eitaa logo
هم‌رزم
42 دنبال‌کننده
89 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/2518753
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم به نظرت امام حسین من رو هم دوست داره؟ گفت امام حسین به قتلگاه رفت تا دست ماها رو بگیره. ماهایی که گناهکاریم، خسته‌ایم، پشیمونیم و راه‌ گم‌کرده. و من فکر کردم که امام حسین، حالا ازم چی می‌خواد؟ امام حسین به قتلگاه رفت تا من چیکار کنم برای اسلام؟ تا من به چی تبدیل بشم؟ و برای چی تلاش کنم؟
با حب تو، تا عرشِ خدا پر می‌گیریم... یاحسین🖤
- پایان فعالیت❤️ -
۱. بسم الله الرحمن الرحیم. ۲. واقعا نمی‌دونم واژه‌هایی که اینجا کاشته می‌شن چقدر تاثیر دارن و اصلاً تو قلب آدما ثمر می‌دن یا نه؟ ولی این رو می‌دونم که هر چیزی که اینجا بیان می‌کنم، از دلمه و کسایی که دوست‌شون دارم، تو کنجِ امنم، شاهدِ واژه‌هامن. می‌دونم که این یعنی تلاش، یعنی در حرکت بودن و دست نکشیدن. همین برای ادامه کافی نیست؟ ۳. اربعین، قلمم همراه نبود و نشد که روایتش رو بذارم؛ ولی چند روز آینده می‌نویسمشون؛ چون به نظرم شروع مجددمون، نیازمنده به نورِ حسین بن علی... ۴. اگر حرف و صحبتی بود، این لینک ناشناسه که توی بیوگرافی هم گذاشته شده: https://gkite.ir/es/9784291
هم‌رزم
تو گویی در چهره‌اش غمی می‌رقصید. نگاه‌ش اندوه را فریاد می‌زد. ناچاری و استیصال را در خطوط لبخندش، می
گفت: می‌دونی حرمان یعنی چی؟ گفتم: حسرت؟ گفت: یعنی طرف سوخت، تموم شد و رفت. یعنی یکی رو از چیزی محروم کنی و اون همه‌ی درها به روش بسته می‌شه... و من فکر کردم چه جاهایی بوده که حس‌هایی فراتر از حسرت داشتیم. چه جاهایی که سوختیم، تموم شد و رفت...
- یک - «برو ای گدای مسکین، درِ خانه‌ی رقیه دختر است و خوب دارد، رگِ خوابِ شاهِ ما را» می‌گفتند کربلایت را از او بخواه؛ اگر صلاح بداند می‌دهد. نمی‌دانم تا قبل از این صلاح نبود یا هر چه؛ اما نمی‌شد. فکر می‌کردم مرا نمی‌خواهند. فکر می‌کردم غریبه‌ام... گمان بردم که دوستم ندارند و گریه‌هایم دلشان را نرم نمی‌کند؛ ولی او اثبات کرد که می‌بیند حالم را. راستش، من خیلی چیزها یادم رفته بود که او یادم انداخت. یادم رفته بود بچه‌ها خیلی مهربانند و هیچ طاقت گریه‌ی بقیه را ندارند. بچه‌ها دلشان خیلی بزرگ است و به راحتی برای غم و غصه‌ی آدم‌ها به درد می‌آید. و او بسیار مهربان بود. طوری که هنوز هم نمی‌دانم چطور راهی شدم. فقط می‌دانم که قصه، قصه‌ی اشک بود و نگاهِ خانمی سه ساله...
