eitaa logo
🦋 𝐸𝒱𝐸𝑅𝒴𝒟𝒜𝒴 𝐿𝐼𝐹𝐸 🦋
92 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
434 ویدیو
31 فایل
بـــهــ نــامــ خـــدا🦋✨ 🌿اینجا از لحظه‌هامون می‌نویسیم، از شادی‌ها،🎀 دغدغه‌ها، قهوه‌های تلخ و لبخندهای بی‌دلیله☕🙂 اگه دنبال یه گوشه‌ی آروم توی شلوغی روزگار می‌گردی، اینجا همون جاست؛🌙🌻 کپی❌ فور✅ ناشناس🌈 ☘️ https://daigo.ir/secret/61497063808
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ درسای زبان✍🏻
👒 📗 سری تکون دادم و گفتم: - توی دینی مون نوشته. رایان گفت: - اهنگ و پلی می کنم بعدش سوال داشتی بپرس جواب بدم خوبه؟ اوکی گفتم و اهنگ و پلی کرد اول ش که شروع شد اون اهنگ اول ش موسیقی ش خیلی حس خوبی داشت و مطمعن بودم حتما متن ش هم قشنگه: - جانا جانا مهدی زهرا یا مولانا مهدی زهرا متا ترانا مهدی زهرا جانا جانا دلخوشی دنیای من می دونی که چقدر دوست دارم ای اقای من غصه ها بی معنی می شه یعنی میای می بینمت یعنی می شه؟ فرمانده سلام ای مهربون تر از مادر و بابام فرمانده سلام کاری کن که بازم به چشمت بیام فرمانده سلام تو لشکر سید علی سرباز شمام *منتظرت بودم منتظرت هستم ........ متن ش که تمام شد رایان قطع ش کرد و بهم نگاه کرد و گفت: - اینجور که معلومه خیلی سوال داری. بهش نگاه کردم و گفتم: - دقیقا اولین سوال هم اینکه امام زمان کی قراره بیاد؟ رایان نگاهشو به اسمون دوخت و گفت: - اینو فقط اون بالایی می دونه اما توی قران و نشانه های ظهور گفته که امام زمان وقتی میاد که دنیا کاملا بهم ریخته باشه ظلم و ستم همه جا رو گرفته باشه کل مردم جهان فهمیده باشن که به ظهور اقا امام زمان نیاز دارن همه از ته قلب شون بخوان که امام زمان بیاد و همه چیز رو درست کنه. سری تکون دادم و گفتم: - و یعنی شما دارین با این سرود های حماسی یه جور دعا می کنید برای ظهور درسته؟یا شاید می شه گفت یه دعای دسته جمعیه اره؟ رایان سری تکون داد و گفت: - دقیقا درسته!این سرود و نسخه 1 ش توی کل جهان پیچیده خیلی از کشور ها به زبون خودشون این سرود رو می خونن و این سرود ها بیشتر بین بچه ها محبوبه چون بچه ها قلب پاکی دارن و اونا که بخونن و دعا کنن زود تر دعا هاشون براورده می شه ما تنها کاری که می تونیم بکنیم اینکه وسیله ای باشیم برای ظهور تا وقتی امام زمان ظهور می کنه شاید لیاقت داشته باشیم یکی از یار هاش باشیم. سرمو به دیوار تکیه دادم و گفتم: - یار امام زمان؟ رایان تسیبح شو در اورد و گفت: - اره یکی از 313 نفر. گفتم: - 313 چیه؟توی پیج های مذهبی همه این عدد رو توی ادرس پیج یا بیو گرافی و پست و استوری شون دارن. رایان در حالی که دونه های تسبیح رو جا به جا می کرد گفت: - 313 تعداد یار های امام زمانه که این313 در واقعه هر کدوم خودش کلی یار داره ولی این 313 تعداد یار های اصلی امام زمان هست. سری تکون دادم و گفتم: - خوب اگر اینجور که می گی خوبه و قراره بیاد زمین و پاک کنه از هر چی بدی و کثیفی و پلیدی خوب منم میام یارش بشم تیراندازی مم عالیه خیلی می تونم بهش کمک کنم. رایان لبخند مهوی زد و گفت: - مگه به تیر اندازیه؟