👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_33
#باران
انقدر غرق مداحی شده بودم که تاحالا غرق اهنگی نشده بودم.
چقدر قشنگ و خوشکل بود.
با اینکه نمی دونستم راجب کیه مداحی اما ارامشی که بهم تزریق می کرد رو تاحالا از هیچ اهنگی نگرفته بودم.
وقتی تمام شد سریع دکمه برگشت رو زدم و گفتم:
- همینو بزار می خوام گوشش کنم دوباره.
امیرعلی سری تکون داد و لبخند محوی زد .
چشامو بستم و کامل گوش سپردم به مداحی تا با تمام وجود ارامش شو به تن ام تزریق کنم.
انقدر قشنگ بود که هر چی به نظرم گوشش بدم با کمه.
وقتی تمام شد برای بار دوم ماشین هم از حرکت ایستاد.
ماشین و امیرعلی خاموش کرد که گفتم:
- این اهنگ راجب کیه؟
امیرعلی غذا ها رو برداشت و گفت:
- این مداحی راجب مادر همه ی ما فاطمه الزهراست دختر پیامبر همسر امام علی .
لب زدم:
- من نمی شناسم ایشون رو.
امیرعلی گفت:
- خوب موضوع بحث امشب مون مشخص شد می گم برات راجب مادرم پیاده شو ببین کجا اوردمت.
پیاده شدم یه امام زاده ی دیگه بود انگار که بالای کوه بود.
یکم مسیرش شیب داشت.
کلی ماشین اینجا بود و همه اطراف و دور ور چادر زده بود.
دوباره اون حس خوب و ارامش اومد سراغم.
وقتی امام زاده می بینم همه چی خوب می شه.
همه چی رنگ و بوی خوبی می گیره.
این هوا این شب این مکان همه انگار با ارامش این امام زاده تطهیر شدن.
سمت در ورود امام زاده راه افتادیم دو تا پله رو بالا رفتیم و وارد امام زاده شدیم.
حیاط بزرگی داشت با اب خوری.
توی حیاط خیلی ها جا پهن کرده بودن و دراز کشیده بودن خواب بودن یا بیدار بودن داشتن دعا و نماز می خوندن یا هم گپ می زدن و شام می خوردن.
امیرعلی یه گوشه از حیاط که خلوت تر بود و گوشه تر بود رو انتخاب کرد وسایل مونو همون جا گذاشت نشستم که گفت:.
- وایسا الان میام.
سری تکون دادم رفت داخل امام زاده و بعد کمی با دو تا پتو و یه بالشت اومد.
داد دستم و گفت:
- اینم پتو.
چون سرد بود دور خودم پیچیدم پلاستیک غذاها رو پاره کرد مثل سفره گذاشت زمین ساندویچ ها رو از وسط نصف کرد یکی ش بندری بود یکیش فلافل پیتزا هم باز کرد گذاشت وسط با بقیه چیز ها و گفت:
- هنوزم هم گرسنه ات نیست؟
سری تکون دادم و گفتم:.
- اتفاقا خیلی گرسنمه!
خندید و سری تکون داد و گفت:
- حق ت بود برات نگیرم.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_34
#باران
عقب کشیدم و حالت قهر گفتم:
- اصلا نمی خورم برا خودت.
امیرعلی گفت:
- شوخی کردم بابا منظوری نداشتم به خدا خواستم سر به سرت بزارم.
فقط نگاهش کردم که سرشو کج کرد که دو تا تار موهاش افتاد روی پیشونی ش و خیلی چهره اش قشنگ تر شد که گفتم:
- خیلی خوب باشه.
جلو اومدم که دستاشو بهم کوبید و گفت:
- از کدوم شروع کنیم؟
نگاهی به سه تاش انداختم و گفتم:
- بندری.
من یه نصف برداشتم و اونم اون نصف رو.
و گفت:
- باید خیلی تند باشه!
سری تکون دادم و شروع کردیم به خوردن امیرعلی پشت بند لقمه هاش نوشابه می خورد چون تند بود و من تندی ش برام عادی بود و عین خیالم نبود.
