eitaa logo
🦋 𝐸𝒱𝐸𝑅𝒴𝒟𝒜𝒴 𝐿𝐼𝐹𝐸 🦋
92 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
434 ویدیو
31 فایل
بـــهــ نــامــ خـــدا🦋✨ 🌿اینجا از لحظه‌هامون می‌نویسیم، از شادی‌ها،🎀 دغدغه‌ها، قهوه‌های تلخ و لبخندهای بی‌دلیله☕🙂 اگه دنبال یه گوشه‌ی آروم توی شلوغی روزگار می‌گردی، اینجا همون جاست؛🌙🌻 کپی❌ فور✅ ناشناس🌈 ☘️ https://daigo.ir/secret/61497063808
مشاهده در ایتا
دانلود
👒 📗 راه افتادم سمت بام همین که رسیدیم نزاشت ماشین کامل وایسه درو باز کرد که نزدیک بود بیفته و پیاده شد از ماشین دور شد و اون طرف تر روی روی زمین نشست پاهاشو توی بغلش جمع کرد و از بالا به تهران نگاه کرد. درو بستم و سمت ش رفتم. تاحالا توی این حال و روز ندیده بودمش و واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم چه واکنشی نشون بدم یا چطور ارو ش کنم اصلا برای چی ناراحته؟واقعا به خاطر حرف هام ناراحته؟ نزدیک ش نشستم و گفتم: - عادت ندارم گریه کنی باران ی که من می شناسم خیلی قویه. جواب مو نداد و برای اینکه بتونم به حرف بیارمش گفتم: - واقعا من مصبب این اشک هام؟ با پشت دست اشک هاشو پاک کرد و گفت : - وقتی به هوش اومدم همراه من یه پسر دیگه هم از کما برگشت از دیشب تاحالا رفت و امد قطع نشده صدای خنده و گریه بنده نیومده اما اتاق من خلوت بود خلوت خلوت حتی یه پرنده هم توش پر نمی زد چه برسه به ادم از این تهران بزرگ من حتی یه ادمم صفد سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 📗 باران با هق هق ادامه داد: - از کل این شهر به این بزرگی من حتی یه ادمم ندارم که به بخواد به فکرم باشه اخه من به کجای این زندگی باید دلم خوش باشه؟ طوری هق هق می کرد که کل بدن ش می لرزید و می ترسیدم اتفاقی براش بیافته. سمت ش رفتم و گفتم: - باران بلند شو حالت خوب نیست. سرشو روی پاهاش گذاشت و گفت: - اخه چرا خدا منو برگردوند چرا منو دوباره فرستاد وسط این جهنم. و دوباره هق هق کرد لب زدم: - اینطور نیست باران اروم باش تازه از بیمارستان مرخص ش.. یهو پاشد و دوید سمت اخر بام که خودشو از بالای کوه بندازه پایین. فریادی زدم و اسمشو صدا زدم دویدم سمت ش و دقیقا لحضه ای که پرید دستشو گرفتم کشیدم عقب که هر دو پرت شدیم عقب روی سنگ ها. افرادی که اطراف بودن با شنیدن سر و صدامون سریع به سمت مون اومدن. باران ناله می کرد حتما بدن ش زخم شده. با کمک بقیه نشستم و به دستام نگاه کردن که زخم شده بود. سمت باران رفتم و خم شدم از زمین بلند ش کردم بقیه رو کنار زدم و عقب ماشین خوابوندمش. ماشین و لنگ زنان دور زدم و سوار شدم حرکت کردم. نفس مو با شدت فوت کردم باران این بار از درد داشت گریه می کرد و کلا بهم ریخته بودم. نمی دونستم باید چه خاکی تو سرم کنم تا اروم بگیره. با فکری که به سرم خورد راه خونه مامانم اینا رو در پیش گرفتم. شاید پیش خانواده من باشه حالش خوب بشه. از اینه مدام بهش نگاه می کردم که بی صدا اشک هاش می ریخت. رسیدم خونه با ریموت در رو باز کردم و ماشین رو بردم داخل. همین که پیاده شدم در خونه باز شد و مامان و داداش اومدن بیرون. مامان محکم بغلم کرد و قربون صدقه ام رفت. دستشو بوسیدم و گفتم: - خوبی مامان جان؟ سری تکون داد و گفت: - الهی دورت بگردم چرا زخم و زیلی؟ و نگران بهم نگاه کرد. داداش و بغل کردم که با شیطنت گفت: - حتما کشتی خاکی بوده. نگاه چپی بهش انداختم از کشتی متنفر بودم و اون همیشه بهم ربط ش می داد تا عصبانیم کنه. مامان گفت: - عملیات تمام شد اره؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه یکی رو اوردم اینجا حالش خوب بشه. در ماشین و باز کرد و به باران کمک کردم بیاد بیرون. با درد سر پا وایساد و مامان به صورت ش کوبید و گفت: - ای وای مادر این دختر چرا انقدر زخمی هست؟ سریع مامان زیر بغل باران رو گرفت بردش داخل. من و امیرحسین هم دنبال شون رفتیم. مامان توی اتاق من برد باران رو و گفت: - زنگ بزن بگو بابات بیاد اون می دونه چیکار کنه. چون بابا دکتر بود اینو می گفت. سری تکون دادم و مامان رو به امیرحسین گفت بره باند و وسایل بخره. با مامان رفتیم توی اتاقم باران چشاشو بسته بود کنارش روی تخت نشستم و صداش زدم: - باران خوبی؟ چشاشو باز کرد و با خشم نگاهم کرد و گفت: - به تو چه. مامان اون ور تخت نشست و دست باران رو بین دست ش گرفت و گفت: - چقدر عصبی دخترم چی شده پسرم اذیتت کرده؟ باران نگاه از من گرفت و به مامان دوخت و گفت: - اره. مامان با اخم نگاهم کرد که گفتم: - مامان می خواست خودشو بکشه نزاشتم. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 📗 مامان با تعجب به باران نگاه کرد و گفت: - راست می گه؟ باران سری تکون داد و مامان گفت: - پس خوب کرد نزاشت دختری به قشنگی تو چرا باید خودشو بکشه؟ صدای سلام و علیک می یومد در باز شد و دیدم عموهام و عمه هام اومدن. با دیدن من گل از گل همه شکفت بلند شدم و تک تک سلام کردم عمو رو به مامان گفت: - زن داداش نگفته بودی امیرعلی اینجاست. مامان گفت: - من خودمم شکه شدم تازه اومدن. بقیه نگاه شونو به باران دوختن. همه به من نگاه کردم که با صدای ضعیفی سلام کردم. همه با مهربونی جواب مو دادن. سعی کردم بلند شدم که امیرعلی سریع سمتم اومد و گفت: - کجا به سلامتی باز بلندی شدی؟ لب زدم: - می خوام برم. امیرعلی به زور به شونه هام فشار اورد و خوابوندم و گفت: - هیچ جایی نمی ری فهمیدی؟ دستاشو کنار زدم و گفتم: - برو بابا. از تخت گرفتم که بلند بشم که از پشت ش دستبند در اورد زد به دستم و اون ورش رو هم زد به تخت خواب. مامان ش با بهت گفت: - چیکار می کنی مادر؟این چه کاریه؟ امیرعلی گفت: - بهترین کار مامان. با خشم گفتم: - مگه من زندانی تو ام دست منو بستییییی بازش کن که خودم بازش کنم زنده نمی زارمت امیرعلی. امیرعلی گفت: - به عنوان سرگرد پرونده صلاح می بینم فعلا توی این شرایط باشی. چشامو با حرص بستم و گفتم: - پرونده بخوره تو سرت می گم باز این لعنتی رو می خوام برم . امیرعلی رو به مامان ش گفت: - من مهمونا رو می برم پایین شما به باران برس. مامان ش سری تکون داد و گفت: - مادر دست شو باز کن این چه کاریه با دختر مردم می کنی؟ امیرعلی گفت: - اختیارش کاملا توی دست منه مامان مخصوصا توی این شرایط شما نگران نباش. و به عمو و عمه هاش گفت: - بفرماید بریم پایین. و همگی با هم رفتن پایین. رو به مادرش گفتم: - خاله دستمو باز می کنی‌؟ مادرش گفت: - عزیزم کلید که دست من نیست. لب زدم: - یه چیز تیز بهم می دی؟ مامانش گفت: - که باز خودکشی کنی؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه می خوام دستبند و باز کنم. مامان ش مردد یه سنجاق بهم داد یکم باهاش ور رفتم که باز شد. نشستم و گفتم: - خاله یکم برام اب میاری؟ مامان امیرعلی حتما دخترمی گفت و از در رفت بیرون. سریع پاشدم و پنجره رو باز کردم ارتفاع زیاد نبود از جاکولری خودمو اویزون کردم و افتادم پایین. پاشدم دوقدم نرفتم که در باز شد و امیرعلی اومد بیرون داشت با تلفن حرف می زد با دیدن من چشاش گرد شد. با تن داغونم سمت در حیا‌ط دویدم و دستم و به در گرفتم بازش کنم که که امیرعلی بهم رسید و بازومو گرفت درو بست برگشتم بزنمش که جاخالی داد و دستمو پیچوند که جیغی از درد کشیدم و به زور بردتم داخل. با سر و صدای ما همه از جاشون بلند شدن داخل خونه ولم کرد و درو قفل کرد. روی زمین نشستم و به شلوارم که خونی شده بود نگاه کردم. حتما پریدم زخم زانوم سر باز کرده. امیرعلی با عصبانیت نگاهم کرد و داد کشید: - چرا نمی فهمییییی اون بیرون برای تو خطرناکه خاندان ت می خوان بکشنت خودت هم که می خوای خودکشی کنی واسه چی؟چون اون ادم های بی ارزش دوست ندارن؟خوب نداشته باشن اونا انقدر ادم های پستی ان که باید خداروشکر کنی که دوست ندارن و بهشون وابسته نیستی!چرا نمی فهمی اینا رو؟ با حرف هاش زدم زیر گریه هم از درد قلبم گریه می کردم هم از درد بدن ام. امیرعلی کنارم نشست و گفت: - گریه نکن اعصابمو به هم نریز بسه حالت بده لعنتی مامان کجاییی بیا کمک. مامان ش سمتم اومد و کمک کرد از جام بلند شم که جیغی زدم و و خم شدم پامو گرفتم. امیرعلی روی مبل نشوندتم که در باز شد و باباش اومد داخل با برادرش. امیرعلی بالشتی زیر سرم گذاشت و خوابوندتم عموش جلو اومد و گفت: - بزار خانوم ها دست به کار بشن نامحرمته عمو جان . امیرعلی درحالی که باند و وسایل رو گرفت از داداش داد به مامان ش گفت: - محرممه عمو. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ
بفرمایید اینم از رمان🐾🌟
کارای روزانه🪐
امروز رفته بودیم لالجین و این ها رو خریدم🧡
بریم سراغ درسمامون😊
البته موهامون رو هم شونه کنیم🌸
پروفایلمون عوض شده گممون نکنید🧸✨
والا منم نمیدونم😅 ترجیح میدم خودشون جواب بدن🌿✨