بسم الله الرحمن الرحیم
- شب هفتم -
دستانِ کوچکش را مشت کرده بود و در هوا تکان میداد. ردِ اشک روی گونههای سرخ و چون گلش جا مانده بود. دیگر حتی نای گریه کردن هم نداشت و تنها چیزی که از او به گوش میرسید، زجههایی کوتاه و جانسوز بود.
با اینکه صدای شمشیرها خوابیده بود، سکوت همچنان بیگانه بود با آن دشتِ داغ و بیآب. البته آب بود؛ اما نه برای آل علی.
پدرِ کودک، برای وداع سوی خیمه آمد. کودک با شدت بیشتری دستهایش را تاب داد و صدای فریادش، در میان حجم انبوهِ قهقههای دشمن پیچید. انگار از نوای حق، فقط همین یکصدا باقی مانده بود و البته، دستان گرم و خستهای که کودک را در آغوش کشید. لبهای خشک و ترکخوردهی علی، دردی شد بر حجم سنگین دلِ داغدار پدر. حس میکرد از وزنِ علیِ کوچکش کم شده است. سه روزه وزن کم کرده بود نوزاد شش ماههاش.
حسین هنوز از تمامِ هستیاش نگذشته بود. یک یار دیگر در خیمه مانده بود... اگر چه کوچک؛ اما، پر از رشادتِ موروثیِ آل محمد. کودک را محکمتر در آغوش فشرد. بر اسب نشست و سوی دشمن تاخت. خوب مراقب بود که یاسِ کوچکِ پژمردهاش خراش نبیند و از گلبرگهایش کم نشود. آفتاب بیرحمانه به صورت و گردنِ علی، میتابید. پدر مقابل صف دشمنان که رسید، ایستاد. نگاه در چشم دشمن دوخت و یاسِ کوچکش را بالا برد و نزدیکِ خدا نگه داشت. سکوت مهمان دشت شد و نگاهِ عدهای میلِ هدایت کرد. حسین، علی شیرخوارهاش را آورده بود برای راهنمایی این قومِ گردنکش و طغیانگر.
علی دستانش را در هوا تاب داد. انگار که خدا برایش آغوش باز کرده باشد و او، بخواهد در آغوشِ خالق جای گیرد.
طنینِ دلنشین پدر در گوش علی پیچید:
- یا قوم قد قتلتم شیعتی و أهل بیتی، و قد بقی هذا الطفل یتلظّى عطشا، فاسقوه شربة من الماء.
صدایی غیر از صدای پدر، به گوشش رسید. صدایی غیر از نوای حق. صدایی پر از شومی و نحسی. رنگِ فرمانِ قتل داشت صدا و قصد جان.
آفتاب بیرحمانه به صورت و گردنِ علی، میتابید... تیری بیرحمتر از آفتاب، از بندِ کمان گریخت. گردنِ یاس حسین را نشانه گرفت و البته، جانِ حسین را. از همان زمان که خیسی خون، به دست حسین رسید و نوایِ بیجان علی قطع شد، با یک تیر، جان دو نفر گرفته شد... جانِ طفل و پدرش. خدا علی را به آغوش کشیده و حسین، از همه چیزش گذشته بود. پدر حتی نمیخواست خونِ علی هم مهمانِ زمین شود. همه چیزِ علیِ کوچکش برای خدا بود. مشتش را ظرف خون طفلش کرد و بعد، تمامِ خون را به هوا پاشید. آسمان مهمانِ باران شده بود. مهمانِ رحمتی عظیم...
دشت عطر گردن علی را گرفته بود. لطافت و رشادت علی در تمام دشت تکثیر شده بود. دشت بوی آب میداد. آبی که از طفلی کوچک دریغ شده بود...
~عآبس
@razm59
بسم الله الرحمن الرحیم
- شب هشتم -
بچه که بودم، وقتی میگفتند شب هشتم سنگین است آنقدرها درکی نداشتم. مثلا نمیدانستم به چه چیزی دقیقا سنگین میگویند؟ دقیقا چه چیزی به شانههای بزرگترها آنقدر فشار میآورد که زیر گریه میزنند؟ مگر آن شب هشتمی که میگفتند چقدر سنگین بود که حتی پدرم هم زورش به آن نمیرسید؟ اصلا مگر چقدر سنگین بود که تو هم... تو هم با صدای بلند گریه کردی؟
نمیدانستم... نمیدانستم جان دادن در روضهای یعنی چه؟! نمیدانستم شکستن زیر بار غمی یعنی چه؟! نمیدانستم حسِ نگاهِ ناامیدانه به دنبالِ یلی رشید یعنی چه؟! نمیدانستم گریستن دنبالِ تازه جوان یعنی چه؟! آه حسین... من فکر میکردم اسماعیل لحظهی آخر ذبح نشد و ابراهیم به سوگ فرزندش ننشست. من نمیدانستم دردِ پدری که فرزندش را در راه خدا ذبح میکند چقدر سنگین است. من نمیدانستم سنگینی یعنی چه.
نمیدانستم هنگامی که دلتنگ پیامبر خدا میشدی او را تماشا میکردی. نمیدانستم شبه پیامبر را میان لشکر دشمن فرستادن یعنی چه؟! نمیدانستم میان هلهلهی دشمن، بالای سرش چه کشیدی. نمیدانستم معنای جملهی «بعد از تو خاک بر سر این دنیا باد» یعنی چه؟! نمیدانستم چرا باید یک نفر را با عبا جمع کنند. نمیدانستم ارباً اربا یعنی چه. ببخش عزیزم. نمیدانستم... نمیدانستم چه کشیدی... نمیدانستم شب هشتم سنگین است یعنی چه؟!