دوباره نوشابه خورد و گفت:
- تو دهن ت تند نشده؟
سری به عنوان منفی تکون دادم که گفت:
- یادم رفت تو سوسول نیستی.
و هر دو با هم خندیدیم.
بعد از خوردن جمع کرد و برد اشغال ها رو گذاشت سطل زباله با دو تا کتاب برگشت.
تکیه اشو مثل من به دیوار داد و چهار زانو نشست یکی از کتاب ها رو داد دستم و گفت:
- الان دعای جوشن کبیر شروع میشه خیلی دعای زیبایی هست مطمعنم عاشقش میشی.
سری تکون دادم و کتاب و گرفتم باز کردم بعد کمی همه کتاب به دست یا با گوشی نشستن پای دعا و صدای دعا توی کل امام زاده و اطراف ش پیچید.
واقعا دعای قشنگی بود طوری که منم مثل امیرعلی شروع کردم بلند بلند با بلند گو خوندن ش.
جوری می خوندم که انگار کل وجودم دعا می خوند.
چقدر حس خوبی داشتم.
چقدر انگار سبک شدم.
فراز 50 گفتن یکم استراحت نگاهی به امیرعلی انداختم که داشت بهم.نگاه می کرد و گفت:
- خیلی قشنگ قران می خونی به نظرم برو کلاس روخوانی و حفظ قران.
سری تکون دادم و اون پتو رو گرفتم سمت ش و گفتم:
- بیا سرده.
گرفت ازم و گفتم:
- اتفاقا با این دعا خودمم علاقه مند شدم حتما می رم معنی شو متوجه نمی شم ولی تمام وجودم وقتی می خوام بخونم باهم یاری می کنه ارامش دارم و هیچ چیزی به اندازه ارامش برای من مهم نیست!
امیرعلی گفت:
- خوبه که با قران ارامش میگیری مطمعنم تو یه روز یه خانوم با وقار میشی یه خانوم کامل.
از تعریف ش حسابی ذوق زده شدم و نتونستم جلوی لبخند مو بگیرم.
بعد از اتمام دعا مراسم قران به سر بود.
کل لامپ های توی حیاط و اطراف امام زاده خاموش شد متعجب گفتم:
- لامپ ها چرا خاموش شد؟
امیرعلی گفت:
- برای اینکه هر کی راحت امشب گریه کنه و سبک بشه و دعا کنه.
اهانی گفتم و قران و مثل امیرعلی روی سرم گذاشتم.
مداح شروع کرد به مداحی و سینه زنی شروع شد.
معنی متن هاشو متوجه نمی شدم چون چیزی از امام ها من نمی دونستم اما ناراحت شده بودم انگار یه چیزی درون م شکسته شده باشه.
درد عمیقی توی قلبم احساس می کردم اشک هام سر خوردن پایین و من تازه درک کردم چقدر خوب شد که لامپ ها خاموشه و می تونم راحت خودمو خالی کنم.
شونه های امیرعلی هم می لرزید.
بعد از تمام مراسم قران به سر سریع قبل اینکه برق ها روشن بشه اشک هامو پاک کردم و لامپ ها روشن شد.
کتاب و زمین گذاشتم که امیرعلی بهم نگاه کرد و توی همون نگاه اول گفت:
- دعا و خواسته ی با گریه خیلی زود مستجاب می شه و گناه زود پاک می شه.
انقدر صورتم ضایعه بود
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_35
#باران
لب زدم:
- ولی من که گریه نکردم!
امیرعلی تسیبح ی از جیب ش در اورد و گفت:
- چشم ها و بینی سرخ ت و رد اشک های مونده روی صورتت هم نشون می ده که گریه نکردی.
عههه ضایعه شدم.
اخم کردم که گفت:
- چرا بدت میاد کسی گریه ات رو ببینه؟
پاهامو بغل گرفتم و گفتم:
- چون اونوقت نشون می ده من ضعیف ام و من نمی خوام ضعیف نشون داده بشم اگه کسی بفهمه من ضعیف ام اذیت ام می کنه سواستفاده می کنن.
