eitaa logo
هم‌رزم
42 دنبال‌کننده
89 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/2518753
مشاهده در ایتا
دانلود
تو بچه بودی عزیزم. هنوز خیلی کوچیک بودی برای درک جنگ، برای آوار، برای مرگ. تو باید بزرگ می‌شدی، باید دانشگاه می‌رفتی و باید زندگی می‌کردی. باید امروز، برمی‌گشتی خونه‌تون، مشق‌هات رو می‌نوشتی، تلویزیونت رو می‌دیدی، بازی‌ت رو می‌کردی. حالا اما، اون خون سرخ چی می‌گه رو فرم مدرسه‌ت؟ رو کیف و کتاب‌هات؟ تو که گناهی نداشتی... تو خیلی بچه بودی عزیزم💔 @razm59
چه لطفی داره بی‌تو دنیا؟ چقدر زهره این زندگی...
۱. عشق رجز می‌خواند! رهبر ما گفت: «دسته‌ی سوّم آن کسانی هستند که فریب خوردند، سادگی به خرج دادند، بی‌تجربه بودند، با فتنه‌گرها همراه شدند. من می‌خواهم بگویم آنها هم از ما هستند، آنها هم بچّه‌های ما هستند». رهبر ما، همه را از خودش می‌دانست و فرزند خودش. و تو بگو که چه تمایزی میان فرزندان خود و فرزندان میهنش گذاشت، در حالی که همراه نوه‌ها و دختر و دامادش به شهادت رسید؟ هیچ‌کدام از آن بهانه‌ها، همان بهانه‌هایی که جزو علل جنگ شمرده شدند، دردِ قاصبان حقوق ملت‌ها نبود. دردشان آنجایی بود که در همه جا پایگاهِ چپاول داشتند جز ایران. دردشان تاریخ و تمدن ایران بود و مردمی که حاضر نشدند جلوی استعمار آن‌ها سر خم کنند. دردشان آن کلام و آن عملی بود که به آن‌ها می‌گفت: «قوی‌ترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آن‌چنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود». نخواستند محبوب ما رجز بخواند و مردم بایستند و حق ما برای خودمان باشد؛ نه آن‌ها. حال آنکه محبوب بیش از پیش رجز می‌خواند، مردم در خیابان‌ها میان بمب و سرما می‌ایستند و حق و کشور هم، همچنان برای ماست. @razm59
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند🤍✨
روزا می‌ریم بیرون. زندگی می‌کنیم. برنامه می‌ذاریم که روز بعدش بریم عطر بگیریم. تو خیابونا قدم می‌زنیم. عطر بارون رو نفس می‌کشیم. عاشقیم و سرخوش. شبا، قرآن چسب سینه‌مونه. صدای جنگنده بیخ گوشمون. بمب رو سرمون. دل‌نگرون عزیزامون می‌شیم و سیل پیامه که سمت دوستا و آشناها می‌ره که خوبید؟ سالمید؟ شبا هم زندگی می‌کنیم. شبا هم به برنامه عطر خریدن فردا فکر می‌کنیم. به زنده موندن، به زندگی. شبا هم عاشقیم ولی.
هر چی خدا بخواد. اون بد نمی‌خواد...
۲. فرصت هزار باره‌ام دهید برای زندگی، باز هم دوران او را برای نفس کشیدن انتخاب کنم. نه دهه چهل و پنجاه و شصت را انتخاب خواهم کرد و نه دوران صدر اسلام را. اگر فرصتم بدهید، باز و باز هم می‌آیم تا او را تماشا کنم. تا پشت او به نماز بایستم، تا صدای رجزخوانی او را بشنوم. می‌آیم تا ببینم فرزندان او چگونه ذوالفقار به تنِ خصم می‌کشند و آتشِ غضب را بر سر اهالی سرزمینِ غصب شده‌ می‌ریزند. می‌آیم تا نظاره کنم اقتدار و شکوه وطن را. از جان گذشتن و تا آخرین توان، میانه‌ی میدان ایستادن را. از تمامی دوران‌ها، او را و نسل تربیت شده به دست او را می‌خواهم. از تمامی زمان‌ها، آسترِ نخ‌کش شده‌ی پیراهن او را، خانه‌ی خالی از تجملات و اسباب اثاثیه‌ی گران قیمت او را و زندگی و زهد علی‌وار او را دوست دارم. و حالا اگر در آتش بسوزانیدم، اگر نابودم کنید و اگر رشته‌ی حیاتم را ببُرید، تنها بر لحظاتی حسرت می‌خورم که بی‌شناخت او سر کردم. و سجده‌کنان به درگاه خداوندی، سپاس می‌‌گویم بابت چشمی که او را دید و گوشی که نوایش را شنید و قلبی که حب او را درک کرد. فرصت هزار باره‌ام دهید برای زندگی، باز هم دوران سیدعلی خامنه‌ای شهید را برای نفس کشیدن انتخاب می‌کنم. @razm59
گفتم: مگر تمام خواسته‌ی من از این زندگی چه بود؟ جز عشق؟ جواب داد: عزیز من، تو همه‌ی زندگی را خواستی.
