی این سرما بیرون برد.
💥 سمیه به سینهام مک میزد و با ولع شیر میخورد. دستی روی سرش کشیدم و گفتم: « طفلک معصوم من، چقدر گرسنهای. » صدای در آمد. انگار کسی پشت در اتاق بود. سینهام را به زور از دهان سمیه بیرون کشیدم. سمیه زد زیر گریه. با ترس و لرز و بیسر و صدا رفتم توی راهپله.
گفتم: « کیه... کیه؟! »
صدایی نیامد. فکر کردم شاید گربه است. سمیه با گریهاش خانه را روی سرش گذاشته بود. پشت در، میزی گذاشته بودم. رفتم پشت در و گفتم: « کیه؟! »
💥 کسی داشت کلید را توی قفل میچرخاند. صمد بود، گفت: « منم. باز کن. »
با خوشحالی میز را کنار کشیدم و در را باز کردم. خندید و گفت: « پس چهکار کردهای؟! چرا در باز نمیشود. »
چشمش که به میز افتاد، گفت: « ای ترسو! »دستش را دراز کرد طرفم و گفت: « سلام. خوبی؟! » صورتش را آورد نزدیک که یکدفعه مهدی و خدیجه و معصومه که از سر و صدای سمیه از خواب بیدار شده بودند، دویدند جلوی در. هر دو چند قدم عقب رفتیم...
🔰ادامه دارد...🔰
@razkhoda