eitaa logo
🦋 𝐸𝒱𝐸𝑅𝒴𝒟𝒜𝒴 𝐿𝐼𝐹𝐸 🦋
92 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
434 ویدیو
31 فایل
بـــهــ نــامــ خـــدا🦋✨ 🌿اینجا از لحظه‌هامون می‌نویسیم، از شادی‌ها،🎀 دغدغه‌ها، قهوه‌های تلخ و لبخندهای بی‌دلیله☕🙂 اگه دنبال یه گوشه‌ی آروم توی شلوغی روزگار می‌گردی، اینجا همون جاست؛🌙🌻 کپی❌ فور✅ ناشناس🌈 ☘️ https://daigo.ir/secret/61497063808
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از •بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
👒 📗 اقابزرگ داد زد: - امیر برو بیرون همین الان. امیرافتاد به پای اقا بزرگ. چون اوج خفت بود که کسی رو از یه مراسم بندازن بیرون. اقا بزرگ با جدیت گفت: - باید از رایان عذرخواهی کنی نه من!اگر بخشیدت اجازه می دم بمونی. خواست بره سمت رایان که رایان گفت: - همسر منو ناراحت کردی باید از همسرم عذرخواهی کنی. همه مبهوت موندن. اره باید هم مبهوت بمونن باران ی که تا دیروز توی عمارت نمی زاشتن پا بزاره الان شده همسر جانشین بعدی. امیر وارفته مونده بود که با خشم گفتم: - خیلی دیر عذر خواهی کرد نمی بخشم بندازینش بیرون. رایان به بادیگارد ها اشاره کرد که انداختن ش بیرون. اقابزرگ با اون نگاه نافذ و پر از کینه اش داشت بهم نگاه می کرد. مونده تا حرص ت بدم هنوز. امیرعلی(رایان)گفت: - برو داخل. چشم ی گفتم و مسیر رو طی کردم داخل رفتم . داخل خانوم ها نشسته بودن و با ورود من همه بلند شدن سلام کردن. بدون اینکه جواب هیچکس رو بدم لباس مو با دست بالا گرفتم و با اقتدار سمت بلند ترین جایگاه که حالا مال من بود رفتم. قبلا که خانوم جون زن اقا بزرگ بود اما از وقتی مرد خالی بود و حالا ما من شده. نشستم و بعد چند دقیقه که خوب اذیت شون کردم اجازه نشستن دادن. داشتم به این فکر می کردم که چطور اون هارد ها رو از اتاق اقا بزرگ بردارم! گوشی مو در اوردم و اول سیستم اقا خان و هک کردم. یه پیام دادم به امیرعلی که 5 دقیقه دیگه خودش و بی حالی بزنه. از جام بلند شدم و خدمتکار رو صدا کردم که هم ساکت شدن و به من نگاه کردن خدمتکار سمتم اومد و گفتم: - سرم خیلی درد می کنه می رم توی اتاق رایان خان  یکم اروم بشم برام قرص بیار. خدمتکار سری تکون داد و رفتم بالا توی اتاق رایان روی تخت حالت نمایشی دستمو به سرم گرفتم و چشامو بستم. خیلی زود خدمتکار اومد و و قرص و بهم داد و گفت: - خانوم اگه حالتون خوب نیست می خواید به اقا بگم؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و رفت بیرون. همین که رفت سریع بلند شدم و از پنجره به حیاط نگاه کردم که دیدم همه چی امن و اقا بزرگ و حسابی رایان سرگرم کرده. سمت اتاق اقا خان رفتم و درو باز کردم رفتم تو درو بستم. نگاهی به کل اتاق انداختم تا بیینم به کجا می خوره جاساز باشه. با دقت کل اتاق و نگاه کردم و دستمو به کل دیواره های اتاق کشیدم جای مخفی نبود جای کمد نظرمو جلب کرد. اروم هلش دادم کنار که دیدم چرخ داره زیرش و راحت کنار رفت. به دیوار پشت ش دو انگشتی ظربه زدم که صدای تو خالی داد دستمو همه جا کشیدم که دستم خورد به یه دکمه مخفی که کاملا با رنگ کاغد دیواری استتار شده بود و یه لایه از