نادر ابراهیمی نوشته بود:
«خدا هست، فقط به این دلیل که بودنش خوب است».
و فکر کردم چقدر زندگی با بودنت قشنگه.
قلم و واژهها با تو قشنگن.
آدمایی که عطر تو رو دارن قشنگن.
اشیائی که وصلن به یاد تو، قشنگن.
هر چیزی که گره بخوره به تو، چقدر عاقبت بخیره؛
مثل طرح و نقش فرشای مسجد. بوی مُهر. مهرههای تسبیح. مثل شهیدا، مثل کتابایی که برای تو نوشته شدن، مثل آدمایی که دقیقههای زندگیشون خرج راه تو شدن, مثل اشکایی که برای تو جاری میشن.
مثل فراز دعاها، نون و پنیر وسط سفرهی افطار، زمزمهی قرآن، شب، خورشید و ماه...
چقدر بودنت قشنگه. چقدر خوب که هستی خدای مهربون🤍✨
@razm59
تو بچه بودی عزیزم. هنوز خیلی کوچیک بودی برای درک جنگ، برای آوار، برای مرگ.
تو باید بزرگ میشدی، باید دانشگاه میرفتی و باید زندگی میکردی.
باید امروز، برمیگشتی خونهتون، مشقهات رو مینوشتی، تلویزیونت رو میدیدی، بازیت رو میکردی.
حالا اما، اون خون سرخ چی میگه رو فرم مدرسهت؟ رو کیف و کتابهات؟ تو که گناهی نداشتی... تو خیلی بچه بودی عزیزم💔
@razm59
۱. عشق رجز میخواند!
رهبر ما گفت:
«دستهی سوّم آن کسانی هستند که فریب خوردند، سادگی به خرج دادند، بیتجربه بودند، با فتنهگرها همراه شدند. من میخواهم بگویم آنها هم از ما هستند، آنها هم بچّههای ما هستند».
رهبر ما، همه را از خودش میدانست و فرزند خودش.
و تو بگو که چه تمایزی میان فرزندان خود و فرزندان میهنش گذاشت، در حالی که همراه نوهها و دختر و دامادش به شهادت رسید؟
هیچکدام از آن بهانهها، همان بهانههایی که جزو علل جنگ شمرده شدند، دردِ قاصبان حقوق ملتها نبود.
دردشان آنجایی بود که در همه جا پایگاهِ چپاول داشتند جز ایران.
دردشان تاریخ و تمدن ایران بود و مردمی که حاضر نشدند جلوی استعمار آنها سر خم کنند.
دردشان آن کلام و آن عملی بود که به آنها میگفت:
«قویترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آنچنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود».
نخواستند محبوب ما رجز بخواند و مردم بایستند و حق ما برای خودمان باشد؛ نه آنها.
حال آنکه محبوب بیش از پیش رجز میخواند، مردم در خیابانها میان بمب و سرما میایستند و حق و کشور هم، همچنان برای ماست.
@razm59
روزا میریم بیرون. زندگی میکنیم. برنامه میذاریم که روز بعدش بریم عطر بگیریم. تو خیابونا قدم میزنیم. عطر بارون رو نفس میکشیم. عاشقیم و سرخوش.
شبا، قرآن چسب سینهمونه. صدای جنگنده بیخ گوشمون. بمب رو سرمون. دلنگرون عزیزامون میشیم و سیل پیامه که سمت دوستا و آشناها میره که خوبید؟ سالمید؟
شبا هم زندگی میکنیم. شبا هم به برنامه عطر خریدن فردا فکر میکنیم. به زنده موندن، به زندگی. شبا هم عاشقیم ولی.
۲. فرصت هزار بارهام دهید برای زندگی، باز هم دوران او را برای نفس کشیدن انتخاب کنم.
نه دهه چهل و پنجاه و شصت را انتخاب خواهم کرد و نه دوران صدر اسلام را.
اگر فرصتم بدهید، باز و باز هم میآیم تا او را تماشا کنم. تا پشت او به نماز بایستم، تا صدای رجزخوانی او را بشنوم.
میآیم تا ببینم فرزندان او چگونه ذوالفقار به تنِ خصم میکشند و آتشِ غضب را بر سر اهالی سرزمینِ غصب شده میریزند.
میآیم تا نظاره کنم اقتدار و شکوه وطن را. از جان گذشتن و تا آخرین توان، میانهی میدان ایستادن را.
از تمامی دورانها، او را و نسل تربیت شده به دست او را میخواهم.
از تمامی زمانها، آسترِ نخکش شدهی پیراهن او را، خانهی خالی از تجملات و اسباب اثاثیهی گران قیمت او را و زندگی و زهد علیوار او را دوست دارم.
و حالا اگر در آتش بسوزانیدم، اگر نابودم کنید و اگر رشتهی حیاتم را ببُرید، تنها بر لحظاتی حسرت میخورم که بیشناخت او سر کردم. و سجدهکنان به درگاه خداوندی، سپاس میگویم بابت چشمی که او را دید و گوشی که نوایش را شنید و قلبی که حب او را درک کرد.
فرصت هزار بارهام دهید برای زندگی، باز هم دوران سیدعلی خامنهای شهید را برای نفس کشیدن انتخاب میکنم.
@razm59
گفتم: مگر تمام خواستهی من از این زندگی چه بود؟ جز عشق؟
جواب داد: عزیز من، تو همهی زندگی را خواستی.
همرزم
دلمون رو به صلاح و رضات راضی کن. برسونمون به جایی که در عمل بگیم رضاً برضائک... @razm59
من کی باشم که بخوام از تو راضی باشم؟ مگه میشه از تو راضی نبود؟ کاش تو از من راضی باشی.