eitaa logo
🦋 𝐸𝒱𝐸𝑅𝒴𝒟𝒜𝒴 𝐿𝐼𝐹𝐸 🦋
92 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
434 ویدیو
31 فایل
بـــهــ نــامــ خـــدا🦋✨ 🌿اینجا از لحظه‌هامون می‌نویسیم، از شادی‌ها،🎀 دغدغه‌ها، قهوه‌های تلخ و لبخندهای بی‌دلیله☕🙂 اگه دنبال یه گوشه‌ی آروم توی شلوغی روزگار می‌گردی، اینجا همون جاست؛🌙🌻 کپی❌ فور✅ ناشناس🌈 ☘️ https://daigo.ir/secret/61497063808
مشاهده در ایتا
دانلود
منم زردشو دارم😍
من اژدهای آرزو ها رو دیدم ❤️حتما ببینید
? 📗 مهمونی خیلی طولانی شده بود و من واقعا دیگه تحمل مو از دست داده بودم. نگاهمو به رایان دوختم که داشت گردن شو ماساژ می داد. بلند شدم سر پا که نگاهشو بهم دوخت و گفتم: - بلند شو بریم بقیه مهمونی با خودشون خسته شدم تحمل ندارم. بلند شد که همه نگاه شونو به ما دوختن. سمت دیجی رفتم و گفتم: - بگو ما خسته ایم می خوایم بریم استراحت کنیم. دیجی همینو اعلام کرد و با رایان از پله ها بالا رفتیم. توی اتاق رایان رفتیم و گفتم: - حس می کنم خفه ام اینجا توی این لباس من می رم. رایان گفت: - باهم می ریم منم نمی تونم بمونم. نگاهمو به بالکن دوختم که خنده ای کرد و گفت: - باز بالکن؟ سری تکون دادم که به سر و وعض ام اشاره کرد و گفت: - با این لباس؟ به لباس پفی توی تنم نگاه کردم و گفتم: - خوبه که بیفتم جاییم نمی شکنه. توی بالکن رفتم و پریدم که باد زیر لباس پفی رفت و حس پرواز بهم دست داد و شتررق افتادم زمین. بلند شدم و رایان هم خیلی حرفه ای پرید. پلیسه دیگه. سمت ماشین من رفتیم و سوار شدیم. رایان کمربند شو بست و گفت: - می تونی با این لباس رانندگی کنی؟ اره ای گفتم و دور زدم بوقی زدم که بادیگارد درو باز کرد و از عمارت بیرون زدیم. بی مقصد توی جاده رانندگی می کردم که رایان گفت: - من یه جای با صفا سراغ دارم بریم؟ فکر بدی نبود سری تکون دادم و گفتم: - بریم. ادرس و بهم داد و حرکت کردم. مسیرش طولانی بود و جاده خاکی و تاریک! هر چی می رفتیم جاده بود و تاریکی و نمی رسیدیم. لب زدم: - نکنه می خوای ببری سر به نیست ام کنی؟ رایان شیشه رو داد بالا و گفت: - مگه ادم زن خودشو می بره سر به نیست کنه؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - همچین زن ت هم نیستما. رایان گفت: - فعلا که هستی در واقعه الان باید مراقبت باشم نه سر به نیستت کنم. با خنده گفتم: - خداوکیلی جدا از همه اینا ازدواج کردی چه حسی داری؟ رایان هم خندید و گفت: - چه سوالیه اخه! با هیجان گفتم: - بگو دیگه. رایان صداشو صاف کرد و گفت: - قول بده بهت بر نخوره ها. سری تکون دادم که گفت: - خوب من همیشه فکر می کردم زن م یه دختر چادری مذهبیه! نمی دونم چرا خورد تو ذوقم!نه په می خواستی بگه عاشقمه معلوم ازم بدش میاد فقط کارش بهم گیره پوزخندی به دلم زدم که گفت: - قول دادی ناراحت نشی! نگاهمو به جلو دوختم و گفتم: - من ناراحت نشدم که. سری تکون داد وگفت: - خوبه می خوام یه قولی به همدیگه بدیم. ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
? 📗 درحالی که نگاهم با جدیت به جلو بود لب زدم: - چه قولی؟ رایان کمی جا به جا شد و گفت: - اینکه اگر من ازدواج کردم یا تو هیچ وقت نه من و نه تو به همسر هامون نگیم که قبلا ازدواج کرده بودیم و هیچ کدوممون هیچ کدوممون رو لو نده باشه؟ دنده رو جا به جا کردم و گفتم: - باشه. سری تکون داد و گفت: - ممنون. نگاه گذارایی بهش انداختم و گفتم: - البته فقط باید گفت من به زن تو نگم چون من قرار نیست ازدواج کنم. رایان نگاهی بهم انداخت و گفت: - بلاخره که یه روز عاشق می شی! سری تکون دادم گفتم: - فکر نکنم ولی مطمعنم زن ت قشنگ تر از من نیست! با حرف رایان حس کردم اب سرد ریختن روم: - ولی خوب همه چی که به قشنگ بودن نیست! به شرم و حیا با عفت بودن با حیا بودن با وقار و متین بودن خانوم بودن با ادب بودنه. پوزخندی زدم و گفتم: - اره خوب که من هیچ کدومو ندارم. رایان چرخید سمتم و گفت: - نه نه منظورم این نبود که تو اینا رو نداری. دنده رو عوض کردم و گفتم: - نمی خواد ماس مالی کنی. رایان گفت: - نه واقعا قصد ام این نبود که بهت توهین کنم داشتم ویژگی های همسر ایده ال مو می گفتم همین. بی توجه بهش گفتم: - اوکی باشه. کمی که گذشت رایان دوباره گفت: - هنوز ناراحتی از دستم؟ رسیده بودیم به یه امام زاده. شاید اولین بار بود می یومدم امام زاده! نور های سبز ش توی اون تاریکی حس ارامش و امنیت به ادم می داد. نگاهی به رایان که منتظر جواب بود انداختم درو باز کردم و گفتم: - من از کسی ناراحت نمی شم چون توقع همه حرف و همه کار از همه دارم. پیاده شدم و درو بستم. رایان هم پیاده شد و درو بست. نفس شو تند رها کرد. اون به من نیاز داشت برای عملیات ش و گرنه اونم انقد‌ر با من وقت نمی گذروند که الان ببینه ناراحت می شم یا نه. خواست چیزی بگه که سمت در امام زاده رفتم  و وارد محوطه اش شدم ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
? 📗 منی که عاشق رنگ مشکی بودم حالا چشمم رنگ سبز رو گرفته بود. یه ارامش خاصی نور های سبز اطراف امام زاده بهم تزریق می کرد. دقیق نمی دونم چه حسی دارم چون اولین باره که دارم این حس یا شاید این ارامش خالص رو با جون و دل حس می کنم. هر کسی دونفری یا تکی برای خودشون گوشه ای کز کرده بودن یکی گریه می کرد یکی خوشحال بود یکی تو فکر یکی درد و دل می کرد یکی نماز می خوند و یکی قران. رایان هم اومد داخل دستاشو توی جیب ش فرو کرده بود و به من نگاه می کرد تا واکنش مو ببینه! وقتی دید ساکتم گفت: - خوشت نیومد؟ سری تکون دادم و گفتم: - خوبه!خیلی خوبه. لبخند محوی زد و گفت: - بریم تو یا توی حیاط بشینیم؟ هوا خیلی خوب بود و به نظرم حیاط بهتر بود. لب زدم: - توی حیاط ولی منم از اون چادر ها می خوام . رایان گفت: - بیا اینجا بهت امانت می دن. دنبال ش راه افتادم یه خانوم چادری بود و توی سبد مقدای چادر گذاشته شده بود. قبل اینکه من چیزی بگم بدون اینکه بداخلاقی کنه به خاطر سر وعض ام با مهربونی گفت: - سلام عزیزدلم خوش اومدی گل دختر. یه چادر در اورد و گرفت سمتم و گفت: - بفرما عزیزم. از مهربونی ش به وجد اومدم به رایان نگاه کردم که لبخند به روم پاشید نگاهمو به خانومه دوختم و گفتم: - سلام ممنونم. لبخند دیگه ای زد و چادر و ازش گرفتم. نگاهی به اطراف انداختم و یه جای خوب پیدا کردم سمت اونجا راه افتادم و یه جای گوشه و دنج بود. به رایان نگاه کردم و گفتم: - من بلد نیستم سر کنم!فکر کنم باید برگردم پیش خانومه. رایان ازم گرفت و گفت: - من بلدم یادت می دم. اول سال مو محجبه بست و بعد چادر و باز کرد برد پشت سرم و کش شو سرم کرد صاف ش کرد و گفت: - بفرما. از صفحه گوشی به خودم نگاه کردم خندیدم و گفتم: - چقدر بهم میاد حس می کنم خیلی دوسش دارم. تابی خوردم و دوباره به خودم نگاه کردم. نشستیم روی سکو و رایان گفت: - حس ت نسبت به اینجا چیه؟ نگاهمو یه دور چرخوندم و دوباره همه جا رو از نظر گذروندم و گفتم: - خوب یه حس خاصه شاید یه ارامش که من خیلی بهش نیاز دارم دوم نور های سبز اینجاست من چیز سبز زیاد دیدم اما این سبز فرق داره یه حس خوبی داره یه حس ارامش عاشقش شدم. رایان سری تکون داد و گفت: - امام زاده ها حرم ها گلزار شهدا شلمچه و اینجور جاها کلا عنرژی مثبت به ادم تزریق می کنه به خاطر ادم های خوبیه که اون جا ها بودن و به شهادت رسیدن. سری تکون دادم و گفتم: - تاحالا اینجاهایی که گفتی نرفتم. رایان گفت: - حالا اگه قسمت شد خودم می برمت با ماشین معروفم که بهت گفتم. سری تکون دادم و گفتم: - باشه. گوشی شو در اورد و گفت: - خوب فقط یه اهنگ کم دارم که به این فضا بخوره تو که نداری؟ سری به عنوان منفی تکون دادم که گفت: - اها پیدا کردم سلام فرمانده 2 اسم اهنگه. ابرویی بالا انداختم و گفتم: -سلام فرمانده؟ سری تکون داد و گفت: - گوشش دادی؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه چرا اسم اهنگ سلام فرمانده است؟ رایان گفت: - منظور از فرمانده امام زمان هست این اهنگ یه قطعه یک هم داره یه سرود حماسی هست یه جوری که انگار ما امام زمان رو صدا می زنیم حضورش رو می طلبیم . گیج بهش نگاه کردم و گفتم: - امام زمان؟منظورت همونه که امام دوازدهم ماست و غایب هست می گن یه روزی میاد؟ رایان گفت: - اره درسته خوبه یه چیزی بلدی. سری تکون دادم ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
من برم مستند های کلاس تیز هوشان رو ببینم❤️
اومدم ناشناس کویر نباشه😊 اوکی😉