دیوار که چوب بود کنار رفت و گاوصندوق معلوم شد. از این پیشرفته ها بود که با برق و دستگاه کار می کرد. به گوشیم وصل ش کردم و سه سوته قفل شو حک کردم برای 5 دقیقه. باز شد و هر چی هارد بود برداشتم به دور تا دور اتاق نگاه کردم چند تا هارد نو از توی کمد ش در اوردم و جاشون گذاشتم که متوجه نشد و بعد ۵ دقیقه در گاوصندوق دوباره قفل شد همه چیز و مرتب کردم و برگشتم اتاقم و هک بودن دوربین های اقاخان رو از کار انداختم و شروع به کار کرد دوباره. صداهایی از توی حیاط اومد و همه خانزاده خانزاده کردن. حتما امیرعلی خودشون به بیهوشی زده. سریع پایین رفتم و خودمو پریشون نشون دادم به حیاط که رسیدم همه رو کنار زدم با دیدن امیرعلی که روی زمین افتاده بود جیغ الکی کشیدم و خودمو پرت کردم پیشش سرشو توی بغلم گرفتم و به صورت ش اروم ظربه زدم و تند تند اسم شو صدا می کردم کلی زور زدم دو تا قطره اشک الکی هم ریختم که امیرعلی طبق نقشه چشم هاشو باز کرد بهش کمک کردم مثلا و اروم نشست دستمو گرفت و گفت - خوبم عزیزم نگران نباش اروم باش. الکی با فین فین گفتم: - حتما به خاطر کم خونی ت هست که اینجور شدی دیدی که دکتر بهت گوش زد  کرد. اقا خان با خشم گفت: - چرا زودتر نگفتید می گم چیزای مقوی برای وارث درست کنن. و سریع چند نفر رو صدا کرد و لیست سفارشاتش رو گفت تا تهیه کنن. امیرعلی بلند شد و رو به خدمتکار گفت: - برای خانوم اب بیارید خیلی ترسیده. خدمتکار ها سمتم اومدن و بلند کردم روی صندلی کنار امیرعلی نشستم و با دستمال به سر و صورت ش می کشیدم و نگران حال شو می پرسیدم. با نگاه خیره ای سر بلند کردم مامان بود که داشت نگاهم می کرد. اره حتما می گه دخترم خانوم عمارت می شه و و مقامم بالا می ره! زکی عمرا اگه یادم بره کار هاشون رو! سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از •بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
👒 📗 نگاهمو دوباره به امیرعلی دوختم و رو به اقاخان گفتم: - خان بهتر نیست رایان خان برن استراحت کنن؟مگه از سلامتی ایشون چیزی واجب تر وجود داره؟ اقاخان سری تکون داد و گفت: - درسته برید بالا. بلند شدم و دست امیرعلی رو گرفتم با قدم های اروم که مثلا نشون بده حالش مساعد نیست راه افتاد اما واقعا همه وزن شو انداخته بود روی دست من با صدای ارومی گفتم: - امیرعلی چقدر سنگینی بابا همه وزن تو انداختی رو من تمام شد نمایش. توی سالن رسیدیم که یهو امیرعلی پخش زمین شد و از هوش رفت. چشمام گرد شد. نقشه تمام شده بود چرا افتاد؟ نکنه واقعا بازی ش گرفته؟ نشستم و تکون ش دادم واقعا بیهوش شده بود! جیغ بلندی کشیدم که همه سمت ما دویدن و دور امیرعلی حلقه زدن. پسرا سریع امیرعلی رو بلند کردن بردن توی اتاق و جیغ کشیدم: - زنگ بزنید دکتر بیاد چرا وایسادیییین. مهمون های اقا بزرگ با تعجب به من نگاه می کردن و همه چیز بهم ریخته بود. تند تند توی سالن راه می رفتم و هر چی خدمتکار ها می گفتن بشینم فایده ای نداشت. چرا امیرعلی اینجوری شد؟خدایا. بلاخره دکتر خانوادگی اقاخان بیرون اومد سریع سمت ش رفتم و گفتم: - چی شد؟همسرم چش شده؟ نگاهی به همه که منتظر بودن انداخت و گفت: - ایشون مسموم شدن خداروشکر زود بنده رو خبرکردید من دارو به ایشون دادم و بالا اوردن هر انچه که خورده بودن و الا.. حس کردم سرم سنگین شده و نمی شنوم! سقوط کردم روی زمین که خدمتکار ها دویدن سمتم و به یکی شون تکیه دادم. دکتر سریع نشست و نبظ مو گرفت و گفت: - فشار شون افتاده یه اب قند بیارین. مامان سریع اورد و گرفت جلوی صورتم. با خشم زدم زیر لیوان و گفتم: - برو کنار به من دست نزن. مامان ترسیده از جلوم پاشد که در اتاق باز شد و دستیار دکتر اومد بیرون و گفت: - همسر ارباب زاده کی هستن؟ لب زدم: - من. نگاهشو به من دوخت و گفت: - دارن صداتون می کنن لطفا بهشون بگید استراحت کنن خیلی زود خوب می شن. با کمک خدمتکار ها بلند شدم جلوی لباسمو بالا گرفتم و داخل رفتم درو بستم و به امیرعلی که چشاش بسته بود و روی تخت بود نگاه کردم. یه سرم هم بهش وصل بود. سمت ش رفتم و روی تخت نشستم. سر و صورت ش عرق کرده بود یه دستمال برداشتم و به سر و صورت ش کشیدم که چشماشو باز کرد و نگاهم کرد. نگاهم توی نگاه ش قفل شد و نمی دونم چقدر طول کشید که اون گفت: - ... انقدر گیج شده بودم و هنوز داشتم نگاهش می کردم که نفهمیدم چی گفت و لب زدم: - چی؟ گفت: - هارد ها رو برداشتی؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره نگران نباش تو بخواب دکتر گفت تا فردا حالت خوب می شه. چشاشو بست و گفت: - حواست به هارد ها باشه باران و اینکه.. نفسی تازه کرد و گفت:. - ممنون که هستی. لبخندی زدم و گفتم: - خواهش می کنم. کم کم خواب ش برد و سرم که تمام کرد درش اوردم خودم پتو رو روش کشیدم و گذاشتم راحت بخوابه. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ
هدایت شده از •بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
👒 📗 باید می فهمیدم کار کی بود که امیرعلی رو مسموم کرد! از اتاق بیرون زدم که سر ها چرخید این سمت با قدم های محکم توی سالن رفتم و وسط سالن وایسادم با صدای بلندی گفتم: - امشب باید معلوم بشه کی ارباب زاده رو مسموم کرده. با خشم بیشتری ادامه دادم: - هر کی که باشه بهش رحم نمی کنم! رو به خدمتکار گفتم: - مسعولان پذیرایی امشب قسمت مردونه رو جمع کن تو سالن. درحالی که خم شده بود میوه بزاره راست شد و گفت: - ولی خانو.. سمت ش رفتم و ظرف میوه رو ازش گرفتم کوبیدم وسط سالن که خورد شد و جیغی از ترس کشید عقب رفت. داد کشیدم: - گفتم جمممممممع کن خدمتکار ها رو.. چشمی گفت و دوید رفت توی اشپزخونه. مامان سمتم اومد و گفت: - باران دخترم ما الان مهمون داری.. برگشتم سمتش که با دیدن عصبانیت ام ساکت شد و گفتم: -  تو مادر من نیستی که به من می گی دخترم همسر من و مسموم کردن فکر مهمون هاتی؟باید بفهمم کار کی بوده. خدمتکار ها جمع شدن توی سالن جلوشون وایسادم و گفتم: - کی برای ارباب زاده نوشیدنی و خوراکی برد؟ هیچ کدوم دست بلند نکرد و یکی شون با تنی لرزون گفت: - خانوم آمنه برد. با خشم ی که سعی در کنترل کردن ش داشتم گفتم: - آمنه کدوم از شماست؟ یکی دیگه اشون گفت: - نمی دونیم خانوم از وقتی اقا توی حیاط عمارت از حال رفت ندیدمش. لب زدم: - بگردید وجب به وجب عمارت و بگردید پیدا ش کنید بیاریدش سریع. دلم شور امیرعلی رو می زد. نکنه دوباره حالش بد شده باشه؟ سمت اتاق رفتم و درو باز کردم که دیدم یه خدمتکار چاقو در اورد داره می ره سمت تخت امیرعلی سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از •بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
