به قول آوینی، یک بار دیگر، سلام دوکوهه.
صدای اذان مغرب، در فضای عطرآگینت پیچیده...
چشمانم را میبندم و فرای حصرِ زمان، تصورشان میکنم. آیا صدای خندههایشان را، گریههای شبانهشان را، مناجاتها و روضههایشان را نمیشنوی؟ تو در اینجا، رزمندهها را نمیبینی؟ رد قدمهای یارانِ خمینی بر سینهی زمین را حس نمیکنی؟
گویی سنگها اینجا از دلتنگی فریاد میزنند. غربت و دلتنگی، در جای جای اینجا پیچیده. همچون صدای جنگ که روزی تو و ساکنانت را دربر گرفته بود.
دوکوهه، چه حال غریبی داری... چقدر فراخی آسمان کوچک است در مقابل تو. چقدر غم و نور در خود جای دادهای. چه حال غریبی داری دوکوهه...