مگه جنگه که ببینه کی خوب تیر می ندازه که یار جمع کنه اخه؟تو اگر می خوای یار باشی باید طبق گفته های خدا عمل کنی حجاب داشته باشی با حیا باشی کار های واجب و انجام بدی از کار های حرام پرهیز کنی و وقتی شدی یه فردی که طبق نظر خدا زیر سایه خدا زندگی می کنه یه فرد که فقط دوست داره لبخند خدا رو نسبت به خودش جلب کنه و هر کاری رو برای رضای اون انجام می ده اونوقت می تونی خودتو یکی از یار های امام زمان بدونی! ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 📗 دستمو زیر چونه ام زدم و گفتم: - سخت شد که! رایان تکیه اشو از دیوار گرفت و گفت: - چرا سخته؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - خوب اینجوری از خیلی چیزایی که دوست دارم باید بگذرم. رایان گفت: - خدا هیچ وقت بد بنده هاشو نمی خواد!اگر بهت می گه فلان کار رو انجام نده چون به ضرر تو هست و اگر بهت می گه فلان کار واجبه انجام بده چون برای تو مفیده!اگر می گه چادر بزن نمی خواد تو رو محدود کنه بلکه با چادر زن ارامش ذهنی داری اولا نمی خواد هی بگی چی بپوشم چی نپوشم دوما نگاه کثیف بعضی ادم های هوس باز روت نیست نمی تونن با نگاه شون ازت استفاده کنن چادر یعنی تو انتخاب می کنی بقیه چی ببینن!چادر ارامش جسمی و روحی میاره امنیت داره چادر ارثیه مادرم فاطمه زهراست لباس پیامبری رو هر مردی نمی تونه بپوشه اما لباس فاطمه الزهرا رو هر کی بخواد می تونه سر کنه. بهش خیره نگاه کردم که گفت: - چیزی می خوای بگی؟ گفتم: - نه حرفات بوی های خوب می ده یا شاید یه کار های خوب و داری یادم می دی شاید اصلا من با اونا حالم خوب بشه نمی دونم گیج شدم. رایان گفت: - به حرف هام فکر کن مطمعن باش اگه بهشون عمل کنی حالت خیلی خوب می شه. سری تکون دادم و کم کم پلک هام گرم خواب شد. به خواب عمیق بدون سر و صدا بدون قرص خواب بدون کابوس یه خواب راحت پرارامش. با صدای الله و اکبر چشم هامو باز کردم خابالود تکیه امو از دیوار گرفتم صبح شده بود ولی هنوز افتاب نزده بود هوا گرگ و میش بود. همه داشتن می رفتن توی مسجد و تک و توکی هم توی حیاط امام زاده داشتن سجاده پهن می کردن و نماز می خوندن. رایان هم یکم اون ور تر من سجاده پهن کرده بود و داشت نماز می خوند. نشستم و پاهامو توی بغلم جمع کردم. چقدر نماز خوندن خوشکله! چنان غرق نماز بود رایان که فکر می کردم خدا نشسته جلوش و داره باهاش حرف می زنه و اون غرق لذته. انقدر قشنگ ذکر ها رو با خلوص نیت از اعماق وجودش به زبون میاورد که دوست داشتم بگم به منم یاد بده. خدایا چه چیزای قشنگی دارم می بینم از دیشب تا حالا. چرا قبلا این چیزا رو ندیدم؟ شاید چون قبلا کسی نبود بهم بگه . بعد از نماز رایان سجاده اشو جمع کرد و تسبیح شو توی دست گرفت برگشت سمت من که دید بیدارم. طبق معمول لبخند به لب گفت: - بیدار شدی؟ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
