8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا وقتی کسی حب مولا علی را در دل دارد، خوشبختترینِ دنیاست. و در این صورت، چه جای زیادهخواهی ما از داشتههای دنیا و آخرت، وقتی که حب علی همه چیز است؟! به حقیقت که «وَ کانَ الاِنسانُ کَفورًا».
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از همون روزهایی که سرم رو به ضریح تکیه داده بودم، بهت گفته بودم که وقتایی که پیشت نیستم و غمگینم، مراقبم باشی. یهجوری بهم نشون بدی که دورادور حواست بهم هست. که تنها و دور افتاده از شما نیستم تو روزهایی غمم.
گاهی خیلی چیزا یادم میره. یادم میره و لازمه بهم یادآوری کنی. مثلاً یادم میره که اون سری که اومدم، یه نبات تبرکیِ حرم نصیبم شد و موند تهِ کیفم برای روزهای دلتنگیم. و یادم میره وقتایی که غمم به معدهم میزنه و دردش با قرص و نفس عمیق و هیچی خوب نمیشه، یکی حواسش بهم هست. هم به خودم و هم به دردِ جسمم. دقیقاً یادم میره که اون نباته واسه همین وقتاست. واسه همینه که تو چای بریزیش و با دلی که از همه چیز پیش شما غر میزنه، جرعه جرعه بخوریش و بعد، خوبِ خوب شی. یادم میره که شما میتونی خوبم کنی. که چقدر حواست بهم هست.
اما یه چیز رو هیچوقت یادم نمیره؛ که خونهم حرم شماست. خونهی من. خونهای که پناهمه و عزیزی که همیشه آغوشش به روم بازه؛ تو غم و شادی. هیچجا غیرِ حرم، حس خونه نداره. و چقدر به خونهم نیازمندم. چقدر دلم میخواد برسم باز به خونه.🤍
صدتا مثل تو اومدن و رفتن؛ ولی خلیج همیشه فارس بوده و عمرِ فارس بودنش، از اون سرزمین غصبیتون، خیلی بیشتره.
تو کی باشی که بخوای واسه سرزمین آباء و اجدادی ما تعیین تکلیف کنی؟!
همیشه زندگی چیزی نمیشه که ما میخوایم. و چقدر حیف... چقدر حیف.
کاش آدم بلد بود با حسرتهاش چیکار کنه. کاش انقدر تو حسرتهاش دست و پا نمیزد و مجبور نبود چیزی رو از دور بخواد و آخرش هم تا ابد، از همون دور دورا نگاهش کنه. یا نه... اصلاً کاش میتونست نگاهش رو فوری برداره از چیزی که براش حسرت ایجاد میکنه؛ اما نمیشه. یه زخم تو دلت میمونه. یه زخم که [شاید] هیچوقت خوب نمیشه.
همیشه زندگی چیزی نمیشه که ما میخوایم. و چقدر حیف... چقدر حیف...
نه که درد نداشته باشد؛ نه. نه اینکه اشکهایم بیاختیار جاری نشوند و غم در دلم شعله نکشد؛ هیچگاه داغِ عزیز سرد نمیشود. که گفته سرد میشود؟ که اگر میشد، با هر رفتنی، به یاد رفتههای قبل نمیافتادم. که برای همهی رفتهها با هم، گریه نمیکردم. که مثلاً در سوگ رئیسی، حاجقاسم را خطاب قرار نمیدادم و در سوگِ عزیزهای تازه پر کشیده، جفتشان را.
خیلی درد دارد. معده و قفسه سینهام میسوزد. دست چپم درد میگیرد. دندانهایم روی هم چفت و تصاویر از جلوی چشمانم رد میشوند.
اما، ذهنم میرود به هزار و اندی سال پیش.
به آنجا که مردی، با قدمهای استوار، با چشمانی رو به جلو دوخته، با دندانهایی به هم چفت شده، با شمشیری در دست فشرده، با ایمانی عمیق و پایدار، به سوی باطل قدم برداشت. مردی که شمشیرش، فرقِ باطل را شکافت. و به دستانِ مبارکی که درِ دروازهی باطل، درِ خیبر را از جا کند و به زیر انداخت.
حالا آن شمشیرِ نابودگرِ باطل کجاست؟ جایی که هیچکس نمیداند. اما آن مرد چه؟ مرامِ او، صلابتِ او، غضبِ مقدسِ او و ایمانِ او، نسل به نسل، به ارث رسیده. نسل به نسل، بین دوستداران او گشته و در سینههای فراخشان جای گرفته.
و اگر روزی همهی ما برویم، باز هم یک نفر میماند که مبارزِ راهِ او باشد. و همان یک نفر، برای تمامِ اهلِ باطل، کافیست.
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم. - شب اول - گاهی به او فکر میکنم. به اینکه آن لحظات آخر چه بر سرش آمد؟ نه ا
نیا؛ اینجا برای تنت، نیزه تیز میکنند...