من زندگیم نابود شه هم، باز خوبه شما هستی.❤️ شما نمی‌ذاری من نابود بشم. من بسوزمم شما نمی‌ذاری خاکسترم به باد بره. شما خاکسترم رو جمع می‌کنی. شما مراقب تیکه‌های شکسته‌م هستی. شما امید خرد شده‌م رو ترمیم می‌کنی. شما روح آسیب دیده‌م رو بغل می‌کنی؛ حتی اگر خوب نشه... حتی اگر هیچی خوب نشه هم، شما هستی. شما درمونی، صدای اذون بین ترسامی، گرمای روزای سردمی، لبخندِ بین گریه‌هامی. شما زندگیمی. شما زندگیمی خانم جانم🖤
هم‌رزم
- دریا - مو یه صدف بودُم تو دریای تو. فکر کردی خالی‌ُم، به‌دردت نمی‌خورُم. مو رو روندی از خودت. پسُم
- صدف - برام از جای جدیدت نوشتی. از غصه‌هات. از اینکه مو پست زدوم. انگ بی‌خیالی به مو زدی و غرور. قبول داروم، حق داری؛ اما مو هم همچین بی‌خیال و بی‌غم نبودوم. دلوم از مِهر تو خالی که نبود... مو هر روز به بهونه‌ی تو، به دل ساحل می‌زدوم. مو هر روز به بهونه‌ی موج و ساحل، برای نوازش تو میومدوم. خودمو تا کجا می‌کشوندوم که دستوم به دستت برسه. قبول داروم، حق داری. مو سکوت کردوم، نگاهمو کج کردوم، نگفتُم؛ اما تو چرا مونو ندیدی؟ تو که ادعای عاشقیت می‌شد، بی هیچ فریاد و خداحافظی، کجا رفتی؟ دلوم برات تنگه. دلوم برای به آغوش کشیدنت خیلی تنگه. هر روز بی‌رمق، خودومو می‌کشونوم به همون ساحلی که قبلاً بودی‌. شن‌ها رو هزار باره زیر و رو می‌کنوم بلکه شاید اونجا باشی. که شاید پیدات کنوم. که شاید برگشته باشی. گفتی اونجا همدم جدیدت برات شعر می‌خونه، دلتو خون می‌کنه. اینجا هم هر شب کسی کنار گوشوم، ساز می‌زنه‌. بی‌هیچ کلمه و آوازی. که گاهی نگفته‌ها، درد بیشتری از گفته‌ها دارن. به خودت قسم که دل مو هم کم از دل تو خون نیست. از مونی که نتونستوم دوست داشتنت رو فریاد بزنوم بپرس... هزار حرف نگفته، هزار مِهر سبک نشده روی دلوم سنگینی می‌کنه. تو رفتی و مو تا آخر عمر، هر بار سینه‌ی شن رو می‌شکافوم تا تو رو پیدا کنوم. رفتی؟ کجا رفتی؟ کاش نمی‌رفتی...
عزیزم، اصلاً بیا از صفحات پایانی دفتر، فصل جدید زندگی را بنویسیم و حتی به اندازه‌ی چند صفحه، از زندگی کردن بازنمانیم. بیا حتی اگر کسی به دردمان نخورد هم، به دردش بخوریم؛ بدون انتظار، بدون امید به جبران. بگذار همین‌ها برایمان بماند. بگذار وسطِ زمستان، به خود بلرزیم و سردی ظرف بستنی، دستمان را سِر کند. بیا خلاف قواعدِ نانوشته زندگی کنیم... بیا جهان را از این که هست، بر خود سخت‌تر نگیریم. اگر مثل باقی افراد زندگی کنیم، دیگر انسان بودن، نوشتن، ارتباط با دیگران و شادی چه لطفی دارد؟ مثل بقیه بودن از ما انسان‌های غمگینی می‌سازد... عزیزم، بیا مثل خودمان باشیم. گیرم که از نظر بقیه، چند تخته‌مان کمتر، زندگی‌مان بی‌خیال‌تر، ذهنمان فارغ‌تر باشد. عزیزم، بیا خودمان باشیم.
و امشب، حسین بر بالین علی‌اکبری دگر می‌رسد. فریادِ خصم، آسمان را می‌شکافد: - بسیجیه، بگیریدش... - بزنیدش، بزنیدش. از همان نخست، از همان ابتدای پا گرفتن اسلام، عدو خنجرش را صیقل داد برای شکافتنِ گلوی موحدین. خاصیتِ موحد همین است. چون موج، تشنه و بی‌قرار شهادت. و خودت اذعان دار، جز یارانِ پیشوای بریده‌سر، کیست که سرش بر تنش گران باشد؟ بیش از اینکه تیغِ اهرمن تشنه باشد به خونِ یاران، آنان مشتاق‌ترند به کربلایی دیگر. چرا مشتاق نباشند؟ هرگاه یاسر و سمیه زیر شکنجه مشرکان مرتد شدند و هرگاه سیدالشهدا در هنگامه‌ی جنگ، دستِ بیعت نواده‌ی هند جگرخوار را فشرد، آن‌ها هم از اشتیاق خویش دست می‌کشند. و امشب، حسین بر بالین علی‌اکبری دگر می‌رسد. دشنه‌ی خصم امشب، مشت و لگد و سنگ می‌شود و آه که تنِ تو هم بی‌سپر است و سرت بی‌حفاظ... هلهله‌ها، قهقهه‌ها و ناسزا‌ها گرچه اوج گرفته‌اند؛ اما به بلندای ایمان و غیرت و عشق تو نمی‌رسند. می‌گویند به عقیده و تمامِ باور خویش اهانت کن و نمی‌دانند وهن از هر کسی سر می‌زند الا تو. تو حُری. تو عابسی. تو زهیری و وهب. اهانت به عقیده در مسلک تو نمی‌گنجد. همین هم می‌شود که در جار و جنجال لشکریانِ ابلیس، نوای عشق و حق سر می‌دهی و می‌گویی «آقا نور چشم من است». همین هم می‌شود که خنجرِ دشمن تیزتر می‌شود برای جانِ بی‌سپر تو و تو، مشتاق‌تری به شهادت... و امشب، حسین بر بالین علی‌اکبری دگر می‌رسد. بزمِ شیاطین که برپا باشد، ناخن‌گیر هم سلاح می‌شود. مگر نشنیدی که پیرمرد شمشیر نداشت و با سنگ، بر پیکر مقدسِ حسین می‌زد؟ شیعه اگر چون امامش نباشد، پس به که شبیه باشد؟ بالاخره، باید همیشه انگشتری در میان باشد که اشک‌ها را روان کند. باید غربتی باشد تا آتش در سینه اندازد و پیکر صدپاره‌ای هست که یاد کربلا را زنده کند. نشنیدی سید شهیدان اهل قلم چه می‌گوید؟ « هر جا که پیکر صدپاره‌ی تو بر زمین افتد، آنجا کربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره، که در حقیقت». و امشب، حسین بر بالین علی‌اکبری دگر می‌رسد. بر بالینِ آرمانِ ایران.
حضور تو برای زندگی لازم است؛ مانند عطر قهوه در عصری پاییزی که قلب را لمس می‌کند. مانند آبیِ آسمان که علتِ لبخند می‌شود. حضور تو برای زندگی لازم است؛ چنان رنگ‌هایی که روی بوم سفید می‌نشینند و جهانی را در پس هر طرح، خلق می‌کنند. حضور تو برای زندگی لازم است؛ به‌سان گل‌هایی که از خاک پا می‌گیرند و برای چشم‌ها آغوش می‌گسترانند، واسطه‌ی حب عاشق‌ها می‌شوند و در کنار گوش زنان، آرام می‌گیرند. به سانِ گل‌هایی که شوق می‌آفرینند. حضورت مثل تنفس هوای صبحگاه است‌. همانقدر دلچسب و تازه. مثل عطر نانِ گرم در اواسط صبح. مثل کتاب‌های همیشه دوست‌داشتنی، مثل رد قدم‌ها روی آسفالت باران خورده یا نسیم خنکی در فصل بهار. حضورت برای زندگی لازم است عزیزم. بی‌آنکه بخواهی کاری انجام دهی. بی‌ هیچ تلاشی. با تمام غم‌ها و خستگی‌ها و دلشکستگی‌ها. بودنت، فقط بودنت به خودیِ خود زیباست...