~عآبس
@razm59
بسم الله الرحمن الرحیم
- شب نهم -
میدانم درخواست نابجایی است. آن هم بعد از هزار و اندی سال. میدانم بین آن همه ابلیسصفت که دور تا دور تو را گرفتهاند و حتی به کودک شیرخواره هم رحم ندارند نشدنی است؛ اما... عمو، میشود خودت را برسانی؟
عمو! لطفا خودت را برسان. نه بخاطر مایی که روضهها و مرثیههای امالبنین بیچارهمان کرده؛ بخاطر رقیه. عموی یل و قویِ رقیه! میترسم اگر نرسی دستِ سنگینِ سفلگانِ شامی رویش بلند شود. میترسم چشم تو را دور ببینند و گوشوارههایش را به غارت برند.
عمو! لطفاً خودت را برسان. نه بخاطر مایی که دستانِ بریدهات خانه خرابمان کرده؛ بخاطر علیاصغرِ رباب. که اگر نرسی غمِ علی هم به غمهای حسین اضافه میشود. اگر نیایی همهی اجزای جهان با واو به واوِ لالاییهای رباب خون گریه میکنند.
عمو! لطفاً خودت را برسان. نه بخاطر مایی که کمرِ خم شدهی حسین هنگامِ کشیدنِ عمودِ خیمه پیرمان کرده؛ بخاطر زینب. اگر نباشی، اگر خدایی نکرده عمود آهنینی از خدا بیخبر بیاید و درست بر فرقت بنشیند... اصلاً خودت بگو. زینب و رخت اسارت؟ زینب و تازیانه؟ زینب و مجلسِ بزمِ شراب؟ برس عباس. زینب دختر علیست. خودت را برسان.
عمو! لطفاً خودت را برسان. نه بخاطر مایی که شرمندگیات از نرسیدن آب به خیمهها دلمان را ریش کرد؛ بخاطر حسین. یار با وفای حسین! پهلوانِ حسین! به خدا برای خودمان نمیترسیم... اگر نرسی، اگر از آن لشکرِ نفرین شدهی اطرافِ فرات عبور نکنی، آخر پس حسین چه؟ چه کسی هنگام شهادتش سرش را به دامان بگیرد؟ یعنی حسین تنها میان این جماعت برود؟ یک حسین و سیهزار مردِ جنگی؟ یک حسین و این همه نیزه و شمشیر؟ یک حسین و لشکری با این همه بیرحمی و وقاحت و قساوت؟ بخاطر خدا برس عباس. بخاطر خدا خودت را برسان و نگذار حسین تنها راهیِ قتلگاه شود...
~عآبس
@razm59
بسم الله الرحمن الرحیم
- شب دهم، ماتم -
ما را از خاک کربلا خلق کردهاند. از گَرد پرچمهای سیاهِ عزایت. از نورِ عبارت «صل الله عیلک یا اباعبدالله». خودت بگو، اگر از تربت کرب و بلا خلق نشدهایم، چرا روز عاشورا یک سر خون میشویم؟ اگر چنین نیست پس چرا عاشورا بیتاب میشویم و مصیبتزده؟ آیا جز این است که ما تا چشم گشودیم حب تو قوتمان شد؟ و آیا جز این است که در این پهنای بیفروغ عشق تو دستگیرمان شد؟ که ما در این دنیا جز تو کسی را نمیشناسیم...
حالا فکرش را بکن، به همانهایی که جز تو کسی را ندارند و تا اسم تو وسط میآید از خود بیخود میشوند، گفتهاند امامِ مهربان ما را، امامِ بچگیهای ما را به قتلگاه بردهاند. آیا نباید دستها را مشت کنیم و به سر و سینه بکوبیم؟ آیا نباید شب و روز از این ماتم بگرییم و بسوزیم؟ نباید از خانههامان بیرون بیاییم و بانگ عزا را در کل جهان پخش کنیم؟
ما که نبودیم؛ اما آقا، مگر آنها جز خوبی از تو دیده بودند؟ مگر حسینی که به قتلگاه رفت همان حسین ما نیست؟ که اگر چنین است ولله که جز محبت و حقانیت چیزی ندیدند. پس چطور توانستند با اینکه تو حتی اسبهایشان را سیراب کردی، آب را تا لحظهی آخر از تو دریغ کنند؟ چطور توانستند خودشان تو را دعوت کنند و بعد که آمدی راه پس و پیش را بر تو ببندند؟ چطور توانستند با تویی که پسر پیامبر بودی و زینت دوشش، بجنگند؟ پیرمرد چطور توانست به امید ثواب با عصا تو را بزند؟ عمر بن سعد چگونه توانست بگوید از هر طرف به تو هجوم آورند؟ چطور توانستند تو را آماج تیرهایشان قرار دهند؟ چطور توانستند ذوالجناح را بدون سوارش راهی حرم کنند؟ چطور توانستند تو را از زینب بگیرند؟ چطور توانستند پیراهنت را... حسین، مگر جز خوبی از تو دیده بودند؟
~عآبس
@razm59
Team Afkarismپادکست صبح جمعه_mixdown.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
[ما باقی میمونیم...🫂❤️]
🖋:عآبس
🎙:سید میم ح
@razm59
http://t.me/AFKARIISM
اکنون، فاش میدانم که هیچ گنجی در درون انسان بااهمیتتر از قلب نیست. قلب که فاسد شود، همهی اعضا و جوارحِ جسم و جان فاسد میشوند. باید از قلب مراقبت کرد. باید شب و روز را به پاسبانی دل گذراند... و پاسبانی هم کافی نیست. باید دل را تماماً به خدا سپرد و در پناه او نگاه داشت.
~عآبس | @razm59