امیرعلی گفت:
- خوبه که نشون نمی دی ضعیفی ولی گریه توی روضه و مراسم های مذهبی فرق داره!
سرمو روی پاهام گذاشتم و چشامو بستم و گفتم:
- اره اینو امشب درک کردم.
سکوت بین مون حاکم شد که من سکوت و شکستم و با همون چشای بسته گفتم:
- تو بهترین ادمی هستی که اومدی توی زندگیم.
امیرعلی با مکث گفت:
- واقعا؟چطور؟
لبام به لبخند کش اومد و گفتم:
- خوب منو به کار های خوب دعوت کردی جاهای خوب میاری حرف های خوب می زنی مثبت ترین فرد زندگیم تویی.
امیرعلی گفت:
- خوب خداروشکر.
اهومی گفتم که گفت:
- جای زخم ت چطوره؟
خوبه ای گفتم که گوشیش زنگ خورد بعد کمی قطع کرد و گفت:
- مهمونی تشکیل دادن اخ یادم رفته بود من بهشون گفته بودم مهمونی تشکیل بدن امشب میام همه چی اماده باشه تورو اینجور دیدم یادم رفت فکر کردم نگفتم بهشون باید بریم.
سری تکون دادم و سرمو بلند کردم چشامو باز کردم و گفتم:
- بریم اول بریم عمارت ما من اماده بشم.
امیرعلی سریع بلند شد و راه افتادم.
با سرعت زیاد حرکت کرد و منم که عشق سرعت با هیجان بهش نگاه کردم.
امیرعلی پیچید و گفت:
- هر دختری جای تو بود الان سکته کرده بود.
با خنده گفتم:
- باز یادت رفت من سوسول نیستم!
سری تکون داد و گفت:
- اره تو هی یاداوری کن.
خیلی زود رسیدیم عمارت و من یه لباس پرنسسی پوشیدم امیرعلی هم از ساک ش یه دست کت و شلوار پوشید و حرکت کردیم سمت ویلا اقا بزرگ.
با تک بوقی که امیرعلی زد نگهبان درو باز کرد و گفتم:
- یادت نره چی بهت گفتم باید یه خشن بی رحم باشی اوکی؟
سری تکون داد و خیلی جدی شد.
گفتم:
- توی نقش بازی کردن عالی عمل می کنی.
مرد ها توی حیاط دور گرفته بودم نشسته بود و حرف می زدن بساط تیراندازی اماده بود و داشتن بره کباب می کردن.
طبق معمول شدم همون باران سرد و خشک.
پیاده شدم و امیرعلی هم پیاده شد اونم مثل من توی نقشش فرو رفته بود با اقتدار کنارم وایساد و هر دو مسیر رو طی کردیم رسیدیم یه مرد ها.
اون ها شروع کردن به سلام کردن امیرعلی که الان توی نقش رایان فرو رفته بود با اخم و جدیت رو به من گفت:
- برو داخل بعد حساب تو می رسم.
متعجب شدم حساب چیو می رسه؟
اها داره نقش بازی می کنه.
منم نقش بازی کردم و گفتم:
- رایان!
با صدای بلند تر و خشن تری گفت:
- گفتم برو داخل همین الان ش هم به خاطر تو کلی دیر رسیدم برو داخل.
یکی از پسرعموهام امیر جلو اومد و رو به من با اخم و تشر گفت:
- پس به خاطر توی سلیطه بود ما انقدر انتظار کشیدیم.
ملتمس به امیرعلی نگاه کردم که با عصبانیت یقعه امیر رو گرفت و با داد گفت:
- تو به چه حقی با زن من اینطور حرف می زنی ها؟وظیفته وایسی تا من برسم اگر خیلی بهت بد گذشته می تونم بگم دیگه تو رو توی مراسم ها راه ندن فهمیدی؟
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