زندگی شد من و یک سلسله ناکامی‌ها... شهریار @razm59
هم‌رزم
دلمون رو به صلاح و رضات راضی کن. برسون‌مون به جایی که در عمل بگیم رضاً برضائک... @razm59
من کی باشم که بخوام از تو راضی باشم؟ مگه می‌شه از تو راضی نبود؟ کاش تو از من راضی باشی.
۳. به قله‌ها نزدیک شده‌ایم. آن سخنرانی را، تصویری دیدم. حیفم آمد که حین حرف زدنتان، از دیدن صورت نورانی‌تان محروم باشم. می‌دیدم و قربان صدقه‌تان می‌رفتم. می‌دیدم و کیف می‌کردم از امیدی که در قلبم جوانه می‌زد. گفتید به قله‌ها نزدیک شده‌ایم. گفتید وقت خستگی نیست. گفتید وقت حرکت است. و من فکر کردم که آیا تا انتهای قله، همراه انقلاب خواهم بود؟ فکر کردم چقدر دیگر مانده و قرار است چقدر سخت باشد؟ و فهمیدم خیلی. خیلی خیلی سخت. در حدی که جگرم هر روز بسوزد. آن روز نتوانستم تصور کنم که نزدیک قله، ممکن است یک روز کانالتان را باز کنم و ببینم از آخرین سخنرانی‌تان روزها گذشته و مطلب جدیدی از گفته‌هایتان نیست که ببینم. یا ممکن است تصویری که از شما در کتابخانه‌ام گذاشته‌ام، هر بار قلبم را بسوزاند و چشمم را تر کند. یعنی تصورش خیلی سخت بود. فکر می‌کردم تا انتهای قله، اگر بمانم، همیشه شما را خواهم داشت. حالا شما به قله رسیدید و ما را می‌بینید. شاید هم منتظرید که برسیم. نمی‌دانم؛ احتمالا مثل همیشه به ما امید دارید. حتماً هنوز هم از آن بالا خیلی دوستمان دارید. و ما هم هنوز شما را به اندازه‌ی جان دوست داریم. عزیزم! از میان همان خیابان‌هایی که از جمعیت پر شده و نباید خالی شود، شما را دوست داریم. میان صدای بمب و انفجار، دوستتان داریم. زیرساخت که هیچ، تمام هستی‌مان را هم بزنند، باز شما را دوست داریم. سندش باشد همان زنی که از انتقام خون عزیزانش گذشت اما از انتقام خون شما نه. ما شما را تا پای جان دوست داریم. و حتی پس از آن. پس از مرگ یا شهادت. اگر بهای رسیدن به قله‌ای که شما روی آن ایستاده‌اید، خسته نشدن باشد، خسته نمی‌شویم. اگر بهایش حرکت کردن است، لحظه‌ای نمی‌ایستیم. اگر شما حفظ انقلاب را می‌خواهید، تمام زندگی‌مان فدای انقلابی که رهبرش شما بودید. به قله‌ها نزدیک شدیم و زندگی‌مان بابت نبودنتان تلخ شده است؛ اما از راه شما دست نمی‌کشیم...
هم‌رزم
دلم هوای سرد طریق المهدی رو می‌خواد و بوی اسپند و نوای مولودی‌های قشنگی که از هر موکب به گوش می‌رسه
دلم حتی واسه گرمای قم، شلوغی اعصاب خرد‌کن خوابگاه و غذاهای دانشگاه که باعث معده‌دردم می‌شد هم تنگ شده🫠 کی دوباره به قم می‌رسم پس؟