👒 📗 دامن لباس مو جمع کردم و دویدم سمت ش لحضه ای که خواست چاقو رو ببره بالا بزنه به امیرعلی محکم هلش دادم کنار و هر دوتامون افتادیم زمین. حمله ور شد سمتم که جیغی کشیدم و توی این لباس پف نمی تونستم کاری بکنم یا حرکتی بزنم. چاقو رو بلند کرد بزنه بهم جاخالی دادم از پشت موهامو گرفت و پرت ام کرد روی زمین که درد بدی توی تن ان پیچید و تا به خودم بیام دستمو محکم گرفت و چاقو رو روی رگ ام گذاشت و کشید. قفل کردم. حس کردم نفس ام رفت از درد و لحضه ای بعد جیغ و فریادم کل اتاق رو پر کرد چاقو رو برد بالا بزنه توی شکمم که گلدونی توی سرش خورد شد و من فقط تونستم امیرعلی رو بیینم که خودشو بهم رسونده و در باز شد همه ریختن توم. داشتم جوون می دادم و خون عین چی از دستم فواره می کرد. اشک از گوشه چشم هام سر خورد پایین. امیرعلی دستمو بین دست ش گرفت و با اون حال بد ش سعی می کرد با دست ش جلوی خون ریزی رو بگیره و اشک از چشم هاش سر خورد پایین و با بغض اسممو صدا می زد. کم کم تصویر امیرعلی جلوی پلک هام تار شد و صدا ها رو نمی شنیدم و خاموشی مطلق! نمی دونستم دارم چیکار می کنم هنوز به خاطر اون مسمومیت گیج بودم. فقط می دونستم که باران داره جلوم جون می ده و حال ش وخیمه. همه شکه خشک شون زده بود با بغض فریاد زدم امبولانس خبر کنن. خیلی زود امبولانس اومد و باران و بلند کردن بردن بلند شدم و با قدم های نامتعادلی دنبال باران راه افتادم. داداشم و یکی از پسرعموها سمتم اومدن و زیر بازومو گرفتن اقا بزرگ جلومو گرفت و گفت: _ تو باید استراحت کنی کجا داری می ری؟ با خشم توی چشم هاش نگاه کردم و داد کشیدم: - زن م داره می میره میفهمییییی اینو؟ از دادم جا خورد کنار زدم اقا بزرگ و خواستن در امبولانس و ببندن که خودمو رسوندم و سوار شدم درو بستن و سریع مشغول شد پرستار و اول دستشو بست تا جلوی خون ریزی رو بگیره. رنگ باران مثل گچ سفید شده بود و واقعا رنگ میت شده بود. گوشی مو از جیب ام در اوردم و به بچه های اگاهی خبر دادم از دور مراقبمون باشن. دست سالم باران رو توی دستم گرفتم و چشمامو بستم. با اشک و اه از خدا می خواستم زنده بمونه. خدایا این دختر نباید به خاطر من اینطوری بمیره. همین جوری ش زندگی نکرده که حالا به خاطر من و کار هامم بخواد با این مرگ زجر اور بمیره. شونه هام از گریه و فشار بغض توی گلوم می لرزید و التماس می کردم به خدا و دست به دامن همه اعمه شدم برای نجات جون باران. وقتی رسیدیم بیمارستان سریع بردن ش اتاق عمل. با همون حال بد سمت نمازخونه رفتم و با حال بد و احساس ضعف ی که داشتم شروع کردم به نماز خوندن. همیشه مادرم می گفت نماز با گریه سریع دعا ها رو مستجاب می کنه. نمی دونم چقدر خوندم و چقدر با اشک و اه دعا کردم. وقتی برگشتم پشت در اتاق عمل بقیه هم رسیده بودن. اما چند نفر بیشتر نبودن چون می دونستم باران براشون ارزشی نداره و همین ها هم به خاطر من اومده بودن. به خاطر من هم نبود به خاطر وارث بودن من بود. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از •بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
