👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_46
#باران
مامان با تعجب به باران نگاه کرد و گفت:
- راست می گه؟
باران سری تکون داد و مامان گفت:
- پس خوب کرد نزاشت دختری به قشنگی تو چرا باید خودشو بکشه؟
صدای سلام و علیک می یومد در باز شد و دیدم عموهام و عمه هام اومدن.
با دیدن من گل از گل همه شکفت بلند شدم و تک تک سلام کردم عمو رو به مامان گفت:
- زن داداش نگفته بودی امیرعلی اینجاست.
مامان گفت:
- من خودمم شکه شدم تازه اومدن.
بقیه نگاه شونو به باران دوختن.
#باران
همه به من نگاه کردم که با صدای ضعیفی سلام کردم.
همه با مهربونی جواب مو دادن.
سعی کردم بلند شدم که امیرعلی سریع سمتم اومد و گفت:
- کجا به سلامتی باز بلندی شدی؟
لب زدم:
- می خوام برم.
امیرعلی به زور به شونه هام فشار اورد و خوابوندم و گفت:
- هیچ جایی نمی ری فهمیدی؟
دستاشو کنار زدم و گفتم:
- برو بابا.
از تخت گرفتم که بلند بشم که از پشت ش دستبند در اورد زد به دستم و اون ورش رو هم زد به تخت خواب.
مامان ش با بهت گفت:
- چیکار می کنی مادر؟این چه کاریه؟
امیرعلی گفت:
- بهترین کار مامان.
با خشم گفتم:
- مگه من زندانی تو ام دست منو بستییییی بازش کن که خودم بازش کنم زنده نمی زارمت امیرعلی.
امیرعلی گفت:
- به عنوان سرگرد پرونده صلاح می بینم فعلا توی این شرایط باشی.
چشامو با حرص بستم و گفتم:
- پرونده بخوره تو سرت می گم باز این لعنتی رو می خوام برم .
امیرعلی رو به مامان ش گفت:
- من مهمونا رو می برم پایین شما به باران برس.
مامان ش سری تکون داد و گفت:
- مادر دست شو باز کن این چه کاریه با دختر مردم می کنی؟
امیرعلی گفت:
- اختیارش کاملا توی دست منه مامان مخصوصا توی این شرایط شما نگران نباش.
و به عمو و عمه هاش گفت:
- بفرماید بریم پایین.
و همگی با هم رفتن پایین.
رو به مادرش گفتم:
- خاله دستمو باز می کنی؟
مادرش گفت:
- عزیزم کلید که دست من نیست.
لب زدم:
- یه چیز تیز بهم می دی؟
مامانش گفت:
- که باز خودکشی کنی؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه می خوام دستبند و باز کنم.
مامان ش مردد یه سنجاق بهم داد یکم باهاش ور رفتم که باز شد.
نشستم و گفتم:
- خاله یکم برام اب میاری؟
مامان امیرعلی حتما دخترمی گفت و از در رفت بیرون.
سریع پاشدم و پنجره رو باز کردم ارتفاع زیاد نبود از جاکولری خودمو اویزون کردم و افتادم پایین.
پاشدم دوقدم نرفتم که در باز شد و امیرعلی اومد بیرون داشت با تلفن حرف می زد با دیدن من چشاش گرد شد.
با تن داغونم سمت در حیاط دویدم و دستم و به در گرفتم بازش کنم که که امیرعلی بهم رسید و بازومو گرفت درو بست برگشتم بزنمش که جاخالی داد و دستمو پیچوند که جیغی از درد کشیدم و به زور بردتم داخل.
با سر و صدای ما همه از جاشون بلند شدن داخل خونه ولم کرد و درو قفل کرد.
روی زمین نشستم و به شلوارم که خونی شده بود نگاه کردم.
حتما پریدم زخم زانوم سر باز کرده.
امیرعلی با عصبانیت نگاهم کرد و داد کشید:
- چرا نمی فهمییییی اون بیرون برای تو خطرناکه خاندان ت می خوان بکشنت خودت هم که می خوای خودکشی کنی واسه چی؟چون اون ادم های بی ارزش دوست ندارن؟خوب نداشته باشن اونا انقدر ادم های پستی ان که باید خداروشکر کنی که دوست ندارن و بهشون وابسته نیستی!چرا نمی فهمی اینا رو؟
با حرف هاش زدم زیر گریه هم از درد قلبم گریه می کردم هم از درد بدن ام.
امیرعلی کنارم نشست و گفت:
- گریه نکن اعصابمو به هم نریز بسه حالت بده لعنتی مامان کجاییی بیا کمک.
مامان ش سمتم اومد و کمک کرد از جام بلند شم که جیغی زدم و و خم شدم پامو گرفتم.
امیرعلی روی مبل نشوندتم که در باز شد و باباش اومد داخل با برادرش.
امیرعلی بالشتی زیر سرم گذاشت و خوابوندتم عموش جلو اومد و گفت:
- بزار خانوم ها دست به کار بشن نامحرمته عمو جان .
امیرعلی درحالی که باند و وسایل رو گرفت از داداش داد به مامان ش گفت:
- محرممه عمو.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ
میخوام ازتون سوال بپرسم!
اینه سوالم از اینکه فعالیت هام این چند روز بیشتر بوده راضی هستید؟