بسم الله الرحمن الرحیم
- ما صخرهها -
امواجِ غم، درست به فراخنای بزرگترین اقیانوسها، خود را به صخرههای دل میکوبیدند. آبهاشان تمامی نداشت. هیچگاه و هیچگاه.
و اما ما... بشنو از ما که چون همان صخرهها استوار بودیم و محکم و سخت. ما صخرههای آبهای طوفانی و سیلابهای هراسناک، ما قوی قامتانِ روزهای ابری و پرباران، ما زخم دیدگان غرق نشده، همچنان ایستادهایم. ما همچنان، صخرهسان، عقب ننشستهایم از طوفانهای پر تلاطم زندگی...
~عآبس | @razm59
در نگاهش عطرِ پرتقالهای باغ پیچیده. پلک که میزند، صدای خش خش برگهای زرد و نارنجی در گوشم زنده میشود. در لبخندش زیبایی درختهای خرمالو را میبینم و در لمس انگشتانش، دانه دانهی انار. به نسیمِ پاییزیام بگویید از دور بخندد برایم. به او که در تار به تارِ موهایش شکوفههای نرگس روییده. به پاییزترینِ قلبم. بگویید من او را برای ابد خواستم؛ پس اندکی بخندد و روحم را روانهی سرزمینِ ابدیت کند. از قول من به او بگویید: «بخند جانِ دلم. بخند...»
~عآبس | @razm59
- خدا کجاست؟
+ در کنج غمهایمان. همان جایی که زخمها سر باز میکنند و مرهم میخواهیم. همان جایی که زمین خوردهایم و نمیتوانیم روی پا بایستیم... درست همانجا، خدا با ماست!
Team Afkarismمن قوی درون.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
[گاهی گریه کن...🌦]
🖋:عآبس
🎙:سید میم ح
@razm59
http://t.me/AFKARIISM
عزیزِ من!
هیچ میدانستی از ترکیبِ قهوه و فنجان سفید هم دلنشینتری؟ میدانستی از شعرهای حافظ و فاضل، از پاییز، از ورقههای خوش عطرِ کتابها، از گل محمدیها، از اردیبهشت، از کاغذها و قلمها، از آسمان، از تمامِ نوشتههایم، از بهشت و از ابد تو را دوستتر میدارم؟
عزیزِ من!
عزیزِ زیبای من!
میانِ رایحهی گلها، قهوه، چوب و خاکِ باران خورده، عطرِ قلبی را میشنوی که تمامش را پر کردهای؟
~عآبس | @razm59
بسم الله الرحمن الرحیم
- حبیب -
دلتنگ صداهاییام که تا کنون نشنیدهام و در حسرت برق ضریحیام که تا به حال به چشم ندیدهام. و ایها الحبیب، آیا آنگاه که به ما نگاه میکنی از قلب حسرت زدهمان عطر حرمت به مشام نمیرسد؟
از میان زائرانی که جسم و جانشان در جوار حرمت سکون یافته، دلهایی را میبینم پر گرفته... دلهایی که خسته از سنگینی و محدودیت جسم، با باری از اندوه، به درگاه لطفت دخیل بستهاند. و میدانم که میبینی. باور نمیکنم لبخند دلنشین و با محبتت، نگاه مهربانت و لطف نامنتهایت فقط محدود به راه پر از عشق نجف تا کربلا باشد.
اصلاً به آستان والایت چه جای گله و شکایت؟ که همین که اذن نشستن در روضههایت و گریستن بر مصیبتت نصیبمان شده مایه فخر دنیا و آخرتمان است.
چه جای شکوه؟ که همین که گاه گاهی دل سنگ شده از گناهمان مهمانِ شهدِ ذکرِ یا حسین میشود برایمان کافیست.
نه تنها گلهای نیست، که قلبمان لبریز از شور و شعف است از خیل عظیمی که به سویت روانهاند. گرچه روزی میان گودال بودی، حالا عاشق و یاور بسیار داری. حالا از زمین برایت منتقم و یار میجوشد. حالا دلها متفق شدند به خونخواهی محبوبی که تشنه و داغ دیده و غریب شهید شد. حسرت از جا ماندن مهم نیست؛ این غلیان عشق در حرمت است که اهمیت دارد.
«بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت شکند اگر سبویی»
~عآبس | @razm59