👒 📗 روی زمین سر خوردم و سرمو بین دستام گرفتم. می خواستن بهم دلداری بدن اما چون دلداری شون از ته دل نبود و تمام حرفدهاشون سوری بود و با اونچه که تو دلشون بود یکی نبود دلداری هاشون دردی رو دوا نمی کرد و مرهمی روی زخم دلم نمی زاشت. باران به خاطر من الان داشت توی اتاق عمل با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و من هیچ کاری نمی تونم براش بکنم! اگر باران چیزی ش می شد تا عمر داشتم نمی تونستم خودمو ببخشم! چند ساعت گذشت که بلاخره دکتر اومد بیرون خودمو بهش رسوندم دستکش هاشو از دستش در اورد و گفت: - شما چیکاره این دختر جوان می شید؟ لب زدم: - همسرشم حال همسرم چطوره؟ دکتر گفت: - متعسفم که اینو می گم اما سطح هوشیاری ایشون پایین اومده خون زیادی از دست دادن ما بهشون خون وصل کردیم اما خوب فایده زیادی نداشته و باید بگم ایشون رفتن توی کما فقط باید دعا کنید ما همه ی تلاش مونو کردیم البته که خود ایشون هم انگار میلی به برگشت نداره . و گذشت و رفت. شک به رفتن دکتر نگاه کردم. جمله ی اخرش توی سرم اکو وار می پیچید: - ایشون رفتن توی کما و متعسفانه انگار میلی به برگشت ندارن. سردرد بدی توی سرم پیچید و سقوط کردم. چشم که باز کردم زیر سرم بودم. اقا بزرگ کنار دستم روی صندلی نشسته بود و اتاق خصوصی گرفته بود. بقیه هم توی اتاق بودن نشستم و خواستم از تخت پایین بیام که بابا جلومو گرفت و گفت: - کجا می ری پسرم؟حالت هنوز کاملا خوب نشده! دست شو کنار زدم و گفتم: - می خوام برم پیش زن ام حالش خوب نیست من باید پیشش باشم. بابا گفت: - دکتر ها گفتن امیدی بهش نیست وصل بودن دستگاه ها فایده ای نداره انگار خودش نمی خواد برگرده صبر کردن بی فایده است گفتیم بهت بگیم اگر شد دستگاه ها رو بکشی.. یقعه بابا رو توی مشتم گرفتم و به دیوار چسبوندم که جیغ خانوما بلند شد و بقیه سعی کردن جدامون کنن با خشم توی صورت ش فریاد زدم: - شاید برای شما باران هیچی نباشه اما برای من تمام زندگیمه فهمیدین؟اگر باران نباشه ترک خاندان می کنم پشت پا می زنم به وارث بودن و کل خاندان پس به نفع تونه بشنید صبح تا شب دعا دعا کنید باران به هوش بیاد. یقعه اشو ول کردم که پرستار داخل اومد و گفت: - چه خبره؟اینجا بیمارستانه لطفا سکوت و رعایت کنید. سمت ش رفتم و گفتم: - همسر من کدوم قسمته؟ پرستار گفت: - منظورتون همون دختر خانومی که رگ شو زده؟ چشم هامو با درد روی هم فشار دادم و گفتم: - رگ شو نزده رگ شو زدن. سری تکون داد و گفت: - اها بعله طبقه سوم انتهای راه رو . سری تکون دادم که گفت: - اقا دستتون داره خون میاره مگه چجوری سرم رو در اورید بشینید من چسب بزنم. بیرون زدم و گفتم: - نمی خواد. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از •بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
