صدتا مثل تو اومدن و رفتن؛ ولی خلیج همیشه فارس بوده و عمرِ فارس بودنش، از اون سرزمین غصبیتون، خیلی بیشتره.
تو کی باشی که بخوای واسه سرزمین آباء و اجدادی ما تعیین تکلیف کنی؟!
همیشه زندگی چیزی نمیشه که ما میخوایم. و چقدر حیف... چقدر حیف.
کاش آدم بلد بود با حسرتهاش چیکار کنه. کاش انقدر تو حسرتهاش دست و پا نمیزد و مجبور نبود چیزی رو از دور بخواد و آخرش هم تا ابد، از همون دور دورا نگاهش کنه. یا نه... اصلاً کاش میتونست نگاهش رو فوری برداره از چیزی که براش حسرت ایجاد میکنه؛ اما نمیشه. یه زخم تو دلت میمونه. یه زخم که [شاید] هیچوقت خوب نمیشه.
همیشه زندگی چیزی نمیشه که ما میخوایم. و چقدر حیف... چقدر حیف...
نه که درد نداشته باشد؛ نه. نه اینکه اشکهایم بیاختیار جاری نشوند و غم در دلم شعله نکشد؛ هیچگاه داغِ عزیز سرد نمیشود. که گفته سرد میشود؟ که اگر میشد، با هر رفتنی، به یاد رفتههای قبل نمیافتادم. که برای همهی رفتهها با هم، گریه نمیکردم. که مثلاً در سوگ رئیسی، حاجقاسم را خطاب قرار نمیدادم و در سوگِ عزیزهای تازه پر کشیده، جفتشان را.
خیلی درد دارد. معده و قفسه سینهام میسوزد. دست چپم درد میگیرد. دندانهایم روی هم چفت و تصاویر از جلوی چشمانم رد میشوند.
اما، ذهنم میرود به هزار و اندی سال پیش.
به آنجا که مردی، با قدمهای استوار، با چشمانی رو به جلو دوخته، با دندانهایی به هم چفت شده، با شمشیری در دست فشرده، با ایمانی عمیق و پایدار، به سوی باطل قدم برداشت. مردی که شمشیرش، فرقِ باطل را شکافت. و به دستانِ مبارکی که درِ دروازهی باطل، درِ خیبر را از جا کند و به زیر انداخت.
حالا آن شمشیرِ نابودگرِ باطل کجاست؟ جایی که هیچکس نمیداند. اما آن مرد چه؟ مرامِ او، صلابتِ او، غضبِ مقدسِ او و ایمانِ او، نسل به نسل، به ارث رسیده. نسل به نسل، بین دوستداران او گشته و در سینههای فراخشان جای گرفته.
و اگر روزی همهی ما برویم، باز هم یک نفر میماند که مبارزِ راهِ او باشد. و همان یک نفر، برای تمامِ اهلِ باطل، کافیست.
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم. - شب اول - گاهی به او فکر میکنم. به اینکه آن لحظات آخر چه بر سرش آمد؟ نه ا
نیا؛ اینجا برای تنت، نیزه تیز میکنند...
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - شب دوم - میدانی، خداوند آنگاه که در عالم ذر از فرزندان آدم پیمان میگرفت،
آه این سرزمین کجاست که از آن، بوی خون آشنایانم را استشمام میکنم؟
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - شب سوم - عزیز دلم، گفته بودم باباها همیشه به موقع میرسند. چطور رسیدنشان
عطر سیب، جلوتر از خودت به خرابه رسیده. حالا برای عزیز از راه رسیدهام، چگونه این ویرانه را آذین کنم؟
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - شب چهارم - امشب همهی گنهکارها، همهی به بنبست رسیدهها، همهی خجالتزده
بهشت کجا به صفای آغوشِ تو رسد؟
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - شب پنجم - در کربلا، در بحبوحه جنگ، دور تو را گرفته بودند. تنها جنگیدن، با
بزرگ شدهام. میبینی عمو جان؟ سپر شدن را خوب بلدم...
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - شب ششم - در روز روشن، ماه میتابید. همه دیدند. چه دوست و چه دشمن دیدند که
آه چقدر چون پدرت راه میروی
چگونه بیزره به میدان فرستمت؟