در یکی از روزها خبر رسید که ابراهیم و جواد و رضا گودینی پس از چند روز ماموریت ، از سمت پاسگاه مرزی در حال بازگشت هستند . از اینکه آن ها سالم بودند خیلی خوشحال شدیم .
جلوی مقر شهید اندرزگو جمع شدیم . دقایقی بعد ماشین آن ها آمد و ایستاد . ابراهیم و رضا پیاده شدند . بچه ها خوشحال دورشان جمع شدند و روبوسی کردند . یکی از بچه ها پرسید : آقا ابرام ، جواد کجاست ؟! یک لحظه همه ساکت شدند . ابراهیم مکثی کرد ، در حالی که بغض کرده بود گفت : جواد ! بعد آرام به سمت عقب ماشین نگاه کرد .
یک نفر آنجا دراز کشیده بود . روی بدنش هم پتو قرار داشت ! سکوتی کل بچه ها را گرفته بود .
ابراهیم ادامه داد : جواد ... جواد ! یک دفعه اشک از چشمانش جاری شد . چند نفر از بچه ها با گریه داد زدند : جواد ، جواد ! و به سمت عقب ماشین رفتند ! همینطور که بقیه هم گریه می کردند ، یکدفعه جواد از خواب پرید !
نشست و گفت : چی ، چی شده !؟
جواد هاج و واج ، اطراف خودش را نگاه کرد .
بچه ها با چهره هایی اشک آلود و عصبانی به دنبال ابراهیم می گشتند . اما ابراهیم سریع رفته بود داخل ساختمان !
📚برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم ۱
j๑ïท➺°.•https://eitaa.com/joinchat/2778071092C66efe549e6
اسرائیل، مثل آدمی می ماند که کتک خورده و افتاده گوشه رینگ و نا ندارد از جایش بلند شود، اما مرتب می گوید: بلند شوم اِل می کنم و بِل می کنم.
#شهیدمحمودرضابیضائی
°🌻|••
.•❆بهنیّتبࢪادࢪشهیدمانمیخوانیم
j๑ïท➺°.•@refigh_shahidam
🌼♥️
صبح آن است
که با یاد شما برخیزم
وَرنه هر صبح
مثالِ شب تاری دگر است...
#سلام🤚
#صبحتون_شهدایی
💙|❄️
_استادپناهیانمیفرمودند
اگربیقرارِ "امامزمان" هستیداین
نشانھیِسلامتےروحےشماست!
#اللھمعجللولیڪالفرج(:
⚘﷽⚘
🖇ابراهیم_الگوی_هادی
شیخ هادی علاقه ی زیادی به شهید ابراهیم هادی داشت.
همیشه جلوی موتورش یک عکس بزرگ از شهید ابراهیم هادی نصب داشت.
شهید ابراهیم هادی،الگوی شهید ذوالفقاری بود و خیلی از خوبی های این شهید برگرفته از زندگی شهید ابراهیم هادی بود.
مانند او با اخلاص بود.
همه کارها را پنهانی و بدون این که کسی بفهمد انجام میداد و بعد از اتمام کار فرار میکرد.
#شهید_محمدهادی_ذوالفقاری🌼
حسین[؏]
بیشترازآبتشنھلبیکبود؛
اماافسوسکھجاۍافکارَش،
زخمهاےتنشرانشانماندادند؛
وبزرگتریندرداورابیآبۍمعرفےکردند!
-دڪترشریعتے-°Γ🍃
تعداد مجروحین بالا رفته بود
فرمانده از میان گــرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت :
سریع بیسیم بزن عقب و بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد!🚨
شاستی گوشی بیسیم را فشار دادم و بخاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواستهمان سر در نیاورند، پشت بیسیم با کد حرف زدم
گفتم: ” حیدر حیـــدر... رشید ”
چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید. بعد صدای کسی آمد:
– رشید بگوشــــــم.
+ رشید جان! حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!😍😍
-هه هه دلبر قرمـــز دیگه چیه ؟🤣🤪
+ شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟
– رشید چهار چرخـــش رفته هوا. من در خدمتم.🧐😱
+ اخوی مگه برگه کد نداری؟✋
– برگه کد دیگه چـــیه؟ بگو ببینم چی میخوای؟🙄
دیدم عجب گرفتاری شدهام، از یکطرف باید با رمز حرف میزدم، از طرف دیگر با یک آدم ناوارد طرف شده بودم😭😭
+ رشید جان! از همانها که چــــرخ دارند!😡
– چه میگویی؟ درست حرف بزن
ببینم چی میخواهی ؟🧐🤨
+ بابا از همانها که سفـــیده.
– هه هه! نکنه ترب میخوای.....🤣
+ بیمزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمــــــــز داره🚨
– ای بابا! خب زودتر بگو که آمبولانس میخوای!😳😐😂😂
کارد میزدند خونم در نمیآمــــد😡😤.
هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بیسیم گفتـ.ـــم......😎
°🌻|••
.•❆بهنیّتبࢪادࢪشهیدمانمیخوانیم
j๑ïท➺°.•@refigh_shahidam
گاهی از خیال من گذر میکنی…🥀
بعد اشک میشوی…
رد پاهایت خط میشود
روی گونه ی من
چقدر خوبه که هستی🌷
چقدر خوبه که
#یادت
#عطرحضورت
همیشه بامن است
#شهید_ابراهیم_هادی
j๑ïท➺°.•@refigh_shahidam