👒 📗 سمت همون قسمتی که گفته بود رفتم پشت شیشه وایسادم و بهش نگاه کردم. دستش پانسمان بود و کلی دستگاه بهش وصل بود! رنگ ش کاملا پریده بود و لباش خشک و ترک خورده. باران شر و شیطون بی جون روی تخت افتاده بود و من اصلا نمی تونستم توی این وضعیت ببینمش! دوست داشتم الان جلوم باشه با مثل پسرا قلدری کنه و بگه بی من نمی تونی عملیاتت رو پیش ببری! باز بیاد و حرف حرف خودش باشه! بیاد و باهم بریم مسجد امامزاده. سر خوردم روی زمین و سرمو بین دستام گرفتم. حتی یکی نبود بیا از ته دل برای باران دعا کنه و دلداریم بده که حالش خوب می شه! دلم خانواده واقعی خودمو می خواست. همون خانواده مهربونی که در سال فقط چند بار می تونم ببینمشون به خاطر کار سختم! گوشی مو در اوردم و شماره مامان پروین رو گرفتم با چند بوق جواب داد: - سلام مادر الهی دورت بگردم بلاخره زنگ زدی؟ لبخندی غمگینی زدم و گفتم: - سلام مامان خوبی؟ سریع فهمید باز گره افتاده به کارم که گفت: - الهی قربون اون صدات بشم که بغض توشه چی شده مادر چی شده دورت بگردم مگه بی مادر شدی اینطور بغض کردی؟ بغض ام شکست و با صداس لرزونی گفتم: - مامان یه دختر به خاطر من رفته تو کما مامان همه چی به اون بنده مامان اگه چیزی ش بشه عذاب وجدان منو می کشه خدا همیشه به حرف تو گوش می ده مامان توروخدا براش دعا کن. مامان با گریه ی من زد زیر گریه و گفت: - خدا بزرگ و کریمه مادر تو همیشه بنده ی خوب ش بودی نآمیدت نمی کنه اون دختر معصوم و به خدا بسپار عزیزدل مادر . یکم که با مامان حرف زدم گفتم شاید بقیه بیان قطع کردم. تا صبح همون جور نشسته بودم و مامان بابای رایان در اصل که دارم نقشه شو بازی می کنم اومدن و خواستن ببرنم خونه اما قبول نکردم. بلاخره دکتر ش اومد و من از جام بلند شدم نگاهی به سر و وعض ام انداخت و گفت: - همسر خانوم باران ایزدیار شما هستین؟ سری تکون دادم و گفتم: - بعله همسرم چطور هستن؟ نگاهی به باران از پشت شیشه انداخت و گفت: - لطفا با من بیاین. دنبال ش راه افتادم در اتاق ش رو باز کرد و داخل رفتیم. روی مبل نشست و منم کنارش نشستم نمی دونم چرا هر حرکاتی انجام می داد من استرس ام بیشتر می شد! توی ذهن ام داشتم ایت الکرسی رو مرور می کردم و دکتر گفت: - راستش برام خیلی سخته که بخوام اینو بگم و بعد از 45 سال دکتر بودن هنوز عادت نکردم به دادن این خبر!چجور بگم امیدوارم شما درک کنید و اینو بدونید که ما همه کار برای همسرتون انجام دادیم و از هیچ کاری دریغ نکردیم اما متعسفانه به خاطر سن پایین ایشون و ضعیفی بدن شون که کاملا معلومه اصلا به فکر سلامتی شون نبودن و باتوجه به بریدگی عمیق باید بگم که امیدی واقعا به ایشون نیست یعنی سطح هوشیاری شون8 هست و برگشت این جور افراد به زندگی  در جهان 1 به 1000 هست و اگر شما می خواید کاری برای ایشون انجام بدین که در دو دنیا صواب ش به ایشون برسه اینکه اجزای بدن ایشون رو اهدا کنید خیلی ها هستن که به اون ها نیاز دارن همسر شما ممکن نیست دیگه به زندگی برگرده اما با اهدا هر کدوم از اجزای ایشون شما یک فرد رو می تونید به زندگی برگردونید. سیده ¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
چه غروب زیبا ای😍🌄
سلام سلام✨❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا