? #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_29
#باران
حتم دارم دوست داره خرخره امو بجوعه.
داد زد:
- بزنیدش بچه .
خودش اولین نفر حمله کرد سمتم و چنان عربده می کشید یکی فکر می کرد جمونگه.
پامو بالا اوردم و یه ظربه محکم کوبیدم به گردن ش که الحمدالله حناق گرفت بیهوش افتاد روی زمین.
اه با این صداش گوشام هنوز ویز ویز می کرد.
دوتا دختره اومدن سمتم و یکی شون خواست موهامو بکشه که جا خالی دادم و نشستم مشت محکمی به دلش زدم و اون یکی رو هم کوبیدم توی ساق پاش که هر کدوم یه طرف پهن شدن.
به پسرا نگاه کردم که معلوم بود از خودم بزرگ ترن.
اومدن سمتم دونفری قدمی عقب رفتم تا ببینم حرکت اول شون چیه و غافلگیر نشم.
پسره با مشت اومد تو صورتم که سرمو کشیدم کنار دستشو گرفتم پیچوندم از پشت که صدای تررق گفتن ش بلند شد.
یهو پهلوم اتیش گرفت.
چشام گشاد شد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یه ظربه ی محکم با پام بزنم به ساق پای پسره که از پشت چاقو رو فرو کرده بود توی پهلوم.
انقدر محکم زدم که صدای ترق خورد شدن استخون هاش پیچید و داد کشید افتاد.
با درد عقب عقب رفتم و به فنس دور زمین چسبیدم.
سر خوردم نشستم به چاقو نگاه کردم گرفتم ش و در اوردمش که ضعف رفتم و چشام سیاهی رفت.
زیاد بزرگ نبود ولی زخم ش عمیق بود.
باید می رفتم بلند شدم و از فنس ها گرفتم از زمین بیرون اومدم سوار ماشین شدم و حرکت کردم وقتی از اونجا دور شدم یه گوشه زدم بغل با شالی که توی ماشین بود پهلومو کامل بستم تا جلوی خون ریزی رو بگیره.
از درد عرق سرد روی پیشونی م نشسته بود.
باید می رفتم ی
سریع با امیرعلی می رفتیم مهمونی امشب.
سمت پادگان رفتم و سعی کردم نشون ندم که حالم بده.
درو باز کردم رفتم توی اتاق لب گزیدم تا درد مو کنترل کنم و گفتم:
- بریم؟یه ساعت دیگه مهمونیه.
امیرعلی یه چیزایی با همکار هاش در میون می زاشت و گفت:
- بیا بشین الان می ریم.
همون جور وایسادم اما سرپا بودم واقعا بهم فشار می یاورد و بیشتر عرق می کردم.
خودمو به صندلی رسوندم و روش نشستم که اخ ریزی از دهنم در رفت.
امیرعلی بهم نگاه کرد و گفت:
- خوبی؟چیکار کردی؟
قشنگ معلوم بود دلگیره و انگار قهره باهام.
به درک.
گفتم:
- ناکار شون کردم انتظار دیگه ای داشتی؟
با دقت بهم نگاه کرد و گفت:
- حالت خوبه؟رنگ و روت پریده مثل گچ شدی.
خواستم بگم خوبم که درد یهویی پیچید توی بدن ام و میز و چنگ زدم و اییی بلندی گفتم.
وحشت زده نگاهم کرد بلند شد و بهم نگاه کرد و گفت:
- تو لباس ت خونیه؟
روی دلم خشم شدم که نشست جلوی پام و بقیه دورم دایره زدن و هرکی یه سوال می پرسید.
با نفس نفس سرمو روی میزگذاشتم و گفتم:
- چیزی نیست چاقو خوردم
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_30
#باران
امیرعلی با صدای ضعیفی گفت:
- چی!
چشامو بستم که بیهوش شدم.
چشم که باز کردم توی یکی از اتاق های دیگه ی اردوگاه روی یه تخت که خیلی هم سفت بود دراز کشیده بودم.
یه دختر هم کنار تخت بود و داشت سرمم رو تنظیم می کرد.
وقتی دید چشام بازه لبخند زد و گفت:
- بیدار شدی خانومی؟
با لحن مهربون ش اخمام وا شد و گفتم:
- اره .
خواستم بشینم که شونه هامو گرفت و نزاشت خوابوندم و گفت:
- کجا عزیزم تازه زخم تو بخیه کردم باید استراحت کنی.
پوفی کشیدم و سری تکون دادم که گفت:
- برمی گردم گلم باید سلامتی ت رو گذارش بدم سرگرد خیلی نگرانت بود.
متعجب گفتم:
- سرگرد کیه؟
بلند شد و چادر شو سرش کرد و گفت:
- سرگرد طلوعی!
و رفت بیرون.
سرگرد طلوعی کیه دیگه؟بسم الله
نشستم و سرم رو در اوردم انداختم کنار.
زخمم یکم سوز می داد فقط.
از در بیرون زدم و وارد اتاق جلسه شدم.
همون دکتر داشت به امیرعلی گزارش می داد امیرعلی با دیدن من چشاش گرد شد و گفتم:
- امیر علی بریم؟امشب که یادت نرفته.
دکتره با صدام برگشت و با بهت نگاهم کرد و گفت:.
- تو چطوری بلند شدی؟درد نداری؟
لباس مو مرتب کردم و گفتم:
- نه مگه من سوسولم به خاطر یه چاقو درد داشته باشم.
نگاهی به امیرعلی انداخت و گفت:
- ایشون واقعا دختر هستن؟
امیرعلی سری تکون داد و دختره با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
- والا من که دخترم همچین از دختر بودن خوشم نمیاد یکم پسرونه بار اومدم.
امیرعلی رو به دکتره گفت:
- ممنون شما زحمت کشیدید می گم شما رو برسونن اردوگاه هاتون.
دختره خواهش می کنمی گفت و قبل اینکه بره بیرون گفت:
- خیلی خوشکلی عزیزم بیشتر مراقب خودت باش.
ابرویی بالا انداختم و نیمچه لبخندی زدم.
وقتی رفت رو به امیرعلی گفتم:
- سرگرد طلوعی کیه می گن نگران من شده بود؟
امیرعلی دست به سینه نگاهم کرد و گفت:
- من.
گیج شدم و گفتم:
- ها.
دوباره گفتم:
- پووف یادم رفت پسرعموم نیستی اوکی بریم؟
نشست و گفت:
- چجوری چاقو خوردی؟
نشستم و گفتم:
- بازجوییه؟
نه ای گفت.
که گفتم:
- وقتی رفتم اونجا اون دختره ی ترسو دوتا دختر دیگه با دوتا پسر دیگه با خودش اورده بود از من بزرگ تر بودن همه رو زدم اخرین پسره نامردی کرد حریف م نشد چاقو زد زدمش و بعد هم برگشتم همین.
امیرعلی با خشم گفت:
- این کارا چیه مگه تو لاتی؟مگه پسری؟
به همه اشون نگاهی انداختم و گفتم:
- یعنی شماها که پسر این فقط می رین دعوا؟
یکی دیگه اشون که جوون تر بود گفت:
- دعوا هایی مثل دعوای تو بچه بازیه کسی از ما نمی ره!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- عجب!خوب منم بچه ام دارم بازی می کنم.
امیرعلی گفت:
- تو بچه ای؟
سری تکون دادم گفتم:
- اره همش 17 سالمه.
اون مردی که سن زیادی داشت و می خورد 50 سالش باشه و مقام ش از همه بالاتر بود لبخندی به روم زد و گفت:
- من وقتی همسر مو عقد کردم 15 سالش بود وقتی هم سن تو بود یه بچه داشت و یکی رو هم باردار بود.
چشمام گرد شد و با تعجب بهش نگاه کردم.
یه نگاه به خودم کردم و گفتم:
- واقعا به من می خوره بخوام دوتا بچه داشته باشم؟اصلا به من می خوره نامزد داشته باشم چه برسه به شوهر؟
امیرعلی گفت:
- کارایی که تو می کنی و چیزایی که تو بلدی توی حرفه ی پلیسی اصلا نشون نمی ده که 17 سالته شاید به قد و قواره ات نخوره ولی از مغز و اخلاق خیلی بزرگ تر از سنتی پس باید کار هاتم در حد عقل ت باشه!
دست به سینه نگاهش کردم و گفتم:
- می دونی چرا عقل ام بزرگ تر از سنمه؟
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
? #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_31
#باران
امیرعلی فقط نگاهم کرد که گفتم:
- چون درد کشیدم!چون مثل بقیه دخترا یه بابا نداشتم شبا بخوام توی اغوش مثلا امن ش بخوابم یه مامان نداشتم که وقتی توی مدرسه دخترا کتک ام می زدن فرداش مامان مو بخوام براش بیارم انقدر زندگیم بد بوده و نسبت به ادما دیدگاه ام بد شده که حتی نمی تونم کسی رو به عنوان نامزد یا همسر انتخاب کنم منم مثل بقیه دخترا دستشو بگیرم توی این شهر راه برم حرف های عاشقونه بزنم!
رنگ نگاه همه عوض شد و امیرعلی بهم زل زده بود.
پوزخندی دردناکی زدم و گفتم:
- اصلا مگه کسی هست منو به خاطر خودم بخواد؟نه!همه چون خوشکلم می خوان بیان و وقتی کارشون تمام شد برن!همین تو فکر می کنی عاشقمی مراقبمی؟نه پرونده ات به من گیره و گرنه اگه من توی خیابون می دیدی چاقو خورده بودم برات مهم بود؟نه!.
امیرعلی گفت:
- اگه توی خیابون هم می دیدمت که چاقو خورده بودی بازم بلندت می کردم می بردمت بیمارستان من مثل خاندان ت نیستم باران.
خنده عصبی کردم و گفتم:
- دروغ می گی!دروغ!
