eitaa logo
🦋 𝐸𝒱𝐸𝑅𝒴𝒟𝒜𝒴 𝐿𝐼𝐹𝐸 🦋
92 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
434 ویدیو
31 فایل
بـــهــ نــامــ خـــدا🦋✨ 🌿اینجا از لحظه‌هامون می‌نویسیم، از شادی‌ها،🎀 دغدغه‌ها، قهوه‌های تلخ و لبخندهای بی‌دلیله☕🙂 اگه دنبال یه گوشه‌ی آروم توی شلوغی روزگار می‌گردی، اینجا همون جاست؛🌙🌻 کپی❌ فور✅ ناشناس🌈 ☘️ https://daigo.ir/secret/61497063808
مشاهده در ایتا
دانلود
نسکافه بنوشیم☕️
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این بازی‌هارو تابستون نصب کن 🥺❤️‍🔥 ◜
عضو جدید خوش اومدی 😍❤️ بمونی برامون نفس🤍🦋
شهرمون خیــــــــــلی قشنگه🧸✨ آرامگاه بوعلی همدان🤍🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادگیری تا وقتیه که نفس میکشیم.. نمیخوای یه زبان جدید یاد بگیری ؟؟
سلام سلام خوشگلا🤍🦋
بریم سراغ رمان🕊
سلام ظهرتون بخیر🌸 حالتون خوبه؟ امید وارم گه عالی باشید عشقا😘
👒 📗 بعد از تمام شدن خرید برگشتیم و چادر رو تحویل دادم و گفتم: - ممنون چقدر باید بدم؟ خانومه ازم گرفت و توی سبد گذاشت و گفت: - چی چقدر می شه گل دختر؟ لبخندی از این همه مهربونی ش زدم و گفتم: - هزینه این مدت که چادر دستم بود دیگه. لبخندی زد و گفت: - اون که هزینه نداره عزیزم برو به سلامت فقط چادر خیلی بهت میاد . از جمله اخرش نیش م باز شد طوری که نمی تونستم ببندمش و واقعا خوشحال شدم. تاحالا کسی ازم تعریف نکرده بود خوب. خم شد و بغلم کرد و من مات مونده بودم. اخه کسی بغلم نکرده بود تاحالا. ازم جدا شد و گفت: - برو به سلامت عزیزم. فقط تونستم سری تکون بدم و برم سمت ماشین. نشستم رایان نگاهی بهم انداخت و گفت: - بریم؟ سری تکون دادم و راه افتاد. وقتی از فکر بیرون اومدم که رسیده بودیم جلوی اردوگاه. داخل رفتیم با صدای رایان بهش نگآه کردم که اشاره کرد پیاده بشم. پیاده شدم و یکم بهم نگاه کرد و داخل رفتیم همون اتاق جلسات. سلامی کردم و نشستم. با صدای رایان سر بلند کردم و گفتم: - بعله؟ دیدم همه اشون دارن به من نگاه می کنن رایان گفت: - خوبی؟چند بار صدات کردم چی شده؟ لب زدم: - خانومه بهم گفت خیلی خوشکلم چادر خیلی بهم میاد. رایان متعجب سری تکون داد و گفت: - خوب خوب گفت دیگه مشکلش کجاست؟ با بهت گفتم: - تازه منو بغل کرد. رایان گفت: - خوب؟ گفتم: - اخه تاحالا کسی به من نگفته بود خوشکلی یا کسی بغلم نکرده بود. رایان هنگ کرده نگاهم کرد و گفت: - چی؟ سرمو روی میز گذاشتم و دوباره بلند کردم و گفتم: - رایان اون منو بغل کرد گفت چادر بهم میاد. بلند شدم و جلوش وایسادم و گفتم: - تو بهم بگو من خوشکلم؟ رایان نگاه گیجی به بقیه انداخت و اونا هم تعجب کرده بودن لب زدم: - منو نگاه کن بهم بگو اصلا منو نمی شناسی اولین باره منو دیدی من از نظرت  چطورم؟ رایان بریده بریده گفت: - خوب..اره تو خیلی قشنگی یعنی تو خودت نمی دونستی قشنگی؟ نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و گفتم: - می دونستم اما تاحالا کسی بهم نگفته بود بقیه می دونن خوشکلم ها اما زورشون می یومد می گفتن زشتم ولی اون خانومه اصلا زورش نیومد با مهربونی با لبخند گفت من قشنگم و بغلم کرد. سرمو بلند کردم و گفتم: - وای خدا چه ادم خوبی. فرمانده گفت: - مگه بار اولته کسی اینجور بهت گفته؟ سری تکون دادم و گفتم: - معلومه که بار اولمه من من انقدر خوشحال شدم انقدر حس خوب داشتم وقتی بغلم کرد مونده بودم چیکار کنم اصلا هنگ کردم. یکی از سرگرد ها گفت: - مامانت بابات تاحالا بغلت نکردن بگن تو خوشکلی؟ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