? 📗 سری تکون دادم و گفتم: - اره چند دقیقه ای هست خیلی هم گرسنمه. رایان گفت: - بلند شو بریم دست و صورتت رو بشور صبحانه هم بهت می دم. بلند شدم و چون هوا یکم سرد بود چادر رو دور خودم پیچیدم سمت شیر های اب رفتن باز کردم همین که دستمو زیرش بردم یخ بستم وای چقدر سرد بود. چطور وضو گرفتن با این اب سرد اونم این وقت صبح؟ به زور دست و صورت مو شستم و سریع خشک کردم. رایان منتظر وایساده بود سمت ش رفتم و گفتم: - یخ زدم. راه افتاد و گفت: - یه صبحانه مفصل گرم الان بهت می دم . از قسمت چپ امام زاده که راه افتادیم کلی بساط پهن بود یکی اش یکی حلیم یکی نخود سالاد الویه فلافل و سامبوسه. رایان گفت: - برو اونجا زیر اون درخته بشین الان میام. سری تکون دادم و جلوی چادر رو گرفتم و سمت همون جایی که گفت رفتم روی چمن نشستم. هر کی با خانواده یا نامزد یا همسرش زیر یه درختی نشسته بود و صبحونه می خورد. تازه اینجا بازار هم داشت حتما برم یه سری بزنم. با صدای بفرمایید رایان بهش نگاه کردم نشست و سینی رو جلوم گذاشت. فلافل گرفته بود و اش. با لحن اعتراض گفتم: - چرا کم؟خسیس نبودی! رایان گفت: - خسیس که نیستم همین هم زیاده نمی خوری همشو الان گرسنته فکر می کنی خیلی می خوری. فلافل و برداشتم و گفتم: - اصلا هم اینطور نیست تمام کردم دوباره باید بری بگیری. باشه ای گفت و فلافل رو تمام کردم داشتم می ترکیدم اصلا نمی تونستم اش رو بخورم. رایان فلافل رو خورده بود و دور اش بود. عقب کشیدم که ابرویی بالا انداخت و گفت: - شما که قرار بود همه رو بخوری برم دوباره هم بگیرم چی شد پس؟ به درخت تکیه دادم و گفتم: - سیر شدم. رایان کاسه اش مو برداشت و گفت: - می دونم واسه همین کم گرفتم که اصراف نشه. مال منم خورد و سینی رو برد تحویل داد و گفت: - بریم بازار؟ با هیجان اره ای گفتم. جلوی چادر مو درست کرد داد دستم و گفت: - اینجور می گیرن چادر رو. باشه ای گفتم و سمت بازار حرکت کردیم. همه دست فروش بودن ولی چیزای جآلبی داشتن. یه تسبیح دلمو گرفت برش داشتم و گفتم: - وای اینو باید بخرم. خواستم کارت مو بدم که رایان حساب کرد راه افتادیم و گفتم: - من خودم پول دارم. رایان در حالی که نگاهش به اطراف بود گفت: - مگه من گفتم نداری؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: - پس چرا حساب کردی؟ پیش یه دست فروش که سجاده می فروخت وایساد و گفت: - با یه مرد که میای بیرون نباید دست تو کیف ت کنی. خم شد و یه سجاده سفید با پروانه های ابی گرفت و حساب کرد داد دستم و گفت: - اگه روزی تصمیم گرفتی خواستی نماز بخونی روی این سجاده بخون. سری تکون دادم و گفتم: - حتما. با دیدن جاکلیدی های جنگی گفتم: - وای وایسا من اون طرح نارجنک و فشنگ و می خوام. برام گرفت و وصل کردم به کلید هام. یه عطر و دو تا کتاب یه انگشتر که یاقوت ش سبز بود و روش حک شده بود یا زینب هم گرفت برام وخرید خیلی جالب و خوبی بود. کلا متفاوت ترین خرید توی زندگیم بود ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
رمان تقدیم نگاهتون🧸✨
دفتر زبانم تموم شده بود رفتم یکی دیگه خریدم😉
قول آماری برای آمار۷٠ اگه ۷۰ تاییمون کنید از خریدای لوازم التحریرمون عکس و فیلم میزارم با دوتا تم لوازم التحریر 🤍🦋