امیرعلی عصبی شد بلند شد بازومو کشید بلندم کرد که تیری کشید جای چاقو همکار هاش دو سه تاش بلند شدن و سعی کردن امیرعلی رو اروم کنن و ازم جداش کنن بازومو با خشم فشرد و گفت:
- من و ادم های دورم مثل خاندان تو نیستن که با جون ادما بازی کنن بلکه جون ادم ها رو نجات می دن از دختر هم متنفر نیستن بلکه هر کدوم خواهر یا مادر یا همسر دارن و مثل چی می پرستن خانواده هاشونو چون توی زندگی ما بهمون خدا یاد داده دختر یه موجود پر برکت و عزیزیه!ما جون می دیم شهید می دیم تا مبادا دخترامون مشکلی براشون پیش بیاد مبادا دشمن جرعت کنه به سرزمین ما حمله کنه و اسیبی به دخترامون بزنه فکر کردی ۸ سال جنگ با عراق چرا اون همه شهید دادیم؟تا یه فرد بی شرفی جرعت نکنه چادر از سر ناموس ما برداره چه بخواد بهش تعرض کنه!اگر الان هم اینجام و روت حساسم و مراقبتم می خوام یکی از اون ادما ی کثیف خاندان ت بهت دست درازی نکنه بهت اسیبی نزنه از زمین مهو شون کنم تا راحت زندگی کنی تا درد هایی که کشیدی التیام پیدا کنه فهمیدی؟
ایی گفتم چون بازوم خیلی درد گرفته بود و می خواست بین دست قوی ش بشکنه!
ولم کرد که روی صندلی افتادم و همکار هاش عقب بردن ش.
دستمو ماساژ دادم و صورتم توی هم رفته بود.
سویچ و از روی میز برداشت و گفت:
- ولی تو متوجه نمی شی ادم های دورت که بد بودن فکر می کنی همه بد ان منم دختر خراب و بد دیدم یعنی تو هم بدی؟نه!نباید جمع ببندی و به عرض ت برسونم من و تو محرم ایم یعنی چی یعنی ناموس و زن من فعلا محسوب می شی یکم دیگه هم قراره برامون جشن عروسی بگیرن و زن رسمی م بشی پس باید مراقبت باشم و کار هایی که به ضرر ت باشه رو نمی زارم انجام بدی هر وقت ادم های گرگ دور تو پاکسازی کردم طلاق ت می دم هر کاری خواستی بکن.
سمتم اومد مچ دستمو گرفت بلند کرد و سمت در رفت.
در ماشین و باز کرد و منتظر موند بشینم.
تاحالا انقدر جدی ندیده بودمش.
نشستم درو بست ماشین و دور زد نشست
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
? #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_32
#باران
حرکت کرد اما نه سمت خونه ما رفت که اماده بشم نه سمت خونه اقا بزرگ لب زدم:
- مگه امشب قرار نبود مهمونی بگی..
بین حرفم پرید و گفت:
- نه فعلا حالت خوب نیست برای اون عملیآت بهتر شدی انجام می دیم.
لب زدم :
- من خوبم.
امیرعلی گفت:
- ولی من تشخیص می دم که خوب نیستی.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- تو غلط تشخیص می دی!
جواب مو نداد و پیش یه ساندویچی وایساد و گفت:
- چی می خوری؟
هیچی گفتم و نگامو به جلو دوختم.
پیاده شد و رفت تو.
بعد ده دقیقه برگشت پیتزا و دو تا ساندویچ گرفته بود با دوغ و سس و سالاد.
گذاشت صندلی عقب و نشست حرکت کرد و گفت:
- می خوام ببرمت یه جای قشنگ دیگه.
جواب شو ندادم ولی خوشحال شدم همین جاهایی که اون می بردم خوب و قشنگ بود.
ظبط و روشن کرد که یه از این اهنگ های مذهبی پخش شد.
متن نوحه
سایه چادر تو از سرم کم نشه
الهی اشک چشمای ترم کم نشه
سرم به استقبال نیزه میره
تا یه تار مو از سر مادرم کم نشه
سـلام فاطمـه سـلام مادرم
سلام کشته دفاع از حرم
سـلام لشکر تنهای ولی
سلام حضرت زهرای علی
من زیر چادرت حالم بهتره
خاکش ضمانته روز محشره
عالم از بغلش روزی میبره
یا فاطمه یا فاطمه…
خونه کوچه هیزم چادر شعله مادر
پهلو بازو بانو محسن زهرا حیدر
مادر مادر مادر مادر مادر مادر
غلاف با سکوت مردم بازو شکست
خون روی چادر تو هنوز تازه هست
دست علی که بسته شد جنگیدی بگی
سقیفه وقتی پا شد نباید نشست
سلام مادرم سلام مهربون
سلام صاحب مزار بی نشون
دعا کن واسه نجات جهان
برای ظهور امام زمان
من زیر چادرت حالم بهتره
خاکش ضمانت روز محشره
عالم از بغلش روزی میبره
یا فاطمه یا فاطمه
خونه کوچه هیزم چادر شعله زهرا
پهلو بازو بانو محسن غوغا مولا
وا اماه وا اماه وا اماه وا اماه
سلام فاطمه سلام مادرم
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