eitaa logo
هم‌رزم
42 دنبال‌کننده
89 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/2518753
مشاهده در ایتا
دانلود
داستانِ هویزه، قصه‌ی حماسه و مردانگی بود. داستانِ مردانی که در حلقه‌ی محاصره‌ی توپ و تانک‌ها ماندند و جنگیدند تا چون من و تویی، بتوانیم پا در اهواز و خرمشهر و آبادان بگذاریم؛ بدون اینکه سرزمینی از برای دیگری باشند‌. بدن آن‌ها، زیر تانک‌ها فرش شد، به خاک دوخته شد، با تن‌های ارباً ارباشان کربلا برپا شد، تا سرزمینِ ما، برای خدا و خودمان باشد. فقط خدا و ما. هویزه هم غریب بود. هویزه هم حال غریبی داشت. اصلاً جای جای این سرزمین را خون رنگین کرده است. همه جای این سرزمین غریب است و شاید، هویزه، کمی غریب‌تر...
روزی روزگاری، در طلاییه قیامت برپا شد. از یادگارهای آن دوران، دو نفر با ما که نه، انگار با خودشان حرف می‌زدند و یاد خاطرات گذشته را مرور می‌کردند. این می‌گفت و او می‌گفت. این گریه می‌‌کرد و او گریه می‌کرد... پیرمرد، وسط خاطره‌گویی‌، چنان گریه‌اش گرفت که از واژه‌ها دست کشید و میکروفون را رها کرد. و خدا می‌داند بعد از آن، چند بار دوباره در ذهن‌ش طلاییه را به نظاره می‌نشیند. چند بار دوباره پلک‌هایش خیس می‌شود و اشک، مهمانِ گونه‌اش. راوی، چفیه‌اش را باز کرد و گفت: بروید بگویید چهار نفر از دوستانم را در این چفیه جمع کردم و با خودم آوردم... آمدم بگویم. بگویم که خدا می‌داند او با چه حالی، به چفیه‌ها می‌نگرد. خدا می‌داند که با چفیه، چه خاطراتی را به‌خاطر می‌آورد. و خدا می‌داند روزی چه جوانانی اینجا روی خاک جان دادند. و این گفته‌ها بود. ناگفته‌ها می‌ماند در دل پردرد تاریخ و تو، خود باید گوش شوی و شرحِ دردِ تاریخ را بشنوی. بشنوی که روزی روزگاری در طلاییه قیامت برپا شد. قیامتی تمام عیار و عاشقانه‌هایی که برای همیشه، با تاریخ می‌مانند.
مفقودالاثر یعنی دیگر به خانه برگشتنی نیست. یعنی چشم‌هایی همیشه در انتظار. یعنی جوانِ رشیدی که روزی رفته و دیگر هیچوقت برنگشته؛ حتی تکه‌ای از استخوان تن‌ش... و شلمچه پر است از این گمشده‌ها. پر است از تکه‌های قلب و امیدِ انسان‌هایی که روزی عزیز سفر کرده‌ای داشته‌اند. امیدها، چون آینه‌ی شکسته، تکثیر شده‌اند و نور عشق را بازتاب می‌کنند در دشتی که هنوز، صدای نجواهای عابدانه‌ی مومنینی از آن به گوش می‌رسد. از عجایب اینجا همین بس، که مردگانی به دیدار زندگانِ ابدیِ این جهان، می‌آیند تا کوله‌بارِ سنگین از گناه‌شان را زمین گذاشته و با دعای خیری، بدرقه‌ی رزمِ زندگی‌شان شوند. منی در شلمچه جا مانده. اگر پیدایش کردید، در خاک مقدس همانجا، دفن‌ش کنید. خواهش می‌کنم، دفن‌ش کنید. دل نباید بر زمین بماند. دل باید دستِ اهل‌ش باشد. و کیست محرم‌تر از آن زندگانِ ابدی؟! منی در شلمچه جا مانده. همانجا دفن‌ش کنید.