eitaa logo
هم‌رزم
42 دنبال‌کننده
89 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/2518753
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر آغوش او نبود، دوام‌مان را کجا می‌یافتیم؟ سرِ سنگین از فکرهایمان را به کجا تکیه می‌دادیم؟ و دلِ پر دردمان را کجا آرام می‌کردیم؟ و این هم از عنایت اوست که کنجی داریم و قبله‌ای و مهری و سجاده‌ای... پ.ن: نیاز دارم به دعا. دعا می‌کنید برام؟
الله اکبر❤️🇮🇷
انگار حتی دیگر نشدنی‌ها را هم شدنی نمی‌خواهم و دنبال معجزه نیستم. فقط می‌خواهم زندگی‌ام راه خودش را بگیرد و برود و من فنجانِ قهوه به‌دست، فقط نگاه کنم. فقط نگاه کنم و دنبال معجزه‌ها نباشم. می‌خواهم باور کنم که هیچ معجزه‌ای در کار نیست. کمترین فایده‌اش این است که تلخی واقعیت به سر و رویم می‌ریزد و فکر‌ چاره می‌کنم برای زندگی که باید تماماً با شدنی‌ها پیش برود. کمترین فایده‌اش این است که به نشدنی‌ها پشت می‌کنم تا بیش از این، خنجر امید واهی‌شان را به جانم نکشند. گمان می‌کنم که دیگر حتی نشدنی‌ها را هم شدنی نمی‌خواهم... عابس
بسم الله الرحمن الرحیم - خیلی دوستت داشته‌ام - گفته‌اند همه‌ی ما قبل از به دنیا آمدن‌مان، خانواده، زمان و مکانِ زندگی دنیوی‌مان را انتخاب کرده‌ایم. راست‌ش با شناختی که از روحیات خودم دارم، مطمئن‌م که در آن لحظات حسابی در انتخاب مردد بوده‌ام. گاهی خیال می‌کنم که شاید آنجا در به در دنبال کسی می‌گشته‌ام که راهنمایی‌ام کند. هر چه باشد، انتخاب یک عمر که هیچ، یک ابد بوده است. در خیالات‌م بارها صحنه‌های مختلفی را رقم زده‌ام. آخرش هم به این نتیجه رسیده‌ام که به قطع و یقین، به تنهایی نتوانسته‌ام. کسی چه می‌داند؛ شاید در همان لحظه‌های تردید، دست خدا کسی را نشان‌م داده تا انتخاب را برایم راحت‌تر کند. شاید لحظه‌ای تو را که نه؛ پرتوی از نور تو را دیده‌ام و بعد با شعف فریاد زده‌ام که: خدایا همین است. همان زمان و مکانی را می‌خواهم که بتوانم حضور این نور را حس کنم. اصلاً... اصلاً بگذار مرغ خیال‌م را جسارت و گستاخی بخشم و بگویم شاید لحظه‌ای به رویم لبخند زده‌ای و دل پرتردید مرا آرام کرده‌ای. شاید در ورطه‌ی انتخاب‌م، ناگهان «ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد/ دل رمیده‌ی ما را رفیق و مونس شد» و آن ستاره تو بوده‌ای. نمی‌دانم. نمی‌دانم چگونه توانستم زمان تو را برای زندگی انتخاب کنم؟ نمی‌دانم از پشت کدامین ابر بر زندگی‌ام تابیدی و با کدامین اعجاز دلم را نور بخشیدی؟! فقط می‌دانم حتماً خیلی دوستت داشته‌ام. حتماً خیلی دوستت داشته‌ام که زمان تو را برای زیستن انتخاب کرده‌ام. و برای این حب، خدایت را بی‌نهایت سپاسگزارم. تولدت مبارک🤍 عآبس پ.ن: ذوق‌ش رو داشتم و زودتر از روز تولدش گذاشتم... و خب، حس می‌کنم از همین حالا حال زمین خوبه، آسمون قشنگ‌تره و ماه پرنورتر؛ به یمنِ قدم‌های پاک و قشنگ‌ش که یه‌روزی مهمونِ این زمین تاریک شدن...
محضِ قشنگی...🤍🎊
هم‌رزم
یا مهدی، همین که این بچه نوشته:)
روایتِ سفر راهیان بذارم؟ می‌خونم ناشناس‌ها رو: https://gkite.ir/es/9784291
به قول آوینی، یک بار دیگر، سلام دوکوهه. صدای اذان مغرب، در فضای عطرآگین‌ت پیچیده... چشمانم را می‌بندم و فرای حصرِ زمان، تصور‌شان می‌کنم. آیا صدای خنده‌هایشان را، گریه‌های شبانه‌شان را، مناجات‌ها و روضه‌هایشان را نمی‌شنوی؟ تو در اینجا، رزمنده‌ها را نمی‌بینی؟ رد قدم‌های یارانِ خمینی بر سینه‌ی زمین را حس نمی‌کنی؟ گویی سنگ‌ها اینجا از دلتنگی فریاد می‌زنند‌. غربت و دلتنگی، در جای جای اینجا پیچیده. همچون صدای جنگ که روزی تو و ساکنان‌ت را دربر گرفته بود. دوکوهه، چه حال غریبی داری... چقدر فراخی آسمان کوچک است در مقابل تو. چقدر غم و نور در خود جای داده‌ای. چه حال غریبی داری دوکوهه...